|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
خیلی چیزها دلم میخواست بنویسم... دلم میخواست درد دل کنم. اصلا از اولش من دلم میخواست همه چیز رو به همه بگم! دلم میخواست بگم که چقدر برای این جون کندم ولی نشد. خوب همش که به خواسته من نبود. به هر حال، همینکه برای تحقق یکی از آرزوهام تلاش کردم، خودش خیلیه! فردا... بابایی فردا براتون میگم که چی شد که این مدت اینقدر دلم میخواست باهاتون حرف بزنم... هرچند که خودتون هم احتمالا تا حالا فهمیدید. خیلی چیزها اون جور که من میخواستم پیش نرفت. خوب! بابایی شما هم چندان باب میل من رفتار نکردید. همیشه دوستدار شما، جوتی حاشیه : اگر صبح حوس کردید چیپس و پنیر بخورید و تا شب غذا نخورده بودید؛ برای درست کردن چیپس و پنیر، چیپس پیاز و جعفری نخرید چون ممکنه تا برسید به خونه همه چیپس رو خورده باشید و چیزی برای با پنیر خوردن نمونه! سلام بابایی امروز صبح ساعت 6.5 از خواب بیدار شدم و از 7.5 از خونه رفتم بیرون و 8 شب رسیدم خونه. پس احتمالا به من حق میدهید که خسته باشم. اما قبل از اینکه از خستگی به یک مرگ چند ساعته فرو بروم، یه ماجرای جالب براتون تعریف میکنم. امروز صبح، حدود ساعت 8 صبح تو خیابون آزادی(خواهش میکنم نپرسید اون موقع صبح اونجا دقیقا چه کاری داشتم! منم از هیچ کدوم آدمهایی که اونجا بودند این سوال رو نپرسید.) یه خانوم جوونی داشت راه میرفت، با یه روسری(از این فسقلیها!) گل منگولی که زمینه سفید داشت و روش نقشهای قرمز و آبی بود (اگه درست یادم مونده باشه) با یه مانتوی خیل کوتاه مشکلی و یک دامن بلند سفید چین چینی با گلهای قرمز که تا مچ پاش میرسید و دمپایی داشت تو خیابون آزادی راه میرفت. به نظر من که شبیه آب حوضیها بود! ولی چه میدونم! شاید هم این مدل لباس شنبه یه شنبه پوشیدن یه مد جدیدی باشه! حالا از این بگذریم، اتفاقا مسیر ایشون یه 2 دقیقهای با من یکی بود که شدیدا باعث انبساط خاطر من شد! چی؟ فکر کردین از دیدن لباسهاش خاطر ما منبسط شده؟ نخیر! من به اینطرف و اون طرف نگاه میکردم؛ به مردهایی که این خانوم جوون از کنارشون رد میشد! نیشها تا بناگوش باز میشد و به هم نگاه میکردند و بعد دوباره نگاه خریدارانهای بهش میانداختند و تا جایی که چشمشون کار میکرد دنبالش میکردند. واقعا دیدن این مردها خیلی برام جالب بود! خیلی خیلی خیلی جالب. یه خانوم چادری هم از کنارش رد شد، برگشت و یه چپ چپی نگاهش کرد، ولی اون بعید میدونم دیده باشه. اگه میدید هم لابد براش مهم نبود! بگذریم... یخورده کار دارم برای امشب... ارادتمند همیشگی شما، جوتی حاشیه : خیر سرم dc کردم که اکانت ساعتیم (از وقتی سر کار میروم اکانت ساعتی میگیرم) تموم نشه! messenger ها رو sign out کردم ولی یادم رفت dc کنم! حالا خودش یهبارکی قطع شد! فکر کنم تموم شده باشه. امروز به نوشتن فکر نکردم. همش داشتم برنامهنویسی میکردم و اگه راستش رو بخوای الان هم حوصله نوشتن ندارم! باید برم بیرون چندتا کپی بگیرم ولی نمیدونم بعدش برم یه چرخی بزنم یا بیام خونه warcraft بازی کنم! آخه میدونی بابایی، خیلی نگران ایلیدنم! نکنه بمیره!؟ اراتمند، جوتی این دو روز کلی warcraft III بازی کردم. البته همش داشتم با cheat بازی میکردم! آخه از داستانش خیلی خوشم اومده میخواستم ببینم آخرش چی میشه. حالا warcraft تموم شده و دارم Frozen Throne بازی میکنم. من از Illiden خیلی بیشتر از آرتاس خوشم اومد! جوتی حاشیه : در نهایت تو این بازی، بدون cheat هیچ استعدادی ندارم. چون باید آدم حواسش به چند جا باشه و من اصلا نمیتونم. شوهر عزیزم، برای دیشب ممنون. شب خیلی خوبی بود. اومدی پیش من... با هم خندیدم، باهم راه رفتیم، با هم شام خوردم و قبل از اینکه وقت خواب برسد رفتی خونه خودت! تو شوهر بینظیری هستی!
