جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout

کاری نکن که اسم بلاگت رو عوض کنی.
همین.


بلاگ دوربین دیجیتال توصیه میشود.
دوربین خریدم
بالاخره دوربین خریدم و تا حالاش که از انتخابم خیلی خیلی خیلی راضی بودم. فکر میکنم مناسبترین دوربین رو خریدم.
Canon PowerShot A70
باید ببینم ته جیبم چیزی مونده که براش حافظه(Compact Flash 128MB) هم بخرم یا نه! حالا باتری NiMH با شارژرش پیشکش. تازه باید یه سه پایه هم بخرم. برای عکس های با سرعت شاتر پایین جدا لازمه.

جوتی
حاشیه : عزیزم امیدوارم فهمیده باشی برای تولدم چه چیزهایی باید بخری! درضمن امسال کادوی تولد رو از 6 ماه قبل از تولد هن قبول میکنم. فقط امسال! این مهلت در سالهای آینده قابل تکرار نخواهد بود.
توضیح الافاضات : من دوست دارم به افاضات با ای‌میل جواب بدم و چندان علاقه ای ندارم که تو بلاگم توضیح الافاضات بنویسم. پس اگه میخواین من بتونم جواب افاضاتتون رو بدم، ایمیل خودتون رو بدین.


بعد از خودرو ملی قرار است چشممان به سیستم عامل ملی هم روشن شود! البته پدر بنده وقتی کلاج خودرو ملی‌شون خراب شد یک صفحه کلاج فرانسوی گذاشتن روش که خوب کار کنه! حالا خدا میدونه چی سر این سیستم عامل ملی میاد.

جوتی


بابایی این روزها در و دیوار داد میزنن که جوتی شما مغرور شده. باشه باشه! من تسلیم! حتی اگه کر هم بودم میشنیدم. تسلیم. سعی میکنم درستش کنم.

جوتی


تندیس "آپدیت طلایی" به آقای رضا ولینژاد برای بلاگ پنجره پشتی.
خوبیش اینه که میشه تو کمتر از یک ثانیه بلاگش رو خوند!


امروز توکیو بدون توقف رو دیدیم! من و رهام و محمد و دو نفر دیگه که نمیدونم کی بودن. من از فیلمش خیلی خوشم اومد. صد دفعه گفتم فیلم رو فقط برای تفریح نگاه میکنم و فیلم مهرام مدیری هم حتما کلی تفریح داره دیگه!
دوتا چیز این فیلم خیلی جالب بود. اولیش اینکه کل فیلم تبلغ حامی مالیشون (سینالکو) بود. درعوض اولش فقط یه تبلیغ داشت.
اما مهمترین اون این بود که اون تو این فیلم خیلی تکنولوژی بود و وقتی میخواست نامه با کامپیوتر بفرسته بجای NC یا BIOS از Outlook استفاده کرد! من این پیشرفت عظیم رو به همه دست‌اندر کاران صنعت فیلم سازی ایران و جهان تبریک عرض میکنم.

جوتی


احساسات باید تو کوزه باشن نه تو سینی.
خوبی بلاگ نوشتن اینه که بعد از یه مدتی آدم میفهمه چقدر پسرفت کرده.


اگه ادامه بدن خوب چیزی میشه. شروعش که نسبتا خوب بوده. چی؟
سایت جدیدی که میلاد طراحی کرده. حتما یه سر بزنید.


تولد نوه جونم مبارک. (با چند روز تاخیر.)
چقدر شهریوری زیاده این دور و ور!


حالا فهمیدم چرا من اینقدر تو خواب وول میخورم و اینور اونور میشم! برای اینه که شخصیتم رو بطور کامل نشون بدم! نه نخندین باور کنین همینه! اینجا نوشته که چطور میشه شخصیت آدم ها رو از حالت بدنشون موقع خواب فهمید. خوب من که هر 10 دقیقه یه بار از اونور به اینور میشم لابد همه اینها رو باهم دارم دیگه! (لینک از عکس بلاگ)

