|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
نتیجه گیری
معادلات دیفرانسیل در حالت کلی قابل حل نیستند، اما در حالتهای خاص هم قابل حل نیستند! این معادله های لعنتی حل نمیشن! استاد عزیزم، اگر سوالهایی که طرح میکنی عجیب غریب باشه، بهت قول میدم که با دو بیفتم. فردا، امتحان معادلات. خواهش میکنم برام دعا کنید. جوتی حاشیه : الان دارم مساله حل میکنم و زور میزنم تمرکز کنم و معلوماتم را جمع و جور نگه دارم، ولی دیگه چندان هم دست خودم نیست. از ساعت 5 صبح بیدار شدم و دارم معادلات میخونم.
معادلات
بابایی عزیزم نمیدونی چقدر از حل کردن معادله دیفرانسیل لذت میبرم! من از حل کردن معادلات دیفرانسیل لذت میبرم. من از حل کردن معادلات دیفرانسیل لذت میبرم. معادله دیفرانسیل حل کردن از برنامه نویسی هم لذت بخش تر است. معادله دیفرانسیل حل کردن حتی از بلاگ نویسی و عکاسی هم لذت بخش تر است. معادله دیفرانسیل حل کردن یه چیزیه تو مایه های خوردن شکلات! من از حل کردن معادلات دیفرانسیل لذت میبرم.(قراره بیست بار از رو این بنویسم که خوب یادم بمونه!) الهی هرکی بگه حل کردن معادله دیفرانسیل کار بیخودیه، از وسط نصف بشه! اصلا من از همون بچگی فقط دلم میخواست یه معادله دیفرانسیل حل کن بشم. پس از تمام شدن معادلات مرتبه اول و در آستانه معادلات مرتبه دوم، جوتی طفلکی تو حاشیه برای آیندگان : اگه کسی با کلمه کلیدی "معادلات دیفرانسیل" از یه موتور جستجو اومده اینجا زود بره بیرون اگرنه خودم قلم پاشو میشکنم! همیشه بابایی عزیزم، سلام باید معادلات بخونم، ولی اصلا حس و حالش نیست. از این وضعیت خوشم نمیاد. ابرها بازهم خوشگل بودند. اما انگار فقط من از دیدنشون اینطور لذت میبردم. مثل آدمهای ندید بدید دماغم رو چسبونده بودم به شیشه اتوبوس و ابرها رو نگاه میکردم! راستی صبح که میرفتم بنظرم اومد که دشت داره سبز میشه. بین خواب و بیداری بودم، فکر کنم کابوس بوده! خیلی غم انگیزه که تو چله بزرگه جایی علف در بیاد! اصلا انصاف نیست. الان دارم بعد از چندین روز بلاگهایی که همیشه میخوندم میخونم. جوتی خسته تو.
فارستک و گردون اول شده بیدن
جناب فارستک و عالیجنابان گردون، اول شدن شما در مسابقه بلاگهای ایرانی را تبریک عرض میکنم. از آنجا که میدانم جوایز مادی برای شما ارزشی ندارد و بخش معنوی جایزه برای شما کفایت میکند؛ و با توجه به اینکه مادیات اصولا خیلی چیزهای بدی هستند و عامل قتل و غارت و فساد و تباهی و جهنم و خیلی چیزهای بد دیگر هستند. بنده حاضرم در کمال میل شما را از شر بخش مادی آن جایزه خلاص کنم! ارادتمند، جوتی فداکار سلام بابایی میدونم بی صبرانه منتظرید که برایتان از امتحان ریاضی دو بگویم، البته که خواهم گفت! ولی اول، باید خدمت شما عرض کنم که پسر/دختر عزیزتر از جانتان جدیدا یه کمی سر به هوا شده. البته اینکه جدیدا ابرها زیادی خوشگل شده اند هم در این سر به هوایی بی تاثیر نبوده. بابایی واقعا انصاف نیست من اینجور پشت سر هم همش امتحان بدم! امروز امتحان ریاضی دو دادم، فردا هم دوباره امتحان دارم. باور میکنید دو روز قبل از اولین امتحان(مدار یک) حتی وقت نشده بلاگهایی که همیشه میخونم رو بخونم؟ امممم البته خوب برای خود شیرینی یه کمی هم خالی بستم! آخه دلیل اصلیش این بود که اکانت نداشتم و ندارم و میدونم اگه بخرم اون وقت دیگه درس خوندن خبری نیست! قرار بود درباره ریاضی دو بهتون خبر بدم. خوب راستش احتمالا اگه خدا و ملائکه و استاد یاری کنند پاس میشه! حالا خیلی هم خون خودتون رو کثیف نکنید! اگه این ترم پاس نشه، ترم دیگه حتما پاس میشه! آها! یه چیزی! اگه نمره گرفتن به میزان درس خوندن بستگی داشته باشه، من این ترم باید ریاضی دو رو با 3 بیفتم! آخه تقریبا نصف ترم قبل درس خوندم! جوتی با تشکر از مهندس بعد از این حامد بنایی که از اکانتشون برای پست کردن این مطلب استفاده کردم. بابایی امتحان نسبتا باینری بود! یعنی یا صفر میشم یا بیست. یا خیلی آسون بود یا خیلی نکته داشت. من که فرض میکنم خیلی خوب امتحان دادم، چون برای امتحانهای بعدی، بفهمی نفهمی به روحیه احتیاج دارم. از پشت خروارها جزوه، جوتی حاشیه : تا بترکه چشم حسود!
