جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout
عیدتون مبارک
میخواستم امروز صبح تبریک بگم ولی به یه دلیل خیلی ساده یادم رفت!! همونطور که خیلی چیزای دیگه هم امروز یادم رفت!

عیدتون بازم مبارک

بدون تو
بدون تو اینترنت برایم مانند زندانی است که هیچ پنجره ای ندارد و حتا هیچ روزنه ایی برای نفس کشیدن ...
دروغ گفتم!
خیلی تابلو بود؟

امان از دوغ ليلي‌، ماستش کم بود آبش خيلي!
سلام باباجون
امان از دوغ ليلي‌، ماستش کم بود آبش خيلي!
اما اينکه چرا اول کاري اينو نوشتم؟ ديروز که تو دانشگاه بايد ٢٠ دقيقه صبر ميکردم که دکتر از نماز(؟) برگردن تا نامه من را امضا بفرمايند و آدم بي‌اختيار ياد اين مي‌افته که "عبادت بجز خدمت خلق نيست..." منم رفتم اتاق مطالعه که ديدم روي ميز نوشته "امان از دوغ ليلي، ماستش کم بود آبش خيلي!" اينو قبلا شنيده بودم ولي از اينکه دوباره اين يادم اومد خيلي خوشهال شدم. وقتي بعد از ٢٠ دقيقه برگشتم ديدم که نامه من امضا شده اما متاسفانه دبيرخانه دانشگاه بسته بود! و اگر آن ٢٠ دقيقه ...
خلاصه اينکه اينجانب براي اينکه موفق به اخذ فرم شروع به کار کارآموزي شوم در مجموع ١٤ طبقه بالا و ١٤ طبقه پايين رفتم که فکر کنم در يک ساختمان ٤ طبقه در نوع خود بي‌نظير است! سوال اينکه چرا بخش اداري در يک طبقه نيست؟ چرا معاونت پژوهشي بايد طبقه ٤ باشد و دبيرخانه همکف؟
من اين موفقيت را به شرکتي که قرار است در آن کارآموزي (بخوانيد بيگاري) کنم تبريک ميگويم!
البته از مسئله هاي جالب در مورد کارآموزي اين است که من ٥٠ هزار تومن پول به دانشگاه دادم که برم براي يکي ديگه کار کنم!
راستي! امروز سر کلاس بالاخره صبرم سر اومد! اين استاده يه جوري حرف ميزد که انگار خودش windows NT رو نوشته! جالب اينجاس که همه چيزم غلط ميگفت! و تازه اگرم درست ميگه اينقدر بيانش ضعيفه که آدم باور نميکنه که اينا که ميگه درست باشه! سرتو درد نيارم يه دفه که داشت چرت و پرت ميگفت (يا حداقل من اينجور فکر ميکردم) ديگه تلاشم جهت بحث نکردن با استاد بي نتيجه موند و بحث شروع شد! و امان از دوغ ليلي، ماستش کم بود آبش خيلي! دلم براي استاد سوخت چون اصلا حضور ذهن نداشت و به تته پته افتاد! خيلي بد شد چون چند تا از بچه ها آروم گفتن که چرا زبونت بند اومد! به خدا نميخواستم استاد جلو بچه ها ضايع بشه! ميخواستم بچه ها درستشو بفهمن که درستش چيه ... ولي وقتي به کاري که کردم فکر ميکنم ميبينم که امان از دوغ ليلي! ماستش کم بود آبش خيلي!
داشتم اينا رو توي unipad تايپ ميکردم که گفت رجيستر کن و البته unregister براي همه مجانيه! ولي فهميدم که تو unregister يه تعدادي کاراکتر بيشتر نميشه تايپ کرد! و به اين فکر افتادم که امان از دوغ ليلي! ماستش کم بود آبش خيلي!
آه! راستي بابايي امروز تولد يکي از دوستام بود که براش با رهام با هم يه کادو خريدم و يه کادو هم براي خودم خريم! اگه گفتي چي؟ آفرين باباي باهوش! کوري!
ولي اين کادوي خريدن ما برا خودمونم ماجرايي داشت! هرجا رفتيم گفتيم آقا کوري؟ گفت کور خودتي! يکيم زد زير گوشمون! ما رو ميگي ؟ گفتيم بابا حرف بدي نبود که! بابالنگدراز گفت برايم همينو تو کتاب فروشي بگيم! آخر سر يه کتاب فروشي پيدا شد که اين کتاب "کوري" رو داشت، اين کتاب فروشه خيلي باحاله ، داشت تعطيل ميکرد گفت اگه ميخواي نيگا کني نداريم ! اگه ميخواي بخري داريم! گفتم ميخريم (سفارشي که باباجان بفرمايند هر آن کس گوش نکند کونش(دماغ سابق) بسوزد) پول رو داديم و کتابو گرفتيم آقاهه گفت ايشالا عروسيت ! ما رو ميگي؟ نيشمون واز شد! آقاي کتاب فروشم همونجا دم در مغازه جلو ملت بللللنننددد گفت زهر مار! چه خوشش اومد!! من و ميگي؟ کلييي خنديدم! دمش گرم خيلي باحال بود! قبلنم يه دفه بهش گفته بودم که وقتي ميام مغازه شما بي پول ميشم! چيکار کنم ؟ گفت دفعه ديگه سلام نکن خودم با لگد ميندازمت بيرون!
داشتم نوشته مترجم درباره نويسنده کتابو ميخوندم ديدم که همچي بي شباهت به بابالنگدرازم نيست!
راستي! بابالنگدراز، راستشو بگو شما سفارش اين نويسنده را کردين که بهش نوبل دادن؟ کسي که نيست خودمونيم! اصلا کي به کيه ! تاريکيه (11 شبه)
خوب امروز فکر نکنم نوشتم خوب باشه يه جورايي مثل دوغ ليلي شده! آخه ماستش کمه آبش خيلي!!

جوتي که از بس گفت دوغ هوس کرده دوغ بخوره! ولي دوغم فقط دوغ ليلي! که ماستش کم بود آبش خيلي
حاشيه : نمره هاتون رو به دوغ ليلي بدين!!!!!!
حاشیه 2 : حسب‌العمر بابالنگدراز ی را با ي ریپلیس کردیم!