درود بر بابالنگدراز، بزرگترین جادوگر عالم.
آدم وقتی اطلاعات ناقص به کسی بده، یا اینکه اصولا اطلاعاتی نده باید منتظر رفتار احمقانه ای از طرف مقابلش باشه. حالا چه ماجرای رستم و سهراب باشه، چه هری پاتر و دامبلدور و غیره ذالک و چه ماجرای جوتی و بابالنگدراز!
و البته مشکل اصلا سر اینه که عمرا نشه یه چیزی رو همونجوری که آدم خودش میفهمه به یه نفر دیگه بفهمونه. برا همین هیچ وقت شاگرد مثل معلمش نمیشه. البته نمیشه هم که بگم بهتر از اون هم نمیشه ( از روزی که استاد زبان تخصصیمون گفت تهرانی ها از "که" زیاد استفاده میکنن سعی میکنم زیاد ازش استفاده نکنم ولی اصلا راه نداره. ) البته نمیشه هم گفت بهتر از اون میشه! مگر اینکه معیاری برای سنجش داشته باشیم و بعید میدونم ترازویی وجود داشته باشه که بتونه دوتا آدم رو از همه جهت با هم مقاسیه کنه و نتیجه جامعی بده مگر اینکه ... ولش کن! دارم هذیون میگم!
اوه! بابایی یادم رفت گزارش ماوقع رو به عرض حضرت عالی، لرد روشناییها ، برسونم.
لرد ولدمورت نتونست به گوی پیشگو دسترسی پیدا کند. سریوس بیچاره کشته شد! من فکر میکنم این نویسنده کتاب هری پاتر تو انتخاب کردن کسی که باید بمیره واقعا چیره دسته. ازش خیلی خوشم میاد. سریوس مرد! کسی که هری بیشتر از همه دوست داشت بخاطر حماقت هری مرد. هر چند نویسنده سعی کرد با مقصر نشون دادن دامبلدور ،قهرمان عزیزش رو تبرئه کنه! ولی من گول نمیخورم! این پاتر جدا یه احمقه. و باید بگم که (اگه بهم چپ چپ نگاه نکنین) از مرگ سریوس واقعا لذت بردم! خیلی خوب و دلریش کننده بود. واقعا میتونست آدم رو تحت تاثیر قرار بده. البته اگه هرمیون گرنجر میمرد شاید هیجانش بیشتر بود، یا مثلا جینی ویزلی! اینجوری مالی حتما کله رون رو میکند و مالفوی کلی میخندید و لابد هری اونو تبدیل به یه وزغ شاخدار میکرد!
اینم بگم که تا بحال هیچ مرگی به باحالی و دلریش کنندگی مرگ اون مرده تو "سو و شون" ندیدم. واقعا اشک من رو در آورد! عالی توصیف کرده بود. مخصوصا اینکه زنه مثل گنگ ها تو خونه راه میرفت و نویسنده هی تاکید میکرد که زنه گریه نمیکرده و اونجا که پسرش اومد و پرسید باباش کجاس زنه زد زیر گریه و منم نزدیک بود که اشکم در بیاد (شایدم یه قطره اشک ریخته باشم، ولی اگرم اینجوری شده باشه به شما نمیگم!)
حالا بر نگردین بگین که این پسر/دختر ما مازوخیسم داره! البته گیرم که بگین! بازم چیزی عوض نمیشه. همه همینو میگن!!
واقعا ناراحتم که این کتاب تموم شد! حالا باید وقتم رو با کتاب کسل کننده صد سال تنهایی مارکز پر کنم! اوه بابایی شما رو به ریش مرلین قسم که نگین صد سال تنهایی خیلی کتاب با ارزشیه و جایزه نوبل برده و این چیزا! این کتاب واقعا حوصله آدم رو سر میبره. باید یه قانونی باشه که نذاره به نویسنده هایی که کتابایی مینویسن که حوصله آدم رو سر میبرن نوبل بدن!
یه مقدار هم باید به round robin فکر کنم! اینجوری که نمیشه. یا کتاب داستان میخونم، یا برنامه مینویسم یا ... (همه ای "یا" ها انحصاری هستند نه منطقی) اگه این کتاب تموم نمیشد عمرا نمیتونستم برنامه بنویسم! اگه یه روز آشپزی کنم هیچ کار دیگه ای نمیتونم بکنم.
بسه دیگه! خیلی روده درازی کردم.
برنامه نویسی خیلی خوبه ، حداقل به این دلیل که روزایی که برنامه نویسی میکنم نمیتونم زیاد اینجا وراجی کنم و این باعث میشه که هاستم دیرتر پر بشه! اوخ! گفتم هاست و یاد بهکاری هام افتادم. صد سال پیش قرار بود برنامه جدید بلاگ رو بنویسم! ولی هنوز هیچ پیشرفتی نکردم. متاسفانه هنوز اکثر وقتم رو برای کارهای اضطراری کم اهمیت و حتی از اون بدتر! برای کارهای غیر اضطراری کم اهمیت صرف میکنم! (مثلا همین هری پاتر خوندن. البته... خوب خیلی لذت بخش بود ولی از اول میدونستم دارم وقتم رو تلف میکنم.)

ارادتمند همیشگی شما،
جوتی


سلام بابایی
شما که فکر نمیکنید من دیشب تا صبح هری پاتر خونده باشم؟ نه! امکان نداره! از یه پسر/دختر 22 ساله واقعا بعیده! جلد اول فرمان ققنوس تموم شد. چیز جالبی بود ولی ترجمه اش خیلی عجیب و غریب بود! به نظرم خیلی عجیبه که یه مترجم یه لغت رو تو دوتا کتاب به دو لغت مختلف ترجمه کنه که دومی از اولی بدتر باشه!! و از اون عجیب تر اینکه مترجم یک لغت رو تو تو صفحه مختلف یک کتاب به دو لغت مختلف ترجمه کرده باشه! البته وقتی بخوان هزار صفحه کتاب رو تو نصف روز ترجمه کنند این اتفاقها هم می افته.
هری پاتر معمولا رو اعصابم راه میره! این پسره بدرد قهرمان شدن نمیخوره. عوضی اومده اینجا! اوه! بابایی فقط فکر کن اگه بجای این پسره، پاتر، "تام سایر" اینجا بود چه شری به پا میشد! شرط میبندم تام تو همون کتاب دوم کلک ولدمورت رو میکند! اگه جودی ابوت بود که دیگه هیچی، وسط کتاب اول کلک ولدمورت کنده بود و آخر کتاب هم با یکی تریپ لاو میذاشت(دامبلدور چطوره؟ البته یکم از جودی بزرگتره ولی خوب جرویس هم یه 20 سالی ازش بزرگتر بود! مگه چیه!؟) کجا بودم؟ آها! این پاتر جدا دست و پا چلفتیه. اووون وقتا که ما بچه‌تر بودیم قهرمان‌ها جوندارتر بودن!
ولی این نویسندش عجب آدم باحالیه! خیلی از این ایده های جادوییش رو میشه پیاده سازی کرد.
زیاده جسارته،
جوتی


ثبت در مدارک پزشکی : امروز سردرد داشتم، مدت 12 ساعت. وقتی از خونه رفتم بیرون کم کم خوب شد. دلم هم یه نمه میسوخت.
داشتم فکر میکردم که با این مرضهایی که من تو 20 سالگی دارم ، هیچ لازم نیست به مرگ فکر کنم! خودش به موقع از راه میرسه. یادش به شر! اون وقتی که پشت کنکور بودم گاهی به خودکشی هم فکر میکردم... ولی حالا فهمیدم که آدم باید اول بفهمه زندگی چیه بعد به مرگ فکر کنه!

جوتی


واقعا بی شرمانه است.
شاید هم تعریفشون از شرم چیز دیگه‌ای باشه!


تازه فهمیدم شب بخیر گفتن چه کار لذت بخش و هیجان انگیزیه!!

اگه به شی گرایی هم باشه، کاغذ از ms word شی گرا تره! چون قابلیت لمس شدن داره!
چشمم روشن، بابا و مامانم از سفر دو هفته ای اومدن.