تشکرنامه جوتیانه
خدایا! از تو متشکرم بخاطر ابرهای زیبا و بخاطر گنجشکهایی که با دلی آسوده و قلبی مطمئن وسط اتوبان سفره غذا پهن کرده بودند. خدایا! اگر فکر میکنی با این حقه ها میتوانی کاری کنی که من خورشید را نفرین نکنم، مشخص میشود که آنقدرها هم دانا نیستی. اگر همه اینها دور از نور نفرت انگیز خورشید بود، بسیار زیباتر میشد. جوتی
لعنت خداوند بر تو، ای خورشید!
و خداوند روز را آفرید تا بندگانش در آن امتحان بدهند و خورشید را آفرید تا پیامآور روز باشد و ناظر بیرحم روزهای سختی. پس لعنت خداوند بر روز و بر خورشید گرم و نفرت انگیز. و پاینده باد شبهای تاریک و سرد و مهربان زمستان. دی ماه سنه هزار و سیصد و هشتاد و دو جوتی السلطنه
آنچه بر من گذشت...
رینگ رینگ... صدای زنگ تلفن جوتی را که شدیدا مشغول حل کردن یک مساله ریاضی دو است به خود می آورد. به شماره تلفن کسی که تماس گرفته است نگاه میکند و آن را بخاطر نمیآورد. جوتی : سلام مرد ناشناس : سلام، حالتون خوبه؟ جوتی : ممنون، شما خوبین؟ مرد ناشناس : ممنون. شما خودتونین؟ جوتی که ناگهان با یک سوال خیلی پیچیده روبرو شده است به فکر فرو میرود! "آیا واقعا من، خودم هستم یا وقتم را صرف این میکنم که نقشی که سایرین برایم تعیین میکنند بازی کنم؟ آیا هنوز به سایرین اجازه میدهم که من را آنطور که میخواهند بازی بدهند؟ نه! دیگر به راحتی قبل هم نمیشود من را کنترل کرد. حداقل خیلی بیشتر از قبل وقتم را صرف بازی کردن نقشی میکنم که خودم برای خودم تعیین کرده ام." جوتی : مسلم است که من خودمم. مرد ناشناس [با خوشحالی، انگار که برارش(برادر سابق) از سفر اومده] : نوشابه دارین؟ جوتی : جانم؟ مرد ناشناس تکرار میکند : نوشابه دارین؟ جوتی : اشتباه گرفتی جانم! یک دوست خیلی بده که آدم نتونه یه مساله را حل کنه از اون بدتر اینه که از یکی کمک بگیره، ولی باز هم نفهمه مساله چطوری حل میشه و از همه اینها بدتر اینکه جواب مساله را نگاه کند، ولی از حلش هم سر در نیاره. و همه اینها تبدیل به یه فاجعه میشوند وقتی اون مساله 2 روز بعد، تو امتحان بیاد! جوتی
پیش به سوی نهایت بینظمی!
دیدی بابایی؟ گاهی هم اوضاع اون جوری پیش میره که من میخوام. میشه گفت حتی داره بهتر از اون چیزی که من میخواستم پیش میره! من بطور طبیعی تمایل دارم به سمت نهایت آشفتگی و بی نظمی پیش برم! از شرایط فعلی لذت میبرم، این شرایط میتونه احساسات آنارشیستی من رو کاملا ارضا کنه. کسی که برای خواندن مدار یک آماده میشه، جوتی توضیح : این مطلب به اون چیزی که شما فکر میکنید ربط نداره!