و من به آزادی رسیدم
سلام بابایی شما باید به خودتون افتخار کنید که با یکی از شاهکارهای مسیریابی آشنا شدهاید! البته میدانم که احتمالا الان دارید به چپ و راست نگاه میکنید که این شاهکار مسیریابی را بیابید، ولی بیهوده میکوشید. این شاهکار مسیریابی پسر/دختر شماست. ماجرا این بود که... از تهرانپارس میخواستم بروم اکباتان. یا شاید هم میخواستم از تهرانپارس بیایم اکباتان. معمولا از وسط شهر با اتوبوس و تاکسی (اونجاهایی که خط ویژه داره با اتوبوس جاهایی که نداره با تاکسی! میبینید که من خیلی بهینه فکر میکنم! اصلا یک مهندس بعد از این نرمافزار باید هم بهینه فکر کنه!) میرفتم. ولی این بار "در شهر به من پیشنهاداتی شد" که اول به رسالت برسم و بعد از آنجاه راه رسیدن به آزادی را درپیش بگیرم. که از قدما گفتهاند آنکه به رسالت شخصی خویش پی نبرد هرگز به آزادی نخواهد رسید. تا رسالت رفتن کار سختی نبود. ولی تو میدون رسالت دچار سرگیجه غیر مودبانه شدم! رفتم جلوی یه آقای شیکم گنده قد بلند وایسادم و در حالی که حس میکردم هر لحظه کوچکتر میشوم پرسیدم "آقا این ماشینهای آزادی کجاست؟" فریاد زد: "ووووونننننکککک دو نفر" منم به خودم قوت قلبی دادم و با صدای بلندتر گفتم "آقا ماشینهای آزادی کجاست؟" و یه چیزی گفت تو مایههای پشت اون تیر، کنار تیر! یا شاید هم بهم فحش داده بود! به هر حال من نفهمیدم چی گفت! ازش پرسیدم "تا ونک چند؟" گفت "سیصد و پنجاه تومن" فکر کردم که اگه از اینجا بروم ونک و از اونجا برم اکباتان زودتر میرسم ولی کرایهاش زیادی زیاد میشه و به صرفه نیست. برای همین رفتم دو سه دور دیگه اون دور و بر رو گشتم تا فهمیدم باید از یه گربه رو برم تو تا به ماشینهای آزادی برسم. وقتی ماشینها رو دیدم اولین صدایی که شنیدم، صدای کسی بود که داد میزد "تجریش" تابلو نوشته بود "آزادی" من رفتم جلو و یکی گفت سوار شو بریم! منم سوار شدم و رفتیم! هی پیش خودم فکر میکردم که برای اینکه ماشین از رسالت بره بطرف آزادی باید بطرف غرب بره، ولی این مدام داره به طرف شمال میره! نزدیکهای سه راه تجریش بودیم و تازه دوزاری من افتاد که بجای ماشینهای آزادی که اینهمه دنبالشون گشته بودم، ماشین تجریش رو سوار شدم! و چه بسیار زمانهایی که انسان برای یافتن چیزی تلاش میکند و دست آخر به چیز دیگری میرسد!! خلاصه اینکه از 450 تومان ناقابل کرایه تا سه راه تجریش، 50 تومان تا سرپل تجریش... در کل هزار و صد تومان تا اکباتان! اما باور کنید زودتر رسیدم! بابایی وقتی این رو به شوهر عزیزم گفتم یک جور عجیبی به من نگاه کرد، فکر کنم داشت تو دلش من رو تحسین میکرد ولی روش نمیشد احساساتش رو بیان کنه! و بعد گفت "اصلا مگه تو خری که از قضیه حمار استفاده کنی؟" ارادتمند باهوش شما، جوتی سلام بابایی اینکه مسافرت رفتن جور نشد، دلیل نمیشه که من این چند روزه به خودم خوش نگذرونم. به قول جودی ابوت "من کسی هستم که اگه شب زلزله بیاد و شوهر و دوازده تا بچه ام تو زلزله بمیرند صبح که بیدار بشوم میرم دنبال یه شوهر دیگه میگردم!" البته این رو قبلا از روی کتابش تو بلاگم نوشته بودم، الان با توصل به حافظه فوقالعاده خودم که تقربیا میتونه بهم کمک کنه که 2 دقیقه پیش رو به یاد بیارم، اینها رو نوشتم. در راستای همین ماجرا، اجالتا تشریف میبریم بیرون... جوتی این مسافرت انگاری هیچ جوری جور نمیشه! به هر دری زدم، دیوار بود! دیگه اینقدر خودم رو زدم به دیوار که کم مونده بود عمو لباس سفیدها بیان ببرندم! فعلا تنها راه معقول اینه که بجای اینکه به مسافرت فکر کنم به این فکر کنم که فردا رو هم برم سر کار(این جمله را در حالی میگفت که ناامیدی، مانند پرندهای شکاری روی بازوی چپش نشسته بود!!) باور کنید بابایی برای تحقق این خواسته خودم خیلی تلاش کردم ولی نشد دیگه! چیکار کنم؟ البته هنوز هم کارهای دیگری هست که بشود انجام داد اما ارزشش رو نداره. نمیشه که بخاطر جور نشدن یه مسافرت خودم رو از سقف آویزون کنم؟ (این دقیقا در راستای اینه که اون نرونهای احمق رو برگردونه سر جاشون) اصلا حالا که فکرش رو میکنم میبینم من چندان احتیاجی به مسافرت رفتن هم ندارم. اصلا کی گفته آدم باید تابستون بره مسافرت. (البته لازم نیست آدم روانشناس باشه تا بفهمه معنی همچی جملههایی اینه که جوتی هنوز هم شدیدا دلش میخواهد مسافرت برود.) آدم گاهی هم باید تسلیم بشه. جوتی طفلکی شما. حاشیه : احمقانهترین تصمیم، تو روزهای پایانی تابستونی که آدم 5 هفتهاش را توی خونه تنها بوده اینه که تنهایی بره مسافرت! حاشیه 2 : فکر کنم امروز تولد آرشی باشه(طبق اورکات). اگه هست، تولدت مبارک. سلام بابایی تصمیم گرفتم برم مسافرت. یا فردا عصر، یا پنجشنبه صبح. کجا؟ هنوز نمیدونم. شاید دور و بر ساری، شاید دور و بر تنکابن و شاید هم شیراز یا اصفهان شاید هم یه جایی که تا حالا نرفته باشم! این یکی کیفش از بقیه بیشتره! من عاشق اینم که تو یه شهری که نمیشناسم، بدون نقشه و راهنما دوره بیفتم اینطرف و اون طرف و شهر رو "کشف" کنم! خواهش میکنم نگید که از نظر شما نمیشه شهری رو که کلی آدم توش زندگی میکنند کشف کرد! مگه همین کریمپوستکلفت(کریستف کلمپ سابق) نبود که آمریکا رو کشف کرد؟ خوب اونهمه آدم که تو آمریکا زندگی میکردند یعنی کشک بودند؟ اصلا من چیم کمتر از اون پوست کلفته که نتونم یه شهری رو کشف کنم؟ راستی بابایی! امروز حقوق گرفتم. رسما از همینجا اعلام میکنم از آنجا که نمیدانم شما چه جور کادویی دوست دارید که پسر/دخترتان برایتان بخرد، یا خودتان بگویید چه کادویی دوست دارید، یا اینکه یه شامی چیزی مهمونتون میکنم. فقط لطفا به جیب من رحم کنید! دو سال پیش همچی روزهایی بود که رفتم شیراز! اندازه حقوقی که امروز گرفتم، تو یک شبانه روز خرج کردم(بابایی باور کنید من آدم ولخرجی نیستم، ولی وقتی خرج کنم...). البته اون خرج کردن از پول آقای پدر بود(بیشترش هم پول هتل شد، چون هرچی تو یخچال اتاقم بود خوردم!) و خرج کردن از جیب آقای پدر خیلی راحتتره(این رو همه میگن، ولی برای من خرج کردن از پول خودم راحتتره، چون احساس میکنم لازم نیست برای این خرجها به کسی بازخواست پس بدم، گیرم که هیچ وقت آقای پدر بخاطر پولهایی که به من داده اند بازخواستم نکرده باشند، احساسه دیگه. سر و صاحاب که نداره ننه مرده. در اینجا یک شخص معلومالحال گفت "مردشور ببره خودت و احساست رو"! ) حالا که فکرش رو میکنم میبینم بدم نمیاد همه حقوقم رو برای یه مسافرت دیگه خرج کنم... ارزشش رو داشت. اصلا من دارم میرم سر کار که ولخرجی کنم! البته بابایی اول قرار بود بریم شمال، ولی به لطف دوستان بنظر میرسه که برنامه شمال بهم بخوره. شاید هم نخوره، نمیدونم. کسی که در آرزوی مسافرت است، جوتی حاشیه : اگه مسافرت نرم، بدانید و آگاه باشید که حسابی بداخلاق و افسرده میشوم. البته این حرف شاید تعیین کردن احساسات باشه، یه جور برنامه نویسی. یه ساختار if then else خیلی ساده که نتیجه اون یکم فرایندهای شیمیاییه و یه چند تا نرون جابجا میشوند و نتیجه یک ورودی، به خروجی مشخصی تنظیم میشود و فردا روز ... گفتم ای شیخ! ما را بگو که کدامین شادی بالاتر از دیدن شادی مادری است، وقتی به او میگویی که فرزندش دانشگاه قبول شده است؟ و هیچ نگفت. زیرا شیخ ما لال بود! کنکور امسال هم تموم شد! بزرگترین عذابی که خداوند میتونه مردم رو ازش بترسونه اینه که تو جهنم مجبور میشن هر روز کنکور بدن و اگه قبول نشده باشند باید بروند سرباز خونه جهنم و اونجا باز هم کنکور بدهند و ... جوتی اون پست آخری دیروز مال دیروز نبود! مال امروز بود! ولی تاریخش رو اشتباهی زدم. به ما نیومده یخورده تو آپدیت کردن کلاهبرداری کنیم. این درایو CD من زده بود به سرش انگار! دیدم کامپیوتر مدام منجمد (freez سابق و hang اسبق) میشه گفتم شاید دوباره فن پل شمالی غش کرده باشه، که البته غش کرده بود، ولی اون همیشه غذا تو همین وضعیته و آب از آب تکون نمیخوره. بعد کامپیوتر رو reset کردم و فکر کردم که اینجوری درست میشه. ولی نشد. این وسط خواستم ببینم که CD تو درایوها هست یا نه؟ که متوجه شدم درایو CD عزیز بیرون نمیآید! کامپیوتر رو خاموش کردم، کابل درایو CD رو جدا کردم. فعلا همه چیز درسته ولی نمیدونم این تا کی ادامه پیدا میکنه. جوتی وقتی یکی یه غذایی درست میکنه، هر چقدر هم که بهش بگی خوشمزه بود و ازش تشکر کنی، اگه غذا رو با اکراه بخوری و کم بخوری و ... باور نمیکنه که واقعا از غذا خوشت اومده باشه و واقعا ازش قدردانی کرده باشی. اما اگه هیچی نگی، ولی با لذت تمام از غذا بخوری، مطمئن میشه که غذا رو دوست داری... جوتی لبهایش را روی هم فشار میدهد و چشمهایش را میمالد. چشمانش از اشک برق میزند. لازم نیست انسان غیب گو باشد که از دیدن این صحنه بفهمد این بچه بزودی مانند ابر بهار گریه خواهد کرد. "چی شده؟" "اوو...وون!! اوو.." حق حق کنان و بریده بریده ادامه میدهد : "اسباب بازی من رو شیکوند!" حالا دیگر حسابی گریه میکند و منتظر است که ببیند من چه تصمیمی میگیرم. نگاهی به اسباب بازی تکه تکه شده میکنم و در حالی که خودم هم به حرف خودم اعتقادی ندارم میگویم "عیبی نداره! هنوز میشه چسبوندش" جیغ میزنه و فریاد میکشه که : "ولی دیگه هیچ وقت..." اینجا آب دهنش رو قورت داد و بعد یک فین درست و درمونی کرد و حق حق کنان گفت "هیچ وقت اونی که اولش بود نمیشه! من اسباب بازی اول، اولیه خودم رو میخوام! من اون رو خیلی دوست داشتم! کلی وقتم رو باهاش بازی کرده بودم..." پیش خودم فکر میکنم، هیچ وقت بزرگ نمیشه. پیشش میشینم، سرش رو روی پای خودم میذارم و با هم گریه میکنیم. "چه سهر آمیز است دنیای اشک.*" جوتی پاورقی: * این جمله از کتاب شازده کوچولو بود. یک تئوری جوتیی میگه : "همیشه فلفل رو از ته بخورید!" چون اینطوری آینده روشنتر و لذت بخشتر از گذشته است و اطمینان دارید هرچه بیشتر پیش بروید کمتر میسوزید! جوتی کتاب "مرد تکثیر شده" تمام شد. "ترتولیانو ماکسیمو آفونزو" شباهتهایی به من داشت. مخصوصا در مورد خیالبافی و از اون بیشتر در مورد خیالبافی در مورد مکالمات. در کل جالب بود ولی همونطور که فکر میکردم به اندازه کوری برام جالب نبود. جوتی گاهی این "سیصد و شصت و پنج روز پیش" بدجور اذیتم میکنه! میگه : "به این نتیجه رسیدم که رسما اعلام کنم که آی مردم! اگه یه روزی دیدین من برنامه نویس شدم و روزی ده دوازده ساعت کد میزنم، بدانید و آگاه باشید که به مراد دلم نرسیده ام." آخه یکی نیست بهش بگه آخه تو خودتو با من چیکار داری؟ بذار زندگیمو بکنم یا بلعکس! جوتی
بر باد رفته...