داشتیم؟
بد قولی ام داشتیم؟

کمتر از یه صفه هیچ جوری تو مرامموم نیس
آره داششش
کرتیم آبجی

بالاخره تمام شد
بابالنگدراز ، سلام
خبر مهم این است که دیروز مسکو آتش گرفت! و در آتش سوخت! و خبر مهمتر اینکه امروز ناپلئون شکت خورد! اگر بپرسید که چطور همه چیز اینقدر به سرعت اتفاق افتاد باید خدمت شما عرض کنم که بنده دیروز حوصله کاری نداشتم و بیشتر وقت خودم را (جز آن زمانی که تلف کردم) به خواندن کتاب جنگ و صلح گذراندم و امروز این کتاب تمام شد.
به نظر من (که البته نظر مهمی نیست) یک شاهکار واقعی بود ! به اندازه کافی تلخ بود که واقعی به نظر برسد و به اندازه کافی شیرین که به دل بنشیند. اما چیزی که آن را برای من یک شاهکار کرد این بود که کوچکترین زاویه وجود یکی از شخصیت ها هم فراموش نشده بود! همه چیز درست بود! توصیف ها آنقدر عالی بود که آدم درد را حس میکرد... و جنگ! یک جنگ واقعی بود هیچ قهرمانی وجود نداشت! همه قهرمان بودند همه میمردند همه شانس می آوردند همه میترسیدند همه مثل هم بودند و همه در جنگ به تکامل میرسیدند اشراف زاده ای معنی واقعی عشق را در بستر مرگ می‌فهمد و دیگری معنی زندگی را در زندان.
یکی از چیزهایی که برایم جالب بود کار کنت راستف در هنگام تخلیه مسکو بود که سی ارابه را که لوازم زندگی‌شان در آن بود خالی کرد تا همه را به مجروهان جنگ بدهد و دم آخر قبل از مرگش هم از اینکه ثروتش را به باد داده بود از همسر و پسرش پوزش می‌طلبید! و حق داشت! چون آن مردمی که به آنها کمک کرده بود بعد از جنگ دیگر هیچکدام او را بخاطر نمی‌آوردند ... کاری ندارم که کارش درست بود یا غلط ولی که تسمیم احساسی در برابر جنگ و مرگ بود! وقتی این کتاب را میخواندم ، من که در سالهای جنگ زندگی کرده ام، تازه معنی جنگ را فهمیدم! من که هزار فیلم درباره خرمشهر دیده بودم تازه معنی تسخیر شدن و آزاد شدن خرمشهر را فهمیدم ! وتازه میتوانم کمی درک کنم که وقتی یک شهر از بین میرود یعنی چه!
وقتی یک دوست(هرکسی که دوستش داشته باشم) می‌میرد هر وقت که به یاد خاطراتی که با او داشتم می افتم احتمالا اشک در چشمانم جمع میشود و هر وقت که از جایی که برای من یاد آور او باشد... اما یک شهر! یک شهر همه خاطرات و همه عشق ها و همه دردها و همه زندگی یک انسان است! مجموع خانه هایی که انسانهایی برای آرزوهایشان ساخته اند، محل اولین دیدار هزاران عاشق و معشوق و محل بازی هزاران بچه کوچک !
تابحال نوشته ای به این خوبی ندیده بودم که واقعیت یک ماجرا را بیان کند! انگار که خانه من هم آنجا سوخته! انگار که من هم آنجا رنج کشیده ام و ...
اونوقت از این طرف این فیلم های حاجی سیدتو کشتن!
دلم آواز گنجشک میخواد! امروز صبح صداشون نمیومد با وجود اینکه پنجره باز بود. آخه دم پنجره من معمولا گنجیشکای کوچولوی ناز نازی جیک جیک میکنن ... شاد اونام دیگه نمیخوان مفتکی به کسی حال بدن! شاید باید بهشون غذا بدم...
دلم برف میخواد ... سفید ... مثل اون چیزی که از شب تولدم شندیدم ... آخه شب تولد من برف میومده...
دلم سفیدی میخواد یک سفیدی یک دست! آخه منم نیاز به استراحت دارم ... منم مثل پی‌یر از جنگ برگشتم منم مثل نیکلا توی جنک بودم و مثل آندره و پتیا در جنگ کشته شدم ! با گریه کنتس بغض گلویم را گرفت و با شادی ناتاشا و پی‌یر شاد شدم...
آخه یه کتاب خوندم!
و انگار که کار بزرگی را به پایان رسانده ام ... تا کتاب بعدی باید یکم درس بخونم! تازه وضع مالیم هم خراب شده! آخه همه چیزم تو مسکو سوخت! منم مثل کنت ارابه ها را به مجروحا دادم! و بخاطر همین بی‌پولی هنوز نتوانسته ام کتابی که شما گفته اید بخرم

کنتس جوتی که شدیدا تحت تاثیر کتاب جنگ و صلح است!
حاشیه : یه بار که داشت تو تلیییویژیون مسکو رو نشون میداد از پهنای خیابوناش خیلی تعجب کردم جالب این است که دلیلش این بود که مسکو در طول تاریخ چند بار آتش زده شده و از اول ساخته شده، هر بار بهتر از قبل و با در نظر گرفتن نیازهای جدید
حاشیه 2 : خودم همیشه تو note pade و بدون word warp مینویسم! برا همین زیاد میشه!
حاشیه 3 : بابالنگدراز لطفا نمره بفرمایین! اونقدرا هم سخت نیست!

اه اه!
یه متن خوب نوشتم ولی این اینترنت اکسپلورر احمق گند زد به همه چیز! دفعه اول و آخرم بود که تو این کوفتی مینوشتم!
دیگه حال ندارم یه بار دیگه بنویسمش
شاید فردا...

نکته
برای اینکه زیاد بنویسید در notepad بنویسید و از منوی format گزینه word warp را غیر فعال کنید!
برای اینکه کم بنویسید در EMS من بنویسید!

پروجکت؟
استاد : شما هم‌گروهیتون کیه؟
و دوستم به من اشاره میکند
استاد رو به من میکند و میگوید : یه تبصره جدید اومده (خود استاد این تبصره جدید و وضع کرده) که آقایون با آقایون پروژه وردارن
قبل از اینکه چیز دیگه ای بگه گفتیم ما قبلا با شما صحبت کرده بودیم!
گفت نمیشه دیگه این تبصره جدیده!
منم گفتم مگه تبصره کشکه؟ ما ردش میکنیم! این همه تبصره هر روز تصویب میشه و تند و تند رد میشه! حالا مال شمام روش
میگه نه دیگه تصویب شده
میگم ما این پروژه را قبلا شروع کردیم آنالیز و مستند سازی و تجزیه تحلیلش انجام شده و فقط مونده پیاده سازی کردنش
استاد داشت چند صفحه ای که از مستندا اورده بودیم نگاه میکرد و بر حسب اشتباه!!! یک سوال از من پرسید! این واقعا اشتباه بود ! سوال کردن از من ، درباره پروژه خودم و در حالی که حس سخنرانی کردن دارم واقعا اشتباه بود! خودتون تصور کنین که منه وراج! (که پرشین گرل بره جلو بوق بزنه!) چقدر اونجا برای استاد سخنرانی کردم (بدون تپق) که استاد خودش گفت بسسسسه!
خلاصه! ما اگه بر فرض محال بلد نباشم مخ جنس مخالف رو دیلیت کنیم! در مورد استادا خوب بلدیم!
جناب استاد هم با پروژه ما موافقت کرد هم با کسای دیگه ای که این وضعیت رو داشتن...
حالا یه پروجکتی بهش تحویل بدیم که فکش بچسبه کف کلاس!

این نامه بدون امضاس!

جنبه ندارم
باباجونم
الان یه هویی فهمیدم که من اصلا جنبه این stat4all رو ندارم!
نیگا کردم دیدم 16 تا ویزیتور داشتم بعد فکر کردم که چیکار کنم که اینا رو نگه دارم؟ به نظرم این فکر وحشتناک اومد! من قراره برای خودم بنویسم فقط خودم و شاید برای شما! اما اگه قرار باشه که برای همه بنویسم اگه بخوام همه ملت رو راضی نگه دارم! پس خودم چی؟ چرا دارم اینا رو برای شما میگم؟ خودتون که بهتر میدونین
شاید در اولین فرست این جناب آمار گیر رو از کار بیکار کنم! اصلا آمار گرفتن کار بدیه و از اون بدتر نظر سنجیه ! که من از اول با اون مخالف بودم...
اصلا یعنی چی که ملت بیان بیخودی نظر بدن؟ من هرچی خودم بخوام !
جوتی بی جنبه شما

ببخشید
با توجه به اعتراض وارده من رسما به دلیل اینکه امشب حال ندارم آپدیت کنم پوزش میخورم!!!
البته محض بیکار نبودن شما یه کوچولو نوشتم تا بعد!

