|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
عرب جاهلیت!؟
امروز داشتم فکر میکردم که عرب جاهلیت از من عاقل تر بوده! آخه حداقل تکلیفش روشن بوده! 5 تا دونه بت داشته که میپرستیده! همین! تازه بت هاش نه حرف میزدن نه ناز میکردن نه پا دراز میکردن نه ازش سواستفاده میکردن! ولی من ، که اندازه همونا بت پرستم فرقم اینه که بت هام زنده تشریف دارند و بطور بلقوه همه اون کارهایی که گفتم رو میتونن بکنن! اصلا چرا گاهی میگم "اگه 4 نفر مثل فلانی بودن این مملکت وضعش بهتر میشد" چرا نمیگم "اگه ما مثل فلانی بشیم وضع بهتر میشه"... حال ندارم بنویسم ! خودتون بفهمین چی میخوام بگم جوتی
اوف اوف!
سلام! itiran هم اون ترجمه بنده را منتشر فرمود! http://itiran.com/news/show.asp?no=8108301145 البته برعکس بلاگیران به خودم خبر ندادند! رفتم سایتشون دیدم ااااااااااااااا ترجمه من اونجاس! خوب البته وقتی نخوان پول بدن زیاد هم سخت گیری نمیکنند. ولی آدم تشویق میشه بازم ترجمه کنه خوبی ترجمه اینه که آدم همیشه حداقل یه چیز جدید یاد میگیره... جوتی
صبح-ظهر-شب
صبح یه مطلب باحال دیدم و خواستم ترجمه کنم که دیدم قبلا ترجمه شده و تو بلاگیران هست! و کلی حالم گرفته شد و ناامید شدم ظهر داشتم یه مقاله دیگه ترجمه میکردم (اگه بشه این اسم رو روش گذاشت) و مقاله قبلی که ترجمه کرده بودم (همون briad) رو برای بلاگیران فرستادم و منتشر کردن. کنار همون ترجمه هایی که منو ناامید کرده بودن. شب فکر میکنم حالا چی؟ فردا چی؟ آخرش که چی؟ جوتی حاشیه : صبح-ظهر-شب اسم یکی از کتابهای سیدنی شلدونه انگار تغییر دادن یه چیزایی دست من نیست! هااااای! اون چیزایی که زورتون از من بیشتره! من در خدمتم!
ترجمه
اون ترجمه من یادتونه؟ دادمش به بلاگ ایران گذاشتن تو خبرهاشون http://blogiran.com/article.asp?qid=58&sid=6 بدم نیست! برای اولین کار خوبم هست! جوتی حاشیه : همچنان منتظر نظر بابایی درباره ترجمه هستیم
ربط هکرها به عاشقها
یه چیز دیگم یادم اومد که بگم! ربط هکر شدن به عاشق شدن! خوب ! نزن! الان میگم ربطش چیه تقریبا همه 13 تا 23 ساله هایی که دیدم(اکثرا پسرها) که با کامپیوتر آشنا میشن دلشون میخواد هکر بشن! چرا؟ احتمالا یکی از دلیلهاش اینه که هکر ها آدمهای مرموزی هستند و آدمایی که همه بهشون یه جورایی یه احترام آمیخته با ترسی میزارن. در ضمن آدمای فوق العاده باهوش و با استعدادی هم هستن! خوب همه میخوان همچی چیزی باشن. حالا این تازه کار عزیز میخواد هکر بشه ! قافل از اینکه "هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست" میره تو یه چت روم و از یکی از کسایی که ادعای هکر بودنشون میشه میپرسه "من میخوام یکی رو هک کنم چیکار کنم؟" طرف جواب میده "برو sub7 بگیر" خلاصه زیاد دردسرت ندم یه چند ماهی به خیال خودش بابا ننه هک و هکر و این چیزا میشه و دیگه خدا رو بنده نیست بعد اینا دو دسته میشن! اونایی که میفهمن که سرشون کلاه رفته و اصلا آدمای باهوشی نیستن، اونایی که انقدر احمقن که نمفهمن که احمقن! دسته دوم که به کل تعطیل تشریف دارن اولیها شاید بعدا به یه جایی برسن که بازم بعیده! در کل اون همه آدمی که میخواستن هکر بشن خیلی هاشون اگه کلی پیشرفت بکنن میشن cracker و خیلی هاشون هیچی نمیشن! ولی جالب اینجاست که همه crackerها و انواع و اقسام دیگه حتی اونایی که فقط از sub7 یا برنامه های شبیه اون استفاده میکنن(فکر کنم بهشون میگن lamer) خودشون رو هکرهای نابغه میدونن! وضعیت عاشق ها هم دقیقا همینه! و اگرم کسی عاشق یا هکر بشه... "ای مرغ سهر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند آن را که خبر شد خبری باز نیامد ای برتر از خیال وقیاس و گمان و وهم وز هرچه گفته اند و شنیده ایم و خوانده ایم مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم"-سعدی جوتی حاشیه : این جانب هرگونه عاشق یا هکر بودن خودم را قویا تکذیب میکنم! چون حداقل اینقدر عاقل هستم که بدونم چقدر احمقم! حاشیه 2 : امروز به ما خواب بعد از سهری حرام بود! هرچی خواستیم بخوابیم یه چیزی اومد تو کله مبارکمون! حالا هم که دیگه وقت بیدار شدنه
کاربرد ++C در دوستی!
سلام بابالنگدراز داشتم فکر میکردم که این "نرمافزاری" بودن که دختر عمه خانوم میفرمایند همچین بی راهم نیست! از همون اول تاثیر زیادی روی زندگی من گذاشته که شاید اولین تاثیرش یه دید الگریتمی تو زندگیه، یه تاثیر دیگش اینه که معمولا حساب میکنم که چی از دست میدم چی میگیرم (معمولا حافظه در قبال سرعت یا سرعت در برابر حافظه) مثلا این آخری تو مرتب کردن اتاقم کاملا مشخصه! نظمی که مرسومه به نظر من چیز مسخره و دست و پا گیریه! من حاظر نیستم چیزی که روزی 2 بار باهاش کار دارم بزارم تو کمد! چون هر بار استفاده هزینه ای برابر 2 بار باز و بسته کردن در کمد بهم تحمیل میکنه که معمولا بصرفه نیست. برای همین کتابهایی که دارم میخونم همیشه بالای تختمه و ... ترتیب کتابها توی کمد برحسب موضوع نیست! بلکه برحسب علاقه من به کتابهاس اونم فقط در 2 بخش نزدیک و دور! یعنی کتابهای با دسترسی آسان و کتابهای با دسترسی سخت که مشخصه من که کدوم بیشتر علاقه دارم. و دیگه اینکه یکی از طبقه های کمدم تعریفش اینه "چیزهایی که یه وقتی به درد میخورن" این طبقه نیاز به هیچ نظمی نداره! چون حداکثر 2 هفته یک بار با یه چیزی از اون کمد کار دارم که میشه برای اون کار 1 دقیقه وقت صرف کرد و این خیلی بهتر از اینه که برای منظم کردنش زمان صرف کنم! (نه اینکه وقتم خیلی پر باشه! نه! ذاتا اینجوری شدم!) اما این تنها جایی نیست که از "نرمافزاری بودن" تاثیر گرفتم. توی ++C یه نوع تابع هست به اسم friend ، همون دوست خودمون! معنیش اینه که یک تابع از یک شی دیگه میتونه به داده های خصوصی اون یکی شی دسترسی داشته باشه. اتفاقا اسم خیلی درستی هم هست چون دوستی های ما هم همینجوریه یعنی یه آدم دیگه (یه شی دیگه) میتونه به اطلاعات خصوصی ما دسترسی پیدا کنه. خوب یادمه که اولین بار از یه چیزی خیلی تعجب کردم ! نوشته بود "دوستی اعطا کردنی است نه گرفتنی" یعنی اینکه اگر تابع ()a از کلاس C بخواد دوست کلاس B باشه ، کسی که این رو تعیین میکنه C نیست بلکه B ه. من یه مدتی با این مخالفت کردم چون معتقد بودم ما دوستی رو خودمون بدست می آوریم. یعنی این کلاس C ه که با رفتارش باعث میشه کلاس B به اون دوستی بده. ولی حقیقت اینه که حق با طراح ++C ه! بابایی، فرض کنید که شما کلاس C که میخواین با من دوست بشین. هرچقدر هم که زور بزنین و تلاش کنین نمیتونین از من دوستی بگیرین چون من اصلا نمیخوام به شما دوستی بدم! توی دبیرستان که بودیم یه بغل دستی داشتم که خیلی دلش میخواست با من دوست باشه (کاملا تابلو بود) ولی من هیچ وقت ازش اونقدر خوشم نمیومد که باهاش دوست صمیمی بشم (فکر میکنم رهام اونو یادش بیاد(اون موقع رهام تنها دوست صمیمی من بود)). حالا که فکر میکنم میبینم خیلی چیزهای دیگه هم مثل دوستی اعطا کردنی هستند نه به دست آوردنی مثلا انواع مختلفی از چیزی که بهش میگن عشق، سهم آدما تو روابط و چیزای دیگه و احساسات و... احساسات رو آدم به خودش اعطا میکنه، از حسهای شادی و غم تا بی حوصلگی و دوست داشتن... مثلا من دیروز نشسته بودم فکر میکردم که باید فلان کار رو بکنم و بهمان کار رو به یه جایی برسونم و این کارها خیلی کسل کننده اند و نتیجه این شد که تا عصر بی حوصله بودم و حتی سر درد هم گرفتم که بی حوصلی رو تشدید کرد ولی عصر فکر میکردم که بعد از عمری قراره داداشم و خانومش را ببینم که از یک ساعت قبل از اون حسسااابی سر حال شدم و حتی سر دردم هم خوب شد. راستی یکی از دوستای داداشم (که خیلی آدم متشخصیه) خونشون بود که یدفه به من گفت "بلاگم که مینویسی" آقا ما رو میگی ؟ کف کردیم! داداشمون بلاگمون رو نخونده اونوقت دوستش خونده ! خلاصه اینکه احساس بچه معروف بودگی بهمون دست داد(به خودمون اعطا کردیم!) راستی بابایی این نوشتن منم از اون چیزای خنده داره! نیم ساعت جلو کامپیوتر نشستم یه چی بنویسم ولی هیچی به فکرم نرسید بعد که رفتم بخوابم همه اینا ریخت تو کلم! منم دوباره کامپیوتر رو روشن کردم و نشستم این همه روده درازی کردم! وقتی کامپیوتر رو روشن میکردم میترسیدم تا چششون به notepad بیوفته دوباره فرار کنن ! ولی شما شانس نداشتین! جوتی برنامه نویس حاشیه : همه چیز همه جا کاربرد داره! بعدا از کاربرد مدارمنطقی تو دیتابیس بهتون میگم! حاشیه 2 : اون چیزی که درباره نظم اتاقم گفتم کاربرد "ذخیره بازیابی اطلاعات file structure" در طراحی داخلی خانه بود!
چیز! ینی این
دوباره همه چیز از اول! محض در نظر گرفتن روغن و قالیچه ایرانی... اه اه اه! حوصله فکر کردن به این چیزای سخت رو ندارم اصلا مال بد بیخ ریش صاحابش! ما این جوتی رو نخوایم باید کیو ببینیم؟ هااااااای! بابالنگدراز! بیا این جوتی تو وردار ببر ما نخواستیمش! ولی جدا اگه تا چند روز دیگه به نتیجه ای نرسیدم بیشتر کمکم کن با اون استادم که 2 ترم حل تمرینش بودم حرف زدم ، قرار شد منو به مجله شبکه معرفی کنه که این ترجمه ام را براشون ببرم... گفت چیز خوبی شده (البته ویرایش شده اش را اینجا نذاشتم) و صد البته هنوز منتظر نظر شما هستیم! امروز سر کلاس یکی بهم زنگ زد ، پیش خودم فکر کردم اگه از caller id و این چیزا داشتم میفهمیدم کی بوده وقتی اومدم بیرون دیدم اسمشو نوشته!! عجبا! قرار بود از آذر به همه نمایش شماره بدن ولی انگار جلو انداختن! کاشکی یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم جوتی حاشیه : به میلاد : ما هر چی حال کنیم مینویسیم!