همه چیز از یه رویا شروع شد، از یه آرزو... حدود ده سال پیش! سلام بابایی میدونی؟ آدم میتونه صد هزارتا آرزو داشته باشه که هیچ کدومش هیچ وقت برآورده نشده و آب هم از آب تکون نمیخوره! البته بشرطی که برای برآورده کردنشون تلاش نکرده باشه... ولی ممکنه آدم یه آرزو داشته باشه، آرزویی که نزدیک باشه برآورده بشه و برای اون کلی هم زحمت کشیده باشه و در نهایت در یک trade off مجبور بشه از خیرش بگذره و بین احتمال ضعیف برآورده شدن آرزوی ده ساله یا از دست رفتن کاملش و برآورده کردن بخشی از آن، یکی را انتخاب کند. اون وقته که آدم ممکنه زانوی غم بغل بگیره و روی تختش دراز بکشه و برآمدیهای سقف را بشمره و فکرهای مسخره بکنه و دلش بخواد گریه کنه و فقط بتونه خوابش رو ببینه! "تصمیمی بود که خودم گرفتم" پای مسوولیتش هم هستم. من ضعیف نیستم! ولی کسی هم نیستم که غمم را با دو تا لیوان آب ببلعم! اما بابایی... وقتی به شما احتیاج دارم کجایید؟ ارادتمند غمگین شما، جوتی حاشیه : هیچ کس(البته، بجز شخص بابالنگدراز) حق نداره هیچ جور افاضاتی در مورد این نوشته بکنه. حس ترحم احتمالی شما باعث بالاآوردگی بنده میشود. حاشیه 2 : یه لیوان شیر خوردم، آخرش فهمیدم ترش بوده. نباید اهمیتی داشته باشه. گیرم که هیچ وقت نویسنده نشوم! ولی ممکنه آشپز خوبی بشم. بابایی شما خیلی ناراحت میشوید که جوتی شما بجای یک نویسنده بزرگ، فقط یه آشپز ساده بشود؟ جوتی سلام بابایی انتخاب واحد تموم شد و واقعا بد. یکی از بدترین اتفاقهایی که میشه روز انتخاب واحد برای آدم بیفته اینه که پاش عرق سوز بشه! حالا تصور کنید که جوتی عزیز شما بخواد با پای عرقسوز شده دانشگاه رو متر کنه! تازه این به کنار! یک ساعت قبل از اینکه وقت انتخاب واحدم بشه فهمیدم که... به به! فایل بنده بسته میباشد! چرا؟ برو امور فارغالتحصیلان! رفتم به خانومه میگم "فایل من بسته است" میگه "باید یکی از این فرمها پر کنی، 6 تا عکس، یه کپی شناسنامه و یه فیش نه هزار تومنی!" میگم "آخه من که امسال فارغ نمیشم" میگه "ما حساب کردیم، دیدیم میشی!" میگم "آخه کپی شناسنامه از کجا بیارم؟" میگه "حالا اون عیب نداره، پول رو بریز، فرم رو پر کن، عکس رو بیار!" میگم "با 2 تا عکس را را میوفته؟" میگه "حداقل 4 تا" خدا بیامرزه پدر این دوربینهای دیجیتال رو! رفتم یه عکاسی با دوربین دیجیتال ازم عکس گرفت و خلاصه... ساعت 11 که انتخاب واحد بود فایل من باز شده بود. نتیجه در نهایت این شد که موفق شدم 13 واحد بردارم اونم تو 4 روز!!!!! امیدوارم حذف اضافه وضع بهتر بشه! من تو این 3 ترمی که گذشته 1 واحد عمومی هم بر نداشتم! این ترم هم هنوز موفق نشدم! جوتی حاشیه : دیشب خواب دیدم دارم گریه میکنم! دیشب، آرنج چپم درد میکرد امروز صبح، آرنج راستم درد میکرد فردا بعد از انتخاب واحد، یحتمل یه جای نامربوطم درد میگیره!
و اما فردا!
فردا انتخاب واحد دارم. سخت ترین کار توی دانشگاه و مهمترینش. فردا معدل این ترمم تعیین میشه، معلوم میشه که مشروط میشم یا نه! چو همه چیز به این مربوط میشه که چند روز تو هفته کلاس داشته باشم و چه درسی رو با چه استادی بردارم، اصلا به اینکه تو طول ترم چقدر درس بخونم ربطی نداره. اما از اونجا که این سه ترم یک واحد عمومی هم پاس نکردم، باید 2 تا عمومی (به عبارتی 4 واحد) بردارم که معنی دقیقش اینه که 4 واحد حداکثر 10 میگیرم! پس امیدی به مشروط نشدن نیست! یکی از سختترین مرحلههاش هم، مرحله اوله. واریز کردن شهریه ثابت! فعلا برم ریشهامو بزنم و برم سر کار... تا فردا. جوتی
و اما کوه
سلام بابایی بعد از یک هفته تلاش، بالاخره برای امروز برنامه کوه گذاشتیم. اول هفت نفر بودیم، وقتی از اکباتان خارج میشدیم، چهار نفر بودیم، وقتی به آزادی(منظور میدان(میدون سابق) آزادی است) رسیدیم فهمیدیم سه نفر شدهایم! و "سپس هیچکس نبود"* اول قرار بود تا تخممرغ چال بریم اولی تعطیل بود دومی چایی خوردیم به امید تخم مرغ توی سومی سومی تعطیل بود چهارمی، پناهگاه کلکچال بود و عجبا! که اون هم تعطیل بود!! خلاصه اینکه ما آرزو به دل موندیم و یه نیمرو گیرمون نیومد که هیچ، یه چارکرو هم گیرمون نیومد! اما در نهایت خیلی خوشگذشت. نتیجه گیری اخلاقی : اگر نیمرو میخواهید، برید سفره خونهای، قهوهخونهای جایی! نه کوه! آخه کوه هم شد نیمرو؟ ارادتمند، جوتی ---------- *اسم یکی از کتابهای آگاتا کریستی که البته در حقیقت این اسم یک شعره که توی اون کتاب نقل میشه. یه چیزی هست که دلم میخواد بنویسم ولی اصلا جور نمیشه... اونقدرها که میخوام خوب از آب در نیامده. زیاده عرضی نیست.