جوتی


تکنولوژی میتونه انجام دادن همه کارها رو راحت تر کنه؛ ولی هیچوقت نمیتونه زندگی رو راحت تر کنه.
تو گربه‌ای!؟
یه میانبر از تو چمنها هست که من معمولا از اونجا میرم تا راهم یه چیزی حدود یک دقیقه(!) نزدیکتر بشه. دیشب که از اونجا رد میشدم یه گربه جلوم دیدم که جست و خیزش یه مقدار عجیب و غریب بود! بعد دیدم پوزه این گربه بیشتر شبیه سگه! گوشهاشم بزرگ تر و درازتر از اونه که مال یه سگ به این کوچیکی باشه. و تازه اون موقع بود که توجهم به دمش جلب شد؛ یه دم پشمالوی خوشگل دراز که افقی وایساده بود. یه روباه!
بقدری خوشگل و دوست داشتنی بود که میخواستم بپرم بغلش کنم. ولی خیلی زودتر از اونکه من دو قدم وردارم فرار کرده بود و من را با این افسوس بی پایان که چرا دوربین همراهم نبود تنها گذاشت.
ولی باور میکنید؟ یه روباه اونم تو اکباتان؟! برای من تجربه هیجان انگیزی بود. تا بحال یک روباه آزاد را از این فاصله ندیده بودم
واقعا که حیوون خوشگلیه

جوتی


یک ساعت تموم یک آهنک سه دقیقه ای رو گوش میکردم و نفهمیدم که آهنگ داره تکرار میشه!!!!
من شاهکارم؟


امروز بعد از مدتها رفتم کوه البته بیشتر پارک جمشیدیه بودم تا کوه! حدود 50 دقیقه رفتم بالا و بعد هم برگشتم پایین که دوستام رو ببینم. روز خوبی بود و خوش گذشت.
یکمی هم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که رسما اعلام کنم که آی مردم! اگه یه روزی دیدین من برنامه نویس شدم و روزی ده دوازده ساعت کد میزنم، بدانید و آگاه باشید که به مراد دلم نرسیده ام.

جوتی
حاشیه : هرگونه ارتباط بین این بلاگ و بابالنگدراز بنده، رسما تکذیب میشود.


جدیدا آدمها رو دیدی؟
میگن تو همه این مدتی که مهندسها و دانشمندها روی هوش مصنوعی کار میکردند، آدمها هوش داشتن! من که باور نمیکنم. تو چی؟

جوتی

تولد حضرت علی مبارک
روز پدر مبارک.
فعلا که بابامون دم دست نیست که حداقل یه ماچش بکنیم! کادو مادو که خبری نیست! تلفن هم زدیم ولی پیداشون نکردیم که یه تبریک خشک و خالی بهشون بگیم.

جوتی

تولد syd saeed مبارک
سید سعید عزیز
سلام
این روزها همه تند تند متولد میشن و بر عمر تلف کرده تاسف میخورند و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده ... و از این چیزا! به نظر من این فکرها اصلا مال روز تولد نیست. روز تولد یه روزیه مثل همه روزهای دیگه، فقط با این تفاوت که آدم میتونه از بقیه انتظار داشته باشه که سعی کنند خوشحالش کنند. و خودش هم سعی کنه که خوشحال باشه.
برای فکرهای مهم و احتمالا ناراحت کننده 363 روز دیگه وقت هست! (روز عید نوروز هم وقت این جور فکرها نیست!)
تولدت مبارک. روز تولد برای شاد بودنه، حتی شده شادی بی سبب. من که پارسال برای اینکه روز تولدم خودم رو خوشحال کنم، خودم به خودم کادوی تولد دادم و کلی خندیدم!

جوتی

ساندویچ بادمجون
امروز ناهار بادمجون داشتم. البته فکر کنم ساعت یک و نیم بود که یادم افتاد باید ناهار هم درست کنم! درست کردنش (با بادمجون سرخ شده و یخ زده) حدود 14 دقیقه طول کشید! 4 دقیقه برای باز شدن یخ و ده دقیقه برای پخته شدن بادمجون و گوجه. و حدود نیم ساعت برای خوردن لذیذترین بادمجون دنیا! (کم خودم رو تحویل نمیگیرم) اصولا غذا باید اینجوری باشه! یعنی خوردنش بیشتر از درست کردنش طول بکشه. وقتی آدم 7 ساعت وقت صرف درست کردن غذا کند دیگه اینقدر خسته میشه که نمیفهمه چی میخوره! مامانها چطوری این کار رو میکنند؟
امروز به این فکر میکردم که علت اصلی خوب بودن دست پختم اینه که خیلی خوش غذام! یعنی در این حد خوش غذام که میتونم دستپخت خودم رو بخورم و ازش تعریف کنم! شاید اگه کس دیگه‌ای دست پختم رو بخوره بالا بیاره! تا حالا که کسی آزمایش نکرده، خودم هم که از دستپختم خیلی راضیم. پس میشه نتیجه گرفت که دستپختم نظیر نداره!
برای دسر سالاد الوویه داشتم.

آشپز شما،
جوتی
حاشیه : کی پرسید چرا ساندویج؟ خوب معلومه! چون من حال ندارم برم تو صف نون تافتون وایسم برای همین فقط نون ساندویچی(از اون کوچولوهاش) یا نون تست میگیرم.


بعد از گذشت ده روز، دلتنگی به اوج خودش میرسه و آدم دلش میخواد با یه نفر (هرکس که باشه) حرف بزنه. دلش میخواد وقتی توی خونه راه میره کسی رو ببینه، یه آدم رو! نه در و دیوار خونه. دلش میخواد ...
چیزی که برام عجیبه اینه که الان همچی وضعی ندارم! وقتی فکر میکنم میبینم دلم راضی نمیشه تنهاییم رو با کسی قسمت کنم. تنهاییه خودمه! به شیش کسم نمیدمش.
قبلا اینجوری نبودمااا
ما بریم حمام، دیروز هم حمام نرفتم و امروز حسابی هپلی شدم.

