جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout

سلام بابایی
البته می‌دانم که شما الان یا مسافرت هستید یا در راه مسافرت. برایتان آرزوی یک سفر پر برکت دارم. امیدوارم آنچه باید را در این سفر بدست بیاورید.
من هم قرار است بروم مسافرت. پس
این بلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است.

همیشه دوستدار شما،
جوتی

پنج دنده!
اول: محض اطلاع آقای ک.ن. باید عرض کنم که DVD شما دست من است؛ خواهشا" سکته نفرمایید.
دوم: مسافرت... دلم شدیدا مسافرت می‌خواهد. این ماه برام یک فاجعه بود. اصلا یادم نمیاد کی شروع شد، ولی امیدوارم هرچه زودتر تموم بشه.
سوم: فردا باید باز هم پروژه تحویل بدهم، وضع از قبلی بهتر است.
چهارم: یک الگو‌(pattern)ای هست به اسم Chain of Responsibility و من فکر می‌کنم ادارات دولتی را از روی این pattern درست کرده‌اند.
پنجم: به من نیومده تلویزیون نگاه کنم!

جوتی
حاشیه: به این می‌گویند بلاگ نوشتن در حال بی حالی در زمینه بلاگ نوشتگی
حاشیه2: چقدر کیف میده حمام پنجره نداشته باشه و چراغش هم خاموش باشه.

اسنیپ
سلام بابایی
دارم کتاب هری‌پاتر را می‌خوانم! اصلا نمی‌دانم چرا برای خواندنش اینقدر عجله کردم و شروع کردم به خواندن نسخه انگلیسی، آن هم ebook! البته بعضی چیزها رو نمی‌فهمم ولی کتابهای فارسیش را هم کامل نمی‌خواندم و گاهی هر دو پاراگراف یکی را جا می‌انداختم!
فعلا تو این کتاب همه چیز به هم ریخته است. وزیر جادو عوض شده و اسمشونبر هم کلی قدرت گرفته، مالفوی تو زندان است و ظاهرا پسرش از طرف لرد سیاه مامور کشتن هری شده است. یک فصل تمام جی.کی.رولینگ تلاش کرد که بگوید پرفسور اسنیپ همیشه طرف ولدمورت بوده و هیچ وقت جاسوس دامبلدور نبوده! در حالی که تو 5 تا کتاب قبلی این همه سعی کرده بود ثابت کند که اسنیپ جاسوس دامبلدور تو دم و دستگاه ولدمورت بوده! خلاصه که جاسوس بازی شده! من از اسنیپ یه جورایی خوشم میاد، فکر می‌کنم جزو معدود آدمهای بدرد بخور این داستان است! ترجیح می‌دهم طرف دامبلدور باشه، چون بیشتر بهش می‌خورد که طرف ولدمورت باشد و من از چیزهایی که سر جای خودشون نیستند خوشم میاد!
اینجا هم انگار هوا طوفانی شده، باید کار دیوانه‌سازها باشه!

ارادتمند،
جوتی
لینک مرتبط: سایت جادوگران

عادی...
امروز خبری نبود. بعد از روزهای عجیب و غریبی که این چند وقت پشت سر هم گذراندم امروز یک روز کاملا عادی بود. صبح از خواب بیدار شدم، غذایم را برداشتم، رفتم شرکت، عصر برگشتم، تو راه برگشتن یکی از دوستانم رو دیدم، بعد اومدم خونه، دو تا تلفن زدم و حالا دارم بلاگ می‌نویسم.
این روز عادی، بعد از اون روزهای عجیب و غریب، همچی زیادی ساده بنظر میاد. چقدر این سادگی خوبه... کی بود می‌خواست از روزمرگی زندگی فرار کند؟ چرا؟ کجا؟

جوتی
حاشیه: دارم هر روز چاقتر می‌شوم.