خبر خوش
بهترین خبری که امروز برات دارم اینه که هیچ چیز جاودان نیست. حتی تو هم جاودان نیستی. حالا با خیال راحت از انتظار مرگ لذت ببر. فوقالعاده نیست؟ جوتی
حفره امنیتی
آب دستتونه بذارین زمین و برین این رو بخونین! برای اینکه بدونین یه لینک واقعا به کجاست، روش ساده اینه که روش کلیک راست کنید و copy shortcut رو انتخاب کنید، بعد یه جایی paste کنید(مثلا notepad یا run)، اگر تو آدرس 00% یا 01% بود ترجیحا روی اون لینک کلیک نکنید. همونطور که آراز گفته، ممکنه از این حفره امنیتی برای درست کردن Fake Login و این جور چیزها استفاده بشه. این هم توضیحات خود مایکروسافت. جوتی حاشیه : یه جورایی میشه گفت این پست هزارم من در این بلاگ است.
سرما، برف، سکوت
سلام بابایی دیروز عصر رفتیم دیزین، من که اصلا قیافهام به اسکی و این چیزا نمیخوره ولی به لطف فامیل از فرنگ اومده ما هم یه سری اون طرفها زدیم! البته نه اینکه خیلی هم ندید بدید باشم، ولی خوب آخرین باری که اسکی رفته بودم سال 67 بود... یک سال قبل از اینکه... بگذریم! به هرحال از اون سال خیلی چیزها تغییر کرد. دیشب ساعت ده، حدود نیم ساعت رفتیم پیاده روی، من و همون فامیل از فرنگ برگشته (اصلا هم رومانیک نبود! این فامیل از فرنگ برگشته پسر عمه بنده تشریف دارند!) آه! بابایی فوقالعاده بود. بی نظیر بود. سکوت، سرما، کوه، برف، نور خیلی کم، قرص کامل ماه و دراز کشیدن توی برف... عالی بود. دلم برای اون هوا تنگ شده. دلم میخواد یک شب دیگه هم اونجا باشم... نه! دلم میخواد اونجا باشم، برای یه مدت طولانی، شاید برای همیشه! اشکم داره در میاد! شاید از خستگی و خواب آلودگی باشه، شایدم زیادی احساساتی شدم. دلم برای اون سکوت، اون تاریکی، اون سرما، اون برف، تنگ شده. این عکس رو تو همون نیم ساعت گرفتیم. روزش هم قشنگ بود، ولی چندان تعریفی نداشت. شلوغ و پر سر و صدا بود. دلم برای اون سرما، اون سکوت، اون ماه شب چهارده، اون برف و... تنگ شده. جوتی حاشیه : از اسکی و این صحبتها همه تنم درد میکنه! بین خودمون بمونه، خیلی آکروباتیک میخوردم زمین! تو هرچی استعداد داشته باشم، تو اسکی چندان استعدادی ندارم.
زیر و بم
انگاری که این، مطلب پایانی تیوا درباره بم باشه. به نظر من (نظر شخصی) این مطلب طنز فوقالعادهای داره! حرف نداره. اینم یه نمونه اش: "...كوچكترين اختلالي در امر خطير و ظريف پخش و فروش مواد مخدر ، بر اثر اين زلزله پيش نيامد! به نظر مي رسد چنانچه تعدادي از عاملان توزيع در پست هاي مديريتي سازمان هاي امداد رساني به كار گمارده شوند ان شاءالله مشكلات موجود در امر حياتي كمك رساني بطور كامل و براي هميشه رفع گردد. ..." لینک ارادتمند جناب تیوا، جوتی
وبلاگ تخصصی