جوتی


پرفسور بابالنگدراز عزیز
باید به اطلاع شما برسانم که هری پاتر به سلامت از دست لرد ولدمورت گریخت ولی متاسفانه سدریک(که خیلی هم خوش تیپ بود) به اندازه او خوش شانس نبود و توسط ولدمورت در همان قبرستان کشته شد. ما همه در غم از دست دادن او یک دقیقه سکوت کردیم. بیچاره پدر مادرش.
بابالنگدراز عزیز فکر نمیکنید شخصیت هرمیون بیشتر به درد قهرمان داستان بودن میخوره؟ شخصیتش خیلی زنده تر از شخصیت هری پاتره. بهش میخوره که خود نویسنده باشه. یه شخصیت واقعیه نه مجموعه ای از عکس العملها، حتی شخصیت هری هم به خوبی اون ساخته نشده و یه جاهایی به نظر مصنوعی میاد. شایدم فقط من اینطور فکر میکنم.
همش درباره این چیزا حرف زدم! یادم رفت بگم، امروز تقریبا غذاهایی که داشتم تمام شد و شخصا اقدام به آشپزی کردم و با باقی مانده اون مرغ کذایی و مقدار زیادی مواد دیگه (از جمله یک کیلو سیب زمینی) یک الویه درست و حسابی درست کردم. الان هم میخوام برم نوش جان بفرمایم.

ارادتمند شما،
جوتی
حاشیه : تولد ترمه را رسما تبریک عرض میکنیم. و روزها و لحظه هایی سرشار از پیشرفت و شادکامی را برایشان آرزو میفرماییم.


دارم هری پاتر و جام آتش رو میخونم
و باید اعتراف کنم که خیلی برام هیجان انگیزه! خوندن کتاب همیشه بیشتر از فیلم هیجان زدم میکرده. الان که اینها رو مینویسم هنوز انگشتهام سردشونه!