2K5B2XYZ9830WC
اول
مسخره ترین چیز در مراسم هفتم و سوم این بود که یک نفر که اصلا کسی که فوت کرده بود را نمی‌شناخت آمده بود مجلس را گرم کند و مداحی کند و این چیزها! دست آخر چیزی که از آب در می‌آید خیلی مسخره است! چون باید درباره چیزهایی حرف بزند که بلد است پس مجبور است شیر سماور را به شیر کربلا ربط بدهد(الهی قمشه‌ای چیزی شبیه این گفته بود یه وقتی) که در نهایت نه شیر سماور به باباجونی ربطی داشت نه شیر کربلا را دیده بود!
من در همینجا رسما وصیت می‌کنم که وقتی جماعت به مناسبت مرگ من دور هم جمع شدند (حالا چه برای شادی چه برای گریه‌کردن) دوتا از دوستانم، دوتا از فامیلها و در صورت وجود، همسر و بچه‌هایم درباره من حرف بزنند و بگویند فلانی چه جور آدمی است. این خیلی تاثیرگذارتر است. البته اصرار دارم که وقتی حرف می‌زنند مخاطبشان من باشم؛ و فعلها را زمان حال بکار ببرند. از اینکه درباره من با فعلهایی که زمان گذشته دارند حرف بزنند مورمورم میشه!

دوم
امروز VS2K5B2 را نصب کردم. تا قبل از این فکر می‌کردم که این ملت خیلی بیخودی دچار اخذ شدگی توسط اتمسفر شده‌اند. ولی حالا خودم هم تو اتمسفر این موندم و بنظرم VS2K3 چیز از مد افتاده‌ای می‌آید! خداوند ما مردمان بی‌وفا را به راه راست هدایت گرداند.

جوتی
حاشیه: TestCase داره!

500
سلام بابایی
دیروز از اون روزهای عجیب و غریب بود! صبحش قرار بود به یکی از دوستام VB.NET یاد بدهم که برنامه عوض شد و با هم رفتیم بیرون قدم زدیم!
عصرش رفتم مهمونی، تا شب.
شب رفتم فرودگاه. خان دایی عزیزم تشریف آوردند و بساط اشک ریزون به پا بود، البته من ظاهرا بعد از روز اول دیگه لازم نیست اشک بریزم. من خیلی دلم می‌خواست شب برگردم خونه و به طور معجزه آسایی این هم جور شد و ساعت 3 صبح برگشتم خونه! الان هم باید بروم خونه باباجونی برای مراسم هفتم و اینجور چیزها.
خلاصه حسابی اشکها و لبخندها بودم.
اوه! راستی بابایی داشت یادم می‌رفت! دیروز برای اولین بار یکی از این فروشگاه‌ها که فروشنده نداره را آزمایش کردم! یکی از همین دستگاه‌ها که پول می‌گیره و قهوه و چایی و این جور چیزها میده. فقط شما اگه خواستید آزمایش کنید یادتون باشه که اول باید بگید چقدر شکر بریزه اگرنه تلخ درست می‌کنه. البته خوبیش این بود که من قهوه تلخ دوست دارم!
میگم چطوره این بخش تشخیص پولش را به بانکها هم صادر کنند؟ چون یک عدد 500 تومانی (یه لیوان قهوه تلخ 500 تومان! البته خداییش قهوه خوشمزه‌ای بود!) را به خوبی تشخیص داد.
اووف! حالا تصور کنید که دایی من، تازه از بلاد کفر آمده و توی فرودگاه، همه چشمها قرمز است(از اشک ریختن یا تلاش برای اشک نریختن)؛ اون وقت من دارم با این دستگاه کلنجار می‌روم ببینم چی به چیه! بعد هم دنبالم گشتند تا پیدام کردند و بردندم!

