|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
صبح، نشستم یکم آرشیو بلاگ خودم را خوندم و همچی بگی نگی خندیدم و روانم شاد شد (شادروان سابق). قبل از ظهر، یکم ASP Classic کار کردم. واقعا چیز مسخرهایه! اصلا نمیتوانم باهاش کنار بیام! فردا میان ترم "برنامهنویسی وب" دارم. این میانترم هم فکر کنم به وجود اومدنش تقصیر من بود. یه بحثی سر کلاس با مهندس مربوطه کردم و یکی دیگه از دانشجوها هم با من همکاری کرد و نتیجه این شد که استاد گفت هفته بعد کوییز میگیره(این ماجرا مال شنبه بود) و چهارشنبه روی برد زده بودند که این شنبه میانترم است! اگه سخت بگیره... خدا من را بیامرزد! ارادتمند، جوتی
کشکم آرزوست
سلام بابایی اون کتاب فروشی رو یادتونه؟ همونی که من از فروشندهاش خیلی خوشم اومده بود، همون که موهایش خاکستری و سفید بود... یادتون اومد؟ امروز دوباره رفتم اون کتاب فروشی. دنبال یه کتابی میگشتم که البته(هیچ دقت کردین من توی نوشتههایم چقدر از "البته" استفاده میکنم؟) پیدا نکردم ولی دوتا کتاب که اصلا قرار نبود بخرم را خریدم! این آقای کتاب فروش، دفعه اول که رفته بودم مغازش بهم سه تا کتاب گنده نشون داد (از اونهایی که جون میده برای اینکه آدم بذاره زیر سرش و بخوابه!) و گفت که این کتابها حرف نداره و گفت که این آخری انسان آرمانی رو از دیدگاههای مختلف بررسی میکند و غیره و ذلک. منم کتاب رو یکم ورق زدم و ازش بدم هم نیامد ولی دیدم زیادی گرونه، بخاطر همین بیخیالش شدم. این بار هم که رفتم، حرف از هرچی میزدم این آقا هی میرفت سر وقت اون کتابها. بالاخره وقتی حرف شاهنامه شد، رفت سراغ دومی و گفت شما باید این کتاب را بخوانید "ایران بهانه بود، انسانم آرزوست" و در حالی که کتاب را از وکیوم در میآورد گفت "حالا لابد میگید من که بازش نکردم از کجا میدونم چیه؟ ولی من میدونم چی گفته که بهتون میگم" و من یک سوال دیگه برام پیش اومد: "چرا فکر کرد برای من همچی سوال مسخرهای پیش میاد؟" خلاصه یکم با هم درباره شاهنامه حرف زدیم و وسطهای حرفها گاهی از جملههایی مثل "تو اون کتاب گفتم..." این میم آخر فعل... من نفهمیدم که این کتابها را خودش نوشته بود که اینقدر سنگش را به سینه میزد و سعی میکرد به فروش برسند یا نه. به هر حال، من یکیش رو خریدم. دومی، همون که اسمش را گفتم، را خریدم. الان هم طبق معمول خستهام و میخواهم بخوابم، جوتی
یاری همسایگان
البته همه میدانند که ما کلا شوهر داریمون تعریفی نداره! و باز هم صد البته ما هیچ گونه کپی برداری از وبلاگمون رو ممنوع نکرده بودیم و هنوز هم قصد نداریم ممنوع کنیم! اما آخر عاقبت اینکه به حرف مردم گوش نکنیم و برای این "افاضات بفرمایید" کنتور درست نکنیم همین میشه که حالا شده! جناب debug.ir (حشره کش سابق و شروین اسبق) یک بخشی روی سایتشون درست کردهاند که اصلا انگاری که سایت خود ما باشه، ولی تعداد افاضات رو مینویسه. البته ما کلا با اینکه این تعداد افاضات نوشته بشه مخالفیم! و چه بسا خیلی هم مخالفیم و باز هم چه بسا که این ماجرا آخرش باعث بشه که این افاضات رو از بیخ آتیش بزنیم! البته شاید هم نشه. خلاصه اینکه ما اعلام میکنیم که کپی(تقریبا) برابر اصل است. جوتی حاشیه: چرا اینقدر نسبت به اینکه بلاگ خودم رو روی یه سایت دیگه ببینم احساس بدی دارم؟ حاشیه 2: البته جناب debug لطف کردند و اون بخش رو robot ممنوع کردند. یافتم یافتم! البته اینقدر جنبه داشتم که همینجوری لخت نپرم وسط خیابون! این ماجرای مور مور شدگی من از دیدن بلاگ خودم، تو یه سایت دیگه یه چیزیه تو مایههای اینکه آدم یکی عین خودش رو توی خیابون ببینه! فکر کنید، یه سایتی عین سایت خودم، با همین قالبی که من اینقدر دوستش دارم و بقیه اینقدر مسخرهاش میکنند و با همین مطلبهایی که من اینهمه دوستشون دارم، یه جای دیگه هم باشه! حالا کدوم واقعیه؟ شاید جوابش بدیهی باشه ولی باید اینجا جای من نشسته باشید تا بفهمید که خیلی سوال سختیه! بعد از کلی وقت از خوندن کتاب "مرد تکثیر شده" نوشته "ساراماگو" تازه الان میتوانم درک کنم که چه احساسی داشت! چرا نسبت به cache گوگل این احساس رو ندارم؟ چون اون یه کپی از همه دنیاست! نه فقط از من! تازه اون یه کپی ناقص است نه یک کپی با امکانات بیشتر! نکنه من اصلا وجود ندارم؟ پینوشت: بعد از اینکه جناب debug یک خط به بالای صفحه اضافه کرد، احساس بهتری پیدا کردم! لینکهای آرشیو را هم به پیشنهاد من و یکه دلیلهای دیگه، به همینجا redirect کرد. البته قبلا همونجا کار میکردند! از پنجره ماشين هرم خئوپوس را ديدم! اين چهارشنبه هم مانند چهارشنبه هاى ديگر گذشت. مهندسى نرم افزار يکم دودر کرد. کلاس تاريخ اسلام به مسخره کردن استاد گذشت. معلمها معمولا ادعا مى کنند که رفتار دانش آموزهاست که باعث مى شود اخلاق آنها تغيير کند؛ اگر چه چنين استدلالى به نظرم مسخره مى آيد ولى اگر واقعيت داشته باشد، در مورد اين استاد ماجرا برعکس است. اين مرد طورى رفتار مى کند که حتى من که در مورد رفتار سر کلاسم تقريبا محافظه کارم را وسوسه مى کند که تيکه بارش کنم! براى اينکه ميزان احترامى که کلاس به اين موجود مى گذارد را برآورد کنيد يک مثال مى زنم. تصور کنيد استاد نيشش بى دليل باز شود و يک دانشجو بگويد "استاد بگيد مام بخنديم" و پس از خنده کلاس استاد يک حرف جدى (يادم نيست چى بود) بزند و بگويد حالا[اگر جرعت داريد ] بخنديد و همه کلاس بزنند زير خنده! کلاس معارف در عوض خيلى جالب بود. حضرت استاد اديان مختلف را معرفى کر و تاکيد کرد که از نظرش اين اديان با هم فرق دارند و با اين نظر که همه اديان مى خواهند يک حرف بزنند تقريبا مخالفت کرد. اديانى که نام برد به ده تا رسيد. قرار است بقيه اين بحث را هفته ديگر ادامه بدهد و من براى اولين بار بود که از تمام شدن کلاس معارف احساس ناراحتى مى کردم! و حالا هم براى جلسه بعد روز شمارى مى کنم. در آزمايشگاه چيز جديدى کشف نکرديم! و اين عجيب ترين واقعه بود! الان هم در يک عدد سمند کرايه در راه تهران هستم، در حالى که يک آهنگ ترکى غم انگيز پخش مى شود. از اونها که من ازش متنفرم! ارادتمند، جوتى
روزهایی که طولانی می شوند
نه اینکه فکر کنید من تازه همین الان رسیدم خونه! نه! بلکه به قول دوپونت از اون هم بالاتر من تازه همین الان رسیدم خونه! بابایی عزیزم امروز خیلی کارها کردم. کلی کد زدم. کد خیلی موجود خوبیه! شما میتوانید با خیال راحت بزنیدش و نه تنها بخاطر زدنش ازتون دیه نمیگیرند، بلکه بهتون پول هم میدهند! اصلا کد زدن یه کاریه تو مایههای زدن مشت محکم به دهان استکبار! بعد رفتم پیش باباجونی و بعد هم پیش عمه جان و حالا که برگشتم خونه قراره یک عدد (و چه بسا دو عدد) CD بسوزانم (write سابق) و جالبیه کار اینجاست که هیچ برنامهای برای این کار ندارم! یعنی یک عدد nero دارم که ایشون هم اینقدر قدیمیهستند که این درایو را نمیشناسند! فردا صبح هم که باید قبل از اون "سه سین" معروف از خونه بروم بیرون. فعلا ارادتمند شما، جوتی عرض شود که... البته عرض میکنم که... باید بگم که... حتما باید به شما اطلاع بدهم که... من خوابم میاد! شب بخیر! جوتی
فرّ در آب آرام گزیده
البته آب بسیار مهم است. آب دارای فرّ است و انسانی مانند جمشید یا فریدون که فرّ دارد میتواند از آب بگذرد بدون آنکه آسیب ببیند. کاش هنوز در زمان افسانهها و اسطورهها زندگی میکردیم! آنوقت مجبور نبودیم سر قطع شدن آب بلوک چند ساعت توی سر و کله همسایگان خود(که براثر یک اشتباه عضو هیات مدیره بلوک شدهاند) بزنیم! چون مشکل با یکی دوتا قربانی برای آناهیتا یا یه موجود دیگه حل میشد. ولی... فکرش را بکنید، حدود 600 خانواده... آب قابل شربشان قطع شده باشد و از آب چاه استفاده کنند. اون هم بخاطر بدهی چند صد میلیونیی که معلوم نیست سازمان آب از کجاش در آورده (دلیل اصلی کنتور خرابی است که سازمان آب حاضر نشده درستش کنه) کار با سازمان آب به دادگاه کشیده شده و ... و من امروز فهمیدم واقعا هنوز چقدر برای مردم سخته که دور هم جمع بشوند و با هم حرف بزنند، از مشکالتشان. کسی که به آب معدنی معتاد شده، جوتی حاشیه: من نفهمیدم اون فرّی که اول از جمشید جدا شد فرّ ناگرفتنی بود؟ یا نه؟ حاشیه2: بیشتر از ده روز از روزی که آب قطع شده میگذرد البته! ...مار پردار موجودی اهریمنی است که اگر سایهاش بر کسی بیافتد آن شخص میمیرد. دشمن این موجود، باز سفید است که میتواند او را بکشد... امروز روز افسانهها و اسطورهها بود! بجای XP نشستم بخش ضحاک در کتاب "اسطوره حماسه ضحاک و فریدون، نوشته سیاره میهنفر" را خواندم. خیلی جالب بود! داستان فریدون و کاوه و ضحاک، یکی از جالبترین بخشهای شاهنامه است. واقعا میتونه خودش به تنهایی یه کتاب سه جلدی بشه که هر کدوم حداقل 500 صفحه باشه! توی این کتاب (چون از منابع مختلفی مانند اوستا و بندهش و شاهنامه و ... استفاده کرده است) چیزهایی پیدا میشه که توی شاهنامه پیدا نمیشه! مثلا ماجرای ضحاک و آذر! ارادتمند شما، جوتی حاشیه: البته موجودی که توی شاهنامه از همه بیشتر دوست دارم، سیمرغ است.