پلیس جوان
به همه تبریک میگم! بالاخره این سریال تموم شد! خوشبختانه نیلوفر مرد! اولا اگه من داستانشو مینوشتم حتما آخرین لحظه یونس رو میکشتم و یه جوری نشون میدادم که کار کار همین تیمساره بوده! اینجوری باحالتر میشد! بعد اینکه این سریال باید کش طلایی برای کش دادن یک فیلم کوتاه به اندازه ای که تبدیل به یک سریال 500 قسمتی بشه رو بگیره! من کشته مرده عشق از نوع پلیس جوانی بودم! تقریبا با تصور من از شهوت جور بود! مامانشم که .... بیچاره باباش ! معلوم بود برا چی مرده بود! اسفندیارم که آخر آدم بده بود!! وقتی میدیدمش خندم میگرفت! ولی این داریوش ارجمند جون میداد برا قاتل و این چیزا اصلا خوراک جانی بودنه شیشکی بهش شک نمیکنه... نتیجه گیری اخلاقی این داستان این بود که پلیس های ما همشون دسته گلن و از گل کمتر به کسی نمیگن! ( براتون نگفتم اون جناب سروان چجوری از پشت بلندگو داد میزد و به راننده اتوبوس فحش میداد که چرا راه و بند آورده!) خلاصه اینکه با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمیشه! جوتی
مسابقه انتخاب بهترين وبلاگ های فارسی
داشتم لیست وبلاگ های برگزیده مرحله اول رو نگاه میکردم یه چیزی به نظرم خیلی جالب بود 1. کامپیوتر - اینترنت 2. علمی - آموزشی 3. ... 10. زنان 11. ... میخوام بدونم مگه زنان با مردان فرقی دارند که باید بخش جدا داشته باشند؟ اگه زنان داره باید مردان هم داشته باشه یا هردو یا هیچکدوم! مگه خانومهای محترم نمیتونن توی بقیه طبقه بندی ها مطرح بشن؟ مگه برای مطرح شدن نیاز به کمک دارن؟ اصلا فرق زن و مرد چیه که باید اینجا هم جدا بشن؟ مگه بلاگ یه مشت کاراکتر نیست؟ این که دیگه زن و مرد نداره! ( جز بعضی ها مثل ندا منسجم ;) ) اصلا به من چه جوتی حاشیه : حالا منو جزو کدوم حساب میکنن؟ حاشیه 2 : اصلا من اون مسابقه را تحریم میکنم چون من توش اول نبودم! و اونو قبول ندارم! حاشیه 3 : اینم لینکش
گل آقا؟؟؟
ااااررررررررررررررررررربده! هفته نامه گل آقا دیگه منتشر نمیشه! چند وقت بود نمیخوندم ولی اینکه دیگه منتشر نشه !! اااارررررررررررررربده گل آقا اااااارررربده حاشیه : هفته پیش میخواستم بخرم! چه خوب شد نرفتم بخرم اگرنه ضایع میشدم اسسساسی!
پر حرفی
خوب خوب! من یه کتاب فسقلی خوندم! چی؟ هووم! "چه کسی پنیر من را جابجا کرد" اسم اصلیش دقیقا همینه ! اسم کتاب که انصافا باحاله و خنده دار! یه داستان نسبتا کوتاه درباره 2تا موش و 2تا آدم کوچولو ! البته تا آخر ماجرا وجه تسمیه آدم ها رو نفهمیدم ولی آخرش خودش اونو گفته بود "هم" اونی بود که در برابر تغییر مقاومت میکرد و "ها" اونی بود که یاد گرفت به اشتباهات خودش بخنده و تغییر کنه. متوجه دلیل اسم گذاری شدی؟ من فکر میکنم "ها" یه جورایی صدای خنده است. خلاصه مساله سر اینه که همیشه دنیایی که ما توش زندگی میکنم در حال تغییره و باید منتظر تغییرات باشیم و ... اما ما تو این دنیا چی میخوایم؟ "پنیر" ... خلاصه خیلی کتاب جالبی بود اگه نخوندینش حتما بخونین ولی فکر میکنم خونده باشین چون شما همه کتابهایی که من خوندم و خوندین حتا بیشتر! حتا همه کتابهای دنیا رو! خوب بابایی ! ما موندیم تو کف یکی از دوستامون! راستشو بخوای اصلا ازش خبر مبر نداریم و نمیدونیم کجاس و چیکار میکنه ! البته همینقدر میدونیم که حالش خوبه. اگه بگی آدم دلش میخواد دوستاشو ببینه و ازشون خبر داشته باشه حق داری! آره ! همینجوریه ولی لطفا این آخرین دفعه باشه که منو قاطی آدما میکنی! راستی! میخواستم برات از عشق ورزیدن و تریپ لاو و دوست داشتن و این جور چیزا بگم. البته اول بگم که به این کلمه "عشق" آلرژی پیدا کردم و وقتی اسمش میاد عطسه میکنم! ها ها ها هااااااپیچه! خوب کجا بودیم؟ آها! اون احساسه! احساس دوست داشتن و این چیزا، راستش به این نتیجه رسیدم که این حس یه جورایی یه داروی آرام بخشه! حالا چرا؟ درد آدم رو آروم میکنن بعد وقتی اثرش از بین بره درد آدم دوباره شروع میشه ! حالا یا به این دارو معتاد میشی یا دوباره درد میکشی. مثلا! برای یه آدم تنبل این حس میتونه شدیدا باعث فعالیت بشه چون این حس اصلا تنبلی سرش نمیشه ولی بعد؟ خوب دوباره تنبلی برمیگرده حالا این که باید چیکار کنی؟ والا من نمیدونم! خوب یکم زور میزنم که فعلا تنبلی رو ترک کنم یعنی قراره امروز آقا جوتی گل بشینن شدیدا کار کنن... مثل اون وقتی که.... همیشه یکی از ناراحتی هام این بود که اگه یکی بپرسه تا حالا چیکار کردی چیزی ندارم بهش بگم ولی حالا کم کم یه چیزایی جور میشه دختر عمه عزیزم ترجمه ام را برام ویرایش فارسی فرمودن(اون عزیزم اولش برا این بود که بعدی رو هم ویرایش کنه!!!) و استاد هم ترجمه را پسندیدن حالا اگه کسی مجله ای چیزی میشناسه بگه که ما زودتر اولین ترجمه خودمون رو بدیم ببینیم چی میشه آها! دختر عمه این جانب عادت دارن هر رفتار عجیب غریبی که از بنده یا هم رشته ای ها سر میزنه بفرمایند که "نرم افزاری یه دیگه" و جالب اینجاس که وقتی یکی از همون رفتارها (که از یکی دیگه سر زده بود و "نرم افزاری" بود) برای یکی از دوستام تعریف کردم ایشون فرمودن "اونم مثل تو بهمنی یه!" ما هنوز نفهمیدم که این چیزا به متولد بهمن بودن مربوط میشه یا به علاقه به نرمافزار! نمیدونم اینجا تا حالا از سیستم های خطاپذیر چیزی گفتم یا نه؟ اینجا خطا یعنی یه چیزی که همیشه اتفاق نمیوفته یه وقتی حالا چی بشه و شرایط محیطی و گرما و سرما و ضربه و عوامل نرم افزاری دیگه و این چیزا اتفاق بیوفته که چی؟ که اینکه مثلا جوابی که باید 2 میشده بشه 2.5 ! خوب تو حالت عادی این اصلا اهمیتی نداره مثلا تو ویندوز ممکنه شما یه برنامه را 100 بار اجرا کنید و از این 100 بار 1 بار درجا ویندوز هنگ کنه! 2 بار هم برنامه اجرا نشه . خوب این اینجا اصلا مهم نیست ولی اگه سیستم کنترولی هواپیما بجای 2 ، 3 بده ممکنه اتفاق بدی بیوفته برای همین (اگه اطلاعات من درست باشه) چند تا ماژول تصمیم گیری دارند که نتیجه همه میره به یه رای گیر که اون تصمیم میگیره نتیجه چی باشه... به این جور سیستم ها میگن سیستم های خطا ناپذیر (اگه غلط نکنم)! و اما! آدمها هم دو جور رفتار دارند! خطا پذیر و خطاناپذیر مثلا من اگه به یک مغازه اعتماد کنم که کارش خوبه و یک روز خطا پیش بیاد و چسب سیلیکن روی cpu رو در کمال ناشی گری بزنند و وقتی من بهشون میگم که گند زده بودین بگن اونی که بهت گفته ما گند زدیم چرت و پرت گفته (2 تا خطا بود! دومیش این بود که به دوست من توهین کرد!) خوب اینا باعث میشه که حداقل اون اعتماد از بین بره! اما یه جای دیگه ممکنه یه دوست خوب یه اشتباه خیلی بزرگی بکنه و اصلا نادیده گرفته بشه!(بخشش که جای خود! اصلا شتر دیدی ندیدی) قاعدتا فرق دوست با غیر دوست باید تو یه همچی چیزایی باشه و البته دهش متقابل! و یه چیزایی تو این مایه ها شبکه ای که ازش اینترنت گرفتم ترکیده! منم با اکانت همون دختر عمم میام! شما بهش نگین خودشم ایشالا حال نداره تا این پایین رو بخونه !! (اکانت فراز رو که تموم کردم) بقیشو بعدا میگم!! جوتی حاشیه : ما چاکریم کارهایی که میخواست انجام دهد یا تمام شده بودند یا دیگر حوصله انجامشان را نداشت...به ساعت نگاه کرد و گفت : "تعجبی هم ندارد! نباید هم بتوانم کار دیگری انجام دهم..." ولی نگاه کردن به دیوار کار آدمهای عاقل نیست... "باید کار دیگری پیدا کنم..." سلام باباجونم برنامه خوابم کاملا منظم شده!!!! روزهایی که از دانشگاه میام اولین دفعه ای که چشمم به تخت خوابم بیوفته خوابم برده! بعد برای سحری بیدار میشم و بعدش دوباره میخوابم تا ساعت 7 یا حتی 9! روزهایی که دانشگاه نمیرم ساعت 11 میخوابم و بعد از اینکه برای سحر بیدار شدم اگه وقت داشته باشم میخوابم. دیدین چه منظم شده! مثلا دیشب 8.5 خوابیدم 4.5صبح بیدار شدم و 5:15 خوابیدم بعد 9.5 بیدار شدم!مجموعا 12 ساعت خواب بودم! و یک عدد شاهکار هم داشتم! زنگ زدم به یکی از دوستام ، داشت شام میخورد منم بهش گفتم که وقتی شامش تموم شد بهم زنگ بزنه. اما وقتی زنگ زد خواب بودم!!! فکر کنم باهاش حرف زدم ولی نمیدونم بهش چی گفتم! امیدوارم زیاد فحش نداده باشم! آخ بابایی! برای ریف دعا کنین که امروز کار ریف رو به یه جایی برسونم. تصمیم گرفتم ساعت بزنم و 8 ساعت یه کله براشون کار کنم... تا چی پیش بیاد... یعنی اگه الان شروع کنم تا بعد از افطار باید کار کنم! اوخ! دیشب میخواستم به داداشم زنگ بزنم و خودمو افطاری مهمون کنم... راستی! با وجود اینکه ملت از گرگ و مزرعه دار بیشتر از موش کور و رودخونه خوششون اومده بود خودم جدا از موش کور و رودخونه بیشتر خوشم میاد. و یه چیز جالب فهمیدم! اینکه چه کسی داستان رو میخونه و چه ذهنیتی داره از اینکه کی داستان رو نوشته مهم تره! به نظرها درباره موش موشی دقت کن تقریبا میتونم بگم که نظر هیچ دو نفری یکی نبوده! (در مورد شما و پرشین گرل هم فکر میکم فقط لغت ها یکی بوده ولی احتمالا منظور هرکدوم با اون یکی فرق داشته) مثلا تیوا دوست همیشه میخواسته ایکاروس بشه و موش کوچولوی من رو هم ایکاروس میبینه و ... اما خوب این وسط من هم بی تاثیر نبودم چون هیچ جای قصه درباره کارهای موش موشی قضاوت نکردم و قضاوت را کاملا به عهده خواننده گذاشتم. حالا میدونی آرزوم درباره این قصه چیه؟ اینکه یکی از خواننده هام یه روزی اونو برای بچه کوچولوش تعریف کنه و ازش بپرسه اونم مثل کسی که قصه رو نوشته موش موشی رو دوست داره؟ و اگه جواب مثبت باشه من کلی کیف میکنم و اگه منفی باشه... تفلکی من و موش موشی پسر / دخترت، جوتی