ارادتمند شما،
جوتی

کیسه
سلام بابایی
دیروز از اون روزهایی بود که وقتی برگشتم خونه روز تموم شده بود، بنابراین حتما شما هم به من حق می‌دهید که تشریف ببرم لالا!
روز بدی نبود.
ختم یا همون مراسم سوم یا هر اسم دیگه‌ای که داره بود. من؟ بعد از همون روز اول آروم شدم، تو این آروم شدنم، نوشتن برای شما هم خیلی تاثیر داشت. با تشکر از ppc عزیزم! اما از ختم براتون بگم که در اون دو استراتژی بود. دوم اونکه یک تعدادی کیسه بود که مردم می‌توانستند کفشهایشان را بگذارند در آن و ببرند توی مسجد. من بیچاری سر این کیسه‌ها حسابی خیط شدم! هر وقت که کیسه را طرف کسی دراز می‌کردم، کفشهایش را همونجا ول می‌کرد و می‌رفت و هر وقت هم که به کسی کیسه نمی‌دادم دراز می‌شد و دولا می‌شد و کیسه را خودش برمی‌داشت! استراتژی اول اون پیرمردی بود که اومد، کفشهایش را در آورد یک کیسه هم از جیبش در آورد و ... بعد یکدفعه انگار چیزی یادش افتاده باشه پرسید "این که فوت کرده کی بوده؟" البته دیروز چند استراتژی دیگه هم بود که من حوصله نوشتنش را ندارم.

ارادتمند همیشگی،
جوتی
حاشیه: با تشکر از دوستان، که تشریف آوردند.

تشکرنامه
گیرم که رسم نباشه تو این وبلاگ کسی برای افاضاتش جوابی بگیره. گیرم که قانونی هم برای این وضع کرده باشم. اما این بار فرق می‌کند.
از همه شماهایی که افاضات فرمودید ممنون. ممنون از شماهایی که ای‌میل زدید و تلفن زدید. از همه اونهایی که همدردی کردند، ممنونم. مخصوصا از فراز عزیزم که تنهام نذاشت.
یکی از چیزهایی که این روزها همش با خودم زمزمه می‌کنم، یک بیت نظامی است که تو یکی از کتابهای درسی بود: "چو میرد کسی دل نداریم تنگ ،،، که درمان این درد ناید به چنگ"
و محض خاطر اینکه خیال شما و خودم راحت بشود عرض شود که کسی (چه شما چه من) حق ندارد برداشت اشتباه بکند. کسی که فوت کرد، پدربزرگم بود، نه خودم! خودم هنوز در کمال سلامت عقل(حداقل همون مقداری که همیشه داشته‌ام) بسر می‌برم.

فقط این دفعه ارادتمند همه شماها،
جوتی

پارک
بايد يه قانونى عليه ppcهايى که بى موقع هنگ مى کنند وضع بشه!
کلى نوشتم ولى پريد.
اينجا من جمعم با کلاغها و جيرجيرکها و گياه ها و گنجشکهاى شوشولو جمع است.
از خونه زدم بيرون. تحملش را نداشتم. اينجا حالم بهتر است. يک پارکى است که تا حالا نديده بودم.
با شناختى که از باباجونى دارم اين را به آن ترجيح مى دهد.
باباجونى خيلى شوخ و دوست داشتنى است. طورى که دکترى که اين روزها پيشش مىى آمد مى گفت حاضر است براى ديدن باباجونى ويزيت هم بدهد!

