|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
فال تحویل سال
اینم از فال حافظ تحویل سال جوتی: به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم ،،، بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم سخن درست بگویم نمیتــوانم دیـــد ،،، که می خورند حریفان و من نظاره کنم سال نو مبارک، جوتی
نوروز خجسته باد
امسال به گمونم یه خبرهایی باشه! امروز(30 اسفند) سال تحویل میشه در حالی که زمستون هنوز تموم نشده! فکر کنم این ننه سرمای ما بالاخره بتونه عمو نوروز رو ببینه. جوتی حالا پارسال من یه اشتباهی کردم و حمام را بطور داوطلبانه شستم، امسال هیچ کس فکر تمیزکردن حمام را هم نکرد! گذاشتن من بشورم! البته کار جالبی بود. 365 روز پیش من امسال گند زده میشه بهش! در یک حرکت کاملا نوستالوژیک، یک عدد after shave خالی را از حمام به کمد اتاقم منتقل کردم.
قیافه تماشایی
تصور کنید قیافه کسی را که ساعت پنج و سی دقیقه صبح از خواب بیدار میشه که از شرق تهران به غرب تهران برود و تا بتواند با سایر اعضای خانواده آخر سالی سری به قبرستان بزند. و وقتی به خانه میرسد متوجه میشود که هیچ کس خانه نیست! جوتی حاشیه: البته جای دیگه رفته بودند. عصر رفتیم قبرستون، جای شما خالی! حاشیه 2: کلا رسم بوده شاههای افسانهای زیاد عمر کنند. جمشید 700 سال، ضحاک 1000 سال و فریدون 500 سال. حاشیه 3: حالا چرا اینقدر نگران شدید؟! من هیچ نسبتی با این شاههای افسانهای ندارم!
SMS
اینکه مخابرات به مردم توصیه کرده که SMSهای تبریک سال جدید رو قبل از سال تحویل بفرستند تا در ترافیک بعد از سال تحویل گیر نکنند؛ همینطور بیدلیل من را یاد ملانصرالدین میاندازه که توی شهرشون چینی بندزنی نداشتند و وقتی به یک شهری رفت که چینی بندزنی داشت؛ زد همه چینیهایش را شکست و گفت "حالا که چینی بندزنی هست چینیهایمان را بندبزنیم!" خدا به ما بعد از زلزله تهران رحم کنه. بدون زلزله هم تو این شهر هم برق قطع میشه هم گاز هم تلفن و موبایل و آب! ارادتمند، جوتی
موضوع انشاء: مترسک
البته بر همگان واضح و مبرهن است که مترسک کاربردهای بسیاری دارد. کلاسیکترین کاربرد آن برای فراری دادن کلاغها است که البته از وقتی کلاغها کارتون نگاه میکنند یاد گرفتهاند که توی کلاه مترسکها خونه درست کنند و تشکیل خانواده داده و از آن پس سالهای سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کنند. از طرفی مترسکها هم گاهی تصمیم میگیرند که شهرهای افسانهای را پیدا کنند و از کله پر از کاهشان برای فکر کردن استفاده کنند. اما وقتی مترسکها جهانگردی کنند و کلاغها هفت هشت تا بچه داشته باشند، تکلیف کشاورزها چی میشود؟ از مترسکهای کلاسیک که بگذریم، این روزها مترسکهای مدرن زیادی به وجود آمدهاند. مثلا دوربینهای مداربستهای که به هیچ جا وصل نیستند. این نوع مترسکها اصلا به کلاغها اهمیتی نمیدهند. درضمن چون با پیچ و میخ به دیوار و سقف بسته میشوند، باد آنها را با خودش به این طرف و آن طرف نمیبرد و جهانگرد هم نمیشوند. مردم وقتی این دوربینها را میبینند فکر میکنند کسی آنها را نگاه میکند (چه بسا بین ده دوازدهتا از این مترسکها یک آدم هم باشد) بنابراین کار خلافی انجام نمیدهند. البته میتوان این روش را به خدا هم توصیه کرد. شاید جهنم خلوتتر شود و جا برای ما باز شود! یکی دیگر از مترسکها که من امروز برای اولین بار دیدم، مترسک ماشین پلیس است. مترسک ماشین پلیس رو این روزها میشه کنار اتوبان تهران قزوین دید. مردم با دیدن ماشین پلیس، از ترس دوربین و جریمه سرعتشان را کم میکنند. حالا با دیدن مترسکها (که گاهی نزدیک آنها یک پلیس هم هست) سرعتشان را کم میکنند و شاید همین باعث بشود که چند روز بیشتر زندگی کنند. ما از این انشا نتیجه میگیریم که اگرچه کلاغها در کلاه مترسکها خانه کردهاند و مترسکها به شهرهای افسانهای سفر کردهاند باز هم میتوان شکلاتهای عید را یواشکی زیر میز ناهارخوری، خورد! ارادتمند، جوتی
چهارشنبه سوزی
در این روز ما به میدان جنگ وارد شدیم، بی سلاح. عدهای بر ما بمب افکندند و عدهای دینامیت و عدهدیگری اورانیم ضعیف شده و چه بسا قوی شده. بعضی تانک داشتند و بعضی موشک شلیک میکردند. بعضی جاها آتش گرفته بود و... ما البته خودمان را هم یک جا دعوت کردیم و آجیل چهارشنبه سوزی خوردیم. ما اصلا نترسیدیم. ما خیلی شجاع بودیم ولی وقتی یه چیزهایی خورد به کاپشنمان و یه چیزی به عینک من فکر کردیم که آجیل چهارشنبه سوری هم میتونه خوشمزه باشه. اما از اونجا که ما تو خونه آجیل نداشتیم، مجبور شدیم علارغم میل باتنی خودمون رو دعوت کنیم خونه مردم. به صرف آجیل چهارشنبه سوزی و فیلم دوبله شده ارباب حلقهها. و امروز دانشگاه و تاریخ اسلام و غیره ذلک و فردا آخرین روز کاری و از پس فردا تعطیله... هووووووووراااااا! جوتی حاشیه : وقتی برگشتیم خونه خودمون دیدیم اینجا اوضا یکم فرق میکنه. عدهای داشتند میرقصیدند. اون هم وسط پارکینگ! سلام بابایی سال داره تموم میشه. البته! البته حق با شماست! من استعداد زیادی تو غیبگویی دارم. از همون بچگی خیلی غیب گویی میکردم. مثلا وقتی بچهتر بودم هر وقت که مشقهایم را نمینوشتم از غیب بهم خبر میرسید که فردا مریض میشوم! بگذریم. هرچی به آخر سال نزدیک میشویم همه چیز به سمت خر تو الاغ شدن پیش میره. برنامهها همینطوری بیخودی error می دهند طوری که گاهی فکر میکنم الانه که خودم هم تبدیل به یک عدد error خوشگل بشوم. کارها بعضیها تموم میشوند بعضیها تازه آخر سالی یادشون میافته که شروع بشوند. امروز یک عدد مسافرکش فکر کرد که باید دو بار از من کرایه بگیرد و البته چون زورش بیشتر بود این کار را هم کرد! از این به بعد باید از مسافرکشها برای پولی که بهشون میدهم رسید بگیرم! دوستان اطلاع دادند که تلویزیون داره "ارباب حلقهها" نشان میدهد. ارادتمند، جوتی هرچى از درخت تبريزى و درخت سپيدار خوشم مياد؛ از درخت کاج بدم مياد. همه جا داره پر از کاج ميشه... محکم باش پسر! برای واقعهای که هنوز پیش نیامده و شاید به این زودی هم پیش نیاید که آدم زانوی غم بغل نمیگیره.