مرا مباد روزی که بی یاد تو بنشینم...
تمام روز را بفکر تو بودم و جز تو به دیگری فکر نکردم. هر لحظه ای به فکر تو بودم و هر چه میدیدم برای تو میخواستم و هرچه زیبایی بود در آن اثری از تو میدیدم... به یاد می آورم گذشته نه چندان دور را، آن روزی که ناراحت شدی و دکتر به من گفت که بیشتر از تو مراقبت کنم. برای من انگار که دنیا به آخر رسیده بود! آخر چطور ممکن است که من به تو کم توجهی کرده باشم؟
نه! هرگز! اما از آن روز بیشتر به تو توجه میکنم بیشتر به تو فکر میکنم و به محض آنکه صدایی از تو در می‌آید یا سوزشی در تو احساس میکنم به یخچال یا به بوفه دانشگاه سری میزنم و چیزی میخورم... آه ای شکم عزیزتر از جانم ، دوستت دارم
جوتی شکم پرست!

EMS
اگر میخواهید جواب نامه هایی که با این EMS ما میفرستین بگیرین آدرس ایمیل درست بدهید.
نه مثل آوا!

پنجره پشتی
من نمیتونم بلاگ پنجره پشتی رو بخونم اگه میتونین یا خبری دارین بهم بگین...
دودر شدی؟
حرف شوخی نیست! یک هفته منتظر یک تولد درست حسابی تو اتوبوس باشی و اونوقت در کمال خونسردی دودرت کنن!
خوب آدم حالش گرفته میشه! نیمشه؟

احمق
-من حس میکنم احمقم
-منم همینطور
-خوبه من دیگه همچین حسی ندارم! ممنون!

جواب
کسي که نميشناختم باعث شد جواب سوالي را که هرگز نپرسيدم به روشي که فکرش را نميکردم بگيرم!
توضیح بیخودی
اون دو نوشته ای که چاپ دومشونه از بلاگ قبلیم آوردم برا اینکه این نوشته جدید ادامه اونا بود ...
آتشفشان
سلام ای گذشته من
نشسته ام ، خسته از نبردی دیگر و دلخوش از پیروزی دیگر امروز همه من به من احترام میگذارند و بخاطر پیروزی هایم که یکی پس از دیگری به دست می‌آید به من تبریک میگویند. کوچکتر ها به من به چشم یک انسان خوب و درستکار و دست نیافتنی نگاه میکنند و هم سن ها از پیشرفت های من متعجبند ... بعضی از دختران هم از اینکه مردی هست که بتوانند با او دوست باشند مانند یک همجنس خوشهالند.
من گویی خودم را وقف مردم کرده ام و وقف پیروزی هایم اما بعد از هر پیروزی به آنچه به دست آورده ام می‌نگرم و فکر میکنم که آیا این همه آنچه است که باید بدست می‌آوردم؟ همیشه جواب منفی است گویی که هیچ موفقیتی نمیتواند آن گونه که میخواهم من را شاد کند . به تو میگویم که وقتی خسته از نبرد در تنهایی خودم نشسته‌ام فکر میکنم که این نبرد‌ها تاکی ادامه خواهد داشت؟ و از آن مهم تر من تا کی پیروز خواهم بود؟ گاهی فکر میکنم که ترک کردن تو اشتباه بود، فکر میکنم که اگر با تو بودم این همه جنگ برایم مفهوم دیگری داشت. مفهومی زیبا و شایسته که هیچ جنگی تابحال نداشته جر آن روزی که برای رسیدن به تو می‌جنگیدم تو که روزی آتشفشانی بودی که دست نیافتنی مینمود و آن روز برای آن احساسی که تو هم به من داشتی به من اجازه دادی قدم بر بدن همیشه داغت بگذارم ولی نسوزم... اما من تو را جزیره ای غیرمسکونی خواندم و گویی فراموش کرده بودم که تو چه نیرویی داری و از یاد برده بودم آنهمه زیبایی تو را.
اما اشتباه نبود! من باید تو را ترک میکردم ، حتا اگر قوی ترین و زیباترین و بهترین می‌بودی چون تو دیگر چیزی برای فتح کردن نداشتی و نبرد پایان یافته بود. آن روز هم مانند امروز خسته بودم اما نه دلخوش مانند امروز. غمگین بودم چون آنچه را که فتح کرده بودم، آنچه را که آنهمه برای رسیدن به آن تلاش کرده بودم ترک میکردم و آنهمه از زندگیم را هدر رفته میدیدم و میدیدم که تو هم غمگینی شاید به تو نگفته بودم ولی لحظه ای تردید کردم و از آن روز تا بحال آن لحظه ادامه دارد!
اما امروز میدانم که درست بود باید تو را ترک میکردم تا بیاموزم که جنگیدن هدف نیست وسیله است و بالاتر از آن باید می‌آموختم که انسان همیشه باید هدف نهایی و محالی داشته باشد و قدم به قدم به آن نزدیک شود ... حالا قدر دوستی تو را میدانم و در آرزوی دیدار تو ام...
نشسته ام ، خسته از نبردی دیگر و در آرزوی آرامش دلنشین پس از نبرد؛ آن آرامشی که هرگز بدون نبرد بدست نمی‌آید و هرگز بدون تو معنی نمی‌یابد نمی‌دادم که باز هم به من اجازه خواهی داد که قدم بر ساحل گرمت بگذارم یا نه ... آن روز خودخواه بودم که آنگونه تو را ترک کردم ولی آیا امروز چیزی جز یک خودخواهم؟ آن روز برای فتوحات بیشتر تو را ترک کردم و امروز هم برای آرامش بعد از نبرد نزد تو باز میگردم! برگشتن من شاید برای تو فقط بازگشایی یک زخم کهنه باشد زخمی که شاید تا امروز التیام یافته یا شاید زخمی کردن بدن تو باشد، بدنی که هیچ وقت زخمی نشده بود! بخاطر خدا به من بگو آیا امروز هم مانند آن روز خودخواهم؟ آیا فقط بخاطر خودم است که میخواهم نزد تو بازگردم؟ آیا تو هم بعد از هر نبردی جای خالی کسی را حس میکنی؟ آیا تو هم مانند من در آرزوی کسی هستی که با او غروب خورشید را نگاه کنی؟ آیا تو هم میخواهی کسی باشد که وقتی نبرد جدیدی را آغاز میکنی برای پیروزیت از اعماق وجودش دعا کند؟ آیا ...
نشسته ام ، گنگ و ناتوان در برابر سوالهایی که جوابی برای آنها ندارم و دلخوش از اینکه کسی را دوست دارم...
از جایی که روزی میدان نبردی بود
جوتی