آقاجان من از پسش بر نمیام! نه جدی میگم! اصلا شوخی نیست. من از پس نوشتن یک بلاگ تخصصی بر نمی آیم. اصلا اینجوری که نیست که هر بزغاله ای سرشو بندازه پایین بیاد بلاگ تخصصی بنویسه! مطالعه میخواد، جون کندن میخواد، حداقلش چند ساعت وقت آدم رو تو روز میگیره. من از پسش بر نمیام. آدم باید برای هر مطلبش چند تا مرجع درست درمون بخونه که یه وقت خدایی نکرده بجای مطلب علمی و تخصصی، اراجیف تحویل مردم نداده باشه. نه آقا(چه بسا آغا) جان! من اینکاره نیستم. آخه میدونی؟ مردم که نمیدونند یه مطلب علمی که تو یه بلاگ نوشته شده و زیرش هیچ مرجعی ذکر نشده، ممکنه هیچ پایه علمی نداشته باشه و فقط از تراوشات ذهن نویسنده باشه که سرجمع به لعنت خدا هم نمیارزه! حالا خودت قضاوت کن! درسته یه بزغاله ای مثل من بیاد بلاگ تخصصی بنویسه و ملت شریف بلاگستان رو زبونم کور، گوشم لال، از راه بدر کنه؟ ارادتمند، جوتی سلام بابایی باز هم قزوین برف اومد. باز هم بجای اینکه برف عمودی بیاد و افقی بشینه، افقی اومد و عمودی نشست! البته ما زودی فرار کردیم، اگر نه ممکن بود... اوه راستی! بابایی عزیزم، میدونم خیلی مشتاقید که از وضعیت امتحانهای من با خبر بشوید و در جریان ریز ماوقع قرار داشته باشید. خدمت عالیجناب بابالنگدراز، که شما باشید، عرض کنم که پس از پر کردن یک عدد فرم تعهد ناقابل موفق شدم کارت ورود به جلسه را دریافت کنم و خدا رو شکر هیچ درسی را حذف آموزشی نشده ام. اون تعهد هم در راستای این بود که من باید تعهد کنم که اداره آموزش کاردانی همین دانشگاه، ریز نمرات کاردانی من را به اداره آموزش کارشناسی همین دانشگاه تحویل میدهد! البته فکر نکنید که چیز عجیبیه! نخیر! وقت ثبت نام میخواستند از من یک چک پنج میلیون ریالی بگیرند که بر مبنای آن تعهد کنم که اداره فارغ التحصیلان دانشگاه مدرک کاردانی من را به اداره ثبت نام تحویل میدهد! چشم مبارکتون رو درد نیارم! با کلی زور و زحمت اون قضیه حل شد. کجا بودیم؟ آهان! امتحان و این جور صحبتها! بعله! این هفته دیگه قراره برای امتحانها درس بخونم و شما هم احتمالا فکر میکنید که تو این یک هفته از دست من راحت میشین؟! ولی اشتباه میکنید! مگه مرحوم شده باشم (خدا نکنه! ماشالا به جونم!) که این بلاگ آپدیت نشه، اصلا مگه میشه من بابایی عزیز خودم رو از خودم بی خبر بذارم؟ نه شما بگین! میشه؟ ارادتمند اسبق، سابق، فعلی و ...، جوتی حاشیه : لطفا افاضاتی نفرمایید که من مجبور بشم به خودم زحمت بدم و پاکشون کنم! حاشیه 2 : هیچ قاعده ای وجود نداره که بدونین من از چه جور افاضاتی خوشم نمیاد. ولی در کل سعی کنید از شعارهای سیاسی و غیره ذالک پرهیز کنید و در ضمن، از لغتهای بهداشتی استفاده کنید تا من مجبور نشوم یک عدد فیلتر روی افاضات کار بذارم. نکته کنکوری : افاضاتی که به سیاست ربط داشته باشند، احتمالا خیلی سریع پاک میشوند! حاشیه 3 : هرکی گفته اینجا دمکراسیه، خیلی بیجا فرموده! اینجا یک حاکم خودکامه به اسم جوتی داره.
مسابقه
تفاوت یک سایت اینترنتی با یک پوستر تبلیغاتی چیست؟ آفرین! پوستر تبلیغاتی هر روز تغییر میکنه ولی سایت اینترنتی هیچ وقت تغییر نمیکنه! جوتی
شاهو MT و غیره!
جناب آقای شاهو، سلام عرض میشود. آقای شاهو جان! بلاگ محترم شما از اینجا دیده نمیشود و علت آن هم کاشف به عمل نیامد. پس آنگاه بنده فقط با استفاده از cache گوگل موفق شدم مطلب شما درباره MT را بخوانم. محض تکمیل آن مطلب باید اضافه کنم که از وقتی کد بلاگم را کاملا تغییر داده ام، هنوز کد آن را آپلود نکرده ام. اما احتمالا به زودی این کار را خواهم کرد. جوتی
از هر دری، لینکی!