روزی که فهمیدم معروف شدهام
سلام بیبیگل امروز تو نمایشگاه غرفه گلآقا را دیدم. میخواستم ماهنامه را بگیرم تا مطلبی که به شما مربوط بود را بخوانم... عنوانش این بود: "نویسندههای معروفی که کامنت ندارند" و بجز خریدن ماهنامه، یک کار واجب هم داشتم، میخواستم کشک بخورم! اصلا نمایشگاه کتاب، بدون کشک گلآقا به چه دردی میخورد؟ ماهنامه را گرفتم و یک سالن که رد شدم، تو مدتی که منتظر دوستانم بودم شروع کردم به خواندن مصاحبهای که با شما کرده بودند و یادم افتاد که تحقیقی که درباره "طنز در وبلاگها" کردهای را نخواندهام. برگشتم غرفه گلآقا و سالنامه 82 را هم خریدم و همانجا (قبل از اینکه پولش را حساب کنم) یک نگاه اجمالی به آن انداختم و کم مونده بود بپرم هوا! -هی! هورا! این رو من نوشتم! این مطلب منه! یک مطلب از من هم اینجا هست! خانم خوشخندهای که مسوول غرفه بود و البته نسبتی هم با گلآقا داشت، به همین مناسبت بهم بیشتر تخفیف داد. بیبیگل عزیز. باید تمام نوجوانیت را با هفتهنامه گلآقا گذرانده باشی، باید همیشه از بیرون و از دور مجله را نگاه کرده باشی، باید نزدیکترین تماست با مجله فقط در نمایشگاه آن هم توی یک شلوغی وحشتناک بوده باشد باید گلآقا برایت بت باشد و پرستندهاش باشی؛ تا مثل من وقتی میبینی یک مطلبت (که یک پست وبلاگ بوده!) در گلآقا، آن هم در سالنامه نوشته شده، از خوشحالی بالا پایین بپری! و بعد لابد از غرور باد میکنی وقتی ببینی مطلبت را زیر عنوان "آثار طنزی که دارای بار ادبیاند." نوشتهاند. بیبیگل عزیز متشکرم. به اون خانم خوشخنده گفتم به شما سلام برساند، نمیدانم به همان اندازه هم خوشقول هست یا نه. با یک عالمه آرزوهای خوب برای شما، جوتی حاشیه: وقتی به یکی از بندگان خداوندگار وبلاگستان گفتم دوتا مطلبش در سالنامه هست، مجبور شدم برای بار سوم هم به غرفه گلآقا برگردم و یک سالنامه هم برای او بخرم!
تا سه نشه بازی نشه!
امروز برای سومین بار رفتم نمایشگاه کتاب. امروز برای اولین بار سالن ناشرهای دانشگاهی را دیدم و بسیار شادروان شدم که قبلا این سالن را ندیده بودم. سالنی بود پر از کتابهای کامپیوتری که هیچ علاقهای به آنها نداشتم! البته یک نکته جالب داشت و آن هم یک تعداد زیادی آدمهای نارنجی(هویجهای دوپا) بود که در یکی از غرفههای گنده بودند و فکر میکردند خیلی مهم هستند! من چون فکر میکنم خودم خیلی آدم مهمی هستم، هیچ نمیتوانم آدمهایی را که فکر میکنند مهم هستند تحمل کنم! سالن هشت، غرفه انتشارات زهره، هفتم... و در نهایت راز داوینچی از نوع چاپ شده. خیلی خوبه که نمایشگاه کتاب فردا تموم میشه، اگرنه من بیچاره باید کاسه گدایی دستم میگرفتم! جوتی بابایی براتون نوشته بودم که: "نه اینکه فکر کنید من نیم ساعت تمام نشسته بودم و به صفحه سفید این نوشته نگاه میکردم، نه!" رنگ زمینه جایی که من در آن برای شما مینویسم سفید است، ولی وقتی شما میخوانید لیمویی(یا یه رنگی تو همین مایهها) است! چطور اینقدر احمق بودم که بنویسم "صفحه سفید این نوشته" اون هم در حالی که وقتی شما آن را میخوانید این صفحه اصلا سفید نیست! فقط چون خودم سفید میدیدم، فکر کردم شما هم آن را سفید میبینید! این حماقت نیست؟ احمق کوچک شما، جوتی ما ثابت کردیم که در قرن بیست و یکم و در آزمایشگاه مدار الکترونیکی هنوز هم روشهای کیمیاگری میتوانند بسیار مفیدتر، سریعتر و کارآمدتر از روشهای مدرن و مهندسی باشند! امروز با "داش سیا" از قزوین تا تهران اومدیم! من عاشق بحثهای آدمهای زنده درباره مرگم!