دفاع از من (چاپ دوم)
روباه گفت : تو مسوول همیشگی کسی هستی که اهلیش کردی.
شازده کوچولو تکرار کرد تا بخاطر بسپارد، من مسوول همیشگی گلم هستم...
دیروز یکی از دوستان این را به من یاد آوری کرد. من هم شازده کوچولو را خوانده ام ، هر چند مربوط به گزشته میشود. زمانی کتاب محبوبم بود و شاید او برای این جنگ بی فایده تحریکم کرد هرچند هیچ کجا حرفی از جنگ نزده بود
اما اینجا قرار نیست دوسنت اگزوپری را محاکمه کنیم!
من هم آن جمله را میدانم! اما مسوول کسی که اهلیش کردی! مگر من او را اهلی کرده بودم؟؟ من کی اینجوریی روی علف ها نشستم؟ کی او را اینجوری نیگا کردم؟ کی هر روز یک قدم نزدیک تر شدم؟ من او را دیدم و به خودم گفتم آه! نگاه کن! او همان کسی است که همیشه منتظرش بودم! او همان است که من را اهلی خواهد کرد! او همان عشق من است همان که زندگی را برای من رنگ خواهد کرد!
اما او انگار نمیخواست اینها باشد یا اصلا اینها نبود. همه اینها انگار در شب بود! من نمیدیدم اما وقتی جزیره را فتح کردم روز شد و من در روشنی روز همه طرف آن را گشتم دیدم نخیر! کسی جز من آنجا نیست. دیدم این جزیره برایم آشنا نیست. گفتم... امممم ببخشید! انگار اشتباه گرفتم!
او اشک می ریخت ولی مگر من بد او را میخواستم؟ خودش خواست اهلی شود!کسی که اهلی میشود باید پی گریه کردن هم به تنش بمالد ... خوب جوونی کردم...
به من میگویید بجنگ! برای نگه داشتن همان جزیره!
به شما میگویم کدام آدم عاقل اشتباهش را ادامه میدهد؟ من به اشتباه این جزیره را فتح کردم هرچند که قبل از فتح خیلی از عشقم به آن جزیره حرف زده بودم و خیلی برایش اشک ریخته بودم و حتی خیلی دوستش داشتم!
گیریم که من او را اهلی کرده بودم و او من را اهلی کرده بود! گیریم که اشتباهی نشده بود! با این سرخوردگی که حالا دارم چکار کنم؟ من همه نیروی جوانی خودم را صرف فتح یک جزیره کرده ام! اما من میخواستم دنیا را بگیرم! الان بجای سرباز باید یک پادشاه میبودم... همه دوستانم پیشرفت کرده اند و من!!! فقط یک جزیره دارم که آن هم .... خوب فرض محال محال است! خانه عشق من از پای بست ویران است.
باز هم بگویید بجنگ! برای چه؟ برای که؟ آرزوهایم همه برباد رفته! از همه آنها عقب مانده ام باید هرچه زودتر از جزیره میرفتم تا بتوانم زود تر ماهی آرزوهایم را از آب بگیرم!
برای او هم بهتر است اگر میماندم هر دو بلاتکلیف بودیم و بلاتکلیفی برای یک سرباز بدترین چیز است
آرزو میکنم او هم به آرزوهایش برسد

با دلی پر از امید به آینده
جوتی

جزیره (چاپ دوم)
آن روز صبح به خودم گفتم امروز هم یک روز مثل همه روزهای دیگر! اصلا برای چه این همه به خودم زحمت زندگی کردن میدهم. و برای هیچ زندگی میکنم ... کاش انگیزه ای برای زندگی داشتم...
ولی آن روز را هنوز بخاطر دارم. آن روز با همیشه فرق داشت، اولین لبخند تو را هنوز بخاطر دارم و هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم دلم میلرزد.
پس از مدتی ما دوست شدیم! و من فکر میکردم که خوشبخت ترین آدم دنیا هستم فکر میکردم که با گل سرخی که دارم کسی دیگر شادی نظیر من را نخواهد داشت. و وقتی از تو خواستم نزدیکتر شوی تا دستت را بگیرم گفتی نه!
ناراحت شدم. فکر میکردم هرگز به من نه نخواهی گفت همانطور که من به تو نه نمی گفتم. فکر کردم تو من را دوست نداری، فکر کردم که می خواهی از من دور باشی . اما این فکر به دلم ننشست ترجیح میدادم فکر کنم تو سرسختی و برای رسیدن به یک گل مغرور و سرسخت باید بیشتر تلاش کرد
فکر میکردم که: اما روزی که به تو برسم ، چه روز با شکوهی خواهد بود، چه عظمتی! چه عشقی! چه لذتی! به خودم گفتم هرچه سرسخت تر، بهتر. هرچه راه سخت تر باشد گنج عظیم تری بدست می آید.
و با این افکار بود که هرچه تو "نه" گفتی ،" من نرمیدم! نگسستم! باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم" به تو میگویم، هر لحظه که من را دور کردی بیشتر اسیر شدم و حتا وقتی آن همه مدت از من دور بودی من به خود میگفتم وقتی برگردد و شکوه عشق من را ببیند حتما تحت تاثیر قرار میگیرد و کمی با من نرمی میکند! و وقتی نرمی نکردی تعجب کردم اما "نرمیدم! نگسستم!" چون من باید به تو می رسیدم
تو همان عشق من بودی و شکوه عشق تو ، که بارها در خیال مجسم کرده بودم ، آنچه خودم از تو ساخته بودم، به من اجازه نمیداد خودم را از تو دور کنم. یا لحظه ای در عشق تو شک کنم.
به تو بگویم! عاشق تو شدم چون "نه" گفتی! و "من هم مانند خیلی از مردم حقیقت را آنجوری میبینم که میخواهم باشد نه آنگونه که هست." فکر می کردم میخواهی من را آزمایش کنی وببینی که چقدر برای رسیدن به تو تلاش میکنم، که مطمعن تر دل ببازی ! فکر میکردم وقتی دل ببازی دیگر ما جدا نشدنی خواهیم بود.
و عشق ورزیدن من به تو نتیجه داد ! روزی که تصورش را هم نمیکردم
و امروز تو کنار منی، دست در دست، اما من شاد نیستم! مدام از خودم میپرسم عشق من کجاست! چه بلایی بر سر عشقی که چند سال به زندگی من زیبایی داد آمده؟
تو را نگاه میکنم، در نگاهت میبینم که تو دوستم داری ولی برایم آشنا نیستی
احساس پوچی میکنم، مانند سربازی که عمر خود را در جنگ صرف کرده و حالا که جنگ به پایان رسیده نمیداند باید چکار کند! سرباز "جنگیدن" را دوست دارد و من هم "سربازم"
و تو میفهمی که من فرق کرده ام ، فکر میکنی که من هرگز تو را دوست نداشته ام! و این حقیقت دارد!
امروز که به تو رسیده ام میبینم که من جنگیدن را دوست داشتم نه تو را!
اما هیچ گاه نباید برای رسیدن به تو می جنگیدم، این جنگ شیطانی است! من سعی کردم سرنوشت تو را تغییر دهم، آنجوری که خودم میخواستم! و این کار همیشه شیطانی است...
حالا تو افسرده ای و من سرشکسته از اینکه چندین سربازم را برای فتح کردن یک جزیره غیر مسکونی از دست داده ام. جزیره ای که میتوانست بزرگترین و با شکوه ترین جزیره مسکونی عالم باشد!
و حالا از پیش تو میروم... میروم تا جنگ دیگری را شروع کنم و فتح دیگری و باز جنگی دیگر و فتحی دیگر و این برای همیشه ادامه دارد
اگر سرباز خوشبخت سربازی است که به سکون رسیده، اگر سرباز خوشبخت آن است که نمی جنگد، پس تنها سرباز خوشبخت سرباز مرده است!
و تو میمانی و زخمهایت ، من مسوول آنها نیستم ، همه در جنگ صدمه میبیند باید خودت از خودت مواظبت میکردی! من ناراحت آن سربازهایی هستم که بیهوده از دست دادم!