تا هنگ نکرده خداحافظى کنم. انگار بايد برگردم خونه...
جوتى


باباجونى عزيز من مرد
سلام بابالنگدراز
باباجونى عزيز من مرد. باباى مرحوم مادرم. عزيزترين کسى که تو عالم زنده ها داشتم.
تلفن چهار صبح. لعنت به caller Id که باعث شد قبل از اينکه گوشى را بردارم بفهمم چى شده! سعى مى کردم احتمال ديگه اى براى خودم بتراشم.
بيدار بودم. عمويم و زن عمويم و دوتا دختر عموهايم تازه از بلاد خارجستان آمده بودند. داشتيم گل مى گفتيم و گل مى شنفتيم.
هميشه واقعيت خودش را با بى رحمى تحميل مى کند. يک تخت، رو به قبله و يک پارچه سفيد که زير آن عزيزترين من خوابيده. نه! نمرده!
مادرم تو اتاق بقلى خوابيده بود. باباجونى تو همين اتاقى که الان خوابيده من را دلدارى ميداد. يادم نيست بهم چى گفت ولى آرومم کرد. تو اون روزها بهترين پناهم بود. روزى که مادرم مرد سخت ترين روز زندگيم بود و باباجونى بهترين دوستم است. دوستى که در سختترين روز کمکم کرد.
پيشانيش را از روى ملافه بوسيدم. باباجونى عزيزم! از يه چيز مطمئن باش، يه چيزى هست که هيچ تغييرى نکرده. من همونطور دوستت دارم. چند روز پيش بهت گفتم دلم برايت تنگ شده بود. امروز بيشتر دلتنگت هستم. دوستت دارم و با جديت تمام از هرچه فعل مربوط به حال و آينده است براى بيان علاقه ام استفاده مى کنم. مطمئنم يه ملافه يا يه سنگ نميتونه چيزى رو تغيير بده.

ارادتمند هميشگى،
جوتى
حاشيه: چقدر خوبه که اين کاغذ نيست! اگرنه اينقدر خيس شده بود که نمى توانستيد آن را بخوانيد.

شانسعلی ممدوف
سلام بابایی
بابایی شما به شانس اعتقاد دارید؟ من وقتی همه چیز خوب پیش می‌رود به شانس هیچ اعتقادی ندارم ولی وقتی همه چیز خراب از آب در می‌آید به شانس معتقد می‌شوم (به این میگن یه اعتقاد واقعی!)
خلاصه اینکه امروز از اون روزهایی بود که رو شانس بودم! اول که یه جوتی بود و یه rss داشت، rss رو اصلا دوست نمی‌داشت! نه گوشتی خرید، نه چیزی رو طاقچه گذاشت! دست آخر rss مورد تایید قرار گرفت ولی مورد استفاده... خیر!
بعد خواستم VS.NET2k5 نصب کنم که dvd مردم(مردم خارجی تشریف دارند) رو بهشون بدهم. که دیدم جناب hdd در شرف شرفیابی به انفجار به سر می‌برند و مجبور شدم 6 تا CD از روی hdd رایت(write سابق! چون میخواستم مثلا خیر سرم فارسی بنویسم، و دوتا انگلیسی رو نمیشه پشت سر هم نوشت و گفت این فارسیه، یکیشون فارسی نوشتم که مثلا فارسی می‌نویسم! ننه مرده زبان فارسی از دست من کجا فرار کنه؟) کنم. (اوه! بابایی بیچاره! اگه گفتی این فعل مال کدوم جمله بود!) خلاصه بعد از خالی کردن حدود 4 گیگابایت(و به قول یکی از مترجمها جیجابایت! حالا گیرم که جیجابایت درست باشه! منو یاد جوجه‌ماشینی می‌اندازد) برنامه setup را اجرا کردم و ایشون فرمودند که شما SP2 ندارید و XP دارید پس VS.NET2K5 هم ندارید!
بعد تصمیم گرفتم که بالاخره یک کار درست درمون تو این روز زیبا انجام بدهم و بروم باطری ساعتم را عوض کنم. ساعت بیچاره من چند وقتیه که حسابی مرد شده و سر حرفش مونده که ساعت 9:07 دقیقه است و هرچی میگم به گوشش نمی‌رود. بابایی زیادی سرتون رو درد نیاورم، ساعت سازی اولی بلکل تعطیل کرده بود، دومی هم باز بود ولی کسی که باطری عوض می‌کرد نبود و فقط کسی که پول می‌گرفت بود! منم دست از پا درازتر برگشتم خونه!