TBODY
سلام بابایی تقریبا نیم ساعت پیش اون "سلام" را نوشتم و تا الان بقیه نوشته سفید بود. البته نه اینکه فکر کنید من نیم ساعت تمام نشسته بودم و به صفحه سفید این نوشته نگاه میکردم، نه! داشتم یکم وبگردی میکردم یکم هم از این هریپاترهای قلابی (که رولینگ ننوشته) میخواندم. به نظر من که کار بدی نیست آدم کتاب یکی دیگه را ادامه بده. تو نمایشگاه چندتا از این جور کتابها دیدم ولی فکر کنم لازم نباشه بگم که هیچ کدام را حتی باز هم نکردم! اما وقتی تو اینترنت باشه ماجرا فرق میکنه! اینجوری بار مالی نداره و بار مالی همیشه میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده! ... اصلا امروز انگار به من نوشتن نیامده! این کتاب "فرهنگ مصور نمادهای سنتی" کنار دستم بود، گفتم یه نگاه بکنم ببینم "نامه" نماد چیزی هست یا نه، که دیدم انگار قدیمها کسی برای کسی نامه نمینوشته یا اگر هم مینوشته نماد چیزی نبوده! البته کار به همینجا ختم نشد و قاعدتا حدود نیم ساعت به ورق زدن این کتاب گذشته تا بالاخره خسته بشوم و آن را زمین بگذارم و دست آخر هم نفهمم که "ماه زن بود یا مرد!" ولی این رو فهمیدم که آناهیتا (با اون بطریهایی که توش آب معدنیه فرق داره) یک تاج زرین هشت پر یا یه چیزی تو این مایهها سرش میگذاشته. فکرش رو بکنید، این چقدر میتواند در زندگی من و شما تاثیر داشته باشد؟ اصلا چطور بدون دانستن این مساله مهم تا به امروز روزگارمان سپری شده است؟ ارادتمند شما، جوتی حاشیه: باید بخش صلیب را سر فرصت بخوانم! مخصوصا صلیب شکسته را! انگار قبل از هیتلر، نماد خوبی بوده... حاشیه 2 : همش از آرم روی کلاه نگهبان دم در بانک مرکزی شروع شد! آخه چرا یه ستاره هشتپر داشت که من فکر کردم ششپر است و بعد ازش پرسیدم که چرا؟ و اون برام توضیح داد که هشت با شش برابر نیست (گیرم که 1=1 باشد و 3=2 و خیلی چیزهای دیگه) و من از آن روز همه جا ستاره هشتپر میبینم! مخصوصا روی اسکناسها(آرم بانک مرکزی یک ستاره هشتپر است که وسطش یک دایره دارد، اگر برعکس بود انگار دقیقا نماد زن خورشید میشد! حالا یکی بیاد به من بگه خورشید مرد بود یا زن!)
در کلاس کامپایلر
بابالنگدراز عزیز پسر/دختر شما واقعا یک دانشجوی بسیار کوشا و درسخوان است. برای اثبات این ادعا بخشی از جزوه کامپایلر که امروز در کلاس نوشتهام را برایتان ارسال میکنم: " مجموعه follow: برابر است با first ترم بعد در گرامر. اگر در گرامری قاعدهای به شکل A->B|λ داشته باشیم طبیعی است که با مشاهده یک جانی بلفطره یا یک قاتل مادرزاد انسان به این فکر میافتد که قاعده A->B را انتخاب کند اما کاری که در عمل میکنیم این است که مردد میمانیم که A->B را انتخاب کنیم یا A->λ را که دلیل آن اشتراک first این با follow خودش است که انسان را گیج میکند. این گیجی که انسان را بین حال و آینده معلق میکند سبکی تحمل ناپذیری را ایجاد میکند که باعث ذوب یخهای قطبی شده و باعث بالا آمدن آب اقیانوسها میگردد. مثال زیر را بنویسید! منظور از این گرامر این است که دستورالعملها همیشه لازمالاجرا نیستند ولی برای آنهایی که در کشوری مانند جابلقا زندگی میکنند دستورات همیشه لازمالاجرا هستند و دستورات برچسب دار، دستوراتی هستند که اجرا نکردن آنها خطرات بسیاری دارد. این ماجرا اصلا ما را یاد پسر استالین نمیاندازد و سنگینی تحمل ناپذیر زندگی را به ما القا میکند. دستور با first ترم بعد از label آغاز میشود. دستور میتواند دستور انتصاب باشد که به همان اندازه ترسناک است که دستور انفصال. اولی به دلیل نزدیک شدن به قدرت خطرات زیادی دارد و دومی به دلیل دور انداخته شدن. پس نمیتوان گفت کدام یک از گسترشهای label باید انتخاب شوند پس جابلقا یک کشور LL1 نیست." این جزوه را به صورت realtime سر کلاس نوشتم. وقتی که استاد داشت دیکته میگفت. به هر حال من همیشه انشاء را به دیکته ترجیح میدادم. بابایی! یعنی شما فکر میکنید با این وضعیت جزوه نوشتن من میافتم؟ من حساب شیرین عسل بازی را هم کردهام. امروز SourceCode پروژه را به صاحابش نشان دادم و مورد پسند واقع شد. ارادتمند، جوتی حاشیه: چند روزه دلم قهوه میخواهد. نمیدانم چرا برای خودم درست نمیکنم! حاشیه 2: نتیجه میلان کوندرا خواندن، قبل از کلاس کامپایلر همین میشه. "بار هستی" امروز تمام شد.