از آنسوی اقیانوسی که تو در آن هستی،
جوتی

تبریک
من به خودم تبریک میگم که این سمت راست بالاخره به یه جایی رسید !
آرشیو که از بخشهای واقعا به درد نخوره راه افتاد و هر ماهی را که انتخاب کنید کل نوشته های آن ماه را می آورد
بخش جستجو هم اضافه کردم که چیز جالبی شد اگر اون تیک رو ورداین توی متنها دنبال لفت میگرده.
برای بعضیااا که از نبود سیستم نظرخواهی زجر میکشیدن یه پست اکسپرس گذاشتم که کیف کنن! فقط اگه مشکل داره زود بهم خبر بدین.
(خوبی این EMS ما اینه که از ایمیل زدن راحت تره و از نظر دادن تو نظر خواهی سخت تر و در ضمن فقط خودم میتونم نظر ملت رو بخونم)

جوتی

فوتبال طلا گرفت
من از رضازاده خیلی خوشم میاد! مثل shrek ه!
برنامه نویسی یا بلاگ نویسی
سلام بابایی
وقتی برنامه نویسی میکنم همه چیز تغییر میکنه و دیگه حوصله بلاگ نوشتن ندارم! البته به زودی درست میشه!
انگار که یه جورایی روبات میشم! و نوشتن منم بیشتر به احساسم ربط داره تا عقلم (اگه بر فرض محال داشته باشم) البته خودم با اینکه روبات ها احساس ندارند مخالفم چرا که نه؟ ایشالا خودم یکیشو می سازم!
این استاد قرآن حساب همه کارای خوب و بدش رو داره! میترسم روز قیامت با خدا دعواش بشه که فلان چیز و حساب نکرده...
چرا آدما فکر میکنن اگه خودشونو از اون چیزی که فکر میکنن هستن پایین تر نشون بدن آدم خوبی هستند؟
چرا بعضی از آدما یه وقت از کتک خوردن ناراحت میشن یه وقت از اینکه ممکنه دیگه هیچ وقت کتک نخورن؟
چرا بعضی از آدما (پرشین گرل) یادشون میره که باباشون چقدر دوسشون داره؟
چرا بعضی از آدما وقتی سورس کد یه برنامه را دارند بازم از برنامه نویسش میپرسن؟
چرا بعضی از آدما رو نمیشه دوست نداشت؟
چرا بعضی از آدما رو نمیشه دوست داشت؟
چرا بعضی از آدما هی میگن چرا؟
آخ که من چقدر این "چرا"(همون عروسکه تو کانال پنج برنامه رنگین کمون) رو دوست دارم...
---
امروز پرش ارتفاع 50 سانتیمتر پریدم که در نوع خودش بی نظیر بود ! البته مردم 80 سانت میپرن اینقدر سر و صدا نمیکنن!
وقتی حوصله ندارم دنبال یه کسی میگردم که شادم کنه ولی انگار تنها راه شاد شدنم شاد کردن بقیه است. (بابایی به اینکه شادی رو تو چی میبینی گیر نده!(میدونم این کارو نمیکنی) اصلا منظورم خوشی بی دلیل و سبک سرانه است.)
*****
خوبه خسته بودم!
جوتی
حاشیه : اون که گفتم تابلوه نه اینکه تابلو باشه! یعنی آدم اگه فکر کنه میفهمه! چون اصلا شبیه تابلو های دیگه نیست! اما اون که شما فرمودین بیشتر به لطف شما مربوطه تا نوشته من!

عکس
اون عکسی که کنار صفحه تشریف دارند خودم با همین pc-cam600 خودم گرفتم ار توی اتوبوس (از پشت شیشه) با سرعت حدود 80 کیلومتر در ساعت که متاسفانه یک عدد تابلوی خطر در گردش به چپ افتاد وسط عکس خوشگل من!! اما رهام ,دوست عزیزم, اون تابلو رو غیب کرد!!!!(فکر بد نکنین)
توضیح اینکه روهام نیست رهام درستشه.

اطلاع ثانوی
فعلا عملیات انتحاری من به یه جایی رسیده
حالا بابالنگدراز میتونن جدا از بقیه نمره بدهند.
یکمی هم به بخش پست کردن خودم رسیدم حالا میتونم پیغام ها رو پاک کنم یا اینکه ستون سمت چپ را تغییر بدم بدون اینکه مجبور باشم بانک رو دانلود و آپلود کنم!
در ضمن قبلا فقط میتونستین یه بار نمره بدهید (اگر کلوچه میخوردید! اگر نه که بی حساب کتاب میشه) و تغییر هم نمیکرد ولی حالا میتوانید رای خودتان را تغییر دهید فقط جون من شیطونی نکنین! این بلاگ رو هوا ساخته شده! بعدا باید کدش را از اول بنویسم!

حاشیه : یکی از بخشایی که میخواستم برای بابا درست کنم هنوز مونده... ولی باشه برا یه وقت دیگه

شرایط بحرانی
تا اطلاع ثانوی از نمره دادن به من خود داری کنید چون نمره هایی که بدهید از بین خواهند رفت...

در راستای تلاش برای بر قراری عدالت
جوتی

قاتل!
آه بابالنگدراز!
من هیچ وقت نمیتوانم خودم را ببخشم، من پست ترین و پلید ترین جانی و جنایتکار دنیا ام ! آه بابا جان من از این پس چگونه سر بلند کنم ؟ از امروز به چه رویی میتوانم یک گل را بو کنم و با کدامین آبرو به زیبایی یک پروانه خیره شوم؟
آه ای بابالنگدراز من از امروز به چه رو به چشمان شما نگاه کنم و با کدامین دلیل برای شما نامه بنویسم ؟
آه ای بابالنگدراز! دیگر کدامین لباس زشتی های من را خواهد پوشاند و کدام سخن شیرین تلخی کامم را شیرین خواهد کرد؟
آه کدامین انسانی چنین ننگی را تحمل تواند کرد و کدامین دوست در بر من خواهد ماند؟
دیگر کدامین انسان من را دوست تواند داشت؟ دیگر ...
آه بابالنگدراز ! چه بسا که شما هم من را بخاطر جنایتی که مرتکب شده ام تنبیه کنید
آه بابالنگدراز ! من را تنبیه کند و بزنید و شکنجه کنید و بسوزانید بلکه اندکی از بار گناهم کم شود.
آه بابالنگدراز عزیز! امروز یک شاپرک (از همونا که گاهی شبها درو چراغ میچرخه و یکیش یه مدت با من هم اتاقی شده بود) از پنجره باز اتوبوس در حال حرکت داخل شد و خود را با سرعت ٨٠ کیلومتر در ساعت (اگر راننده غیر مجاز رفته باشد از این هم بیشتر بوده) به من کوبید و جان داد!
من این مسیبت را به همه جهانیان مخصوصا خانواده مهترم شاپرک ها و به طور اخص به پروانه خانوم تسلیت عرض میکنم ...
امیدوارم منو بخشیده باشه آخه من بین خواب و بیداری بودم خودمم کلی ترسیدم! امروز همش فکر میکردم یه چیزی میخواد از پنجره بیاد تو آخرسرم اومد!
جوتی فسقلی شما
حاشیه ١ : کمی سیر داغ ، پیاز داغ هر غذایی را خوشمزه تر میکند.
حاشیه ٢ : فکر کنم این دو روز (جمعه و شنبه) بیشتر به برنامه بلاگ برسم تا متن آن اگر افت کیفی و کمی داشت به کوچیکی من ببخشید.
حاشیه بر حاشیه ٢ : نگویید که کیفیت نداره که بخواد کم بشه! هر چیزی میتونه کمتر از اینی که هست بشه یا هر خری رو جا داره که بازم خرترش کنی!