توپ
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. زیر گنبد کبود، یه پسر کوچولویی بود که هیچ همبازیی نداشت. آخه اون دور و بر بجز اون و مادرش هیچ کس دیگه زندگی نمیکرد. پسر کوچولو روزها خیلی حوصله اش سر میرفت. هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. برای همین یه روز تصمیم گرفت برای خودش یه توپ درست کنه تا باهاش بازی کنه.
برای درست کردن توپ خیلی سعی کرد، اولی بیشتر شبیه یک جعبه بود تا توپ! دومی هم خیلی شبیه خربزه شده بود! ولی پسر کوچولوی ما که از شکست خوردن دلسرد نمی‌شد همینطور به کار کردن ادامه داد تا اینکه یک روز موفق شد یک توپ درست و حسابی بسازد. پسر کوچولو با توپش استپ رنگی بازی میکرد، استپ هوایی بازی میکرد، حتی گاهی وقتها با توپش دنبال بازی هم میکرد! درسته که توپها نمیتوانند خوب دنبال آدم کنند و آدم رو بگیرند ولی خیلی خوب میتوانند فرار کنند.
اما بازی کردن تنها مشکل پسر کوچولو نبود، کارهای مادرش خیلی بیشتر از آن بود که بتواند با پسر کوچولو درست و حسابی حرف بزند. چیزی که واقعا پسرک لازم داشت یک هم صحبت بود. و از آنجا که اصولا آدم پر حرفی بود و به قول معروف حرف زدن برایش از نون شب واجبتر بود شروع کرد به حرف زدن با توپش. ما که روزنامه میخوانیم و اینترنت می‌رویم و از همه چیز خبر داریم؛ هرگز این اشتباه را نمی‌کنیم که با یک توپ حرف بزنیم. اما توپ و پسر کوچولو نه روزنامه میخواندند نه اصلا می‌دانستند اینترنت چیه! آنها از دنیا بی‌خبر بودند. پس هر دو اشتباه کردند. یعنی پسرک اشتباهی به توپ سلام کرد و توپ هم که نباید می‌توانست حرف بزند، اشتباهی جواب سلام پسرک را داد.
دوستی آنها از آن روز خیلی قشنگتر شد. البته نمیتوان گفت که آنها واقعا دوست بودند! چون پسرک خودش را صاحب توپ میدانست(و بود) و همچین رابطه‌ای نمیتواند یکجور دوستی باشد. اما هرچه بود رابطه قشنگی بود که هر دو از آن لذت می‌بردند.
توپ واقعا سنگ صبور خوبی برای پسرک بود، یک گوش شنوای واقعی. و پسرک برای توپ همه چیز بود. بعضی ها اسم این رابطه را "عشق" میگذارند. اگر این اسم را قبول کنیم میتوانم بگویم آنها عاشقانه همدیگر را دوست داشتند تا روزی که آن اتفاق افتاد.
توپ و پسرک اون روز دنبال بازی میکردند که بارون گرفت و مجبور شدند بازی محبوبشان را نصفه کاره ول کنند و برگردند توی خونه. توپ مثل همیشه رفت بالای کمد. اما چون هنوز خیس بود لیز خورد و از اون بالا افتاد پایین و چند تا شیشه و ظرفهای گرون قیمت را شکست.
پسرک که همیشه به توپ میگفت مواظب آن ظرفها باشد، از این اتفاق خیلی عصبانی شد و سر توپ داد زد و یک لگد محکم هم به توپ زد. توپ از پنجره پرت شد بیرون و از بالای درختهای جنگل عبور کرد و از روی چند تا خونه گذشت و رفت و رفت گولمپی افتاد توی یک دشت بی آب و علف.
پسرک فکر کرد : "نباید این کار رو میکردم! او تنها دوستم بود. گیرم که اونها رو شکسته باشه. مقصر خودم بودم که آنها رو جلوی پای او گذاشتم. من که میدانستم او ممکنه از اون بالا بیفته... اگه چیزیش شده باشه چیکار کنم؟" همینطور که به اینها فکر میکرد بغضش ترکید و پقی زد زیر گریه!
****
توپ هنوز از شدت ضربه گیج بود. کم کم بخاطر می‌آورد که چه اتفاقی افتاده... باران، کمد، صدای شکستن و بعد یک ضربه ناگهانی. دنیا دور سرش میچرخید. نمیدانست از کجا آمده است. فقط بخاطر می‌آورد که چیزی شکست و حالا او اینجا بود. در یک جای خشک و بی آب و علف که همه طرفش مانند هم بود. درد زیادی داشت، درد همیشه باعث میشد یاد پسرک بیفتد. ناخوداگاه دور و برش را برای دیدن نشانی از پسرک جستجو کرد، ولی جز چند بته خار چیزی ندید. ناگهان بصرافت افتاد که پسرک او را با یک لگد محکم به اینجا پرتاب کرد. دلش گرفت و بغضش ترکید و زار زار گریه کرد.
از این فکر که پسرک دیگر او را دوست ندارد، تمام بدنش به لرزه افتاد. اما خودش را دلداری میداد که : "پسرک حتما من را دوست دارد. اون فقط یک اتفاق بود." ولی دلش راضی نمیشد. به خیال خودش پشتش را به خانه پسرک کرد و راه افتاد. و بعد از کمی راه رفتن رویش را به سمتی که فکر میکرد از آنجا آمده است کرد و فریاد زد "حالا که من رو شوت کردی، میرم یه دوست دیگه پیدا میکنم." و مانند کسی که از چیزی فرار میکند با سرعت از آنجا دور شد.
نیمی از روز گذشته بود و او تازه به این واقعیت پی برده بود که نمیداند به کدام طرف میرود. دور میشود؟ نزدیک میشود؟ اصلا خانه پسرک کدام طرف بود؟ بعد با خودش عهد بست که : "حتا اگر به خانه او برسم، راهم را کج میکنم و از طرف دیگری میروم."
زمان میگذشت و با سپری شدن هر دقیقه، نفرت توپ از پسرک کمتر میشد و دلتنگی او بیشتر. حالا به خودش میگفت "گیرم که او من رو از خونه بیرون انداخت! خوب بخاطر اشتباه خودم بود." چشمهایش را روی زمین گذاشت و اشک ریخت. نمی‌خواست کسی اشکش را ببیند. ولی مگر کسی آنجا بود؟
سرش را که بلند کرد، روبروی خودش یک توپ زیبا دید. توپ زیبا گفت "چشمهات گلی شده، اجازه میدی برات تمیزشون کنم؟"
توپ که تا بحال هیچ توپ دیگه ای ندیده بود، با تته پته گفت "بَ.. بَ... بَ... نخیر! خودم تمیزشون میکنم..." و چون احساس کرد بی ادبی کرده جمله اش را اینطور تمام کرد "ممنون، نمیخوام دستاتون گلی بشه."
توپ زیبا پرسید " تو از کجا میای؟ توپ چی هستی؟ من تا حالا توپی مثل تو ندیدم!"
توپ گفت "از خونه پسرک! توپ چی هستی یعنی چی؟"
توپ زیبا گفت "یعنی توپ چی هستی دیگه! با تو چه بازیی میکنن؟ برای چه بازیی ساخته شدی؟"
توپ گفت " همه بازیی! ما با هم دنبال بازی میکردم ، استپ هوایی بازی میکردیم و حتی گاهی هم اسم فامیل بازی میکردم(البته بدون مداد و کاغذ). ولی نقطه بازی نمیکردیم، آخه ممکن بود مداد من رو سوراخ کنه. پسرک نمیخواست من چیزیم بشه."
توپ زیبا گفت " منم استپ هوایی بازی کردم. من یه توپ بازی بچه هام. انگار تو هم از خودمونی. ولی اون بازی های دیگه که گفتی من بلد نیستم."
توپ پرسید "تو رو کی درست کرده؟"
توپ زیبا گفت‌ " همون که تو رو درست کرده! کارخونه توپ سازی."
توپ ساکت شد و برای چند دقیقه چیزی نگفت. آخه فکر میکرد که پسرک اون رو درست کرده. و حالا که توپ زیبا گفته بود اینجوری نیست، خیلی دلش گرفته بود.
ولی دلش راضی نمیشد. این بود که گفت "ولی من رو کارخونه درست نکرده، پسرک من رو با دستهای خودش ساخته."
توپ زیبا بزرگوارانه گفت : "عیب ندارد! خیلی ها این اشتباه را میکنند."
توپ تقریبا فریاد زد "نه!!! اون خودش من رو درست کرده. بهم نشون داد که چطور توپهایی که قبل از من درست کرده بود، نمیتوانستند خوب قل بخورند. دستش را به من نشان داد که وقتی داشته من را درست میکرده بریده بوده! جای زخمش هنوز هم خوب نشده. تو از این چیزها چی میفهمی؟"
توپ زیبا که سرش را پایین انداخته بود، زیر چشمی به توپ نگاه کرد، کمی ساکت ماند و بعد انگار که با شخص خیلی مهمی حرف میزند پرسید‌ "خیلی دوستش داری؟"
توپ گفت : "بله، خیلی زیاد."
توپ زیبا پرسید : "کی برمیگردی پیشش؟"
توپ به این مساله فکر نکرده بود. کی برمیگرده؟ چطوری برمیگرده؟ این بود که سرش را پایین انداخت و با یک دنیا اندوه گفت "من گمش کردم"
توپ زیبا (که خیلی توپ خوش قلبی بود) برای اینکه دلداریش بدهد گفت "عیبی ندارد، حتما پیدایش میکنی! میخوای منم کمکت کنم؟"
توپ که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شد بود بالا پایین برید و گفت " آره ! آره! تو هم با من بیا ! با هم زود تر پیداش میکنیم. حتما از اون خوشت میاد. خیلی پسر خوبیه! یه بازی هایی بلده که نگووو..."
اینطوری شد که آن دو بدنبال نشانی از پسرک به راه افتادند. از تپه‌ها گذشتند، از چند خانه رد شدند در چند بازی شرکت کردند، در جنگل گم شدند، از آبشار پایین افتادند و... اما همه این سختی ها در برابر با هم بودن آنها هیچ نبود. آنها همدیگر را داشتند و از بودن با هم لذت میبردند. "دیگر چه نیازی به پسرک بود؟" این سوالی بود که برای هر دو آنها پیش آمده بود، ولی هیچ کدام جرات گفتنش را نداشتند. تا اینکه روزی توپ گفت : "حقیقت اینه که من پسرک را گم نکردم، من را بیرون کرد. و اصلا نمیدانم اگر برگردم من را قبول میکند یا نه! میترسم با تو هم بد رفتاری کند."
توپ زیبا گفت "پس آنقدرها هم خوب و مهربان نیست."
توپ که از جستجوی بی حاصل خسته و نا امید و افسرده شده بود گفت "نمیدانم... نه."
توپ زیبا مکثی کرد و با احتیاط گفت "ما که از با هم بودن لذت میبریم، چه نیازی به پسرک داریم؟"
توپ به یاد لحظه لحظه روزهایی افتاد که با پسرک بود، به یاد اولین باری که با هم حرف زدند افتاد و ... رو به توپ زیبا کرد و خیلی جدی گفت : "من دلایل کافی دارم. تو هم اگر او را دیده بودی، این سوال را نمی‌پرسیدی." از آن روز توپ برای رسیدن به پسرک مصمم تر شد. میخواست بیشتر راه برود و کمتر حرف بزند. آخر میدانید برای توپها خیلی سخت است که موقع راه رفتن حرف بزنند. دهانشان مدام میخورد به زمین و پر از خاک میشود! بخاطر همین برای حرف زدن باید بایستند.
اینجوری شد که یک روز صبح وقتی توپ از خواب بیدار شد، بدون اینکه از توپ زیبا خداحافظی کند گذاشت رفت! میگفت "اینطوری تندتر می‌روم چون لازم نیست برای هر دو قدم یک بار وایسم و حرف بزنم." خداحافظی نکرد؛ چون توان خداحافظی کردن از توپ زیبا را نداشت! ته دلش از ترک کردن توپ زیبا خیلی ناراحت بود. ولی جرات اعتراف به این حقیقت را نداشت. خودش را با یاد روزهایی که با پسرک بود، دلداری میداد ولی این فکر که "همه چیزم را ول کرده ام تا او را پیدا کنم، ولی نه میدانم کدام طرف است نه حتی میدانم قبولم میکند یا نه؟!... شاید تا حالا یه توپ جدید برای خودش ساخته باشد! یا از آن بدتر! شاید یک توپ کارخانه ای خریده باشد..."
در همین فکر ها بود که از بالای تپه خانه ای را دید...