دری وری
سلام باباجون بهتره این یکی رو نخونین! دری وری نوشتم! گفتم که امروز کار بدرد بخوری نکردم... میدونی مثل کی بود؟ مثل اون وقتهایی که میخواستم برای مدرسه درس بخونم! درسای غیر کامپیوتری همیشه برام خواب آور و خسته کننده بوده! خیلی وقتها سعی کردم چراشو بفهمم. شاید این باشه که علاقه بهشون ندارم شاید تنبلی و خراب بودن پایه شایدم هزار تا چیز دیگه! ولی امروز چرا؟ میخواستم به کار "ریف" برسم، میخواستم برنامه ریف رو به یه جایی برسونم ولی انگار تلسم شده! تا میرفتم سراغ ویژوال بیسیک خوابم میگرفت! حوصله مبارکم سر می رفت و چراغ گاز خاموش میشد و بعدشم که "راستی داره بوو میاد! داره از اووون تو میاااد!" آخر سرم که بوووووم! "تا کبریتو کشیدم دیگه هیچی ندیدم!" چرت و پرت میگم! چشم محمد روشن که ناراحت بود من چرا اینجا گلواژه نمیگم! چشم فراز روشن که از لغت محترم گلواژه بجای معادل بی ادبیش استفاده کردم! و چشم خودم روشن که دارم هذیان میگم! فکر کنم تب دارم! ولی من که همیشه تاب دارم! فکر کنم مشکل از اینه که من برنامه نویسی بلدم ولی هیچ وقت application نویس نبودم و نیستم و احتمالا نخواهم بود! گاهی فکر میکنم کار مورد علاقه من تدریسه... نمیدونم... از ترجمه خوشم اومد ولی هیچ کس نمیگه ترجمه چطور بود! فقط فراز یکم گفت که بد نبوده بابایی امروز میخواستم یکم به سر و وضع اینجا برسم ولی دیدم فایده نداره! یعنی حال نداشتم! خواستم سورس کد برنامه بازی کردن winsweeper رو آپلود کنم ولی منصرف شدم! آخه آپلود کردنش فقط یک طرفدار داره که اونم خودش این سورس رو داره بابایی خیلی لطف کردین که بابانویس نوشتین. دستتون درد نکنه، خیلی ممنون آره! موش من کور بود! ولی شاید الان بهتر از من و خیلی های دیگه میبینه! کور بود ولی همه مرگ رو میشناسن حالا هرچقدر هم که کور باشن! ولی شنیدن صدای آب از نزدیک ترین فاصله ممکن ارزش غرق شدن رو داره! این نظر منه! البته داستان از مسیر خودش خارج شد! مثل همیشه! وقتی داستان رو شروع کردم یک داستان آموزنده بود نه عاشقانه! قرار بود بدی های "زیاده خواهی" (همونطور که میلاد گفت) رو نشون بده! و قرار بود بگه آدم باید فاصله خودشو با هر چیز خوبی هم حفظ کنه ولی وقتی نوشته تموم شد تازه فهمیدم که موش من خیلی شبیه ایکاروس شده (همونطور که تیوا گفت) ولی به هر حال واقعیت اینه که موش من کور بود! (همونطور که شما و پرشین گرل گفتین) و عاقل نبود و فرصت عاقل شدن پیدا نکرده بود (همونطور که محمد گفت) و موش من یه موش بود مثل همه موشهای کور دیگه ! با این فرق که نمیتونست صدای آب رو بشنوه و توش غرق نشه! هرچی بود، تنها موش کوچولویی بود که من تو همه عمرم داشتم! از غرق شدنش ناراحت شدم... ولی نباید اینطوری باشه! وقتی اون صحنه میاد جلو چشم... اونجوری آب با فشار میاد تو ... دلم میگیره! ... نباید اینجوری باشه! نا سلامتی خودم اونو نوشتم! البته این که دلیل نمیشه! من هنوز گرگ رو بخاطر کشتن اون مرغ نبخشیدم! حالا اگه بچه مزرعه دار چیزیش شده باشه من چیکار کنم؟ هرچی باشه اون گرگ من بود! هر قصه ای یه قصه داره ... ...و همه قصه ها از قصهگوها بهترن جوتی حاشیه : فرازی منتظر نظر تو در باره موش کورمم اه! امروز تا حالا که هیچ کار مفیدی نکردم! خیلی تنبلی کردم... حوصله هیچ کاری هم نداشتم... البته جای امیدواری هست که از اینجا به بعدش یه کاری بکنم امروز یه حکایت تو گلستان خوندم خوشم اومد ولی حال ندارم تایپش کنم در ضمن اینم مناسب حال من بود : ای هنرها گرفته بر کف دست،،،عیب ها برگرفته زیر بغل تا چه خواهی خریدن ای مغرور،،،روز درماندگی بسیم دغل
نامه تیوا درباره موش کور کوچولو
midooni man eshgh ro az divanegi va jonoon joda nemidoonam va dar eyne hal eyne aagheli. yek lahze zistane aasheghane miarze be ye omr do do ta char ta kardano in harfa dastane to ghashange albatte man modelaye mokhtalefisho khoondam midooni ye joorai in theme mano yade icarus mindaze...momkene ye aadam saalha be khiale khodesh aashegh bashe amma in tor nist eshgh dar ghalebe zamaan nemigonje hamoontor ke shams dige az farte eshgh rafto gom shod va ejze daad eshghesh be shekle aafarineshe divaane shams az vojoode molana saraazir beshe. man hameye divoonehai ro ke be khatere eshghe hatta be ye machin ya ye chizi ke be nazare ma ahmaghane miad, khodeshoono nabood mikonan doost daram hamoontor ke mooshe koore koochoolooye to ro doost daram. araajif basse. rasti omidvaram mahe ramazane emsal be hadaf va khastehat az in maah beresi. kollan barnameye khoobie vaghtesho bishtar konin! eradatmand, Tiva.
آیوانهو
خیلی دلم میخواست فیلم آیوانهو رو ببینم کتابشو n بار خوندم و خیلی دوست دارم امروز صبح فیلمشو دیدم البته خیلی قدیمی بود جالبیش اینجاس که تنها شباهتی که به کتاب داشت اسم شخصیت ها بود! خود کتاب خیلی قشنگ تر بود
سربازی
امروز یکی یه چیزی درباره سربازی گفت برام خیلی جالب بود گفت "سربازی مالیات عمره!" من که خوشم اومد 1.شانس آوردیم مالیات میگیرن و خمس نمیگیرن! 2.همیشه کسایی هستن که از مالیات در میرن!
زمانی برای خوابیدن!
امروز از 6.5 بعد از ظهر تا 10.5 شب خوابیدم! در حالی که قرار بود تا 7.5 بخوابم! فکر کنم رکورد بد موقع ترین خواب دنیا رو شیکسته باشم!
پشت هر قصه ای یه قصه ای هست.
نمیدونم موشکورکوچولو خوب بود یا نه ولی میخوام قصه نوشتن این قصه رو براتون بگم. اول شک داشتم که این کارو بکنم یا نه ولی به این نتیجه رسیدم بلاگ باید با جاهای دیگه که داستان توش مینویسن یه فرقی داشته باشه! مخصوصا بلاگ من! از اونجا شروع شد که فکر کردم چه خوبه که آدم یه دوست خوبی مثل تو داشته باشه که همین نزدیکیهاست. بعد فکر کردم دوستی به این خوبی کاش نزدیکتر بود، کاش باز هم نزدیک تر بود و باز هم! اما چقدر؟ جواب اول این بود که هرچی نزدیکتر بهتر. بعد فکر کردم دوست خوب برای آدم خیلی ضروریه مثل آب بعد فکر کردم که اما اگه آدم زیادی به آب نزدیک شه ممکنه صدمه ببینه... فکر کنم فهمیدی ماجرا چجوری شروع شد! قصه اول درباره یک موش کوچولو از نوع معمولی و بینا بود با یک چاه آب! ولی این خیلی مشکل داشت نمیدونستم چجوری موش توی آب بیوفتد! بعد چاه تبدیل به رودخونه شد چون صدای رودخونه خیلی دلنشینه بعد اونجا که موش به تاریکی فکر میکرد به این نتیجه رسیدم یک موش باید خیلی کور باشه که تو آب بیوفته و از اونجا موش تبدیل به موش کور شد. یکی از مشکلای اساسی با موش معمولی این بود که چجوری خونه خودشو به آب نزدیک تر کنه؟ اول فکر کردم که یکی دیگه بسازه بعد فکر کردم که خونه موشها کوچیکه میشه هلش داد و به آب نزدیکش کرد ولی موش کور مشکلاتم رو حل کرد نمیدونم ابله بود یا عاشق. کاملا بستگی به رودخونه داره... اگه رودخونه ارزش غرق شدن را داشت... عاشق بود (مثل اونی که به طرف خورشید رفت و سوخت که این شباهت بعدا یادم افتاد) اگه این رودخونه ارزش غرق شدن را نداشت. ابله بود. شایدم به هر حال عاشق بود چون به هر حال غرق شدن کار مهمیه! شاید بستگی به این داشته باشه که میدونست با ضربه بعدی غرق میشه یا نه شاید ... من نمیدونم! فقط یه چیز و میدونم پشت هر قصه ای یه قصه ای هست و ... ... قصه ها از قصه گو ها بهترند جوتی حاشیه : قرارمون این نبود!
قیافه تماشایی
تصور کنین قیافه کسی رو که 150 کیلومتر راه رو میاد خونه با فکر اینکه سر افطار برسه و بابا و مامانش رو سوپریز(ملاقه) کنه ولی وقتی میرسه میبینه انگاری رفتن جایی افطاری!!!!
تست
بعد از خواندن "موشکورکوچولو و رودخونه" EMS(پست سریع السیر) بفرمایید که موش موشی ما 1. ابله بود 2. عاشق بود 3. عاقل بود 4. دروغ بود 5. هیچکدام اگه هرکی اینو میخونه یه گزینه انتخاب کنه و به من بگه خیلی ممنون میشم چون جدا خودم نمیدونم!