بهشت
جاناتان از مرغ فرزانه پرسید : بهشت کجاست ؟
مرغ فرزانه گفت : بهشت مکان یا زمان نیست، بهشت کمال است ... جاناتان تو سرعت زیادی داری ولی کمال سرعت ١٠٠کیلومتر درساعت یا ١٠٠٠٠٠٠٠ کیلومتر در ساعت نیست کمال سرعت یعنی حضور در آنجا...
مرغ فرزانه این را گفت و ناپدید شد و کنار آب ظاهر شد... جاناتان آنقدر هیجان زده شده بود که سوالش را فراموش کرد! پرسید : چگونه این کار را کردی؟ به من هم یاد بده!
امروز فکر میکردم که کمال نوشتن چیست؟
شاید کمال نوشتن (حداقل برای من) رساندن مطلب دقیقا به همان صورتی که خودم درک میکرده ام باشد. یعنی اگر مکانی را توصیف میکنم خواننده باور کند که خودش آنجا بوده و اگر احساسی را توصیف میکنم به خواننده همان احساس دست بدهد و اگر مطلبی را میگویم خواننده برایش سوالی باقی نماند... چه با من مخالف باشد چه موافق.
امیر / جوتی
حاشیه : جودی یکی دیگس! من جوتی ام
حاشیه ٢ : به نظرم در باره کمال بسته به موافق یا مخالف بودنتان نمره بدهید.

عدالت
عدالت این نیست که همه سهم مساوی داشته باشند!
چه خوبه که کسی نمیتونه نظرشو بنویسه!
p:

منظره
منظره محبوب من یک دشت است که به کوه ختم میشود.
جالب این است که این منظره ای است که زیاد میبینم و هر روز به آن علاقه مند تر میشوم
به زودی یک عکس ...

دوست من سلام
سلام بابالنگدراز
امروز ممکن بود با دوستام بیام خونه ولی هیچکدوم بر نمی گشتند ... تنها بودم ولی از این تنهایی احساس بدی نداشتم فکر میکردم یا کتاب بریدا را تمام میکنم یا اینکه کمی میخوابم.
صندلی کنارم مدت زیادی خالی نماند ، یک نفر که شبیه افقانی ها بود و خیلی هم شیک و تمیز نبود کنارم نشست اول فکر کردم خوب چه فرقی میکند که چه کسی کنارم باشد؟ تاریک تر از آن است که کتاب بخوانم ، برای آدمی که خوابیده هم کنار دستی مهم نیست. زانوهایم را به صندلی جلویی فشار دادم و خودم را کمی در صندلی فرو بردم تا راحت تر بخوابم.
بغل دستی یک ساک بزرگ داشت از آن ساکهای ورزشی بزرگ، معمولا کسانی که همچین ساکی را با خود می آورند آن را زیر صندلی میگذارند که کمی جای پای کنار دستی را تنگ میکند! ولی او ساک را روی پایش گذاشته بود. پرسیدم که چرا آن را پایین نمیگذارد؟ از این کار بدم می آید اما وقتی میخواستم بخوابم برایم فرقی نمیکرد. که ساک او پایین باشد یا بالا.
گفت سنگین نیست! فقط لباس است . لهجه عجیبی داشت فکر کردم که حتما افغانی است، از افقانی ها خوشم نمی آید شاید یک جور نژاد پرستی ولی آخه آنها هم که یک روزی جزو ایران خودمان بوده اند! شاید بخاطر کارهایی که میکنند و همه کارهای پستی است و همه بی سوادند. شاید بخاطر اینکه حرفی ندارم با چنین آدمهایی بزنم.
امروز بی دلیل خوشهال بودم ، برای همین حرف را ادامه دادم. از من پرسید که کجا زندگی میکنم و بعد از اینکه جواب دادم خواستم بپرسم "افغانی هستی؟" ولی چه خوب شد که پرسیدم "بچه کجایی؟" گفت زابل
کم کم حرف به شغل کشیده شد پرسیدم چی کاره ای ؟ با لحنی نسبتا محکم گفت مقنی(مغنی؟) همه چیز بهم ریخته بود! باید یا از او بدم می آمد یا نسبت به او ترحم میکردم خوب چنین کسی زندگی بدی دارد ولی هیچ کدام از اینها پیش نیامد. کنجکاو شده بودم و از او درباره کارش می پرسیدم به زحمت میفهمیدم که چه میگوید! فهمیدم که چاه فاضلاب میکند و فهمیدم که چاه فاضلاب مخروطی شکل است. مثلا اول عمق ده متر را عمودی میکنند و سپس آن را به مخروطی به شعاع قاعده شش متر تبدیل میکنند. شغل خطرناکی است اگر کنار چاه، چاه دیگری باشد که اشتباهی دیوار آن سوراخ شود فاضلاب آن داخل این یکی میریزد و ... گفت چند روز پیش یکی از روزمزدهایی که برایش کار میکرده مرده! زیر ماسه مانده بود... گفتم وسیله ایمنی هیچی ندارین ؟ گفت چی؟ گفت زنده کشیدمش بیرون ولی تا برسه دکتر مرد، گفت برادرش آمده و گفته تقصیر هیچ کس نبوده جز خودش (همون که مرده)
کم کم این شغل به نظرم مهم میشد! وقتی کسی برای این کار اینهمه خطر میکند ، پس برای او خیلی مهم میشود. "ارزش گل تو به وقتی است که ..."
درآمدش را پرسیدم گفت ٤٠٠ هزار تومن در ماه البته گاهی به ٢٠٠هزار تومن میرسد ولی پایین تر نمیشود. فکر فکر کردم خوب است! باید حداقل ٢٥ یا ٢٦ سال را دارد . سنش را پرسیدم !
نمیتوانید قیافه من را تصور کنید وقتی گفت ١٨ سال! گفت پیر شدم؟ گفتم نه! قیافه خیلی جا افتاده ای داری
احساس ترحم نمیکردم! حس میکردم با انسان محترمی روبرو ام. یک شخصیت برجسته...
خیلی با هم حرف زدیم فهمیدم که مادر و پدرش زابل هستند و او خرج آنها و خواهر برادرش را میدهد تا درس بخوانند، او تا ششم خوانده بود شاید به نظر برسد انسان بدبختی بود. خودش هم از اینکه درس نخوانده همین احساس را داشت ولی من این احساس را ندارم! به او هم گفتم. خیلی هم خوب بود ! به او گفتم که در زمان بیکاری کتاب بخواند و اینکه حتما خودش را بیمه از کار افتادگی کند ، امیدوارم دومی امکان پذیر باشد اگر کسی میداند به من بگوید چون نگران دوستم هستم
ساده بود
و دوست داشتنی
و شاد بودیم
گفتم و گفت
خندیدم و خندید
وقت رفتن دست دادیم... دستان او که با بیل و کلنگ کار میکرد و دستان من که با صفحه کلید کار میکردم
هر کدام برای مقصود خودشان مفید بودند و هیچ کدام برتری نداشت!
دیگر هرگز او را نخواهم دید مانند همه دوستان اتوبوسی دیگر
وقتی نزدیک خانه بودم پسری را دیدم با یک رکابی استرچ و شلوار تنگ که گشاد گشاد هم راه میرفت فکر کردم این کجا ... اون کجا
و زود فکر خودم را تصحیح کردم که وقتی با او حرف نزده بودم هم ...