جوتی


آقا ما از همون اولش مخالف بودم که حامد بلاگ فارسی‌شو تعطیل کنه.
و حالا خیلی خوشحالیم که مش حامد دارن یه جا فارسی می‌نویسن.
وبلاگ عکس‌بلاگ رو حتما بخونید.

جوتی


سیستم رمزگذاریی که از 900 میلیون تلفن GSM (همین موبایل‌هایی که ما داریم) در برابر استراق سمع و کلاهبرداری حفاظت میکند آسیب پذیر است!
لینک


عجب شامی پختم برای خودم!
یک عدد مرغ درسته بی نوای زبان بسته را از فریزر بیرون آوردم و درسته کردم تو ماکروفر! نتیجه شد اینی که اینجاس ! فقط نمکش کم بود (اصلا نداشت) که موقع خوردن اون مشکل هم حل شد!
خوب دیگه بابایی! وقتشه برام آستین بالا بزنین!
انتخاب واحد به سلامتی به پایان رسید. ریاضی 2 ، معادلات ، مدار الکتریکی ، مهندسی نرم‌افزار1 و هوش مصنوعی. بعضی از اشخاص معلوم الحال فکر میکنند که من با این واحدها مشروط میشم!

جوتی

جایزه ادبی بهرام صادقی
مسابقه اینترنتی داستان کوتاه. لینک
فکر خیلی خوبی کردن. دستشون درد نکنه! خدا عوضت بده ننه! خیر از جوونیت ببینی!
فقط بدیش اینه که گفتن "همه ي قصه نويسان فارسي زبان از هرجاي ايران و ديگر كشورها مي توانند تنها با يك داستان در آن شركت كنند." حالا به نظر شما اگه من بخواهم شرکت کنم با کدوم داستانم شرکت کنم؟
اگه داستانهای من رو نخوندی سمت چپ صفحه میتونی پیداشون کنی. اونجا که نوشته "قصه‌های من".
حالا چرا داری بر و بر مونیتور رو نیگا میکنی!؟ رو اون "افاضات بفرمایین" کلیک کن و نظر بده!!

جوتی


می‌دونین دلم(و چه بسا یه جاهای نامربوط دیگه) از چی می‌سوزه؟
از اینکه اگه مجبور نبودم شهریه دانشگاه رو بدهم میتونستم با پولش یه دوربین A60 بخرم ! تازه! یه چیزی هم تهش میموند!!


دیروز
وقتی از خواب بیدار شدم گلو درد داشتم که تا شب خوب شد.
امروز
وقتی از خواب بیدار شدم سر درد و گلاب به روتون داشتم که دومی خوب شد و اولی هم فکر می‌کنم تا شب خوب بشه.
فردا
وقتی از خواب بیدار بشم انتخاب واحد دارم که تا چهار ماه و نیم دیگه هم خوب نمیشه!

جوتی

ایستاده با کوتیشن
نوشتن quary هیچ وقت برام کار لذت بخشی نبوده.(کلا از DB دل خوشی ندارم) حالا اگه این quary زیادی بزرگ باشه دیگه عذاب آور هم میشه. تو این برنامه‌ای که دارم مینوسم یه quary هست که حدود 19 خط شده! البته خوبیش اینه که یک حلقه آن را ایجاد میکند و لازم نبود دستی آن را بنویسم.
حالا تصور کنید که یک quary با این هیکل و هیبت Syntax Error بدهد...
اول فکر کردم شاید بخاطر این است که زیادی بزرگ شده(این فکر از نظر خودم هم خیلی غیر منطقی بود) و شروع کردم به کوچک کردنش. در نهایت تعجب دیدم که وقتی چند خط آن را حذف کردم و فقط 6 خط باقی ماند، برنامه کار کرد!
این حدسم تقویت شده بود که مشکل از بزرگی quary است و آن را به چندین quary پنج خطی تبدیل کردم. اما باز هم همان وضع پیش آمد. بعد به چندین quary یک خطی تبدیلش کردم (که از نظر کارایی به پای حالت اول نمیرسد.) و تازه متوجه شدم که مشکل از آنجا ناشی میشود که یکی از داده های یکی از خطهای quary یک عدد کوتیشن( " ) ناقابل دارد!
آخه یکی نیست به این کوتیشن بگه : "بچه برو با هم قد خودت بازی کن! چرا سر به سر من میزاری؟"

جوتی


حامد بنایی و عکس بلاگش.
و این هم عکسهای من در عکس بلاگ.
خوب کار میکنه ولی همچین بفهمی نفهمی طراحیش یکمی یه جوراییه!