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: امیدوارم قبل از پست کردن این، اکانتم تمام نشود!
حاشیه2 (در راستای طالع‌بینی(تالع بینی سابق) وبلاگی): پارسال همچی روزی SP2 نصب کرده بودم!


نوشتنم نمی‌آیندی همی!

انگشت به دهن موندم و چشمهایم چهارتا شد وقتی نوشته 365 روز پیشم را دیدم: "امروز روز سومیه که تو این هفته با سردرد از خواب بیدار میشم. معمولا هفته‌ای یه بار اینجوری میشد. نمی‌دونم چرا این هفته این جوری شده..."‌ +
این دقیقا چیزی بود که ممکن بود امروز بنویسم! چرا؟ این اولین بار نیست که چیزی که سال قبل تو بلاگم نوشته‌ام سال بعد هم اتفاق می‌افتد! مثلا همین حامد بنایی! هر سال همون روزی متولد می‌شود که سال قبل متولد شده بود و من هر سال از روی نوشته 365 روز قبلم می‌فهمم که تولدش چه روزی است! این یکی عجیبتر از بقیه بود. اصولا اینکه من 3 روز تو یه هفته سردرد داشته باشم خیلی چیز عجیبیه(چون سردردم خیلی از خودم منظم‌تر است) و از اون عجیبتر اینه که اینطوری دقیقا سال بعدش تو همون روز همون اتفاق نادر تکرار بشه.
با توجه به این 365 روز پیش فکر کنم بتوانم تا یکی دو سال دیگه یک عدد تالع‌بینی خیلی خوب برای خودم جور کنم.

جوتی
امروز این GTA جدید را نصب کردم، توضیحاتش... بلاگ شروین

استفاده ابزاری
سلام بابایی
من واقعا شرمنده شدم، خیلی شرمنده! چون یک کار خیلی غیر اخلاقی کردم. من از نیچه استفاده ابزاری کردم! آیا دنیای مدرن و چه بسا پست‌مدرن مرا خواهد بخشید؟
بابایی باور کنید هوا خیلی گرم بود و فن خیلی بی‌بخار؛ این شد که فن را گذاشتم روی بیشترین درجه و شروع کرد به صدا دادن و تلق تولوق کردن و لرزیدن. تنها چیزی که دم دستم بود را فشار دادم در فاصله بین فن و تخت و صدا قطع شد. بعد فهمیدم که آن چیزی که آنجا فشار داده‌ام، کتاب "غروب بتان" نیچه بوده! خدایا! چه جنایتی!
البته بابایی بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم که این مفیدترین استفاده‌ای است که تابحال از این کتاب کرده‌ام! آخه نثرش یه جوریه که اصلا صوات من قد نمی‌دهد که آن را بخوانم! بابایی فکرش را بکنید، کسی که این کتاب را به من کادو داد هیچ وقت فکر نمی‌کرده این کتاب در خنک کردن اتاق چقدر می‌تواند موثر باشد!

جوتی
حاشیه: فکر می‌کنید اون کتاب گنده‌ای که چند وقت پیشر خریدم چی شد؟ بعد از خواندن چند صفحه به این نتیجه رسیدم که طرف زیادی جو گیر ایرانی بودنش بوده و همه چیز را بی‌دلیل و متعصبانه نوشته. من هم کتاب رو گذاشتم تو کتابخانه (یعنی کتابخانه دارم) تا شاید روزش برسد.
حاشیه2: با تشکر از دوستی که کتاب "غروب بتان" را به من کادو داد، مشخصه که خیلی امیدوار بوده که من آدم باسوادی باشم!