گوشسفید
امروز یک کار بسیار مهم کردم. گوشسفید عزیزم را شستم! گوشسفید یک عدد سگ عروسکی خیلی لوس و دوست داشتنیه که از وقتی خیلی بچه بودم داشتم و شبها بدون اون خوابم نمیبرد. چند وقتی بود که گوشهاش خاکستری شده بود. امروز خیلی محترمانه سر و تنش را شستم و حالا هم پیچیدمش تو حوله خودم و خوابوندمش روی فن که سرما نخوره. الان که داشتم اسم گوشسفید رو مینوشتم این سوال برایم پیش اومد که چرا وقتی بچه بودم این اسم سرخپوستی رو روی دوستم گذاشتم؟ ارادتمند، نشسته با مشت نخست یک عدد سوءتفاوت را رفع کنم. بنده در کمال سلامت جسمی به سر میبرم و اصلا در بیمارستان بستری نبودم! بلکه همونطور که نوشته بودم "باباجونی" یعنی "پدربزرگم" در بیمارستان بستری بودند و من به این دلیل شب را در بیمارستان خوابیدم. دیگر روبروی محل کارم، یک عدد آتش سوزی شد. نتیجه گیری اخلاقی این بود که آتشنشانها هم موجودات جالبی هستند. سه دیگر، من سرم داره گیج میره. جوتی سلام بابایی انگار آدم هرچی خسته تر باشه همه اجسام و اشیا و آدمها سعی می کنند بیشتر بدعنقی کنند. یه صدایی از توی کیس می اومد که شبیه رفتن سیم لای فن بود، هر کاری به فکرم می رسید کردم آخر سر یکی زدم تو سرش تا درست بشه! دوشاخه بچه هم که دیگه هیچی! نیم ساعت من رو گذاشته بود سر کار (تبدیل دوشاخه 110 به دوشاخه 220 ناز میکرد و برق رو رد نمیکرد!). راستی! امروز سر کلاس تاریخ اسلام فهمیدم که عربها رو توی کارخانه تولید نمیکنند و با هم فرق میکنند. استاد محترم برای ما توضیح دادند که جد بعضی از آنها به نوح میرسد و بعضی دیگه به اسماییل و من فهمیدم که به هر حال هر عربی یا پیامبر است یا یه نسبتی با یک پیامبر دارد! در ضمن فهمیدم که مهمترین واقعه تاریخ اعراب قبل از اسلام، شکستن یک عدد سد روی تنها رودخانه شبه جزیره عربستان بوده که باعث شده مردم یمن از اونجا به جاهای دیگه بروند! ارادتمند، جوتی حاشیه: چهارشنبه هفته بعد(روز 26 اسفند) استاد یکی از چهار درسی که دارم گفته باید برویم سر کلاس(سه تای دیگه تلویحی یا صریح کلاس را تعطیل کردهاند.) و از آنجا که تا همین حالا هم دوتا غیبت برای من زده هیچ جای شوخی نداره! تازه وضع من خوبه برای بعضی ها سه تا غیبت زده! و شایان ذکر است که امروز جلسه چهارم ترم است و حذف اضافه هفته پیش شروع و این هفته تمام شده! شما که فکر نمیکنید چنین کاری، کار استاد تاریخ اسلام باشه؟ نه! امکان نداره! حاشیه 2: امروز صبح جناب ppc تشخصی دادند که باید من را بجای ساعت 4.5، ساعت 3.5 بیدار کنند. شانس آوردم که هنوز از تکنولوژیهای قدیمیتر مثل ساعت آنالوگ هم استفاده میکنم.
جوتى در بيمارستان
سلام بابايى ديروز باباجونى من را براى يک تعداد نه چندان کمى آزمايش تو بيمارستان بسترى کردند و اين شد که ديشب تبديل شد به اولين شبى که من در بيمارستان خوابيدم! جاى شما خالى. جاى جالبيه من به ناهار و شام نرسيدم ولى براى صبحانه کره عسل با نون باگت داشتيم. مريض تخت کنارى را ديشب بردند طبقه بالا، انگار مراقبتهاى ويژه يا يه همچى چيزهايى بود. پسرش را به آن بخش راه ندادند و بنده خدا تا صبح روى يک کاناپه توى راهرو خوابيد. ارادتمند شما که منتظره يکى پستش رو ازش تحويل بگيره که بره سر کار، جوتى حاشيه: ديشب گفتند باباجونى تا صبح نبايد چيزى بخورد چون آزمايش خلط دارد صبح هم گفتند نبايد چيزى بخورد چون سونوگرافى دارد. ببينيم بالاخره ظهر بهش غذا مى دهند يا نه. اون نزدیکی، نزدیک همون دانشگاه کذایی یه رودخونه هست. پر از هیاهوی آب و خالی از هیاهوی دانشگاه.
آخه یعنی چی؟
و امروز برای همه جادهها، خیابانها و شهرها روز سوگواری است؛ زیرا در این روز من، جوتی، در امتحان شهر قبول شدم. خدا همه مردمان را رحمت کناد. جوتی پیام خصوصی : جناب kdz بنده منتظر شامی که وعده داده بودی هستم! حذف و اضافه دیروز با موفقیت (اگه بشه اسم حذف کردن صفر واحد و اخذ کردن صفر واحد و پرداخت صد و اندی پول رو گذاشت موفقیت!) انجام شد. زیاده عرضی نیست.