بابالنگدراز عزیز
سلام
وضعیت بلاگم برام زجر آور شده! وقتی بهش نگاه میکنم(از بالا تا پایین) هیچ نوشته ای پیدا نمیکنم که از خوندن دوباره اش لذت ببرم. اون جور که باید، نمی‌نویسم. وقتی کم مینویسم یعنی کم فکر میکنم و میشه اینجوری گفت که هرچی کمتر فکر میکنم، کمتر زندگی میکنم. میگن نباید دوتا روباه رو تو چمنزار دنبال کرد؛ چون بالاخره یه جایی از هم جدا میشن. اون موقعی که خوب مینوشتم تمام روز به فکر نوشتن بودم. عاشقی بود و هزار دردسر شیرین تر از شکر! اما امروز؟ کمتر پیش میاد که به نوشتن فکر کنم و نتیجه چی میشه؟ یه چیزی مثل پست قبلی! یک افتضاح!
تمرکزی که برای نوشتن لازم دارم با اونی که برای برنامه نویسی لازم دارم زمین تا آسمون فرق داره! چه بسا زیرزمین تا آسمون! برنامه نویسی یه کار مهندسی-هنری است که... صبر کن ببینم! من کجای برنامه‌هام هنریه؟ البته معمولا سعی میکنم کارهای جدیدی بکنم ولی از وقتی رفتم دانشگاه هی هر روز بیشتر از دیروز سعی میکنم که کارهام مهندسی باشه. و نظر شخصیم اینه که برای خلاقیت باید یه کار غیر مهندسی کرد. خوب اگه از راه مهندسی میشد به یه چیزی رسید که دیگه خلاقیت بدرد کجاش میخورد! یه الگریتم رو دنبال میکردی و به جواب میرسیدی! همون کاری که سیستم‌های خبره میکنند. گاهی فکر میکنم اگه یه روز یه برنامه(یه سیستم خبره) باعث بشه من از کار بیکار بشم چه حسی بهم دست میده؟ باید وحشتناک باشه!
کجا بودیم؟ آها! آره، برنامه نویسی یه کار مهندسی-هنریه و بخش مهندسیش بیشتر با الگریتم و این چیزها سر و کار داره، مغز آدم باید الگریتمی کار کنه و غیره و ذالک. اما بلاگ نوشتن(اون جور که دوست دارم) یه کار احساسیه که فکر میکنم هیچ ربطی به هیچ الگریتمی نداره! رو این حسابه که میگم مثل دنبال کردن دوتا روباه تو چمنزاره!
ولی اجالتا همینه که هست! وقتی یکی مثل من، هر دوتا روباه رو بخواد باید دنبال جفتشون بدود. شاید یه جایی خودم رو مثل این سلول ها تقسیم کنم که بتونم دنبال جفتشون برم!
اوه اوه! بابایی یه لحظه تصور کنین چی میشه! اون وقت شما دوتا جوتی دارین! میخواین چطور و کجا از دستشون فرار می‌کنین؟

ارادتمند،
جوتی
حاشیه : از این نوشته، خودم خوشم اومد! انگار این چیزا که درباره روباه و چمنزار گفتم چندان هم به جایی مربوط نبود! مهم اینه که چقدر براش وقت میزارم! تو 30 ثانیه نمیشه چیزی نوشت.


این آمریکا هم حالش خرابه! از یه طرف میاد به anonymizer ماموریت میده که اجازه نده اینترنت تو ایران فیلتر بشه. و از یه طرف دیگه میاد بخاطر تحریم شرکت های ایرانی رو از هاست آمریکایی interland اخراج میکنه!
میهن هاست نپره!

آزادی... آزادی...
تو میدون انقلاب وایساده بودم و داد میزدم "آزادی" ولی هیچ کس توجهی نمیکرد. نه آقا! شعار چیه؟ می‌خواستم برم میدون آزادی. یه ماشین اومد و داشت مسافرهایش را پیاده می‌کرد. من هم جلو رفتم و پرسیدم "آزادی؟" راننده بدون یک کلمه حرف فقط با دستش اشاره کرد که سوارشم. چون اونجا شلوغ بود فکر کردم شاید با کس دیگری بوده، وقتی مسافرهایش همه پیاده و سوار شدند دوباره پرسیدم. باز هم همان کار را کرد. سوار شدم و اول چشمم به یک تابلو جلوی شیشه ماشینش افتاد که بخاطر تاریکی هوا از بیرون ندیده بودم. "ناشنوا"
راستش خیلی خوب از پس کارش بر میومد، با انگشت اشاره میکرد که که میدون میره و با همون دستش هم به راننده های دیگه فحش میداد! یه مسافرکش کامل بود! سر مسافرها هم با همان دستش داد میزد که 50 تومن دیگه باید بدی. سایر مسیرها را هم روی کاغذ نوشته بود و به مسافر نشان میداد.
خوب دیگه! من برم صبحانه بخورم!

جوتی
حاشیه : این موجودی که برای نوشته قبلی کامنت گذاشته و درباره عدس‌پلو حرف زده شوهر عزیزمه که موقع خوردن اون عدس‌پلو کلی به به و چه چه کرده بود!
پیغام شخصی : شوهر عزیزم ظرفها منتطر شما هستند. زودتر تشریف بیارین بشورینشون. مثل همه شوهرهای خوب دیگه!


میگن باید بلافاصله بعد از استفاده ظرفها رو شست. این باعث میشه که همیشه ظرف تمیز برای استفاده داشته باشیم. ولی نظر من یکم با این فرق میکنه! به نظر من ظرفها رو باید قبل از استفاده شست. اینجوری ظرفها رو در تمیزترین حالت ممکن استفاده میکنیم و همیشه فقط به اندازه مورد نیاز ظرف تمیز داریم! در ضمن عمل شستن میتونه موقع گرم کردن غذا انجام بشه! پس وقت چندانی تلف نمیشه. با تنبلی هم جور در میاد. چون بعد از اینکه غذا تمام شد فقط کافیه آدم ظرفها رو توی سینی ظرفشویی یا توی کابینت بچینه و بره دنبال کارش.
تئوری خانه‌داری : یک ظرف شسته میشود، اگر و تنها اگر آن ظرف مورد نیاز باشد.

جوتی
حاشیه : اگه شی گرا به قضیه نگاه کنیم میشه گفت که هر شی آدم قبل از استفاده از یک ظرف اون رو میشوره. در نتیجه نیازی به استفاده از یک شی آدم تبدیل بعنوان ماشین ظرفشویی نیست.
حاشیه 2‌ : من چند روزی تو خونه تنهام! منتظر تئوری های‌خانه داری دیگه هم باشین!!