دور دنیا در یک روز
سلام بابایی امروز یکی از اون روزهایی بود که همه کارهایم به موقع انجام شد. الان که فکر میکنم هیچ دیدی درباره اینکه چطور همه کارها به موقع انجام شدند، ندارم! برنامه از پیش تعیین شده این بود که امروز زیادتر بخوابم و بعد حدود 11 از خونه بروم بیرون که ساعت 2.5 به کلاسم برسم. بعد ببینم دانشگاه برای خرید کتابهای خارجی چیزی به ما میده یا نه. بعد هم میخواستم یکشنبه(فردا) یا دوشنبه بروم و آن کتابها را بخرم. اما وقتی به من مربوط باشه، معمولا چیزها اونجوری که برنامه ریزی میشوند پیش نمیروند. اصلا برنامه ریزیها هرچی به آینده دورتری مربوط بشوند بعیدتر است که انجام بشوند! بخاطر همین ساعت 8 و 45 دقیقه تصمیم گرفتم بروم نمایشگاه و بعد از اینکه یک دوش گرفتم راه افتادم و نه و نیم نمایشگاه بودم، توی یک عدد صف طول و دراز وایسادم برای گرفتن کارت خرید کتاب خارجی و فهمیدم که اولین روزیه که میشه دانشجوهای لیسانس خرید کنند و پیش خودم فکر کردم که حالا اگه کتابی که من میخواهم تموم شده باشه، دیگه اهمیتی نداره چون من زودتر از این نمیتوانستم بخرمش. ساعت 10 کارت را گرفته بودم، ساعت 10.5 پول یکی از کتابها را به بانک رفاه دادم و فهمیدم که اون یکی کتاب تمام شده، یک جایگزین برایش انتخاب کردم ولی آن هم تمام شده بود. ساعت 11 کتاب را گرفته بودم. بعد دیدم وقت دارم یک چرخی تو یک سالن بزنم و نتیجه این شد که دقیقا سالنی را انتخاب کردم(بر حسب تصادف) که اولین غرفه آن یک عدد دیوان پروین اعتصامی بدخط (تایپی) داشت که من روز قبل دنبالش میگشتم. یک کتاب دیگر هم خریدم و چون کوله پشتی کوچکم را برده بودم و پر شده بود، برگشتم. ساعت 12 آزادی بودم، حدود ساعت یک و سی دقیقه دانشگاه بودم و بعد رفتم بیرون دانشگاه نهار خوردم و دقیقا 2:30 سر کلاس بودم! نه شب هم رسیدم خونه. ارادتمند، جوتی
کتاب، کباب، کلاغ
و ما امروز بر نمایشگاه کتاب نازل شدیم. بیشتر از آنکه برای کتاب خریدن خرج کنیم، برای خوردن خرج کردیم و بیشتر از اینکه سیر شویم، خسته شدیم. و دو کتاب در گلوی مبارکمان گیر کرد که لابد باید بخاطرشان روز دیگری قدم رنجه فرموده بر نمایشگاه نازل شویم. فقط دلم میخواد دراز بکشم. بعد از اون همه پیاده روی نمایشگاه تازه کلی دیگه هم راه رفتم! الان دیگه پاهام مال خودم نیست! اووهووی! پای من رو پس بده! جوتی سرم درد میکرد. شاید هم سرم خیلی درد میکرد. وضع دل و روده هم که بهم ریخته بود (طبق معمول وقتی سر درد این مدلی میگیرم.) همه راه از سر کار تا خونه تو این رویای زیبا بودم که برسم خونه، یک کتاب بگیرم دستم و بروم توی توالت و بشینم روی توالت فرنگی و یه چند دقیقهای توی آرامش توالت با خیال راحت بشینم و کتاب بخونم.کتابش را هم انتخاب کرده بودم (من آدم بسیار فرهنگیی هستم و در این شرایط هم کتاب بیخودی نمیخونم! حتی چه بسا با خودم شاهنامه برده باشم). تاکسی راحت پیدا شد، بالاخره هم به مکان مورد نظر رسیدم ولی... "نیلوفر بیاااااا، نیلوفر بیاااا، های های، هوی هوی! گوم گوم! گام گام! دیش دام! دارام رام! نیلوفر بیا، نیلوفر بیا" این موسیقی متن توالت آرام ما بود! یه بچهای، یه جایی این را میخوند و روی یه چیزی میکوبید و با هر کوبیدن یه پتک توی سر من میخود و من تو این فکر بودم که اگه دستم به این بچه برسه چطوری میکشمش؟ "اول انگشتهایش را قطع میکنم بعد وارونه از سقف آویزانش میکنم." "میبندمش به یه صندلی و یه قابلمه برعکس روی سرش میگذارم و با گوشکوب فلزی به قابلمه میزنم..." (از این یک خودم خوشم نیومد چون احساس سردرد بدی بهم میداد. همون اولی خوب بود! البته "دهنش رو هم اول با سوزن نخ میدوزم که جیغ و داد نکنه" چون من آرامش میخواهم. الان، بچه دیگه سر و صدا نمیکنه! شاید کشته باشمش. شاید هم نه! من که یادم نمیآید این چند ساعت چطوری گذشته. یک دوست آقای محترم و عزیزی که فکر میکند من بلد نیستم browser خودم را بزرگ یا کوچک کنم، سعی میکند یک قرار وبلاگی برای نمایشگاه کتاب بگذارد.