فال قهوه!
ـــ یک چیزی شبیه چمدون میبینم، شاید هم کیف دستی باشه یا کوله پشتی. یه سفر برات پیش میاد. نور میبینم، اون گوشه، راه سفر برایت آشناست اما در انتهای راه یه کفتار نشسته، کفتار خوشیمن نیست. تو این سفر خیلی ضرر میکنی اما بدنت سالمه به گمانم ضرر مادی باشه. پول زیادی از دست میدهی. ـــ اوه! بله! حق با شماست! امروز باید برم حذف اضافه و شهریه متغیر بدهم! فالگیر شما، جوتی
تِله پورت
سلام بابايى ما(يعنى جوتى و البته منظور نويسنده فقط يک نفر بوده ولى چون دچار خود تحويل گرفتگى حاد بوده خودش رو جمع بسته! در علم روانشناسى به اين مرض جوتيولوز مى گويند-م) امروز بالاخره تصميم گرفتيم افتخار بدهيم و کلاسهاى "تاريخ اسلام" و "معارف 2" را به قدوم پر برکت خودمان مزين کنيم.(نقل است که نويسنده در هنگام نوشتن اين مطلب از فرط "جوتيولوز" در حال انفجار بوده است-م) اما از بد روزگار و ددمنشى انگليسيها ديديم هيچ اثرى از اين کلاسها روى برد(board سابق) نيست! و پس از تحقيقاتى که با استفاده از جديدترين متدولوژيها به عمل آورديم فهميديم کلاسهاى فوق الذکر در بخش ديگر دانشگاه در ينگه دنيا (جايى که در آنجا "شهر" يک واژه کهن است که مدتها پيش فراموش شده است و بجز در کتابهاى کهن نامى از آن پيدا نمى شود!) تشکيل خواهد شد. نتيجه اين شد که ما به آن بخش از دانشگاه تشريف برديم و موقع ناهار در آنجا مزخرفترين ساندويچ کالباس دنيا را ميل کرديم.(مفت سگ نمى ارزيد) حالا همه اينها به کنار، ما تا ساعت 6 در اون دانشگاه کذايى کلاس داريم و ساعت 6 تا 8 هم در دانشگاه خودمون کلاس داريم. البته اگه اون استاد هميشه ساعت 5.5 تعطيل کنه مشکلى نيست اگرنه بايد به فکر تِله پورت باشم! ارادتمند شما، جوتى حاشیه : با تشکر از مشاور دامپزشکی برنامه. فقط بگم که آییننامه بدون غلط قبول شدم. حالا باز جای شکرش باقیه! آخه اگه آییننامه را هم به زور قبول میشدم دیگه خیلی ضایع بود! حالا حداقل دلم خوشه که اگه قراره شهر رو 6 بار رد بشم، آییننامه را بار اول بدون غلط قبول شدم! کسی که مثل سگ خسته است و باید فردا قبل از سگها از خواب بیدار بشه، جوتی
اندر احوالات جوتی و گرفتن او کاردکس را
پس آنگاه روزی رسید که جوتی را عضم بر گرفتن کاردکس اوفتاد. نخست کمر ببست و جوشنش را که "کاپشن" میخواندند بر تن کرد و بند کتانی ببست و کفش آهنی برداشت و گرز را کناری نهاد و شمشیر از نیام بکشید و گوشهای نهاد و مدارک لازمه را برداشت و در جوشن پنهان کرد و گام در راه نهاد. جوتی را تصور بر آن بود که کاردکس را به ساعتی به زانو درآورد و مدارک را بر فرق سرش چنان کوبد که کسی را توان فراموش کردن نباشد. اما کاردکس حقهای ساخت و کانکشن (connection سابق) آموزشگاه با شهرک آزمایش را قطع کرد و جوتی را از آنجا براندند که "برون در چه کردی که درون خانه آیی" و جوتی از آنجا برفت و عازم محل کار شد، دست از پا درازتر. ساعت دوازده به آموزشگاه برگشت و حقه را باز شده دید، مدارک از نیام کشید و بر میز کوبید و کاردکس را گرفت و به دنبال خوان آخر از صدور کاردکس که همانا کاردکس خود تنها خوان پنجم از گرفتن گواهینامه باشد رفت و شخصی را دید که بدون چشم میدید و امضایی به چه گندگی را ندید و گفت که امضا نشده است و پس از آنکه ذره بین آوردند گفت که این کسی که امضا کرده است آدم گمنامی است و هرچه جوتی از در اندرز درآمد که این شخص در قزوین صاحب منصب است و کیکاووس مراورا سجده میکند آن شخص به جدیت میگفت که مرغ را یک پا بیشتر نباشد و آن را هم من قطع خواهم کرد. پس جوتی فردا به دنبال تمام کردن خوان پنجم و شروع خوان ششم (آیین نامه) و چه بسا خوان هفتم (شهر) خواهد رفت. پیروزی از آن او باد. جوتی حاشیه : اینقدر من کارم درسته که از همین حالا دوستان و آشنایان و بستگان نسبی و سببی(؟) وعده دادهاند که اگه گواهینامه بگیرم یکی شام میدهد و یکی شرینی و یکی هفت شب جشن میگیرد و دیگری ... حاشیه 2 : suspend to RAM چیز خوبیه!