حاشیه موشکورکوچولو و رودخونه
بابالنگدراز سلام موشکور منو خوندی؟ اگه بگی ایده داستان از کجا اومده جاییزه داری! میگم بابایی شمام موافقی که اگه نتونم بیل گیتس بشم ، یه امیدی به هانس کریستین اندرسن شدنم هست؟ چی؟ زیادی خودمو تحویل نگیرم؟ چی؟ آب میبرتم؟ هان؟ سوزن ؟ باد؟ اینا چیه میگی؟ خلاصه اینکه از اینجوری نوشتن خیلی بیشتر از یه چیزایی تو مایه های "تجربیات من" خوشم میاد. در ضمن بابایی اگه برای موش موشی من و اون ترجمه بابانویس نفرمایین کلامون میره تو هم! بله؟ کی باشم که تهدید میکنم؟ چشم غلط کردم! ولی خواهش میکنم لطف کنین و یه چیزی پای اینا بنویسین حداقل خصوصی... جوتی کوشولوی شما
موشکورکوچولو و رودخونه
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یک موش کور کوچولویی بود که فکر میکرد بزرگ شده. یه روز موش کوچولوی ما به مامانش گفت : "مامان من دیگه بزرگ شدم. میخوام برم یه جا و برای خودم خونه درست کنم و تنهایی زندگی کنم." مامان موش کوچولو که زن فهمیدهای بود به موش کوچولو گفت "آره عزیزم بزرگ شدی، ولی برای اینکه تنهایی زندگی کنی هنوزم کوچولویی، تازه اگه تو بری کسی نیست کمک من کنه و از خواهر برادرات مواظبت کنه" اما موش کوچولو گوشش به این حرفا بدهکار نبود. صبح که شد چمدونش را بست و مامانش را بوسید و راه افتاد. دو سه روزی تو راه بود تا به جایی که میخواست توش خونه بسازه رسید. اون شب رو زیر همون گنبد کبود خوابید و صبح که شد زودتر از همیشه بیدار شد و شروع کرد به ساختن خونه تا نزدیکای شب کار کرد و چند تا تونل و چند تا اتاق و یک پذیرایی خوشگل زیر زمین درست کرد. وقتی شب شد کار خونه تموم شده بود. موش کوچولو نگاه خریدارانه ای به خونه انداخت و به خودش گفت "خوب خوب! موش موشی خیلی خونه قشنگی ساختی! آفرین! تو دیگه حسابی بزرگ شدی. میتونی حتی معمار بزرگی بشی!" میخواست بازم از خودش تعریف کنه که یهویی یادش افتاد که خیلی تشنه شده . "ای داد بی داد! ولی از کجا آب بیارم؟ وقتی خونمون بودم مامان میرفت از چاه آب می آورد." راه افتاد و دنبال آب گشت. یک ساعتی رفت تا به یک رودخونه رسید. صدای آب توی گوش موش کوچولوی خسته و تشنه ما از هر آهنگی قشنگ تر و دلنشین تر بود. موش کوچولو تا اون موقع صدای آب یک رودخونه نشنیده بود. برای همین وقتی اون صدای قشنگ رو شنید خیلی زود شیفته اون صدا شد.انگار که صدا همه وجود موش کوچولو رو گرفته بود انگار که موش کوچولو خودشم یه قطره از رودخونه بود! انگار آب از یه گوش موش کوچولو میرفت تو و از اون یکی بیرون می اومد. بعد از چند دقیقه که به این حال گذشت موش کوچولو یادش افتاد که برای آب خوردن اومده بود پس آب خورد و برگشت. تو راه فکر میکرد نمیشه از این همه زیبایی رودخونه محروم باشه. اما چاره چیه؟ خونه موش کوچولو یک ساعت با رودخونه فاصله داره! بعد انگار که میخواست خودشو راضی کنه گفت "اگه یهویی نصف شب تشنم بشه که نمیتونم این همه راه و تو تاریکی ..." ولی حرفش را تمام نکرد چون یادش افتاد که برای یک موش کور تاریکی اونقدرها هم مهم نیست! وقتی صبح شد موش کوچولو از زیر زمین شروع کرد به تونل کندن به طرف رودخونه و آخر روز یه در دیگه برای خونش گذاشته بود که با رودخونه نیم ساعت فاصله داشت. اون شب هم برای آب خوردن لب آب رفت و باز هم آخرین چیزی که یادش افتاد آب خوردن بود! تو راه برگشت فکر کرد "اگه میشه نیم ساعته برسم به رودخونه چرا ده دقیقه ای نرسم؟" روز بعد به کندن تونل ادامه داد و در دیگه ای برای خونه قشنگش درست کرد که فقط ده دقیقه با رودخونه فاصله داشت. ولی موش کوچولو راضی نشد! گفت "اگه میشه فقط ده دقیقه از خونم دور شم و بعد صدای قشنگ آب رو بشنوم چرای از توی خونم اون صدا رو نشنوم؟" روز بعد باز هم شروع به کندن کرد. وقتی زمین رو میکند صدای قشنگ آب بلند و بلند تر میشد و موش کوچولو رو از خود بیخود میکرد. موشکورکوچولو همین طور که زمین را میکند فکر میکرد که "من بهترین و قشنگترین و بینظیرترین خونه ای را که یک موشکور میتونه داشته باشه...." ولی حرفش را تمام نکرد! چون با آخرین تکه خاک که کند آب با سرعت و قدرتی مثال زدنی اومد توی خونه موشکورکوچولو و او این بار واقعا یکی از قطره های آب بود و وقعا آب از یک گوشش میآمد و از دیگری بیرون میرفت و واقعا همه وجودش را آب گرفته بود. جوتی حاشیه : برا اینکه به خل بودن من ایمان بیارین به ساعت این پایین نگاه کنین!
تار و روباه !
سلام بابایی یه وقتی بود که میخواستم بدونم اگه اون کشاورزها دیگه پنجشنبه با دخترای ده نرقصند روباه چیکار میکنه؟ حالا یا دیگه اصلا نرقصند یا بی وقت برقصند. شما چی فکر میکنید؟ من فکر میکنم روباه اگه دلیلی برای ترک کردن عادتش نداشته باشه ترکش نمیکنه! چون اصولا ترک عادت موجب مرضه ولی اگه این عادت براش دردسر درست کنه حتما ترکش میکنه. راستی! امروز رفته بودیم مهمونی، جات خالی فامیلمون برام تار زد. تجربه بی نظیری بود! با وجود اینکه من از موسیقی هیچی سرم نمیشه ولی کلی حال کردم! البته اون موقع صداشو در نیاوردم ! (آخه بچه تازه کاره! زیادی پر رو میشه!) خلاصه اینکه حتی وسوسه شدیم بریم یاد بگیریم ولی دیدیم بهتره به همین نوشتن برسیم و به قول معروف "اینی که زاییدیم بزرگ کنیم!" خوب امشب زیاد رو مود نوشتن نبودم جوتی ضایع شدیم رفت! نمیدونم چرا این اینجوری شده! متوسط نمره ملت به ترجمه مه 104% شده!!! نباید همچین میشد! به خدا کد ما یه جوریه که عمرا اینجوری نشه! میشه یکی به من بگه ADO.Net خودش شرایط رقابط رو کنترول میکنه یا باید کار خاصی بکنم؟ فعلا که کف کردم! جوتی
کپی رایت
عرض شود که کپی رایت لغت چیدمان (بر وزن ریدمان) مال پدر شوهر عزیز بنده است . ببخشید که بدون ذکر منبع استفاده کردم! جوتی
اولین ترجمه من
نوع تغییر یافته کرم funlove با نام braid پخش شد.زندگی دوباره یک ویروس قدیمی در قالب کرم اینترنتی تندگستر جدید.ویروس قدیمی funlove شانس دوباره خود را مدیون یک کرم اینترنتی جدید به نام برید(Braid , w32/braid.amm,Braid.a,Braidex) است. برید با ویژوال بیسیک نوشته شده است و از موتور ارسال ایمیل(SMTP) خود برای فرستادن خودش به دیگران استفاده میکند. این کرم آدرس ایمیل جعلی در نامه مینویسد تا فرستنده اصلی نامه ناشناس بماند(مانند klez ). این ویروس از یک نقص قدیمی در اینترنت اکسپلورر(IE) استفاده میکند که باعث میشود بطور خودکار در outlook اجرا شود. بنابراین حتی اگر کاربر ضمیمه نامه را باز نکند نیز، آلوده میشود(مانند Bugbear). و مانند Nimda یک فایل eml [فرمت فایل outlook برای ایمیل-مترجم] آلوده به دسکتاپ اضافه میکند. در نهایت اینکه این ویروس فایلهای EXE,OCX,SCR را نیز بوسیله نسخه تغییر یافتهای از ویروس funlove آلوده میکند. به دلیل اینکه برید(braid) با ایمیل پخش میشود و میتواند به فایلهای سیستمی صدمه بزند در بخش ویروس سنجی CNet نمره 6 از 10 گرفته است. روش کار این ویروس برید بصورت ایمیلی با اطلاعاتی که در زیر آمده دریافت میشود: آدرس فرستنده درست خواهد بود. (که میتواند از همان ماشین فرستنده نباشد.) عنوان معمولا یک کلمه است. متن نامه با سلام کردن "hello" شروع میشود و بعد از آن اطلاعاتی که ویروس از رجیستری (آدرسی که در زیر آمده) کامپیوتر آلوده شده بدست آورده است نوشته میشود. Hkey_Local_Machine\Software\Microsoft\Windows\Current Version این ویروس با شماره شناسایی محصول(product ID) ، کلید محصول (product key) ، و اطلاعات لیست پردازش (process list information) فرم زیر را پر میکند و در متن نامه مینویسد: Product Name: Microsoft Windows [version of Windows] Product Id: [Windows ID] Product Key: [Windows key] Process List: [processes running] Thank you. یک فایل به نام readme.exe نیز به این نامه ضمیمه شده است. البته کاربران IE 5.01 و IE 5.5 که در برابر سربرگ غلط MIME(پسوندهای چند منظوره نامه اینترنتی) آسیب پذیرند احتمالا بطور خودکار آلوده میشوند. وقتی این فایل اجرا شود برید(Braid) خودش را روی فایلهای regedit.exe و msconfig.exe موجود در ویندوز مینویسد. و فایل braid.exe را نیز در شاخه windows\system ایجاد میکند. وقتی یکی از این فایلها اجرا شود تمام فایلهای exe,ocx,scr را بوسیله نسخه تغییر یافته ویروس W32/Funlove آلوده میکند. braid برای اینکه خودش را اجرا کند یک مقدار به یکی از کلیدهای رجیستری ویندوز اضافه میکند. Hkey_Local_Machine\Software\Microsoft\Windows\Current version\ Run\regedit=C:\Windows\System\regedit.exe پیشگیری کاربران IE6.0 احتمالا از شر این ویروس در امان هستند. کاربران IE5.01 و IE5.5 که بسته ترمیمی MIME را نصب نکردهاند میتوانند آن را در آدرس زیر پیدا کنند. http://www.microsoft.com/technet/treeview/default.asp?url=/technet/security/bulletin/MS01-020.asp ترمیم کردن تعدادی از شرکت های نرمافزاری ضدویروس، اطلاعات ویروس خود را به روز کردهاند که این ویروس را نیز شامل شده اند. آنها مانع فعالیت ویروس میشوند یا در بعضی موارد ویروس فعال را ازبین میبرند. مانند شرکت های McAfee و Symantec میباشند. مترجم : سید امیر احسانی نویسنده : Robert Vamosi منبع : CNet آدرس این نوشته : http://www.ehsani.ir/jooti/?code=122
...
