|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
بعد اونوقت چرا باید نامهی کسر خدمت من بجای نیروی انسانی ناجا برود نیروی انسانی سپاه؟
هابیت
این روزها دارم هابیت را میخوانم. فکر کنم گفته بودم قبلاً آه! راستی! به برخی روابط بین شخصیتهای ارباب حلقهها پی بردم! میدانستید گلادریل مادرزن الروند است؟ ماجرای پیدا کردن حلقه واقعاً خندهدار بود. البته قبلاً دقیقا مشابه همین ماجرا را در کتاب سیپتیموس هیپ که سالها بعد از هابیت نوشته شده خوانده بودم. به نظر میاد که هر شخصیت و داستان فانتزی نوشته شده بعد از ارباب حلقهها قابل تبدیل به شخصیت یا بخشی از داستان ارباب حلقهها باشد. البته از نظر من آرتمیس فاول مجزا است. J با توجه به ماجرای جارو و موشه و ... با در نظر گرفتن این حقیقت که چند وقته اخیر نتوانستهام حتی یک کتاب قطع جیبی 50، 60 صفحهای را تمام کنم؛ تصمیم گرفتم جارو به دم مبارکم بسته و اقدام به خواندن کتاب هابیت به زبان انگلیسی بفرمایم باشد تا رستگار شوم! µJ پینوشت: دوربین 2 روزه روشنه رو میز، صداشم در نیومده طفلکی گاهی فکر میکنم اگه هر آدمی وقت و بودجهی کافی برای انجام همهی ایدههاش داشت، چی میشد؟ µJ پینوشت: شمال خوش گذشت. پینوشت2: باید از عکاسی هم یه پولی در بیاد... شاید هم اگه عکاسی از اسباب بازی بودن در بیاد مثل کامپیوتر مایه نفرت عاشقانه بشه! پینوشت3: حالا یه موقع این "نفرت عاشقانه" را تعریف میکنم. خوب وقتی این موقع میرسم خونه، چه انتظاری ازم داری؟ کتاب شازده کوچولو که نمیتونم نصف شبی تالیف کنم! گیرم که اگزوپری تا نیمه شب به دوستاش زنگ میزده و جملههای جدید کتابش را برای اون بدبختای خواب زده میخوانده! µJ
کتاب
این چند وقت خیلی چیزها تغییر کرده، خیلی چیزها هم تغییر نکرده! سردار بالاسرم ایستاده بود، بهش گفتم که دوست ندارم وقتی وبلاگ مینویسم کسی بالا سرم باشد؛ رفت و گفت "هیچ چیزی هم تغییر نکرده..." بله! میفرمودم! یکی از چیزهایی که از بعد از سربازی رفتن تغییر کرده، کتاب خواندن است. نخیر! بنده جسارت نکردم که بخواهم بگویم بعد از ازدواج یک چیزهایی تغییر کرده! بعد از سربازی رفتن یکمی وقت زیادی کم میآید و در نتیجه چند ماهی میشود که هیچ کتابی (کتابهای برایان پترسون حساب نیست، کتاب یعنی رمان) نخواندهام. این چند وقت یک کتاب جیبی امانت گرفتهام که بعد از یک ماه هنوز هم تمام نشده است. بگذریم که بنده در روزهای اوج کتابخوانی هم خیلی داستایوفسکی خوان نبودم! آخه هر روسی که چخوف نمیشه! گفتم چخوف! تنها داستانهایی که این چندوقت آن هم به زور و تلاش و در فرصتهای بسیار دور از دسترس خواندهام تک و توکی از داستان کوتاههای چخوف بوده. µJ پینوشت: برایان پترسون
پنیر
پنیر درست کردیم. شاید هم پنیر انداختیم! حتی شاید پنیر زده باشیم! اصلا من از کجا بدانم فعلش چیست؟ فکر کنم بد نشده باشد قبلی که بینمک و بی مزه بود، همانطور که من دوست دارم! یکی از دوستان میگفت: "اصولاً هرچی بد مزه تر باشه، با کلاستره"
aspnix