جوتی کوچولو شما

بریدا
سلام بابایی
دارم کتاب بریدا نوشته پائولو را میخوانم کتاب جالبی در باره جادو این چیزها است. واقعا کتابهای پائولو (جز یکی دوتا) باید همه در کتابهای ادبیات باشند! خیلی خوب است که میتوان کتابهایش را مانند یک رمان خواند من کتابهای این مدلی را به کتابهایی مثل کتابهای اکنکار ترجیح میدهم !
این جای کتاب که دارم میخوانم بریدا دو خاطره از پدرش به یاد می آورد که باعث شد من حسابی بخندم! نه اینکه مسخره کنم! نه! از شدت خوش آمدگی...
اولی اینکه دم دریا پدرش میگوید که برو ببین آب سرد است یا خوب است او هم پایش را در آب فرو میکند و به پدرش میگوید سرد است. پدرش بدون اخطار او را وسط آب پرت میکند و می پرسد آب چطور است ؟ میگوید خوب است! پدرش میگوید : هر وقت خواستی چیزی را بشناسی خودت را پرت کن وسط آن.
خلاصه دومی اینکه پدرش ساعت قدیمی ای که چند سال است خراب است نشانش میدهد و میگوید هیچ چیزی کاملا غلط نیست، حتا این ساعت هم دو بار در روز ساعت درست را نشان میدهد!
من که کلی خندیدم شما را نمیدانم

جوتی خندان شما
حاشیه : این همان کتابی است که خریدم کادو تولد بدهم! نه اینکه فکر کنید سواستفاده میکنم! دارم میخوانم که خدایی نکرده بد نباشد که حال دوستم گرفته شود! (چه تریپ لاوی شد) دیدی چه بچه فداکاری داری؟

جنگ و صلح
درود بر کنت بابالنگدراز عزیز
امروز پی یر حرامزاده که این روزها همه او با نام کنت بزوخوف می شناسند با دالوخوف که همه درجه های خود را پس گرفته دوئل کرد! چون فکر میکرد دالوخوف عاشق همسر او شده است! البته کنت بابالنگدراز، حیثیت بسیار مهم است و باید از آن دفاع کرد (البته من شخصا معنی این را نمیدانم!)
کنت بزوخوف بسیار فرد بی لیاقتی است و حتا نمیتوانست طپابچه را درست دستش بگیرد ولی موفق شد در دوئل به کمک نویسنده پیروز شود!
ناگفته نماند که اینجانب ترجیح میدادم همین پی یر برنده شود چون دالوخوف خیلی پست فطرت است!
خبر خوش اینکه شاهزاده آندره زنده است و وقتی زنش در حال زایمان بود از جنگ آمد (آخر همه فکر میکردند که مرده!) البته او زیاد زنش را دوست نداشت ولی به کسی هم نمیگفت آن شب به زنش گفت که دوستش دارد ولی این هم برای کم کردن درد آن زن زیبا با آن لبهای کوچک و نگاه دوست داشتنی فایده ای نداشت.
بچه به دنیا آمد ولی شاهزاده خانم کوچک سر زا رفت! در حالی که نگاهش به همه میگفت "من به کسی بدی نکردم! چرا من را به این روز انداختید"
چند روز گذشته و شاهزاده خانم کوچک را نیز دفن کرده اند ولی هنوز کسی نیست که به من بگوید این بچه پسر بود یا دختر!

زنده باد امپراتور الکساندر اول تزار روسیه که ارتش او جلوی ناپلئول رید!
شاهزاده جوتی

پر حرفی
سلام بابالنگدراز عزیز
کم کم دارم با این سردردم به یه جاهایی میرسم! یه روز سمت چپه یه روز راست! یه دیروز درد نمیکرد که کوبیدمش به تابلو راهنمایی رانندگی که درد بگیره آخه به قول شوهرم آدم نباید دل هیچی رو بشکنه! بچه دلش میخواد درد کنه باید کمکشم بکنی! بالاخره خودش خسته میشه!
دیروز تو راه دانشگاه کلی چیز یادم بود که براتون بنویسم ولی همش یادم رفته! این بچه شما خیلی حافظه اش ضعیفه ، یاد تبلیغ kingston افتادم! (بهترین خاطرات در قوی ترین حافظه یا یه چیزی شبیه این بود!
این روزا مشکلم اینه که تا میشینم پا کامپیوتر که براتون نامه بنویسم [بقول زهرا] مخم delete میشه ! یکی از دلیل های کم نوشتنم هم این mp3 های کوفتیه! خیلی بدرد نخورن! خیلی هم تکراری شدن. حالا اگه بفرمایید که خوب گوش نکن! آخه نمیشه که همیشه باید یه ویز ویزی روشن باشه هیچ فرقی هم نداره که بتهون باشه یا لیلا فروهر! نمیدونم من که از لیلافروهر بدم میاد چرا آهنگاشو دارم؟
راستی هنوزم خواننده محبوبم جناب رندوم رحمت ا... علیه میباشند همی
یه چیز جالب! دیروز میخواستم lindows اینستال کنم ، از تو winXP زدم اجرا بشه و انگار نمیتونست پارتیشن ntfs رو بخونه برا همين گفت جاي کافي ندارين ولي چيزي که جالب بود پيغامش بود! گفت يکم از اين 40GB ام پي تري رو پاک کن تا بتوني lindows اينستال کني! البته مزاح ميفرمودن من کل هاردم چهل گيگه! از شوخ طبع بودن اين سيستم عامل خيلي خوشم اومد.
دیروز باری اولین بار رفتم سر کلاس قرآن دانشگاه و متاسفانه همان جوری بود که فکر میکردم! به قرآن خیلی احترام میگذارم ولی این جناب استاد کاملا بی منطق بود و اصولا بلد نبود با دلیل و منطق چیزی رو به کسی ثابت کنه. البته در بعضی از موارد حق داشت و یه چیزایی رو آدم میتونه به واسته قبول داشتن یه چیز دیگه قبول کنه ولی معمولا باید همه چیز با دلیل اثبات بشه.
یکی از بچه ها یه سوال ساده پرسید : چرا الم را میخوانند الف لام میم خوب هزار جور میشه به این جواب داد مثلا یکی از راحت ترین ها اینکه سنت اینو میگه یا خود پیامبر اینجوری میخونده یا از این چیزا که فرض های اثبات شده هستند (حداقل تو کلاس قرآنی که قراره همه شیعه باشن) ولی استاد در کمال ضعف (به نظر من) جواب داد که زبان شناسای ما اینجوری گفتن!! خوب من میگم این زبان شناسان رو قبول ندارم! حالا چی؟
میگه چون اهل فن هستند حرفشون قبوله! میگه اگه یه فیزیک دان یه حرفی درباره فیزیک بزنه من قبول میکنم اینم چون زبان شناسان گفتن قبول میکنم! و در کمال ناشیگری با این عبارت که "این دلیل برای من کافیه شما خودتون میدونین" (یا چیزی شبیه این) ماجرا رو قیچی کرد!
گیریم یه متخصص یه حرفی بزنه! مگه حتما درسته؟ اصلا متخصص ها مگه چه جور موجوداتی هستن؟ جز من و شما؟
میگی نه؟ این همه قانون نقض شده! که بعضی از اونا رو حتا کسی نقض کرده که به گرد پای شهرت صاحب قانون نمیرسیده!
از این حرفها بگذریم !
بابایی پس فردا (یعنی ٤شنبه) تولد یکی از دوستای دانشگاهمه که نمیدونم برایش چی بخرم شاید کتاب(های) "پیامبر و دیوانه" شایدهم یه چیزی از پائولو...
کادوی تولد خریدن واقعا کار سختیه ! مخصوصا اگه آدم نخواد فقط از سر باز کنی یه کادو بگیره
اگه از سر باز کنی باشه میشه مثل اون کادویی که برا یکی دیگه گرفته بودم ولی چون ندیدمش دادم به یکی دیگه!! البته اینجوری رو دوست ندارم ولی خوب اگه آدم برا همه سنگ تموم بذاره که سنگش تموم میشه !
فکر کنم این بیشتر شبیه اون نامه های قدیمی که به شما مینوشتم شد! اون وقتایی که بلاگ و اینهمه زنبل و زینبو (؟) نداشتم