...مثل آنها در گمراهی مثل کسانی است که در بیابان بارانی تند بر آنها ببارد و در تاریکی و رعد و برق آنان سر انگشت خود را از بیم مرگ در گوش نهند... ...نزدیک باشد که برق روشنی چشمهایشان را ببرد هرگاه روشنی ببینند در آن قدم بردارند و هرگاه تاریک شود (حیرتزده) بایستند... (سوره بقره، بخشی از آیه های 18 و 19) واقعا اینها رو برای من گفتی! البته فکر کنم درباره منافقین باشه ولی فعلا که برای من صدق میکنه! (جدا برا خودم متاسفم!) گاهی مثل این روزها برقی میزنه و چند قدمی بر میدارم ولی بعد خاموش میشه و من میمونم و حوضم!(تو مایههای همون ماجرای free to try) البته فکر میکنم منظورت از برق تو این آیه ها اونی نیست که من میگم. همیشه با معنی حرفهای تو مشکل داشتم و هیچ وقت منظورت از نوشته هات رو درک نمیکردم و نمیکنم. خودت هم که توضیح نمیدی! یا من باز نمیفهمم. به هر حال من دارم سعی میکنم بفهمم. از چیزایی که بقیه از نوشته های تو فهمیدن خوشم نمیاد! چون هرکس با ذهنیات خودش میفهمه خوب منم با ذهنیات خودم میفهمم. اگه اشتباه میکنم خودت ایمیل بزن و بگو. جوتی
چیدمان
سلام بابایی امروز دوباره چیدمان فرمودیم! و یکم شبیه اتاق شما شد. ماجرا از اونجا شروع شد که آقای پدر فرمودن که دوتا از مبل ها اضافی است و ما برای چشم و همچشمی با شما که اتاقتون مبل داره ولی مال ما نداره و کمک به آقای پدر چیدمان اتاق را عوض کردیم و در نتیجه تخت چسبید به پنجره و میز کوچیکه به دیوار طرف راست و کیس رو میز کوچیکه و مونیتور رو میز بزرگه و ... خلاصه اینکه ما کف کردیم از اینکه یه مبل به اتاقمون اضافه کردیم ولی اتاقمون بیشتر از قبل جا داره! به این میگن مدیریت! و استفاده بهینه از منابع. البته من اگه به مدیریت یک نفر اعتقاد داشته باشم شمایید ، جناب بابالنگدراز عزیز. خبر خوب اینه که میتونید از همین الان رو پست مدیریت تو شرکت من حساب کنید. خبر بدم اینه اینه که نمیتونین رو اینکه من شرکت بزنم حساب کنید! جوتی
پشیمون شدم
برای اولین بار از نوشتن یکی از نوشته هام پشیمون شدم! کدوم؟ همین نوشته قبلی! همین که صبح نوشتم الان پشیمونم اصلا این سبک نوشتن به من نیومده اصلا منو چه به این جور حرف زدن هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش! ولی پاکشم نمیکنم جوتی
تجربیات من(1)
به : جوتی عنوان : معشوق بی نیاز است وقتی با او هستم گاهی فکر میکنم که من برایش فلان کار را کردم یا فلان قدر دوستش دارم یا از این چیزها؛ به تجربه فهمیدم که این اولین اشتباهی بود که باعث انحرافم از راه عشقی که میخواستم شد. وقتی دو دوتا چهارتا کردی یعنی همه آن کارهایی که کردی کشک! همه دوست داشتنت هم کشک! مخالف حساب و کتاب نیستم ولی هر کاری جایی داره! و عشق جای حساب و کتاب نیست . اگر معشوقی درخور پیدا کردی (که این روزا کم یاب شده!) و به هر دلیلی (که هر دلیلی به نظر من غیر معقوله) خواستی بهش عشق بورزی اول از همه این را بخاطر داشته باش که همیشه عاشق به معشوق نیاز داره نه معشوق به عاشق. ولی من کمتر عاشقی(؟) را دیدم که نگوید "من برایش فلان کار را کردم ولی او ..." شاید عشق این باشد. ولی با تعریف من از عشق جور در نمیاید . من اسم های دیگر به این رابطه میدهم دوستی، دوستی احساسی ، دوست داشتن+دوستی ، شهوت ، شیفتگی یا هر چیز دیگه جز عشق. اما سوال اینه که از کجا معشوق بی نیاز پیدا کنیم؟ دوست تو ، جوتی حاشیه : این یه نامه از خودم به خودم بود برا اینکه چیزایی که بهشون اعتقاد دارم یادم بیاد!
کتاب
سلام باباجون دارم یک کتاب میخونم کتابی فوقالعاده جذاب و هیجان انگیز، یه رمان خیلی پر معنی و خلاصه یک شاهکار! گاهی نوشته هاش خیلی دلنشینه و همچی هوس میکنم که هیچ وقت ورق نزنم ولی این خیلی کم برام پیش اومده آخه همیشه امیدوارم که دلنشین تر بشه. ولی معمولا مثل این روزها اینقدر کتاب هیجان انگیز و باحاله که وسوسه میشم چند صفحه بعد رو بخونم که ببینم آخرش چی میشه!؟ نویسنده کتاب بهترین نویسنده ایه که تو عمرم دیدم . کتابش یه جور عجیبیه حتی به نظرم میاد که صفحه های بعدی بستگی به تصمیم من داره، شایدم اینجوری باشه! از این نویسنده هیچی بعید نیست! اصلا حتما همین طوره... دوست دارم صفحه های جلوتر رو بخونم ولی میترسم! میترسم برسم به آخر کتاب و حسرت دوباره خوندنشو داشته باشم... فقط یک بار میشه بخونمش ، آخه امانته، مال خودم نیست! باید به صاحبش پس بدم... میخوام این یه بار رو سر فرصت بخونم و ازش لذت ببرم ! حیفه آدم کتاب به این خوبی رو با بی حوصلگی بخونه... جوتی
فال
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی کزعکس روی او شب هجران سرآمدی تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد ای کاش هرچه زودتر از در درآمدی ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من کز در مدام با قدح و ساغر آمدی خوش بودی ار به خواب بدیدی یار خویش تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی فیض ازل ار به زور و زر آمدی بدست آب خضر نصیبه اسکندر آمدی آن عهد یاد باد کز بام و در مرا هردم پیام یار و خط دلبر آمدی کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم مظلومی ار شبی به درِ داور آمدی خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دریادلی بجوی دلیری سر آمدی آنکو ترا به سنگدلی کرد رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی معمولا بدون نیت یا با نیت "هرچی خودت حال میکنی من بخونم" فال حافظ میگیرم. اون قدیما خوب جواب میداد ولی یه چند وقتی بود بی ربط بهم میگفت انگار حافظم از من شاکی شده بود. ولی دستش درد نکنه این یکی دقیقا مربوط بود! و جالبترینش بیت یکی مونده به آخر است "آنکو تورا به سنگدلی..." در حال حاضر دقیقا دوتا معنی مختلف تو زندگی من داره(شاید اگه دو روز دیگه همین فال برام بیاد یه معنی دیگه ازش برداشت کنم! کیفش به همینه!) دومی یکم دورتره و مهمتر و جالب اینجاس که کسی که او رو به سنگدلی رهنمون کرده خودمم! باید پای خودم به سنگ بخوره! البته این روزا که همه جام از تربیت بدنی درد میکنه! امیدوارم یه چند روز دیگه پام به سنگ بخوره که حداقل این یکی دیگه با اون شیش تا چیز دیگه قاطی نشه! جوتی کوچولو حاشیه : دستت بده حالت بگیروم!
امروز
امروز روز جالبی بود! جالبیش اینجا بود که همه جور حسی داشتم! از صبح تا شب تقریبا همه انواع حس های جور واجور رو تجربه کردم ولی از همه بهتر حسی بود که صبح داشتم حس عجیبی بود که قبلا هم تجربه کرده بودم. امروز صبح حاضر بودم نصف باقیمونده عمرم رو بدم ولی این حس برای بقیه عمرم همراهم باشه... انگار که free to try بود ! زود مدتش تموم شد ! فکر کنم اگه بخوامش باید پولشو بدم چون این چیزا crack شدش گیر نمیاد حتی تو ایران که کپیرایت نداره جوتی حاشیه : تصمیمی که گرفتی درست و به موقع بود! فقط لطفا همینطور که از اینطرف خوب تصمیم میگیری ، وقتی امکانش بود(دلیلی که بخاطرش این تصمیم رو گرفتی از بین رفت) تصمیم برعکس این تصمیم بگیر.
رمضان
همیشه این ماه رو دوست داشتم ولی امسال اولین سالیه که منتظرشم مبارک همتون باشه مخصوصا بابالنگدراز جوتی
ناتوانی
سلام بابایی دست به نوشتنم خوبه! بعله! ولی نشد! زور زدم که چیزی که از من خواستید شروع کنم ولی موفقیت آمیز نبود بابایی اگه شما اجازه میدهید چیزی که از من خواستید کم کم و احتمالا در داستانهای مختلف و جاهای مختلف و به بهانه های مختلف مینویسم... البته باز هم سعی میکنم آنطور که شما خواسته اید بنویسم ولی تو رو به خدا بعید است که از پس این کار بر بیایم جوتی شما و او
تصمیم گرفتم
بابایی جونم سلام من تصمیمم را گرفتم خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی برام جالب بود که اینقدر منطقی بودم! برای آدمی مثل من شاهکار بود! راستش در یک فرایند کاملا multitask و multiproccess و multiprogramming و multi چند چیز دیگه ! در حال نوشتن برنامه آزمایشی ADO ی شرکت محترم پروجت و کارورزی و غیره و گوش دادن به صدای نکره یک عدد فن فسقلی که روی چیپست پل شمالی برد اصلی کامپیوترم قرار دارد و خوردن چایی یخ کرده و شنیدن صدای "هاچ بیا شامتو (ناهارتو) بخور" و صدای زنگ در خونه! به این نتیجه رسیدم که اون مساله کذایی رو به دست توانای auto بسپارم و خودم را به دست چیزی که بهش میگم عشق! برای این با اطمینان نگفتم عشق که هیچ وقت معنی مشخصی برای این لغت به ذهنم نمیرسه و همیشه برام "عشق؟" است! یعنی با یک علامت سوال گنده! اگه همیشه روحیه من مثل الان باشه در عرض 6 روز همه دنیا رو میگیرم! (دنیایی که خدا تو 7 روز ساخت!) همیشه جوتی کوشولوی حاشیه : ممنون که ممنونی!
لینک
الان اتفاقی دیدم که PageRank من در گوگل شده 2 در حالی که دفعه قبل که دیدم صفر بود!!! زود رفتم تو گوگل دنبال خودم گشتم و پیدا کردم! بعد فکر کردم که چی شده که گوگل یه دفه منو پیدا کرده؟ به این نتیجه رسیدم که یکیش اینه که پرشین بلاگ راه افتاده و گوگل از بلاگ قبلیم بهم سر زده. و یکی دیگش که فکر کنم مهم تره اینه که ولینژاد بهم لینک داده، خدا لینکاشو زیاد کنه! اما مساله دیگه اینکه چیزایی که گوگل تو پرشین بلاگ پیدا کرده بود عنوان همشون عنوان تبلیغی بود که اون موقع نشون میداده! و جالب اینجاس که عنوان بلاگ قبلی من اسم webhost فعلیم بود!!! جوتی
گرگ و مزرعهدار (2)