این aspnixکودن، زده بود کل این سایت وزین را پاک کرده بود! گاهی همچین لگدهایی باید به یک جای نامربوط انسان بخورد تا آدم بفهمه به یه چیزی چقدر علاقه داره. حتی مطمئن نیستم که این نرمافزار کلاینتش کار کنه! خوبیش اینه که کلمه عبور (password سابق) را حفظ میکند. ای نه! تو registery مینوشت انگار! µJ پینوشت: کار کرد! زندگی از برای کار کردن است نه کار از برای زندگی کردن. دلم مسافرت میخواد. همسایه آهنگ گذاشته: "کبوتر بچه کرده، کاش بودی و میدیدی" دلم مسافرت میخواد. شاید هفتهی دیگه وام جور بشه، خونه بخریم. دلم مسافرت میخواد. نمیدونم دست آخر تکلیف سربازی چی میشه و این 16 ماه چه تاثیری روی آیندهی زندگیم خواهد داشت. دلم مسافرت میخواد. عموم از ینگه دنیا زنگ میزنه که چرا روی فلان پروژه بد قولی کردی؟ من دلم مسافرت میخواد. رییس میگه چرا بجای اینکه روی این پروژه کار کنی روی اون یکی کار کردی؟ چون دلم مسافرت میخواد. فکر میکنم شاید بهتر بود روی مقالهی دومم کار میکردم بجای فلان پروژه که بلفعل فقط وقتم را دارم روش هدر میدهم. دلم مسافرت میخواد. با یه دست چند تا هندونه میشه برد کنار رودخونه؟ µJ
تکه ابر کوچک من
تو تاکسی نشسته بودم و حس و حال کتاب خواندن نداشتم. از پنجره بیرون را نگاه میکردم، گاهی رادیو گوش میدادم. چیزهای خندهداری میشه از رادیو شنید. یک روز دکتر کیمیاگر میگفت "قهوه یک جور نوشیدنیه که از دانههای کاکائو گرفته میشه و تاثیر آرامش بخش داره." مجری میپرسید"آقای دکتر به نظر شما قهوه میتونه جایگزین خوبی برای چای اول صبح باشه؟" دکتر جواب داد "نه! چون قهوه با نون پنیر خوب نمیشه" من یاد آلبرت افتادم که مطمئن بود حماقت بشر بینهایته. اما دیروز رادیو چیز جالبی نداشت. تنها چیزی که برایم جذابیت داشت آسمان بود. آسمان آبی که پر بود از ابرهای خوشگل سفید و نازک. آسمان آبی و سفید پس از بارندگی. سرم را چسبانده بودم به شیشه ماشین و مثل کسی که تا حالا آسمان را ندیده به آسمان خیره شده بودم. ناگهان احساس کردم باید الآن آنجا باشم من اینجا چکار میکنم؟ چرا این ماشین سقف داره؟ من باید آن بالا باشم. بالای آن ابرها. دلم میخواست از آنجا به زمین نگاه کنم، نگاهی تحقیر آمیز. من همیشه رویاهای زیادی داشتم ولی هیچ یک از آنها ربطی به پرواز نداشته. فکر کردم بالاخره من هم مثل همهی آدمها رویای پرواز دارم. بال زدن در آسمان بیکران. اما یک جای کار مشکل داشت. دلم نه بال میخواست نه کایت نه هواپیما. من میخواستم همینطوری که هستم پرواز کنم. خودم را در حالی که دستهایم را مانند بال تکان میدادم تصور کردم. این هم آن حس خوشآیندی را که چند لحظه پیش داشتم به من نمیداد. چیزی که میخواستم پرواز نبود. بیوزنی بود. یاد میلانکو افتادم. یاد سبکی تحمل ناپذیر هستی. فکر کردم لابد این میل به بیوزنی ناشی از پرکاری و گرفتاری این چند وقته است. راستی، با یه دست چند تاهندونه میشه خورد؟ µJ
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 مهر 89 آبان 89 آذر 89 دی 89 بهمن 89 اسفند 89 فروردین 90 اردیبهشت 90 خرداد 90 تیر 90 امرداد 90 شهریور 90 مهر 90 آبان 90 آذر 90 دی 90 بهمن 90 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 سال 1390 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||