1. "...بعد كه به گورستان بم رفتيم تازه فرق بين بوي تعفن لاشه حيوان و جسد انسان را فهميدم ، آن يكي دلت را زير و رو مي كند اما اين به مغزت چنگ مي زند..." لینک درضمن! تولد خاک هم مبارک 2. آخه این که نشد زندگی! بیبیگل هم که خداحافظی کرد! تو این بلاگها چه خبره؟ 3. کاوه چرا بلاگش رو تعطیل کرده؟؟ تازه از بلاگش خوشم اومده بود. این اصلا انصاف نیست. 4. "...کمترین اتفاقی که ممکنه براش بیفته پذیرایی از دیفرانسیلشه با دسته جارو بدون وازلین !..." لینک جوتی سلام بابایی امروز... فقط ترجمه! چشمام از حدقه در اومد. واقعا که ترجمه کردن خیلی کار جفنگیه. یه چیزایی میخواستم برات بنویسم ولی حسش نیشت. جوتی خدا خیرت بده دکتر جون! با یه "از نظر زمانی مشکلی نداره" گفتنت انگار که یه بار 100 کیلویی از رو دوش من برداشتی. ایشالا خدا یه بار 100 تنی از رو دوشت بر داره! تنها دلیلم برای زندگی کردن، زنده بودنه. بهت اطمینان میدم که اگه این دلیل از بین بره، یه لحظه هم در مردن تردید نکنم. جوتی
گوگل و غیره ذالک
چرا خیلی از دوستان عزیز آنلاین و آفلاین من فکر میکنند اگر اطلاعات توی دیتابیس باشه موتورهای جستجو نمیتوانند آنها را پیدا کنند؟ به جون بچه میلاد قسم! همه آرشیو من تو cache گوگل هست. حتی صفحه های 500 کیلوبایتی آرشیو سالیانه! این حرف درسته که هیچ موتور جستجویی نمیتواند یک پایگاه داده را cache کند؛ ولی این هیچ دخلی به cache نشدن صفحه ها ندارد. موتورهای جستجو اطلاعاتشان را از webbotها میگیرند و webbotها هم چندان تفاوتی با webbrowserها ندارند. البته معمولا کوکی قبول نمیکنند و عکسها را هم لود نمیکنند (برای همین با counterهای مرسوم مثل bravenet و nedstat و غیره نمیشه ردگیری شون کرد.) بنابراین، هر صفحه ای که کاربر(ویزیتور) بتواند آن راببیند و بخواند، webbotها هم میتوانند آن را ببینند و بخوانند. فقط باید یک لینک دایم یه جایی برای صفحه درست کنیم که وقتی cache میکنند آدرس درست و درمونی داشته باشه. این قضیه خیلی ساده تر از اونیه که فکر میکنید! باور ندارین؟ از گوگل بپرسین! بلاگ من هم شاهد درستی این حرفهاست. فقط مطمئن نیستم webbotها لینکهایی که زیادی & داشته باشند را هم دنبال کنند. جوتی
آدم کوچولو
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، خیلیها بودند و خدا نبود! یه آدم کوچولویی بود که یک فندوق را شکسته بود. تا اون روز هیچ آدم کوچولویی یک فندوق را نشکسته بود، برای همین همه آدم کوچولوها او را تحسین کردند. از آن روز به بعد، او فکر کرد که غولی شده است که کوهها را به دو نیم تقسیم میکند. روزی که سعی میکرد یک سنگ را با سر بشکند، کلهاش به دو نیم تقسیم شد. همیشه جوتی شما
پارس مدیا دات دبلیو اس
احسان مظلومی عزیز هم بلاخره دومین/دامین دار شد. بهتون شدیدا توصیه میکنم بجای اینکه وقتتون رو با خوندن بلاگ من تلف کنین، بلاگ احسان رو بخونین که یه چیزی یاد بگیرید. parsmedia.ws بلاگش بلاگ قبلیش جوتی حاشیه : احسان مظلومی اگه دات نت کار هم بود، دیگه هیچ ایرادی نداشت! حاشیه 2 : راستی! دیدین پست قبلیم چه ساعتی بوده؟ دلتون بسوووزه! حاشیه 3 : بازم سال نوی میلادی مبارک. زلزلهی آینده تهران و راهنمای زنده ماندن در زلزله. لینک نوشته کتابدار اول لینکش را در بلاگ پاییزه دیدم. طبق اخبار رسیده، قراره امشب خاک با اخبار و عکسهای تیوا از بم، آپدیت بشه. پیش پیش لینک دادم تا بعد آپدیت بشه! تکمیل : لینک مطلبی که تیوا نوشته. وضع از اون چیزی که فکر میکردم بدتره! جوتی