روزها پشت سر هم میگزشتند و بچه گرگ هر روز بزرگتر و قوی تر میشد. همسایه های مزرعه دار نگران مرغهایشان بودند و به مزرعه دار گفته بودند که اگر بچه گرگ وارد زمین آنها شود او را با تیر میزنند. او همیشه اصرار میکرد که "مهم تربیت است. گرگ هم مثل سگ است و اگر به مرغ ها حمله میکند بخاطر این است که وحشی است و تربیت درست ندارد اگر نه گرگ هم وفادار و مهربان است. مانند سگ" و همسایه ها همیشه جواب میدادند "اگر سگ تو هم شب وارد مزرعه ما شود با تیر میزنیمش!" و کار به همین جا ختم میشد. مزرعه دار هر روز مدتی را به تعلیم و تربیت بچه گرگ اختصاص میداد، انگار که بچه خودش باشد. و این زن مزرعه دار را مسمم میکرد که حدسش درست بوده. فقط چند روزی از وقتی که دیگر به گرگ شیر نمیدادند گذشته بود که یکی از جوجه ها گم شد و همان روز هم بچه گرگ علاقه ای به خوردن غذا نداشت. مشخص بود که بچه گرگ جوجه را خورده و اثرات آن نیز پیدا شد. مزرعه دار بچه گرگ را بست و خیلی آرام کتک زد و چند بار هم سرش داد زد که نباید مرغ ها را بخورد. زن مزرعه دار از این موقعیت استفاده کرد و گفت "گرگ زاده عاقبت گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود" مزرعه دار با عصبانیت گفت "نه! این بخاطر اون مدتی است که با ماده گرگ بوده! من تربیتش میکنم! مطمئن باش! به همه شما ثابت میکنم." بچه گرگ به عنوان تنبیه پنج روز در قفس بود ولی به محض اینکه این مدت تمام شد یک جوجه دیگر خورد! آخه لذت کشتن برای یک گرگ لذت کمی نیست. و این باعث شد که سه هفته زندانی باشد. پس از آزاد شدن جوجه ای کم نشد. یک ماه ، دو ماه ، سه ماه و یک سال گذشت اما بچه گرگ دیگر به جوجه ها دست درازی نکرد و مایه افتخار مزرعه دار شده بود. حتی گاهی گرگ شبها در قفس مرغ ها میخوابید بدون اینکه به یکی از آنها صدمه ای بزند یا حتی یکی از آنها را بترساند. روزی پس از روز دیگر و ماهی پس از ماه دیگر گذشت گرگ ما هر روز بزرگتر و قوی تر میشد و با سابقه خوبی که داشت دیگر یکی از معروفترین سگهای منطقه شده بود. و شهرت خیلی خوبی هم داشت. مخصوصا از وقتی که یک گرگ به مرغ های مزرعه دار حمله کرده بود او از آنها دفاع کرده بود، خودش زخمی شده بود ولی یک پر از یکی از مرغها کنده نشده بود! فکر میکنم این باعث عصبانیت سگهای محل هم شده بود چون هیچکدام از آنها هرگز کاری قهرمانانه مانند این نکرده بودند. اما چیزی که شاید هیچ وقت نفهمیم این است که این کار را برای حفاظت از دارایی صاحبش کرد یا برای حفاظت از قلمرو و منابع غذایش!؟ به هر حال کسی به اینکه یک کار خوب به چه دلیل انجام شده اهمیت نمیدهد مهم این است که مرغها از حمله گرگ جان سالم بدر برده اند و گرگ مزرعه دار او را سربلند کرده و مایه افتخار شده ! البته این تنها خبر خوش برای مزرعه دار ما نبود خبر خوش دیگری هم بود. او پدر شده بود. چیزی که چندید سال منتظرش بود! فرزندش را در آغوش میفشرد و خدا را شکر میکرد که دعا های شبانه اش مستجاب شده خدا را شکر میکرد که به آنچه میخواست رسید. زن مزرعه دار هم خوشهال بود، خوشهال و سرمت هم از اینکه مادر شده بود و هم از اینکه شوهرش میتواند مهر پدریش را بجای آن گرگ (که از نظر همسر مزرعه دار همیشه یک گرگ وحشی است!) به فرزندش ابراز کند. میتواند بجای اینکه آن گرگ خطرناک را در آغوش بفشارد فرزند دلبندش را در آغوش بگیرد. بشنوید از بچه گرگ که البته دیگر گرگ بزرگی شده بود. اما آیا این لغت برازنده او بود؟ آیا بدون کشتن هیچ گرگی میتواند گرگ بزرگی شود؟ آیا میشود گرگ بزرگی شوی در حالی که سعی میکنی لذت کشتن را فراموش کنی؟ میشود لذتی را فراموش کرد که هر شب در خواب میبینی؟ او خواب میدید که در حال دریدن یک آهوی بزرگ است و انگاری که سلطان جنگل باشد همه به او احترام میگذارند که چطور توانسته این کار بزرگ را انجام دهد. البته آنجا فیل نبود و او هرگز فیل ندیده بود! اگرنه خواب میدید که فیل کشته! و وقتی از خواب بیدار میشد و به اطرافش نگاه میکرد چند دوجین مرغ بودند! که او حتی یکی از آنها را هم نکشته بود ! به یاد بچگی اش افتاد ، روزی که آن جوجه را کشت و چه لذت بزرگی! لذتی که باید گرگ باشی تا آن را درک کنی! از خودش خجالت میکشید که اینقدر بیدستوپا شده. اما اگر مرغ ها را نمیدرید دو دلیل داشت یکی ترس از زندان و دومی که خیلی مهم تر بود لذت نوازش شدن، او دوست داشت نوازشش کنند و پشت گوشش را بخارانند و با او بازی کنند. اینها هم لذت بخش بود ولی حتا یک گرگ هم میداند که اگر بدرد دیگر هرگز نوازش نخواهد شد. اینها را گفتم تا شما هم بدانید که وقتی گرگ ما یک مرغ چاق و چله را در گوشه ای پرت از مزرعه دید ، چه حالی پیدا کرد! مرغ را درید و زود پشیمان شد! با پوزه خونی برگشت او ناراحت بود! لذت دردیدن یک چیز است و از دست دادن یک دست نوازشگر و حتی تنبیه شدن چیز دیگر! او مستحق تنبیه بود برگشت و منتظر بود که او را بزنند و زندانی کنند یا حتی بکشند! ولی مزرعه دار با وجود اینکه پوزه خونی را میدید او را نزد! تنبیه اش نکرد. مزرعه دار فکر میکرد که حتما غذایش کم بوده، میگفت "گرسنگی دین و ایمون نداره" گرگ میخواست تنبیه شود تا شاید کمی از بار گناهش کم شود ولی مزرعه دار نهتنها او را تنبیه نکرد، پوزه خونی او را نیز تمیز کرد که کسی نفهمد چه اتفاقی افتاده. اگر همسایه ها میفهمیدند ممکن بود گرگ عزیز او را بکشند. گرگ با خودش عهد کرد که هرگز دیگر این کار را تکرار نکند. سوگند خورد و با خون خودش آن را نوشت و امضا کرد. اما لذت کشتن کم لذتی نیست! باید گرگ باشی تا بفهمی! مدتی گذشت و او هیچ خونی نریخته بود، شبها آرزو میکرد که گرگی به مزرعه حمله کند تا حداقل لذت جنگیدن را بار دیگر تجربه کند. اما دیگر گرگی آنجا نمیآمد، گرگها هم در نوع خودشان حیوانات محتاطی هستند! یک شب فکر کرد اگر یکی از مرغهای همسایه کم شود کسی به او شک نمیکند ، مخصوصا اگر آن را در جنگل بخورد... حالا او میتوانست بدرد بدون آنکه دستان نوازشگری که اینهمه دوست داشت از دست بدهد. تعدادی از مزرعه داران به جنگل رفتند و چندین گرگ را کشتند! و او هم مدتی مرغ نکشت تا آبها از آسیاب افتاد. مزرعه دارانی که تا صبح بیدار بودند تا گرگی که به آنها حمله میکند بزنند هیچ وقت او را ندیدند چون میدانست از کجا بفهمد کدام مزرعه دار پشت پرچین منتظر است و کدام خوابیده. یک گرگ تعلیم دیده خیلی بهتر و زیرکانه تر میکشد! "دزد که با چراغ آید کالا گزیده برد" اما اگر شما یک گرگ باشید میدانید که لذت کشتن یک مرغ لذت کمی است! برای یک گرگ بزرگ زشت است که مرغ بکشد! این کار پست برای روباه ها و شغالها مناسب است نه یک گرگ بزرگ! چند روزی بود که به فکر یک کار بزرگ بود آن روز مزرعه دار و همسرش برای چند دقیقه از خانه بیرون رفته بودند وقتی برگشتند گرگ نبود . وقتی داخل خانه شدند ، فرزند دلبندشان هم نبود! من نمیدانم چه شده بود. شاید گرگ رفته بود به جنگل تا خوابش را تعبیر کند و بچه هم جایی سر گرم بود... امیدوارم که همینطور باشد ولی... پایان ج.و.ت.ی
گرگ و مزرعهدار (1)
مزرعه دار تفنگ شکاریش را برداشت و بسوی جنگل نزدیک مزرعهاش راه افتاد. زیر لب میگفت "گرگ لعنتی ! لعنت به تو که سه تا از مرغای من رو بردی! لعنت" تفنگش را نگاه کرد، پر بود. آخرین باری که از اسلحه استفاده کرده بود مربوط به چند سال پیش بود. او شکار نمیرفت ، حتی گرگ ها را هم نمیکشت معمولا ترجیح میداد فقط آنها را با کمی سر و صدا بترساند ولی این یکی هر شب برمیگشت و در یک هفته سه مرغ را برده بود. بعد از چند ساعت قدم زدن در جنگل آرام تر شد و فهمید که یک گرگ خاص را نمیشود در جنگل پیدا کرد پس به مزرعه برگشت و نزدیک راحی که فکر میکرد گرگ از آنجا میآید کمین کرد. چند ساعت از نیمه شب گذشته بود که گرگ با زیرکی از حصار رد شد و داخل مزرعه شد. صدای انفجار بلند شد و بعد صدای ضعیف ناله گرگ که چند لحظه ای بیشتر ادامه نداشت. در حالی که لگدی به جنازه گرگ میزد گفت : "کشتمت! ماده گرگ لعنتی دیگه نمیتونی مرغای منو بدزدی!" اما این حس برتری زیاد طول نکشید و جای خودش را به حس گناهکاری داد، او آدم دل رحمی بود و حالا یک حیوان را کشته بود! خیلی وقتها پیش میآید که داریم سعی میکنیم به خودمان بقولانیم که کاری که انجام داده ایم بد نبوده و اصلا لازم بوده ولی در آخرین لحظه دلیلی پیدا میکنیم که متوجه میشویم کار ما شاید یک فاجعه بوده! مزرعه دار ما هم به خودش میگفت "گرگ ها دشمن مزرعه دارانند، همین گرگ مرغهای من را کشت و تقاص پس داد. اصلا همه همسایه های من تفریحشان کشتن گرگ است!" اما درست همین موقع بود که دو چشم براق کوچک آنطرف حصار دید! آن ماده گرگ یک بچه کوچک داشت که شاید اولین بار بود که از خانه خارج میشد. بی اختیار بسوی بچه گرگ رفت از حصار رد شد و بچه گرگ را گرفت بچه گرگ هیچ کار نکرد حتی دست و پایش را هم تکان نداد. مظلومیت بچه گرگ مزرعه دار را نادم تر از قبل کرد، فکر میکرد که "چرا کسی من را از این کابوس بیدار نمیکند؟" اما کابوس مزرعه دار در خواب نبود او بیدار بود! و در بیداری یک توله گرگ را بی مادر کرده بود آن هم فقط به این دلیل که ماده گرگ میخواست برای بچه اش غذا ببرد. فقط به جرم اینکه ماده گرگ نمیخواست بچه اش از گرسنگی بمیرد. فقط بجرم اینکه مادر خوبی بود! "باید از جنگل غذا پیدا میکرد" ولی مگر نه اینکه همین مزرعه هم قبلا جنگل بوده؟ ما آمدیم در محدوده زندگی آنها و حق زندگی را هم از آنها میگیریم! فکر میکرد گناهی بزرگ مرتکب شده و منتظر بود تا هرکس که از راه میرسد او را مجازات کند. بچه گرگ را گوشه ای بست و کمی شیر برایش آورد و رفت تا شاید بتواند کمی بخوابد، حتی دلش میخواست کمی هم گریه کند شاید از بار گناهش کم شود. "بیدار شو! بیدار شو!" کمی چشمهایش را باز کرد و همسرش را دید که چهره اش حاکی از رضایت است به خودش گفت! "عجب خواب وحشتناکی بود! میدانستم که هیچ وقت نمیتوانم یک بچه گرگ را بی مادر کنم." اما همسرش ادامه داد " بیدار شو! امروز خیلی کار داریم. باید جنازه این ماده گرگ را یه کاری بکنی. این بچه گرگ چیه؟ میخوای بفروشیش؟" "لعنتی ! این کابوس تمومی نداره! حقیقت اینه که من اون گرگ رو کشتم، ولی جبران میکنم، بچه گرگ رو جوری بزرگ میکنم که هیچ گرگی تا حالا به خوابم ندیده باشه. ولی کاش همه اینا خواب بود... اصلا مگه چی میشد اون گرگ بدبخت چهار تا دونه مرغ میخود؟" همسرش وقتی تصمیم او را فهمید تعجب کرد! "چرا؟؟ که مرغ ها رو بخوره؟ میخوای یه گرگ نگه داری که چی؟ فکر همسایه ها رو کردی؟ اگه یکی از همسایه ها یه مرغش گم بشه میدونی اول چیکار میکنه؟ اگه تو یه حیون دست آموز میخوای چرا یه توله سگ و رام نمیکنی؟" جواب داد "به کار من کاری نداشته باش! خودم بهتر میدونم که چیکار کنم" زن مزرعه دار میدانست مشکل از کجاست! "بخاطر اینه که ما بچه نداریم! نمیدونم مشکل از چیه که تا حالا بچه دار نشدیم ولی اگه یه بچه داشتیم دیگه وقتشو برا اون بچه گرگ تلف نمیکرد." و این ماجرا ادامه دارد... ج.و.ت.ی.