مزایده
امروز دانشگاه رو دودر فرمودیم که کاردکس بگیریم برای امتحان رانندگی. مسوول مربوطه گفتند امروز نیست! فرداست! البته ما قبلا پرسیده بودیم که چه روزی میتوانیم کاردکس بگیریم ولی بعضی چیزها تغییر میکنند، مثلا آب گاهی سربالا میرود و سایت من هم گاهی آپدیت میشود. بنابراین ما باید فردا هم کار را دودر کنیم و دنبال کاردکس بدویم. اگه میدونستم این گواهینامه گرفتن این هه دنگ و فنگ داره اصلا دنبالش نمیرفتم! عجب غلطی کردم! شب که میشه اینقدر خوابم میاد که دیگه اصلا حال ندارم بلاگ بنویسم. ولی از اونجا که "باید" هر روز بلاگم رو آپدیت کنم به هر حال سعی میکنم یه چیزی بنویسم. خوب کسی هم مجبور نیست این نوشتههای مسخره را بخواند! جدا وقتی برای نوشتن وقت نمیگذارم احساس میکنم خیلی احمقانه و مسخره میشه. جوتی آگهی : از آنجا که قراره من حداکثر تا هفت روز دیگه عاشق بشم(طبق فال متولدین بهمن!) بنابراین تمام کسانی که واجد شرایط معشوق شدن میباشند میتوانند رزومه خود را حداکثر تا 6 روز دیگر به آدرس ایمیل اینجانب ارسال نمایند. نتایج روز 15 اسفند در بلاگهای کثیرالهیت منتشر میشود.
قضيه پيچش
چقدر آدم لذت ميبره وقتى از استاد سوال مى کنه "ميشه بجاى اين کلاس(صبح)، کلاس عصر را با نيم ساعت تاخير بيام" و استاد در جواب مى گويد "بله! حتى اگر يک روز نمى توانستيد بياييد هم ايراد ندارد!" چقدر خوبه که استادها زمان دانشجويى خودشون يادشون نرفته باشه! جوتى حاشيه: نيمروى بوفه دانشگاه چقدر مزه ميده!