همیشه جوتی شما
حاشیه : این روزها هی نیمه پر و خالی شدم ! فعلا نیمه پرم امیدوارم خالی نشم

archive?
الان یادم افتاد که این بلاگ آرشیو نداره! مهمه؟
بعد اینکه یه غلت املایی داشتم دیروز که اثلا محم نیصت
هحم اینیم که غلت انشایی ندارینیم

امروز
سیستم رای گیری رو که راه انداختم انگار پست کردن خودم خراب شده
بچگی هام
وقتی ١٣ سالم بود فکر میکردم نویسنده میشوم اون روزها اشتیاق زیادی برای نوشتن داشتم و دو داستان هم نوشتم که البته خواننده هایشان از پنج یا شش نفر بیشتر نشدند.
فکر میکنم که بد فکری نباشد اگر آنها را قسمت به قسمت تایپ کنم . البته سعی میکنم هیچ تغییری در نوشته ندهم و ویرایش نکنم که همان نثر ١٣ سالگیم باشد.
چقدر موافقید؟

خماری مضمن
در حال حاضر که این ها را مینویسم از خماری مفرط و نبود حتی دقیقه ای اینترنت به خودم میپیچم!
امروز سیستم رای گیری بلاگم را نوشتم و آزمایش نهایی آن و آپلود کردنش به زمان اینترنت دار شدن موکول شد که اگر موفقیت آمریز باشد باید پایین همه نوشته هم دیده شود.
اگر آن نوار رنگی که از سبز شروع میشود و به قرمز ختم میشود را می بینید حتما سیستم رای گیری راه افتاده است .
رای ها از ٠ تا ١٠٠ است به این ترتیب که سمت راست (آخرین نقطه سبز) ١٠٠ و سمت چپ آخرین نقطه قرمز صفر است.(مقدار متناظر با هر نقطه در میله وضعیت نشان داده میشود)
حالا رای این بار خودتون را در باره این سیستم رای گیری بفرمایید.

...
.جلوتر از من نرو چون ممکنه دنبالت نیام
.پشت سر من نباش چون ممکنه رهبر خوبی نباش
.کنار من راه بیا مانند یک دوست
نمیدونم از کی بود

کاشکیی
کاشکی میشد آدم هر چند وقت یه بار دو سه روزی بمیره! خیلی خوب میشد
hit count
تعداد بازديد : 76
تعداد بازديد کننده : 3
نتيجه گيري اخلاقي : 70 تاش خودم بودم

بی تو مهتاب شبی
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

فکر کنم همه این شعر رو صد بار صد جا شنیده اید. امروز داشتم این ور اون ور هاردم رو میگشتم که این شعر رو دیدم و خواندمش.
قبلا فکر میکردم که این معشوق چه بیرهم و سنگدل بوده که با همچین عاشقی همچین معامله ای کرده. ولی حالا وقتی فکر میکنم میبینم چه دوست خوب و خوش قلب و فداکاری بوده که نکند دیگر از آن کوچه گذر هم
دستش طلا!

امیر/جوتی

سرما خوردگی
عجبا! همه سرما خوردن
خدا همشون رو .... چیکار کنه؟


حتما این را بخوانید
عجب افتضاحی شده ! آخ جون
احساس جواني به سن و اين چيزا ربط ندارد! فقط و فقط به اين ربط دارد که انسان بتواند مشکلات و مساله هايش را حل کند يا نه!
ها ها! اگه بدونين اون لينک رو با چه بدبختي تو متن قبلي گذاشتم!
دارم edit و insert در ضمن ! اینجا فعلا فقط
یعنی نمیتونم چیزی رو پاک کنم! آخر خندس!

خبر خوب : مشکلات ادامه دارند
اینجا هنوز خیلی مشکلات دارم! سیستم پست کردنش تقریبا با هندل و گازوییل کار میکنه!! الان دارم تو unipad اینها رو مینویسم و برای لینک دادن هم باید کدش را خودم بنویسم و حتی اگر بخواهم پاراگراف را تمام کنم br را باید خودم بنویسم!
حالا اگر به حال من گریه نمی کنید یه ایمیل بزنید به jooti@ehsani.ir و نظر خودتون رو بگین.

خبر خوب : مشکلات ادامه دارند
اینجا هنوز خیلی مشکلات دارم! سیستم پست کردنش تقریبا با هندل و گازوییل کار میکنه!! الان دارم تو unipad اینها رو مینویسم و برای لینک دادن هم باید کدش را خودم بنویسم و حتی اگر بخواهم پاراگراف را تمام کنم br را باید خودم بنویسم!
حالا اگر به حال من گریه نمی کنید یه ایمیل<"a href="mailto:jooti@ehsani.ir> بزنید به jooti@ehsani.ir و نظر خودتون رو بگین.

test.com!
وقتی داشتم برنامه این بلاگ رو آزمایش میکردم همین جوری الکی یه لینک به test.com دادم حالا اومدم روش کلیک میکنم میبینم سایتش جدا هست! اتفاقا یکمکی هم رنگ ضمینه اش شبیه منه!

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org