"...وزير پست، تلگراف و تلفن تاكيد كرد: ما ضوابطي داريم و هر كس مي‌تواند براساس ضوابط و قانون و با گرفتن مجوز اقدام كند، اما عده‌يي هستند كه همواره درصدد قاچاق مخابراتي هستند و وقتي با آنها برخوردي صورت مي‌گيرد... (متن کامل) "
خوبه دیگه! انگار قراره برای سایت زدن بریم مجوز بگیریم!! یعنی من که الان مجوز ندارم قاچاقچی حساب میشم؟
خدا رو شکر قاچاقچی هم شدیم. همین یکی کم بود.

جوتی

سایت دانشگاهمون
البته داشتن یک سایت خیلی خوبه، اگه سایت مال دانشگاه باشه که دیگه خیلی بهتر میشه. قاعدتا مهمترین مشتری‌های سایت یک دانشگاه دانشجوهای آن دانشگاه هستند. خیلی خوبه که دانشجوها بتوانند در سایت دانشگاه کارنامه خودشان را نگاه کنند، از برنامه‌ها و وضعیت مالی خودشان مطلع شوند و... خوب! دانشگاه ما یک همچین سایتی داره.
اما بهترین سایت هم وقتی آپدیت نباشه بدرد لاجرز دیوار میخوره! چه برسه به سایت دانشگاه ما. من الان میخوام بدونم که انتخاب واحدمون کیه؟ و هیچ جای سایت خبری در این باره پیدا نکردم! فکر میکنم از دهم شروع میشه ولی نمی‌دونم انتخاب واحد ما کیه!
ظاهرا هنوز از دید دانشگاه مشکل نظام وظیفه دارم... ولی تو سایت هیچ امکانی برای برقراری ارتباط با مسوولین دانشگاه درنظر گرفته نشده.
یه چیزی رو هم در گوشی بهتون میگم، بشرطی که به کسی نگین! آبرومندانه ترین بخش های سایت رو یکی از دانشجوهای کاردانی 79 طراحی کرده و آبروبرترین ها رو یکی از استادها! آخه کی برای یه دکمه که وقتی روش میری نوشته اش عوض میشه اپلت جاوا استفاده میکنه؟؟

جوتی


آقا ما از این دوربین خیلی خوشمون اومده! نمیشه یکم (حدود صد دلار) ارزونش کنید و یه زوم 3x اپتیکال هم بهش اضافه کنید؟

بازی
تو این مرحله از بازی من دو انتخاب دارم. کدام بازی؟ بازی ای که چند روز پیش با جواب دادن به یک نوشته شروع شد. و با یک جواب به آن جواب ادامه پیدا کرد. حالا من دو انتخاب دارم، یکی اینکه به هر جمله یا کلمه نوشته شده توسط ایشان جواب بدهم و دیگری اینکه از بازی کنار بروم.
از آنجا که من ارادت خاصی به سعدی دارم، به حرف سعدی گوش میدهم که میگوید "چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر برآید./"
پس متن جوابی که باعث شروع بازی شده بود سانسور میکنم و از بازی کنار میروم.

جوتی


کم کم باید به فکر اسباب کشی به هاست جدید باشم. احتمالا همزمان با این اسباب کشی، قیافه و برنامه بلاگ هم تغییر میکنه. حالا اگه شما آدم باهوشی باشین، یا(یای منطقی) اینکه من رو بشناسین، میتونین نتیجه بگیرین که حالا حالاهااا کار داره تا همه این اتفاقها با هم بیفتن!

جوتی


به این میگن یه دیتابیس کوچولو

از حامد

بدون عنوان
توضیح : این نوشته باعث بحثی شد که تمایلی به ادامه دادن آن نداشتم بنابراین تغییراتی در آن دادم تا دیگر چندان نیازی به بحث کردن نداشته باشد. اگر متن تا حدودی گنگ شده است به دلیل خود سانسوری است.

گاهی به اشتباه از "پایگاه داده(db)" بجای "سیستم مدیریت پایگاه داده(DBMS)" استفاده می‌شود. پایگاه داده آن چیزی است که DBMS ایجاد و مدیریت میکند.
حال به بحث شیرین Access بپردازیم. مسلما access قابلیت ایجاد یک db را دارد. ولی DBMS کامل نیست. یا بهتر بگویم یک DBMS سبک است. "فرهنگ اصطلاحات کامپیوتری*" اینگونه این لغت را معنی میکند "یکی از محصولات مایکروسافت که به استانداردی برای برنامه‌های پایگاه داده کوچک تبدیل شده." لازم به ذکر است که در زمینه پایگاه داده عبارتهای کوچک و بزرگ با آنچه در فایلها مرسوم است فرق میکند. پایگاه داده کوچک میتواند شامل چند میلیون رکورد و اندازه‌ای حدود 1 تا 2 گیگابایت باشد! و این حجم داده بسیار بیشتر از نیاز بسیاری از سایتها است.
حتی با در نظر گرفتن این حقیقت که MSAccess در حد DBMS هایی نظیر SQL Server و MySQL نیست، میتواند مناسبترین انتخاب باشد. در نهایت مانند همیشه به یک trad-off میرسیم که تصمیم گیری درباره آن به شرایط بستگی دارد.

جوتی
------------
پاورقی :
* Computer Terms Glossary
------------


نویسنده ضد بلستر شناسایی شد (لینک) البته فکر کنم بعضیها قبلا این کرم رو به مایکروسافت نسبت داده بودند.
یه بنده خدایی رو میشناسم که علاقه شدیدی به W32.Nolor داره و میخواست خودش برای نوشتن ویروس کشش اقدام کنه یا شایدم میخواست یه کار کنه که مک آفی این ویروس رو بشناسه. شاید بهتر بود بجای این کارها یه مقاله به itiran میفرستاد. یه چیزی مثل این.
و اینکه آقا جان جنبه داشته باشین و اینقده این سایتها که کارت اعتباری نمیخواد نرین! همین میشه آخرش دیگه!

جوتی

روز پزشک مبارک
مخصوصا برای پزشکهای فامیل خودمون.
جوتی

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org