بعداز ظهر
سلام بابایی دارم یه آهنگ از shakira گوش میدم. با این اسپیکرهای جدید صداها یه جور دیگه شده! انگار که گوشم رو عوض کرده باشم یا شاید با صدای بلند اینها چند وقت دیگه مجبور بشم گوشم رو عوض کنم! الان میز داره زیر دستم میلرزه! خدا رحم کنه! از این آهنگش خوشم میاد. حالا شما هرچی میخواین بگین! البته اونجای ویدئو کلیپش که کارتونی میشه رو هم خیلی دوست دارم. از شرکت که بر میگشتم رفتم تو یه کتاب فروشی و یه کتاب خریدم "مرد تکثیر شده" از "ژوزه ساراماگو" از کتاب کوری خوشم اومده بود، برای همین این رو خریدم، گیرم که فکر هم نمیکنم به خوبی اون کتابش باشه. جالبیش اینجاست که ساراماگو نوبل رو برای کتاب "سال مرگ ریکاردورایس" گرفته! من همش فکر میکردم برای کتاب "کوری" این جایزه را گرفته بوده. خوبی این اسپیکرها اینه که از همه ور صدا میریزه تو گوش من! باعث میشه هیچ صدایی از بیرون اتاقم نشنوم! اگه بخوان صدام کنند باید بیان دم در! فکرش رو بکنید، من چقدر میتونم موجود عذاب آوری باشم!! دست آخر به کتاب فروشه گفتم: "تخفیف چقدر میدی؟" طرف یه ژستی گرفت، انگاری که میخواد مونالیزا رو به من بفروشه و گفت "شما که دانشجویید، شما که تحصیل کردهاید، باید بدونید که ارزش معنوی کتاب خیلی بیشتر از اینهاست!" منو میگی؟ اصلا کف کرده بودم که واااای خدایا! من چه توهینی به ذات مقدس این کتاب کردم که میخواستم بجای 2200 تومن 2000 تومن بخرمش! واقعا که با این کارم ژوزه ساراماگو تنش کلی لرزید. یادم افتاد که بعد از اینکه اون شندرغاز نویسنده را دادند، 50 درصد برای سود ناشر، 30درصد برای مرکز پخش، 20 درصد برای مغازهدار، 40 درصد برای عممه فروشنده و ... روی قیمت کتاب میکشند... همیشه جوتی شما. حاشیه : متفکرانه به 25 تومانی هایی که تو دستم بود نگاه کردم و خیلی مودبانه گفتم : "ببخشید، معمولا این مسیر رو 100 تومان حساب میکنند" راننده هم گفت: "خوب منم صد تومان حساب کردم" من نگاهی فیلسوفانه به 25 تومانیها انداختم! 4 تا بودند، یعنی میشد 2 تا پنجاه تومانی و یعنی میشد 100 تومان و من 200 تومان به راننده داده بودم پس اون 100 تومن برداشته بود. به اینجا که رسیدم خیلی جدی گفتم "حق با شماست، بالاخره یه روز خوب میشم!" اوه! بابایی شما که فکر نمیکنید IQ پسر/دختر عزیزتون در حد پوست تخم مرغ شکسته باشه؟ من فقط جمع و تفریق بلد نیستم!
صبح
سلام بابایی بهتون گفتم راز داوینچی درباره چی بود؟ آدم اگه چندتا از کتابهای پائلو کویلو رو خونده باشه از خوندن راز داوینچی ممکنه خیلی تعجب کنه. چیزهایی که راز داووینچی درباره اعتقادات دیر صیهون میگفت تا حدود زیادی با اون چیزهایی که پائلو میگه یکیه. خوب شاید پائلو هم طرفدار مریم مجدیله باشه و جزو افرادی که معتقدند عیسی ازدواج کرده بوده. چیزی که برام خیلی جالب بود تابلو شام آخر بود! بعد از اینکه تو این کتاب خوندم که کسی که سمت راست عیسی نشته مرد نیست خیلی کنجکاو بودم که این نقاشی را ببینم و از اونجا که جناب داووینچی این نقاشی رو روی دیوار خونه ما نکشیده بود، زیاد برای دیدنش تلاش نکردم ولی چند روز بعد که رفته بودم یه رستوران دیدم شام آخر روی دیوار رستورانه (تصور کنید تابلو شام آخر رو، توی یه رستوران نیمه سنتی اونم وسط بین بوی کباب و دود قلیون و ...) و جالب اینکه همه چیز جور بود! شما هم به کسی که سمت راست عیسی نشسته نگاه کنید، واقعا باید زن باشه! حتی تو یه کپی در پیت هم این به راحتی قابل تشخیصه! از اون گذشته انگشتی که مثل دشنه به گلوی مریم مجدیله اشاره میکنه هم بود. اما دیگه نشد دستها رو بشمرم، فکر کنم تو این کتاب نوشته بود یکی اضافیه!! بگذریم! حالا اگه یکی به من میگفت: "هی! بچه! نیگا کن! اونی که سمت راست عیسی نشسته یه زنه!" من لابد میگفتم: "خوب که چی؟ لابد زنشه" وای بابایی باور کنید من معمولا همینقدر کند ذهنم! احتمالا دو روز بعد تازه یادم میافتاد که "عجب! عیسی که زن نداشت، پس لابد خواهرش بوده!" اصلا به من چه که یکی از دوازده تا حواریون عیسی زن بوده یا نبوده؟! جوتی امروز PPC برای اولین بار Hang کرد! من که نفهمدم دقیقا چی شد؟ ولی با یه reset نرمافزاری درست شد. جالبیش اینه که اینها reset سخت افزاریشون از نرمافزاریش نرمافزاری تره! آخه برای نرم افزای باید یه دکمه فشار بدی ولی سخت افزاری یه سوال روی صفحه LCD میپرسه(البته بعد از گذشتن از هفت خان PPC) جوتی
عکس بلاگ
جناب بنایی با استناد به چیزی که 365 روز پیش نوشته بودم، قاعدتا امروز باید تولد عکسبلاگ(دببتسا*) باشه. بنابراین، این روز خجسته را به عموم عکسبلاگیان و ماکروگرافان و سمندولوژیستها و غیره ذالک و مخصوصا شخص شخیص و وزین حضرت عالی تبریکات صمیمانه عرض کرده، پایداری آن سایت را آرزومندم. ماکروهایتان به کام. ارادتمند، جوتی ---- * دببتسا = درد و بلاش بخوره تو سر آرشی سلام سرم درد میکنه. هفته پیش هم دقیقا سهشنبه سردرد داشتم. هفته دیگه سهشنبه انتخاب واحد دارم و اگه سردرد داشته باشم یه فاجعه کامل میشه! نور مانیتور رو گذاشتم رو 40 چون نورش اذتیم میکنه درحالی که معمولا روی 100 از 100 است. یه ویژوال استدیو این پایین بازه که اصلا نمیدونم با من چیکار داره، امیدوارم کار مهمی نداشته باشه. این اسپیکرهایی که سوغاتی گرفتم خیلی خوبه فقط چون صداش زیادی زیاده الان میترسم روشنش کنم! چون سردردم بدتر میشه قاعدتا. دلم میخواد برم بیرون... امروز برای اولین بار Internet Connection Sharing راه انداختم، برعکس اسم طول و درازش خودش خیلی راحته. بین یه Dialup و یه bluetooth در کل چیز جالبی شد. کلا bluetooth خیلی جالبه فقط یکم کنده. چند روز پیش داشتم هم زمان با bluetooth یه فایل رو به یه کامپیوتر میفرستادم و با Infrared به یک Laptop البته دست آخر Infra رو cancel کردم چون حوصله منو سر میبره این دید مستقیمش خیلی چیز احمقانهایه! شایدهم اصلا درست کار نمیکرد چون زیادی طول کشید. کسی که سرش داره از درد میترکه، جوتی چون چند وقتیه (چند ماهی) که زیاد بلاگ نمیخونم فکر میکنم کسی بلاگم رو نمیخونه. میدونم خیلی نتیجهگیری احمقانهایه ولی همینه که هست! طعم خوش استقلال... این هم دورهای داره، دورهای که تو اون آدم از خیلی جهات مستقل میشه و بعد فکر میکنه که هرگز بدون این استقلال نمیشده زندگی کرد و بعد قاعدتا به چیزهای جدیدی فکر میکنه. قدم دومی وجود نداره! فقط باید قدم اول رو بردارم و بعد دوباره قدم اول و قدم اول... این یکیه که دو نداره. جوتی تعدادی CPU دست دوم و یک عدد RAM که احتمالا خرابه به بهترین پیشنهاد فروخته میشود. یکی از CPU ها سلرون 1.7 است. درضمن! چشمم روشن! چقدر لذت بخشه که آدم تو خونه تنها نباشه! جوتی فردا پنج هفته تنها در خانه بودگی تمام میشود. تجربه جالبی بود و میتونم بگم که به همون اندازه که جالب بود، لازم هم بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم. مخصوصا در مورد خودم و در مورد آشپزی! وقتی سینیها را روی هم بچینی فقط میتوانی بالایی را برداری(حالا نمیخواد بری پنجاه تا سینی چینی رو بشکونی که ثابت کنی میشه وسطی رو هم برداشت! اگه میخوای آزمایش کنی از سینیهای ملامین استفاده کن). این محدودیت یکی از بهترین آزادیهایی است که ممکن است کسی بدست بیاورد! من اول درک نمیکردم، مثل خیلی از محدودیتهای دیگه که آدم اول سعی میکنه باهاش مقابله کنه. راز داوینچی تموم شد. خیلی ازش خوشم اومد. اگرچه اینکه دست آخر کلیسا تبرئه شد چندان برام دلچسب نبود. جوتی
کامپیوتر
اینکه ما از کامپیوتر برای حل کردن مسالههای حل پذیر استفاده میکنیم فقط بخاطر این است که سینیهای کافی برای حل کردن مسالهها نداریم!