چهارشنبه
چهارشنبه ها، چهارتا کلاس دارم. هفته پيش دوتاش تشکيل نشد، اين هفته اون دوتاى ديگه! هفنه ديگه؟
2+564
سلام بابایی من امروز کلی شادمان(به ایستگاه آزادی تقاطع شادمان ربطی ندارد) و چه بسا شادروان شدم! داشتم از جلوی دکه روزنامه فروشی رد میشدم که یک مجله آشنا دیدم، مثل این کارتونها که نیم ساعت بعد از یه اتفاقی، یکدفعه چشمهایشان چهارتا میشود و درجا میخکوب میشوند؛ من هم بعد از چند قدم دور شدن از دکه روزنامه فروشی میخکوب شدم. بعد برگشتم عقب و به اون مجله نگاه کردم. خودش بود! "یک زبان دارم دوتا دندان لق ،،، میزنم تا میتوانم حرف حق" نه ماهنامه، نه بچهها گلآقا! خود خود هفتهنامه بود! "یادنامه گلآقا(قب)" مثل قبل خوب بود و دوستداشتنی. با یه سرمقاله(دو کلمه حرف حساب) از گلآقا که سال 81 نوشته بود و ... یک مجله کامل بود. فقط ته مقاله را گلنسا نوشته بود، بجای استاد غضنفر بیسواد. ارادتمند گلآقا دوست شما، جوتی دیشب اصلا خوب نخوابیدم. دو بار از خواب بیدار شدم، چند بار هم خواب دیدم. اصلا خوشم نیومد. مراتب را رسما به فرشته/ایزد نگهبان خواب گزارش خواهم داد و در صورت بیتوجهی ایشان، به مقام بالاتر شکایت خواهم کرد. سلام بابایی یادش بخیر... اولین روزهایی که براتون مینوشتم. اون روزهای همه چیز رنگ و بوی دیگهای داشت. این روزها همه چیز سریعتر میگذره انگار که دارم دور تند (FF) زندگی میکنم. روزها قبل از اینکه شروع بشوند تمام میشوند و در عین حال انگار خیلی هم کش میآیند چون وقتی به دیروز فکر میکنم انگاری که به یک خاطره دور، خاطرهای که سالها از آن گذشته و غبار فراموشی رویش را پوشانده نگاه میکنم. داشتم توی فایلهای این کامپیوتر بیچاره را میگشتم یه فایل txt. پیدا کردم به اسم amirshamloo که توش چیزهایی بود که ظاهرا من قبلا نوشتم، در حالی که اصلا یادم نمیاد! البته عجیب هم نیست چون تاریخ آخرین تغییر فایل مال بیشتر از 3 سال پیش است. روزهایی که هنوز اسم من "جوتی" نبود. روزهایی که زمین هنوز جوان بود! عاشق آدم پرحرفی هستم که حتی از همصحبتی سکوت هم نمیگذرد. عاشق سکوتی هستم که از فریاد پر حرفتر است. سکوت ماهی قرمزی که ندارم آرامشم را بهم زد. (وقتی که اینها را نوشتهام نزدیک عید بوده.) و البته بنظر میاد که اینها را به تقلید از این کاریکلماتور پرویز شاپور نوشته بودهام: "گوشم اینقدر سنگین شده که حاصل جمع فریادها را سکوت میشنوم."-پرویز شاپور دارم اولین نوشتههای* جوتی رو میخونم. چقدر این موجود رمانتیک بوده! کم مونده حالم رو بهم بزنه! چقدر با الانش فرق داشته... چقدر تغییر کردم. کسی که دیروز و پارسال، هر دو به یک اندازه برایش دور از دسترس و فراموش شده است، جوتی حاشیه: "آدم تنبل هنگام خواب لباس کار میپوشد."-- پرویز شاپور ------- پاورقی * احتمالا من تنها کسی هستم که این "اولین نوشتهها" را دارم. بیخود تو آرشیو بلاگ هم دنبالش نگردید اینها که میگم مربوط میشه به فروردین 81.
Agile
-"عجب! همه برنامه را ریختی این تو؟ اووه! اجرا هم میشه؟ این چیه؟" -"بله! به این میگن PPC " این بود مکالمه من و آقای مهندس! بگذریم! این "توسعهدهندههای عجول"، اینقدر برای تمام کردن پروژه عجله دارند که اول برنامه را آزمایش میکنند بعد مینویسند! خیلی شیک تو کتاب نوشته که "البته چون ما هنوز کد برنامه را ننوشتهایم، پس برنامه نمیتواند test را پاس کند!" خدا همه دیوانگان را شفا بدهد! بعد به من میگن "چرا خل شدی؟" آخه وقتی پرفسورهای ما همچی آدمهایی باشند، دیگه چه انتظاری میشه از من بیچاره داشت؟ جوتی
قیافه تماشایی
قیافه دانشجویی را که بعد از کلی تلاش موفق شده یک عدد editor و یک برنامه برای اجرای ASP روی PPC پیدا کند و بعد میرود سر کلاس درس ASP که از این امکانات hitech سر کلاس استفاده کند، ولی کلاس تشکیل نمیشود هفته بعد خودش نمیرود سر کلاس و وقتی هم کلاس تشکیل میشود و هم او سر کلاس است، برنامه از کار میافتد! چون یکی از dll ها به دلیلی نا معلوم به مکانی نامعلوم مهاجرت کرده است! جوتی
SP2
من که نتونستم هیچ جور با این XP SP2 کنار بیام هرچی به خودم گفتم این خوبه! این نازه! این یه جور گل پیازه، نشد که نشد! دست آخر دیگه زده بودم آپدیتهاشو دانلود نکنه (چون یکی از آپدیتها گند زد به ویندوز و مجبور شدم Uninstall کنمش.) ولی باز هم دانلود کرد (انگار که درخواست من مبنی بر لغو دانلود تو لیست انتظار مونده بود.) من هم که دیدم بالاخره یه پنهای باندی این وسط استفاده شده و dialup به این کندی و گرونی، حیفه که update رو نصب نکنم... نصب کردم، win را restart کردم و دیگه بالا نیومد! safe mode هم نیومد، حتی command prompt only هم نیومد! بعد از اینکه خواهش کردم لطف کنند و اگر ایرادی دیدند restart نکنند که من هم متن خطا را ببینم فهمیدم که ایشون لطف می کنند و پروسس مربوط به login را خودشون به قتل می رسانند. بعد موقع نصب دوباره ویندوز ایشون گفتند که هارد دیسک من ایراد داره و باید یا آن را عوض کنم، یا کنترل کنند آن را عوض کنم، یا chkdisk را اجرا کنم که من تو کف این آخری مونده بودم و یاد اون error معروف افتادم که میگه "کیبرد وجود ندارد، برای ادامه F1 را بزنید" آخه من اگه یه جایی رو داشتم که بتونم توش یه commandای بنویسم که خیلی از مشکلاتم حل می شد! خلاصه فهمیدم که مشکل این احمق از اینه که من CD Drive را به اون کابل RAID وصل کرده ام (البته قاعدتا raid نبود!) و اصلا قضیه هیچ ربطی به HDD نداره بعد یه ویندوز بدون SP روی همون قبلی install کردم و کاملا دیوانه شد! الان هم بعد از یک عدد format دوباره ویندوز بدون SP نصب کرده ام و در حالی که هیچ درایوری ندارم، هیچ برنامه ای هم نصب نکرده ام، آمده ام بلاگ را آپدیت کنم که بعد با خیال راحت، قلبی آرام و دلی مطمئن بروم لالا! جوتی حاشیه: بی بلاگ کلاینتی هم بد دردیه!