جوجه اردک زشت
سلام بابایی من تو خونمون یک عدد CPU P4 2.8GHz پیدا کردم! باور کنید قضیه دقیقا همینجوری بود. شهریور که آقای پدر از سفر خارج برگشتند با خودشون سه تا CPU و یک عدد RAM آورده بودند با این توضیح که "فلانی اینها را داد گفت اینها رو بده به امیر اگه سالم بود استفاده کنه یا بفروشه اگرنه بندازه دور!" من هم یکیش رو دیدم خیلی عجیب غریبه، گذاشتم کنار یکیش celeron 1.7 بود و چون مال خودم 1.8 از نوع full cache بود اون رو هم گذاشتم کنار، آخری روش پر خمیر سیلیکن بود و حسابی کثیف بود منم گفتم لابد چیز جفنگیه، اونم گذاشتم کنار. چند وقت پیش RAM رو که به کامپیوتر خودم نمیخورد فروختم. امروز داشتم اونی که حسابی کثیف بود روش رو تمیز میکردم که به رهام بگم چه جور CPUایه که چشمهام چهارتا شد! هی! این موجود کثیف یک CPU P4 2.8GHz بود با 512cache و باس 533. خلاصه با کمک رهام سعی کردیم اون رو جا بزنیم ولی جا نمیرفت فهمیدیم بیخود نیست که مفتی به دست من رسیده، پایههاش کجه! کلی سعی کردیم صافش کنیم ولی نشد تا اینکه رهام از یک عدد کارت تلفن استفاده کرد و موفق شد پایههای اون رو صا کنه! فعلا هم داره کار میکنه. تا ببینیم بعدا چی میشه! ارادتمند خوش شانس احمق شما که 6 ماه در حالی که یک CPU2.8 داشت با یک CPU1.8 کار میکرد، جوتی نتیجه گیری اخلاقی : از ظاهر موجودات درباره اونها قضاوت نکنید! حاشیه : حالا کی میخواد فردا صبح ساعت 4.5 بیدار بشه و برود دانشگاه؟ بچهها گلآقا چقدر جالبه! دیروز برای اولین بار خواندم، ولی هیچی هفته نامه نمیشه.
کله پدر هرچی webbot بی ناموسه!
جناب استاد در اولین جلسه مهندسی نرمافزار 2 (یعنی میخوام بگم دارم مهندس میشم) برایمان به تفسیر توضیح داد که همه چیزهایی که در مهندسی نرمافزار 1 خوانده بودیم یک مشت اراجیف بیمصرف بوده است. آدم کارت گرافیک 256MB اون هم از نوع fx5500 بخره بعد از زور بازی نداشتگی بشینه wolf بازی کنه اونم نه این جدیده، همون که پدر جد همه بازیهای FPS است! بعد از چند وقت تعطیلی، برگشتن به دانشگاه و سر کلاس نشستن من رو یاد کتاب هریپاتر میاندازه! ارادتمند، جوتی "ببخشید آقا پسر" رویم را برگرداندم که ببینم چه خبر شده؟ یک زن بود میانسال بود که نه قیافهاش به گداها میخورد نه به کسایی که مثلا "یک مریض دارند و قرار است بستری شود" و نه به آنهایی که از شهرستان آمدهاند و مثلا "فقط پول میخواهند که برگردند شهرستانشان." چرا فکر کردم باید بروم و به حرفش گوش نکنم؟ چرا گفتم "نه"؟ فقط بخاطر اینکه جایی این رو گفت که قبلا چند بار اون بالاییها را شنیده بودم؟ امروز دوباره یه نفر همونجا یک نفر صدایم کرد، هر کس رد میشد را صدا میکرد انگار هیچ کس حتی نگاه هم نمیکرد. جوتی شما حاشیه : حوصله نوشتن ندارم. و امروز روز تکنولوژی بود! من کارت گرافیک دار شدم. اما از همه جالبتر اون مودم دندون آبی (bluetooth سابق) بود که با PPC من خیلی خوب کار میکرد ولی با IMate از نوع PDA2K کار نمیکرد. البته اون مودم خیلی گرون بود و من از اونها نداشتم. A85 هم از عجایب خلقت بود و LCDش نمی چرخید! جوتی بعد نوشت : البته اون A85 هم مال من نبود، سوتفاوت نشه!
تاسوعا
بهمن ماه عزیز من تموم شد. به پایان زمستان محبوبم هم نزدیک میشویم. البته خوبی زمستون اینه که خیلی قشنگ تموم میشه، به قشنگی نوروز، بخاطر همین آدم هیچ وقت از تموم شدن زمستون عزیز و دوستداشتنی دلش نمیگیره. همه چیزش قشنگه حتی مرگش. و اما دانشگاه رفتن هم از همین هفته شروع میشه البته کلاسها از هفته پیش تشکیل شده ولی من نرفتم. دستههای عزادار نوحههایی میخواندند که یکم برای من عجیب بود! من زیاد از جاهای شلوغ خوشم نمیاد، دسته و هیات هم نمیروم ولی فکر میکنم هیات رفتن برای فهمیدن اینکه این چیزهایی که اینها میخوندند دیگه زیادی رومانتیک شده لازم نیست! بگذریم، بالاخره هر چیزی تغییر میکنه. ولی کی میتونه بگه این تغییرات به سمت بهتر شدنه یا بدتر شدن؟ ارادتمند، جوتی
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||