سینی
اگر ما تعداد نامتناهی سینیهای سیاه و سفید داشتیم، میتوانستیم با استفاده از آنها هر مساله حل پذیری را حل کنیم. سینیها را دست کم نگیرید! گاهی رفتارم باعث میشه یاد اون سگه تو کتاب کوری بیفتم. میدونی کدوم رو میگم؟ اسمش رو گذاشته بود "سگ اشکی" حالا یادت اومد؟ گاهی شباهتهایی به اون سگه دارم... گاهی خودم هم یکی از اون سگها لازم دارم. جوتی حاشیه : بعد از یک سال اکانت 1 صبح تا 10 شب گرفتن، حالا که اکانتم ساعتیه و هر موقع بخواهم میتوانم آنلاین بشوم هم فکر میکنم باید قبل از 10 کارهایم را تمام کنم. به این میگن شرطی شدن؟ وقتی یه ظرف پلاستیکی فسقلی رو از توی فریزی در میارم و توی ماکرو فر داغ میکنم و تبدیل به قرمهسبزی میشه، یاد این فیلمهای فضایی میافتم که یه قرص میاندازند توی آب و میخورند... از صبح سردرد داشتم، تازه خوب شده. جوتی Pocket PC رو وصل میکنم به PC بعد تو هر دوتاش MSN Messenger رو اجرا میکنم و با دوتا آیدی مختلف login میکنم و بعد با خودم چت میکنم! اینم یه تفریح احمقانه دیگه! مثل همه زندگی! و البته لذت بخش، مثل همه زندگی! با وجود اینکه چندمین بار بود برنج درست میکردم باز هم بینمک شد. اصلا من هیچ استعدادی تو برنج درست کردن و از اون مهمتر تو نمک زدن ندارم! دات نت و دیگر هیچ. SQL Server تصمیم خودش رو گرفته که من رو... ولی من کم نمیارم. خداییش خیلی سخته آدم از سر کار بیاد و بعد غذا درست کنه! مامانم چطوری وقتی این کار رو میکنه؟ یه چیز دیگه هم یادم بود بنویسم ولی یادم رفت. از کتاب راز داوینچی خیلی خوشم اومده، البته هنوز خیلیش مونده. در کل جالبه مخصوصا پاورقیهاش. الان هم میخوام این PC گنده بک را خاموش کنم و روی تختم دراز بکشم و با PPC بازی کنم، شاید هم کتاب بخونم! ارادتمند، جوتی حاشیه : درباره کلی چیز باید تحقیقات کنم... باشه برا بعد... درود بر عزیزترین بابالنگدراز دنیا "همیشه ظرفی برای شستن هست." فیلم امشب خانه ما که نقش اول زن و نقش اول مرد آن را خودم بازی میکنم! البته اول اسم فیلم "ظرفهای نشسته" بود که بعد به دلیل اعتراض رسمی ظرفهای شسته شده، ناچار شدیم اسم فیلم را تغییر بدهیم. باید خاطر نشان کنم که بنده با موفقیت تمام توالت و حمام را شستم و درضمن روز پزشک را تبریک عرض می کنم! احتمال دارد من دست آخر توالت شور خوبی از آب در بیایم بشرط اینکه به این پودرهای شوینده (رخشای سابق، البته رخشاش موج بود فکر کنم!!) حساسیت پیدا نکنم. گاهی که خودم رو توی آینه نگاه میکنم یاد سیندرلا میافتم، بدبختانه تنها تفاوتش این است که هیچ شاهزادهای حاضر نمیشود من سیبیلو را بگیرد! اما همچنان سر حرفم هستم که من بیشتر از همه شبیه به باگزبانی هستم! راستی، روش تهیه یک چایی خیلی هایتک (خفن تکنولوژی) را در ادامه خدمت شما عرض خواهم کرد ولی اول... وقتی کارهای آدم زیادتر میشه، احتمالا اولین چیزی که از برنامه حذف میشه ملاقاتهای غیر ضروری با دوستان و وبلاگ نوشتنه. بابایی عزیزم شما که فکر نمیکنید من برای صنار سه شای کاسبی شما را ول کنم به امان خدا و هیچ چیز برایتان ننویسم؟ میدانستم اینطور فکر نمیکنید! داشتم فکر میکردم که اگه آدم چندین ساعت سر کار باشه و ... چقدر انرژی براش میمونه که برای خانواده و دوستانش خرج کنه؟ وقت اصولا شرط لازم برای دوستیه. آدم اگه برای دوست شدن و دوست موندن وقت نداشته باشه، غلط کرده بخواد با کسی دوست بشه؟ بهتره بره از مغازه یه خوبشو بخره (از این جا کلیدیها که یه گربه داره که باید بزرگ کنی! اگرچه حتی اونها هم وقت میخواد!) خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم که باید یه حد تعادل رو نگه داشت. زندگی trade off ای است در حرکت دوار! داشتم از چایی میگفتم! اول باید با کتری برقی آب را جوش بیارید بعد آب را با مقدار کافی چای خشک توی ظرف قهوهجوش برقی بریزید و روی گرم کن قهوه جوش قرار دهید. حتما یادتان باشد این کار را 7 شب انجام بدهید و در همین موقع ماکروویو و ماشین لباسشویی و تلویزیون را هم روشن کنید. این زمان بهترین موقع برای جارو کشیدن خانه با جارو برقی است. کسی که عاشق جملههای بی ربط و مارپیچها است، با موهایی شانه نکرده، جوتی عزیز شما
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||