gc.collect
هرچی دیروز همه چیز پشت سر هم خراب میشد، امروز دست به هرچی میزدم درست میشد! حالا همیشه وقتی کدهای خودم رو تغییر میدادم خراب میشد؛ ولی امروز کد مردم رو عوض میکردم یکدفعه سرعتش شونصد برابر میشد و مصرف حافظه نصف (برای اینکه این "نصف" رو بنویسم نصف کلیدهای کیبرد رو فشار دادم!!) خلاصه اینکه امروز زده بودم تو کار آشغال جارو کردن! یک عدد رفتگر بود که هرچی به حال خودش ولش میکردم، تنبلی میکرد. آخر سر مجبور شدم با یه گرز بیافتم دنبالش تا آشغالای توی برنامه من رو جمع کنه. در ضمن امروز یک خط کد را تبدیل کردم به 10 خط و سرعتش شدیدا زیاد شد! گذشت اون زمانی که یک از ده کوچکتر بود! توی NET. شی string یکجور فاجعه است. استفاده کردن ازش خیلی راحت است و کارایی خیلی خیلی پایینی دارد. ارادتمند، جوتی امروز یک روز فوقالعاده است! از اون روزها که اگه دست به طلا بزنم مس میشه! اون از صبح که اول داشت با شدت تمام بارون میاومد و وقتی من کلاه کوله پشتی را در آوردم و روش کشیدم و از اتوبوس پیاده شدم یکدفعه انگاری که ابرها یادشون افتاده باشه که جایی قرار دارند، همه با هم از جلوی خورشید خانم کنار رفتند و هوا آفتابی شد! بعد رفتم سر کلاس 8-11 و متوجه شدم که تشکیل نمیشه، کلاس 2-4 هم که از قبل قرار بود تشکیل نشه و من بیچاره باید 8 تا 4 بیکار میماندم. که البته خسته کنندهترین چیز ممکنه. پس تصمیم گرفتم 6-8 را 8-10 بروم و 4-6 را مشمول قضیه پیچش کنم. البته این یکی انجام شد ولی آزمایشگاه الکترونیکی کذایی را که 8-10 رفتم نتایج جالبی داشت! ما (یک گروه سه نفره) موفق شدیم دو عدد پتانسیومتر را آتش بزنیم و یک ترانزیستور را بسوزانیم! البته ماجرای پتانسیومتر اولی را کسی نفهمید (یواشکی با یکی دیگه عوض کردیم) دومی هم تو دست استاد بود که جرقه زد و دود کرد (که البته بعد آزمایش کرد، کار می کرد) ترانزیستور را هم نفهمیدیم چی شد که سوخت! فقط همینقدر فهمیدم که بخاطر سوختن ترانزیستور یک عدد صفر گرفتیم! آخه یکی نیست به این بگه بابا ترانزیستور رو سوزوندیم باید بهمون جایزه هم بدید! تازه جریمه میکنید؟ اصلا به ما چه که ترانزیستوره شعور نداشت، همینجوری بیخودی سوخت؟ باید اون رو جریمه کنید نه ما رو! بگذریم! امروز... تا حالاش که روز مفیدی بوده! ارادتمند شما، جوتی حاشیه: حالا یه روز من با خودم غذا برده بودم که تا 10 شب همش کیک و آب میوه نخورم... ساعت 1 رسیدم خونه! سلام بابایی یک روز تعطیل وسط هفته جون میده برای کارهایی که آدم هیچوقت براشون فرصتی پیدا نمیکنه! یعنی انجام دادن پروژههای درسی دانشگاه! با وجود اینکه من پروژه را با استفاده از روشی انجام دادم که خیلی سریعتر از روشی که جناب مهندس (استاد سابق!) گفته بودند، ولی باز هم نصف روز کار برد. ظاهرا روش کلاسیک اینه که برای تحلیلگر لغوی، اول عبارت با قاعده بنویسیم، بعد برایش یک DFA طراحی کنیم که البته اگه نشه اول DFA را درست کرد اول باید NFA-λ درست کنیم بعد اون رو به NFA تبدیل کنیم (جالبی قضیه اینجاست که مهندس(استاد سابق) به NFA-λ هم میگفت NFA) و بعد NFA را به DFA تبدیل کنیم و DFA را به کد زبان برنامه نویسی تبدیل کنیم که کاراکتر به کاراکتر ورودی را بخواند و با یک Select Case به چه گندگی( که با if then else به روش flood fill پر شده است!) بفهمد که این کلمه که از ورودی اومده شناسه است یا چیز دیگر! خوب چه کاریه؟ من همون عبارت باقاعده را دادم به NET. عزیز. آخه چرا آدم لقمه را دور سر خودش بچرخونه؟ حالا یه نسخه PPC از برنامه درست کردم، بلکه دیگه مهندس دلش نخواد source code را نگاه کند. بابایی خیلی کار بدیه که آدم به کسی که بهش درس میده بی احترامی کنه؟ یعنی فکر میکنید تبدیل به سنگ بشوم؟ ارادتمند، جوتی اگر ارباب حلقهها دوست هستید، حتما به The Valar Guild یه سر بزنید. و اگر مثل من تو کف خیل از موجودات (مثلا تام بامبادیل) مانده اید حتما دایرهالمعارفش را ببینید. لینکش را از forum سایت زیرآبیوس پیدا کردم. عجب آدمهای باحالی اونجا پیدا میشوند! فکر کنم بعضیهاشون واقعا تو سرزمین میانه زندگی میکردهاند یا شاید هنوز هم آنجا زنگی میکنند. جوتی و من الگریتمی دیدم که NFA را به NFA تبدیل میکرد! من استادی(؟) را دیدم که گفت "S با A برابر است ولی A با S برابر نیست" و بنیان برابری جهان بیش از پیش به لرزه افتاد! بیشتر از زمانی که شخصی گفت "همه Aها برابرند ولی بعضیها برابرتر است." پروردگارا من را ببخش که حرمت کلاس را نگه نمیدارم و آدامس میجوم و استاد را با بغل دستیم مسخره میکنم و سر کلاس با PPC بازی میکنم. واقعا چرا وقتی بلد نیست کد C بنویسه، چرا این کار رو میکنه؟ اگه شبه کد مینوشت هیچ کس نمیتوانست ایرادی بگیرد! حداقل بجای == از = استفاده نمیکرد! اون هم تو درسی که قراره طراحی کردن کامپایلر رو به ما یاد بده. بابایی فکر میکنی بعد از همه این اراجیفی که گفت چی از ما خواست؟ "حالا همه چیزهایی که برای نوشتن تحلیلگر لغوی لازم دارید رو میدانید. از هفته دیگه پروژهها را تحویل میگیرم" ارادتمند ایرادگیر و غرغروی شما، جوتی سلام بابایی یادتونه از دودر نکردن دانشگاه برای کار کردن، ناراحت بودم؟ خوب این مشکل به گمونم حل شده باشه! امروز دانشگاه رو دودر کردم و رفتم سر کار! پروژه بعدی اینه که کار رو دودر کنم و بشینم درس بخونم! اصلا اینکه سر کار بروم یا دانشگاه فرقی نمیکنه، از هردو خوشم میاد ولی چیزی که واقعا لذت بخشه دودر کردنه! چون یه کار غیر قانونی، غیر اخلاقی، غیر مسوولانه و هزارتا چیز دیگه است. نمیدانم چرا انجام دادن کارهای "بد" اینقدر لذت بخشه! شاید بخاطر اینکه دودر کردگی باعث میشه روزمرگی آدم تغییراتی بکنه، لذت بخشه شاید هم فقط به این دلیل ساده که "کار غیر مجازیه" طبق معمول، سرم درد میکنه. این آهنگه که دارم گوش میکنم واقعا مزحرفه! نمیدانم چرا دارم گوش میکنم؟ ارادتمند، جوتی واقعا یه جمعه دیگه هم داره تموم میشه؟ هوا شدیدا گرم شده و من -آدم برفیی به نام جوتی- دارم آب میشم! امروز تا اون سر تهران رفتم و لذت رانندگی نکردن رو چشیدم! واقعا وقتی میشه آدم با تاکسی اینور و اونور بره، چرا رانندگی کنه؟ این کتاب میلان کوندرا (بار هستی) چیز جالبیه، یه تیکه داستان تعریف میکنه کم کم داستان تبدیل به مقاله میشه و مقاله تبدیل به داستان. کلا نویسنده های مختلف از این نظر جالبند که سبکهای مختلفی دارند و آدم تنوعی رو که هر روز تو زندگیش کمتر از روز قبل میشه میتواند تو عوض کردن نویسندهها پیدا کند. شاید هم دارم چرت و پرت میگم. زندگی واقعا باید هدفی داشته باشه؟ یا همینجوری کشکی کاتورهای خوبه؟ جوتی (اگه همچی موجودی هنوز وجود داشته باشه)
شترمرغ
یا رومی روم، یا زنگی زنگ این وسط نمیشه! ولی من همیشه اون وسطم. تو خیلی چیزها. مثلا همین کار کردن و درس خوندن. نه مثل آدم کار میکنم، نه مثل آدم درس میخونم. یه روزی رویایی بود، که اسمش کامپیوتر بود... دیگه اونم برام اونقدرها جالب نیست. از روزی که کارشناسی قبول شدم، هر روز بدتر از دیروز... دینگ دینگ! نه اهل اینم که مثل آدم دانشگاه رو دودر کنم و کار کنم، نه اهل اینکه کار رو بذارم کنار و درس بخونم. با هم هم که باشه که نه به این میرسم نه به اون! انگاری که نه بار میبرم، نه تخم میذارم. از دور البته صدای خوشی داره ولی... راستی، دارم دنبال یه پروژه لیسانس خنده دار میگردم! "سیستم جامع جوک ایران (تحت وب)" چطوره؟ جوتی حاشیه: امروز برای دومین بار تصادف کردم، در حالی که من توقف کامل کرده بودم، یکی اومد زد به آینه و خیل خونسرد رفت! سعی کرد آینه ماشین رو بشکنه ولی نتوانست!
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||