آدمیت
تو گفتی : "از همان روزی که یوسف را برادرها در چاه انداختند، از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند، آدمیت مرده بود، گرچه آدم زنده بود" نگاه کن! خوب به دور و بر خودت نگاه کن! اشتباه میکردی. آدمیت هنوز هم زنده است. جوتی حالا من میخوام اون بالا رو از عزاداری در بیارم، این ftp کار نمیکنه! خدا میدونه این وسط (از کامپیوتر من تا سرور) مشکل از کجاست. تا دیشب ساعت دوازده اینجا صدای آمبولانس میومد، خونه ما نزدیک فرودگاه مهرآباد است. بجز آمبولانس، صدای هلیکوپترها هم خیلی بیشتر از حد معمول بود. هر مدل آمبولانسی که بگی بود! از آمبولانسهای نظامی تا شخصی. من هنوز نفهمیدم مدت زمان این زلزله چقدر بوده، عددهایی که تا حالا شنیدهام اینها بوده 8 ، 10 ، 16 تا 20 ، حدود یک دقیقه . برای کمک به زلزله زده ها : هر روز، ساعت 6 شیرخوارگاه آمنه لینک صدای آمبولانسها همچنان ادامه دارد... جوتی میگفت : "سگهای زنده یاب سوئیس به بم رسیداند و جستجو را شروع کردهاند، ولی سگهای ارتش ایران هنوز نرسیده اند!"
قرار کمک رسانی
قرار وبلاگی برای کمک به آسیب دیدههای زلزله بم شنبه ، 6 دی 82 ، ساعت 18 ، بالاتر از میدان ونک ، شیرخوارگاه آمنه اطلاعات بیشتر
رستم، سهراب رو از روی حماقت کشت...
و این حماقت تا امروز ادامه داره. رستم، بعد از اینکه سهراب رو کشت، براش گریه کرد. و این گریه تا امروز ادامه داره. نوشدارو، قبل از مرگ سهراب نرسید. و این نوشدارو هنوز هم نرسیده. آره! باید نوشدارو رو برسونیم... ولی از اون مهمتر اینه که با دست خودمون، با خنجر پهلوی سهراب رو پاره نکنیم. "یکی داستانت پر از آب چشم ،،، دل نازک از رستم آید به خشم"-فردوسی بیست هزار سهراب... کمک کنیم تا سهرابهای این فاجعه از این بیشتر نشوند... جوتی لیست نوشداروهای مورد نیاز؛ از سازمان هلال احمر دم اروپایی ها گرم، یه نمونهاش اینه : "يك سوپر ماركت فرانسوي مواد غذايي به ارزش صد و پنجاه هزار يورو به مناطق زلزله زده ارسال كرد."
از 2000 نفر به 20000 نفر رسید
هرچند که به قرارهای بلاگی و هماهنگ بودن بلاگ نویسها خیلی اهمیت میدم و خیلی دوست دارم که همه کارهامون هماهنگ باشه، ولی برای کمک به زلزله زده ها منتظر قرار وبلاگی روز یکشنبه نشوید. اونها همین امروز به کمک ما احتیاج دارند! (همینجوریشم یه روز رو از دست دادیم.) جوتی حاشیه : از دیشب که گفتم اشک یاری نمیکنه، همش اشکم دم مشکمه! یکی بیاد جمعش کنه! سایت جمعیت هلال احمر ایران
بم، ارگ، مرگ
دویست هزار نفر، 6.3 ، خواب، مرگ، ویرانی، 5:38 ، بم، ارگ، مرگ، دو هزارنفر مدفون، خشت، گل، بم، ارگ، مرگ، خون، سرخک، بم، ارگ، مرگ، بغض، اشک، ارگ، مرگ، بم، 70 درصد خاک... مرگ... ارگ بم، مرگ بم اشک یاری نمیکنه... جوتی
آنچه گذشت
از این تعجب میکنم که اون سطل پر شده بود! باور کنید خودم با همین چاقو، یه سوراخ گنده تهش درست کرده بودم که آب توش بند نشه. دیروز صبح که بیدار شدم پر شده بود. هزار تا چیز توش بود، از غمهای چندین و چند ساله که فکر میکردم دیگه غبار فراموشی روی اونها را گرفته تا مشکلات همین دو روز پیش. ولی هیچ کدام را ندیدم، انگار که باید دوباره به چشم پزشکم سر بزنم. به قول پرویز شاپور "به حال کسی اشک میریزم که میخواهد با زنگ ساعت از خواب غفلت بیدار