بدون عنوان
فکر میکنم چند روزی میشه که هیچ چیز بدرد بخوری ننوشتم! البته اینو میشه اینجوری معنی کرد که نوشته های قبلی بدرد بخور بودن. شاید بهتر باشه بگم احساس میکنم که این چند روز نوشته هام افت کرده و از این چیزا! خوب چیز عجیبی هم نیست، چون این روزها زیادهم برای نوشتن وقت نزاشتم. شاید فردا... امروز پته یه چند نفر رو ریختم رو آب که فکر کنم بعدا بر اثرش باید رید! اینکه ادب چیه؟ و چه حرفی بی ادبیه همیشه از چیزایی بوده که برای من جالب بوده! به نظر من کاملا نسبیه و بیشتر از هرچیز بسته به منظور گوینده است نه بسته به لغتی که بکار برده میشه. هیچ لغتی بد نیست. تو فکر اینم که چند تا سورس کد از جمله سورس کد asp.net همین بلاگ رو بزارم تو بلاگم سوسیس کالباس کاله تعطیل شد!!! بدلیل استفاده از گوشت های آلوده! حالا اینکه تکلیف ملتی که تو این مدت از کاله (که فکر کنم حسن شهرتش یک شبه به باد رفت!) کالباس خریده بودن چیه؟ و چرا هنوز تو مفازه ها پر از کالباس کاله است؟ خوب البته اینا به ما ربطی نداره ! اگرم داشته باشه خودمونو میزنیم به کری و کوری ! و خیلی راحت یه چیز دیگه میخوریم هیچ به این چیزا دخالت نمیکنیم که "تعریف قاچاق باید مشخص بشه! چیزی که با کانتینر وارد میشه که قاچاق نمیشه!!!" و اصلا به روی خودمون نمیآوریم که اینهمه گوشت از کجا قاچاق شده؟ دانشگاه ما که "ایشالا" از زیاران گوشت میخره (مزه گوشت که نمیده! از هرجا میخواد بخره!! چه فرقی داره؟) جناب تیوا خان (سایه گلتن علیه!) یه چیزی نوشتن که طبق معمول خیلی قشنگه ما که معتاد این بلاگ شدیم (البته محض اثبات اینکه مردی گفتن زنی گفتن!! فقط چیزایی که تیوا بنویسه میخونیم) جوتی حاشیه : امروز یکی از دوستام میگفت به من مدیونه! ما که نفهمیدیم چی بهمون مدیونه ولی بهش بگین اگه مدیونه زود بیاد دینشو بده! کار داریم میخوایم بریم! حاشیه 2 : همون دوستم میگفت که من امروز یه چیزیمه! اگه چیزیم هست یکی بهم بفهمونه چمه!
سرما؟
خبر خوب برای من و بد برای شما اینه که من سرما نخوردم. یعنی راستشو بخواین اون آب پرتقاله کار خودشو کرد./ امروز زیاد سرحال نبودم کارهایی که قرار بود بکنم ، نکردم یه چیزی میخواستم ترجمه کنم که راستش تو جمله اولش موندم! بعدشم خیلی زور زدم که حس و حال داشته باشم که سازگاری فارسی winXP با win98parsa رو آزمایش کنم که خوشبختانه مشکل نداشتند! 2 روز پیش قرار بود پروژه را با VB بنویسیم دیروز قرار شد با CB بنویسیم و امروز قرار شد با VB بنویسیم! درباره فردا؟ نمیدونم! XB یا VX که در آن X یک کاراکتر دلخواه است! اینجا دمووووکراسیه! حرفی هم برای گفتن ندارم... ایشالا بعدا جوتی حاشیه : دودر کردن یا دودر نکردن! مساله کدام است؟ اصلا کی باید دودر کرد ؟ کی باید دودر شد؟ کی باید انتظار کشید و ... حاشیه 2 : پشیمونم که چرا ظهر خوابیدم
سرما خوردگی
سلام بابایی آی بابایی! فرت و فرت آب از بینی مبارکم (دماغ سابق) سرازیر میشه! انگاری که دارم سرما میخورم البته زودی رفتم یه لیوان شربت سرماخوردگی خوردم اونم با تجویز خودم! البته خیلی بده که آدم بدون تجویز پزشک دوا بخوره. و صد البته من از این "دوا گچیها" که این دکترا میدن بدم میاد (اه اه اه! اون شربت آلمینیوم که انگاری خود گچه!) حالا همه این حرفا برای چی بود؟ برا اینکه بگم بنده یک لیوان پر آب پرتقال نوش جان فرمودم. به این شربت سرماخوردگی (آب پرتقال) بیشتر از همه قرص و شربتهای این دکترا برای سرماخوردگی اعتقاد دارم (البته پنیسلسن حسابش جداس! اوه اوه یادش افتادم دردم گرفت!) راستی بابایی پشه میتونه سرماخوردگی منتقل کنه؟ اگه اینجوریه من این پشه نامرد و که تو اتاقمه بکشم نکنه که کار اون بوده؟ جوتی ، که سرما رو دوست داره ولی نمیخواد بخورش! حاشیه : اصلا پاییز یعنی پرتقال! میتونین همه جا بجای پاییز بنویسین پرتقال. حاشیه 2 : یکی یه دیکتوناری درست حسابی به من بده!
زبون نفهم!
سلام بابالنگدراز مساله اصلی که الان باید حل کنم اینه که برنامه این شرکت رو با چه زبانی باید بنویسم؟ ویژوال بیسیک مزیت هایی داره که CB نداره و CB هم یه مزایایی داره که ویژوال بیسیک نداره! منم که این وسط! البته الان زیاد رو مود نوشتن نیستم ولی وقتی داشتم تو حموم (محل دائمی پیدا کردن سوژه برای بلاگ!) فکر میکردم دیدم که چه فرقی میکنه؟ به هر حال به هر زبونی بنویسم یه کامپایلری هست که ترجمش کنه و به قول معروف زبون منو بفهمه! بعد رسیدم به اینکه اگه اون کامپایلرهایی که زبونشون مشترکه زبون همو میفهمن چرا من و شما که زبونمون مشترکه زبون همو نمیفهمیم؟ من یه چیزی میگم شما یه فکر دیگه میکنین شما یه چیزی میگین من چه چیز دیگه فکر میکنم!اگه جفتش فارسیه پس فرقش کجاس!؟ راستی بهتون که گفتم من فرق دارم! بعد فکر کردم که خوب انگاری هرکی زبون خودشو داره ! زبون منحصر به فرد ولی این زبون رو از مادرش یاد گرفته و از چند نفر دیگه پس باید جمع خواصی از زبون این چند نفر باشه و اونا اگه با هم بشینن زبونشو بفهمن که بازم بعیده! چون هرچی میگذره زبون آدم تغییر میکنه و یه جور دیگه حرف میزنه! چقدر چرت و پرت گفتم! جوتی حاشیه : بدک نیست که یکی هست که زبون آدم رو میفهمه... حاشیه 2: اینقدر خودتو لوس نکن! هی منو بوس نکن! دفه دیگه از این خبرا نیست!
و اون صنایع!
امروز تو اتوبوس یکی از بچه های صنایع همراهم بود! نمیشناختمش، آدم جالبی بود ولی ترجیح میدم دیگه نبینمش! (نمیدونم چرا با همه صنایعی های دانشگامون به همین نتیجه میرسم!) من همیشه فکر میکردم که مهندسی صنایع ، رشته خیلی مهمیه و هنوزم همین فکر رو میکنم، رشته خوبیه مه همه جا کاربرد داره ولی! هر کسی کار خودش! به قول ستاره شهیر شرق(اون کاراکتر مشهور نبوی) هرکسی فقط به خودش داخل کنه! اییییینااا! گوز واحد برنامه نویسی خوندن و یه سری آنالیز سیستم اطلاعاتی اونوقت ادعاشون میشه که کار اتوماسیون اداری و مکانیزه کردن سیستم اطلاعاتی کار ایناس! من نمیخوام اینجا دعوای بینرشتهای را بندازم ولی آخه من نمیدونم این نمیدونه نرمالیزاسیون یعنی چی اونوقت میخواد ERD رسم کنه! نمیدونه جبر رابطهای چیه اونوقت ادعا دیتابیسش میشه! آخه بابا هر چیزی یه راهی داره! گیریم مهندسای صنایع برن کد برنامه تجاری بزنن فرقش با کدی که یه نفر که اصلا دانشگاه نرفته میزنه چیه؟ آخه مهندسی از هر دری سخنی شد رشته! این آخری رو گفتم که یه جام نسوزه! ولی دستش درد نکنه! فهمیدم که وقتی میگن پول تو صنایعه یعنی چی! هرجا پول بود همونجا!( قبلا مردم برا این که بتونن هر کاری توش پوله برن دنبال همون میرفتن 60 تا کار رو آزمایش میکردن مثلا یه روز بنایی میکردن یه روز چوپونی ولی حالا میتونن صنایع بخونن!) و یکمکی هم منو مصمم تر کرد که این چیزا (برنامه های کشکی تجاری) به کار من نمیاد ولی فعلا برای یاد گرفتنم شده کار این شرکت رو انجام میدم هرچی باشه آدم باید پله های ترقی رو فوقش 6 تا یکی بره ! دیگه 100 تا یکی که نمیشه (تو یکی یکی برو 6 تاش پیش کش) جوتی حاشیه : این بابا میگفت برا یکی از دوستای کامپیوتریش برنامه غذا خوردن فیلسوف ها رو نوشته اونم با vb6 !!!! اگه کسی این مساله کلاسیک IPC رو بشناسه همین "برنامشو نوشته" و اینکه "با vb6 نوشته" به اندازه کافی خنده دار هست! دیگه لازم نیست من بگم چنگالا رو 2 تایی ورداشته!!!!!!!!! تن مرحوم پروفسور دایجسترای عزیز من تو گور لرزید!
تاکسی یا شخصی؟ مساله این است!
امروز از در دانشگاه که اومدم بیرون یه راننده تاکسی اومد گفت سوار تاکسی شین! برا "شما" تاکسی گذاشتن. (آخه مسیر دانشگاه ما تاکسی خطی نداشت) بعد شخصیه اومد گفت بابا این مسافر خودمه! اصلا هر روز خودم میارمش (بیراهم نمیگفت! خیلی وقتا با اون اومده بودم) و این شروع بحثی بود که پایانی برای آن متصور نیست همی! راننده تاکسی به تابلوی "ایستگاه تاکسی" اشاره کرد و گفت : ما برا این تابلو اجاره میدیم! پس راننده تاکسی حق داشت بخواد ما سوار ماشینش شیم! اما شخصی هم حق داشت! همیشه از اون نا کجا آباد که هیچ تاکسی با کلاسی نمیاد ما رو سوار میکنن و چند ساله که از این راه نون میخورن! نمیشه که یه شبه نونشونو آجر کنن! ما حق داشتیم سوار تاکسی شیم چون تاکسی قانونیه و مطمعن (مثل اینکه باز برای یکی از دخترای دانشگاه مشکل پیش اومده) ما حق داشتیم سوار شخصی شیم چون باهاشون تو این 2 سال آشنا شدیم، تازه اکثرشون آهنگ میذارن! حالا باید چیکار کنیم؟ 2 نفر تو تاکسی ، 2 نفر تو شخصی ... نتیجه فقط انتظار بیشتره حالا حق باکیه؟ اصلا مگه حتما باید یه کسی حق داشته باشیه؟ جوتی حاشیه : میلاد تو پروپرتیس اون آلبالویی که error میده ببین مقدار update command چیه ، اگه تو گزینه هاش new داره اونو بزن اگه نداره یه بار none انتخاب کن بعد new میاد (امیدوارم) بعد امیدوارم مشکلت حل بشه! حاشیه 2: اینکه حاشیه هیچ ربطی به نوشته نداره به شما هیچ ربطی نداره! چند روز پیش داشتم یکمکی تلوییییژیون نیگا میکردم، برنامه محبوب من کارتونه و برنامه ای که ازش متنفرم اخباره! اصلا فرق نمیکنه هر شبکه ای میخواد باشه! اصلا از خبرهای روزنامه هام بدم میاد! سایتهای خبری هم نمیرم! خبرها همیشه اعصاب خورد کنن! مردم فلسطین رو کشتن ، تکتیرانداز ملت و تو آمریکا کشت ، فلانی افتاد زندان، فلانجا گفت اگه فلانی پاشو از رو فلان چیز ورنداره و فلانی رو به فلان جا را نده خوار و مادرشو یکی میکنیم و ... تازه اینا یه طرف! تو این قحطی مسلمون هرکی هرجا هر کار میکنه از هفت جد مسلمون از آب در میاد و لابد تو تمام عمرشم هر کاری کرده فقط و فقط برا اسلام ناب محمدی بوده! (آدم یاد اون جکه میوفته "آنچنان میخ اسلام را کوبیدم...") خلاصه اینکه فقط اگه اتفاقی یه خبر علمی وسط این سیاسی بازی های این دنیا گیر بیاد یه سری بهش میزنم. اما چرا اینا رو گفتم؟ تو این جعبه سابقا جادویی یه نفر داشت آواز میخوند. با یه دهن بدقواره که دوطرفش افتاده پایین صورت بیحالت و چشمهای تقریبا بسته و... من تا دیدمش گفتم "اه اه! این چقدر زشته!" بابام گفت "نابیناس" خیلی زود از حرفم پشیمون شدم! چرا همچی چیزی گفته بودم؟ درست نیست! اصلا حرف خوبی نبود! بعد پیش خودم فکر کردم که خوب حق داشتم! چرا نگم؟ طرف جدن زشته! منم که چیز دیگهای نگفتم! چرا بد باشه؟ بعد فکر کردم که خوب وقتی نمیتونه خودشو تو آینه ببینه چه تقصیری داره؟ اصلا میخواستم چی بگم؟ ولش کن! جوتی حاشیه : هرکی کارتون shrek رو ندیده حتما همین الان بره بگیره ببینه. حاشیه 2 : هرکی کارتون shrek رو دیده حتما همین الان بره بگیره ببینه. حاشیه 3 : هرکی کارتون shrek رو اندازه شوهر من دیده، حتما حفظ شده! دیگه نمیخواد ببینه!