شود." حالا شده حکایت من و امیدم به چشمپزشک! سطل لب به لب* پر شده بود. دیروز هرچی توش ریختن سرریز(overflow) کرد. اصلا نمیدونم با اون چاکی که زیرش داره چطوری پر شده بود! قرار نبود دیگه اینجوری بشه. خلاصه اینکه اون چیزی که دیشب پیش اومده بود همون افسردگی دورهای بود که چندین و چند بار قبلا تجربه کرده بودم. حالا هم به عنوان یه اصل قبولش کردم. اما چیزی که هنوز ناراحتم میکنه اینه که این چند وقت زیادی عصبانی شدم. وقتی بچهتر بودم یه فرشته/دیوی (هیچ وقت نفهمیدم کدوم بود) اومد و من رو طلسم کرد! از اون وقت هر موقع که عصبانی میشم، بعدش ناراحت میشدم. اما من راحش رو یاد گرفتم، احساس ناراحتی رو کنترل میکنم و عصبانیت رو توجیح... حالا گمونم یه طلسم جدیدی لازم باشه. بعد از حدود یک سال وضع هنوز فرقی نکرده... اینه که عذابم میده "ای تهیدست رفته در بازار ،،، ترسمت پر نیاوری دستار"-سعدی "شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت ،،، دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم"-حافظ جوتی حاشیه : دیشب مثل وقتی که بچه تر بودم صورت مبارکم را بر اثر ناراحتی در بالشت فرو کردم و خوابم برد! وقتی بیدار شدم ساعت چهار و نیم صبح بود! هشت ساعت و نیم خوابیده بودم! ----------- پاورقی : *این که من اینجا نوشتم چنان هیت رو ببره بالا که نگو! از فردا همه برای پیدا کردن "عکس لب به لب" میان اینجا! رفتن و نرسیدن آدم رو خیلی خیلی خسته میکنه. این روزها همش دارم دور خودم میچرخم، همیشه همینطور بوده ولی این بار دایره اینقدر کوچک شده که پیمودنش بیشتر از 3 قدم طول نمیکشه. سرم گیج میره... میخوام تنها باشم... امروز اصلا حوصله نداشتم، تقریبا هر کس اومد جلو یه پاچه ای ازش گرفتم! بزرگترین اشتباهی که ممکنه یه معلم مرتکب شه اینه که فکر کنه شاگرداش ممکنه چیزی ازش یاد بگیرن! باید اون بخش خصوصی رو دوباره راه بندازم! (این بار دهم است که این حرف رو میزنم!) جوتی
Fault
اگه اشتباه نکنم به مواردی میگویند که syntax درست است، runtime error هم وجود ندارد، الگریتم هم درست است و logical error ندارد اما جواب درست نیست. شاید بخاطر دمای محیط کاری یا بخاطر هر عامل دیگری (از جمله تاثیر یک برنامه دیگر بر این برنامه و...) احتمال پیش آمدن fault معمولا خیلی کم است(یک در چند میلیون). به سیستمهایی که پیش آمدن fault را درنظر نمیگیرند faultپذیر و به سیستمهایی که حتی تحمل fault را هم ندارند faultناپذیر میگویند. مثلا سیستمهای کنترلی هواپیما faultناپذیرند و به همین دلیل برای محاسبه از چند ماژول استفاده میکنند که در مکانهای مختلف هواپیما قرار دارند و... نتیجه محاسبه همه ماژولها به یک voter منتقل میشود و voter تصمیم میگیرد کدام جواب را به خلبان نشان دهد (احتمالا اینجا هم گزارش اقلیت حذف میشود!). اینها را یکی از استادامون چند ترم پیش سر کلاس گفته بود. یعنی اینکه اگه یه چیزهایی توش زیاد با واقعیت جور در نمیآمد خیلی جدی نگیرین. منم اصولا این حرفها رو برای یه چیز دیگه زدم. میخواستم بگم که توی دوستی آدمیزاد میتونه و "باید" faultپذیر باشه! من حوصله ندارم برای هر fault چند ساعت چونه بزنم و توضیح بدم چرا و چگونه هزار عامل شخصیتی و محیطی و غیره ذالک دست به دست هم دادند تا چنین غلطی کردم که "کنون بر اثرش باید رید*". جوتی نسبتا بی حوصله -----پاورقی-------- *اگه غلط نکنم از میرزاده عشقی بود، از یه غزل به قافیه "باید رید" و مطلع ... ولش کن! حاشیه : اگه مطمئن بودم که بلاگم فقط 4، 5 تا خواننده داره شاید مطلعش رو مینوشتم. حاشیه 2 : فردا نمایشگاه elecomp. کی؟ کجاش؟ دیگه باید خودتون بدونین. حاشیه 3 : دکتر جون تشخیص دادن سینوزیت دارم. خوب! خدا رو شکر کتاب prolog رو خونه عمه خانوم جا گذاشتم! حالا میتونم با خیال راحت به کارهای دیگه برسم. راستش هنوز نتونستم رابطه درست حسابیی با این زبون برقرار کنم. چیز عجیبیه... اصلا من رو چه به منطق؟ اونم برنامهنویسیش! جوتی حاشیه : برنامه کلاینتم زده بود به سرش برای همین کامنتها رو با چند روزی تاخیر خوندم. امممم... به حال شما که فرقی نمیکنه؟ چشمامو که باز کردم، قزوین بودم. کلی کیف کردم! آخه قزوین برف اومده بود. تو دانشگاه یه گوله برف گرفتم دستم ولی مجبور شدم قبل از اینکه کاملا آب بشه بندازمش. چند تا از دخترهای دانشگاه وسط حیاط دانشگاه یه آدم برفی درست کرده بودند. استاد اخلاق که هوش مصنوعی درس میده نیومد. نمی دونم این prologای که ایشون درس میدن چه دخلی به prolog داره؟ خیر سرش prolog درس میده بعد بجای -: از <- استفاده میکنه! میگه هرجا نوشتیم x,y یا z یعنی متغیره و هرجا نوشتیم a,b یا c یعنی ثابت constant ! یه دفعه بهش گفتم "اینها شبه کد پرولوگه؟" گفت "نه، کده" عجب! جوتی همیشگی حاشیه : امروز زنگ زدم... نبود. حاشیه بر حاشیه : اینو نوشتم که وقتی یه سال دیگه خوندمش بمونم تو کف که به کی زنگ زده بودم!!!
مسابقه اینترنتی داستان کوتاه والس
از اونجا که بلاگ من فقط متن داره، نمیتونم لوگوی دوستان والس را در بلاگم قرار دهم. شما هم مثل بچههای خوب روی این لینک کلیک کنید تا هم لوگوشون رو خودتون ببینین، هم داستانهای باحال بخونین. مسابقه اینترنتی داستان کوتاه والس
یک سال پیش... همچی روزایی...
امروز برا اینکه یکم دلقک بازی کرده باشم، یکم کد بلاگم رو دستکاری کردم و یه قابلیتهای کوچولویی به کدش اضافه کردم که در نهایت با یکم تغییر دادن بانک و دو کم تغییر دادن قالب و غیره ذالک یه امکان بامزه به بلاگم اضافه کردم. اگه پایین صفحه را نگاه کنید میبینید که چند پست آخری مال پارسال همین موقع است. راستش اینقدر از خوندن آرشیو خودم خوشم اومد که دلم نیومد دم دستم نباشه! اول میخواستم بذارمش تو یکی از ستونهای راست یا چپ، ولی دیدم دردسرش خیلی زیاده (مخصوصا وقتی یه مطلب عکس داشته باشه و ... ) برای همین ته نوشته ها اضافهاش کردم. احتمالا تا چند روز (بین یک تا یک هزار روز) دیگه سورس کد بلاگم رو آپلود میکنم... امروز واقعا کد زدن خونم کم شده بود! لازم بود یکم کد بزنم! جوتی
و bug ...
میشه لطفا یکی به من بگه چرا این طفل معصوم error میده؟ تکمیل (12 دقیقه بعد) : مشکل حل شد! یه referrer بی تربیت داشتم! که باعث میشد اون صفحه error پیدا کنه! منم همچی بفهمی نفهمی ادبش کردم. جوتی بابایی تو این کتاب هری پاتر (فرمان ققنوس)، پرفسور دامبلدور به هری گفت یه طلسم محافظی هست که تا وقتی سالی یه بار بره خودنه اش، اون ازش محافظت میکنه. حالا چی شد یاد این افتادم؟ کلی سردرد و حالت تهوع و این چیزها داشتم، طوری بود که وقتی میومدم خونه تقریبا سرم گیج میرفت ولی تا رسیدم خونه همه چیز تغییر کرد. باید اینجا هم یه طلسم محافظی درکار باشه! راستی! شب یلدا خوشگذشت؟ جوتی
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||