اخبار روزانه!
سلام بابایی توجه شما را به خلاصه اخبار جلب میکنم جدیدا اسپیکرم شب که میشه شروع میکنه به غیژ غیژ کردن!!! اونم در حالی که خاموشه!! بازم دم خونمون که رسیدم خوابم برد و تا ترمینال رفتم! شوهر عزیزم از وقتی کامپیوترشو گرفته شده بلای جون من! همش وقتی میخوام آنلاین شم ایشون تشریف دارن! الان یه فیلم دیدم که جالب بود بدرد وقت تلف کردن میخورد جارو کردن و گردگیری، یکمی هم درو ریختن آت و آشغالا همیشه خوبه ولی از آدم تنبل برنمیاد! مقاله ای که میخواستم ترجمه کنم مورد قبول استاد واقع نشدن! بنابراین کشک! مشروح اخبار را همکارم به سمع و نظر شما میرساند جوتی
تولد
تولد مامان بزرگ را به تمام ملت دانشگامون ، ملت بلاگخون و مخصوصا شخص شخیص با شخصیت خود ایشون تبریک عرض میکنم و برای ایشون تولد هزار سالگی را در کنار بابابزرگ دلخواهشان آرزو میکنم! نتیجه مامانبزرگ، جوتی
آهنگ همسایه گوپسه!
میخوام فردا ساعت 4.5 صبح بیدار شم همسایه عزیز دارن آهنگ گوش میدن صداشم تا ته زیاد کردن! آهنگش اینه : گوپس گوپس گوپس گوپس دینگ گوپس گوپس گوپس گوپس دینگ من از آهنگ سردر نمی آرم ولی فکر کنم این یکی خیلی مزخرفه! البته فرقی نمیکنه اگه توپم در کنن و من خوابم برده باشه عمرا(عمرن) بیدار نشم! حالا یه آهنگ دف !!!! بعد لابد میرن تو کار بتهوون! جوتی توپی
روزی که دودرونده شد!
امروز میخواستم برم دانشگاه ولی برای اولین بار در طول این 2 سال و اندی ماشین گیر نیومد! منم دیدم استاد که سر اومدن و نیومدن گیر نیست منم برگشتم خونه! فقط این پژوهای بیشرف تا دیدن آب گل آلوده کرایه رو دوبل کردن! سگ بهشون شرف داره!
و روزی که ی عوض شد
از آنجا که بعضی از خوانندگان مهم این بلاگ محترم در خواندن ی فارسی مشکل دارند و بعضی در دیدن دونقطه زیر ی عربی و از آنجا که من جوتی هستم و قاعدتا نباید از راهی که بقیه میروند بروم!! مشکل ی را به روش جوتی ای حل کردم! یعنی optional! اینجا دموکراسیه! هرکی هم ی ای میخواد ورداره!! فکرم نکنه هر دفه باید ی انتخاب کنه! یه بار که انتخاب کنه یه کلوچه میخوره تو سرش که تا یه ماه یادش نره چه غلطی کرده!!! پس در محل دائمی شاهکار های من (سمت راست صفحه) بخش انتخاب ی را آزمایش کنید! جوتی ی ساز!
کوری 2
راستی بابایی فکر میکنم در این داستان جای یک آدم که کور باشد ولی ادعا کند که میبیند کم است. البته اگه بفرمایید که بیشین بابا حال نداری! بنده میگویم چشم! چون بچه باید حرف باباشو گوش کنه! ولی اگه بفرمایید که داشت و تو ندیدی! اونوقت دیگه ضایع میشم میره پی کارش! جوتی حاشیه : اقدامی دیگر جهت رفع انواع و اقسام بی عدالتی در اینترنت و به طور اخص در بلاگ جوتی انجام شد که این موفقیت بزرگ را به تمام بلاگیان غیور جهان مخصوصا دستاندر کاران این بلاگ تبریک عرض میکنم و برای ایشان آرزوی طول دماغ میکنم! فقط بخش ورزشیشو یکم بیشتر کنن!
زندگی روزمره
شاید امروز یکمکی تغییر دکوراسیون بدم که اینجوری نور تو مانیتورم نیفته آخه فعلا نمیشه پرده ها رو کشید چو پنجره بازه... و کار عقب افتاده ایی دارم که اگر انجام ندهم حسابی عقده ای میشوم! و از خودم بدم میآید اما اول! برم یه فکری برای صبحانه بکنم!
کوری
سلام بابایی، در یک کلمه عالی بود. وقتی شروع به خواندن کتاب کردم شاید به دلیل اینکه فکر میکردم چیزی شبیه کتابهای پاولو است یعنی داستان دستاویزی برای حرفهایی است که میخواهد بزند . و کتاب را همانطور شروع کردم که کتابهای پاولو را میخوانم ، نسبت به داستان بیتفاوت بودم انگار که اینها اصلا مهم نیست حتی وقتی همه را به قرنطینه بردند من هنوز هیچ احساسی نسبت به داستان کتاب نداشتم! اما با تمام مقاومت من، داستان خودش را به من تحمیل کرد! کاهی به خودم میآمدم و میدیدم که شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته ام بطوری که از اینکه میدیدم تعجب میکردم! و بعد خیلی سریع تصحیح میکردم که خوب منم نمیبینم و چه خوب!من نمیخواهم مردمی را که در کثافت دست و پا میزنند ببینم! ترجیح میدهم خودم هم جزو آنها و در کثافت باشم تا اینکه ببینم ... اما دیشب خوابی دیدم جایی چند نفر استفراغ کرده بودند (آخه خیلی زیاد بود نمیتونست مال یک نفر باشه) و بقیه داشتند کارشان را میکردند (فکر کنم تو یه آشپزخونه بود) من زود رفتم و پاهایم را شستم! حالا فکر میکنم که شاید بهتر باشد آدم کثافتها را ببیند!؟ ولی نه! آن زجری که زن دکتر میکشید ! از اول ماجرا مشخص بود که او کور نمیشود او کسی بود که محکوم به دیدن بود! اینکه اینجوری با پاولو مقایسه کردم برای خوشایند شما نبود (که فکر میکنم ساراماگو را خیلی بیشتر از پاولو دوست دارید) بلکه برای این بود که این کتاب باعث شد من یک روز تمام صرف خواندنش کنم و اجازه نداد ببندمش (جز مواردی که شوهرم مزاحم میشد!!!) مدت زیادی میشد که هیچ کتابی نتوانسته بود این کار را با من بکند(شاید آخریش مربوط به زمانی بود که سیدنی شلدون میخوندم(چه قیاس خنده داری!) ) شخصیت آدمها بنظر کاملا منطقی بود و رفتارها هرچند هم که به نظر غیر منطقی میآمدند ولی بعد از اینکه آدم خودش را در آن وضعیت تصور میکرد میدید که او هم همین کار را میکرد! اما باباجون وقتی که آن زورگوها گفتند که زن میخواهند، وقتی که زنها داشتند میرفتند به خودم میگفتم چرا ؟ چرا میروند؟ چرا به این راحتی؟چرا کسی(یکی از مردهایی که زنش بین آنها بود) خودش را دیوانه وار به کشتن نداد؟ چطور میتوانند تحمل کنند که چنین زجری را همسرانشان تحمل کنند؟ بعد کمی فکر کردم و دیدم خوب این هم مثل واکسن زدن است(فکر کنیم بابای دوستم اینو گفته بود) اول آدم یه کمی مریض میشه و آخر سر که مریضی اصلی میاد آدم مقاوم شده! و دیگر واکنشی نشان نمیدهد ... دیدم منم همینجوریم! منم اگه زنی داشتم کاری نمیکردم! منم اگه زنی بودم همین کار را میکردم(در این باره خیلی مطمعن نیستم چون زن نیستم) و بعد فکر کردم آیا این بها برای زنده ماندن مناسب بود؟ و از این سوال ها که زنده بودن چقدر ارزش دارد؟ یا اصلا چه ارزشی دارد؟ اما آدمهای کوری مثل من خیلی هم به این چیزها اهمیت نمیدهند... اما بابایی چیزی که باعث شد من مجذوب نویسنده (حساب نویسنده ها از نوشته ها جداست) شوم شوخ طبعی او در این شرایط دشوار بود. آخه خود من وقتی چیزی مینویسم کاملا تحت تاثیر جو نوشته قرار میگیرم و در حقیقت همان بلاها سرم میآید تا درک کنم در چه شرایطی هستم! و چه باید بنویسم، مثال زنده اش هم که همین آتشفشان و روحیه من بعد از نوشتن آن! اما این نویسنده میداند دارد چکار میکند ! (بالاخره یه آماتور با یکی که نوبل میگیره باید یه فرقی داشته باشه!) میداند کجا کمی سیر داغ میخواهد کجا باید خواننده را بخنداند! خنده ای که شاید بهترین لغت برای آن "خنده عصبی" باشد! یکجا در کتاب زن دکتر کت دکتر را از او میخواهد که بپوشد چون بالاتنه اش لخت است و کورهای همراهشان سرشان را برمیگردانند طرف او نویسنده میگوید : حیف شد ! کمی دیر برگشتند!!! 30 ثانیه و شاید یک دقیقه از این دو سه خط میخندیدم!! با صدای بلند و بدون مقدمه خنده تبدیل به بغض شد! انگار آن صدای خنده از بیرون بوده! یا صبحیها خندیده بودند! بابایی خیلی ازتون ممنون ، این کتاب عالی بود! واقعا عالی! باز یاد کتابهای شما افتادم و خودخواهیم گل کرد! نمیشه کتاباتون رو دزدید؟ در مدت خواندن این کتاب یک احساس عجیب هم داشتم! احساسی انگار بهش میگن دوست داشتن یا شاید عشق ورزیدن! که به نظر با این کتاب جور نبود! با آن همه کثافت و آدم های کور! اما این متاثر از زندکتر بود (مرتیکه به زن مردم چیکار داری؟) و تنها کسی که میدید و احساس مسولیت شدیدش ، احساسی که هیچ کس او را برای نداشتنش سرزنش نمیکرد... و خیلی چیزهای دیگر که فکر کنم فعلا کافی باشد. جوتی شما که سعی میکنه با چشمای خودش (هرچند که کور باشند) ببینه که ... حاشیه : جالبه که به بعضی چیزا مثل "کلمات" یک جا به عنوان فعل و ضمیر هایی بی معنی گفته میشه و جای دیگه میگه اینجا کلمات معنی پیدا میکنند ... حاشیه 2 : اگه کسی هست که این کتابو نخونده آب دستشه بخوره بعد این کتابو بخونه! چون موقع خوندن کتاب میفهمه که چه اشتباهی کرده آب نخورده یا با خودش نیاورده!
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||