دیم دارا دوم
geekهای عزیز! عزیزان دل برادر! آخه چرا شماها همچین می‌کنید!
اینقدر روز 18 ساعت کار کرده‌اید که وقتی من (به عنوان یک برنامه‌نویس) می‌گویم روزی هشت ساعت کار می‌کنم و جمعه‌ها هم تعطیلم ملت چنان من را نگاه می‌کنند که انگار یک موجودی دیده‌اند با دوازده‌پا و 3 دست که البته روی دستهایش راه می‌رود و دهنش وسط بدنش است و از اطراف تنش زائده‌های تیغ مانندی بیرون آمده و کف یکی از پاهایش پرنده عجیبی لانه کرده و با او همزیستی مسالمت آمیز دارد و یک PocketPC هم به کمربندش آویزان است(اصولا اینقدر PPC چیز عجیبی است که حتی روی کمر همچی موجودی هم جلب توجه می‌کند!)

جوتی
حاشیه: با تشکر از جناب رییس که درک می‌کنند برنامه‌نویس هم حق دارد مثل آدمهای دیگر تعطیلی داشته باشد.
حاشیه2: حالا ما یه مطلبی رو محض خاطر اینکه مهم بوده، دو بار پست کردیم(نه اینکه گیج باشیم!) باید همه بهمون sms بزنند؟ یکی گفت فهمیدم!

"مرز کار و استراحت باید همیشه مشخص باشد" - شخص جوتی(یا جوتی شخصا)

قربان! بله قربان! اطاعت قربان!
سلام بابایی
روزهای پرکار می‌توانند اعتیادزا باشند، شدیدا!
حس خوب فراموش کردن همه چیز. همه مشکلاتت را فراموش می‌کنی بجز مشکلات مربوط به کار، مشکلاتی که خیلی راحتتر از مشکلات دیگر حل می‌شوند؛ عملا فقط نیاز به وقت و بودجه دارند و آدم همیشه می‌تواند راحی برای حل آنها پیدا کند. اما مشکلاتی که راهی برای حل کردنشان نداریم؟
خوب! تا وقتی که همه وقت آدم به کار و خواب محدود بشه دیگه وقتی برای فکر کردن به همچون مشکلاتی باقی نمی‌ماند پس آن مشکلات کم کم فراموش می‌شوند.
بابایی اینها اصلا ربطی به من ندارد! من کارم از این حرفها گذشته! مشکلاتی را که نتوانستم حل کنم، خیلی وقته که فراموش کرده‌ام، با این حافظه فوق‌العاده‌ای که من دارم اصلا نیازی به این کارها ندارم. اینها را گفتم که بگم یعنی مثلا من یه چیزی فهمیده‌ام! یعنی مثلا فهمیده‌ام(با تمام وجودم لمس کرده‌آم، اگرنه قبلا هم می‌دانستم) که زیاد کار کردن بیشتر از اینکه برای زیاد پول درآوردن باشد، می‌تواند برای فراموش کردن باشد. برای فراموش کردن هرچیزی که نمی‌خواهیم بخاطر بیاورم...

ارادتمند همیشگی و خسته شما،
جوتی
حاشیه: تشنمه!


سلام بابایی
امروز به معنی واقعی یک روز پرکار(با پرگار فرق داره) بود. از ساعت ده و نیم کارم رو شروع کردم و ساعت نه بقیه کار رو نصفه نیمه ول کردم و اومدم! وقتی اصول باستانی نادیده گرفته بشوند و کاری که طبق تخمین اولیه 4*3 روز کار لازم داره، قرار بشه 2 روزه به یه جایی برسه! آخرش همین میشه که برنامه‌نویسش به این روز می‌افته!
البته می‌دانم که حتما شما به این فکر می‌کنید که مچم با این وضعیت بدتر می‌شود یا اصلا چطوری با این وضعیت مچم کار می‌کنم؟ باید خدمت شما عرض کنم که اگر چند روزیه که من تو نوشته‌هایی که برای شما می‌نویسم از درد مچم ناله نمی‌کنم هر آینه بدانید و آگاه باشید که دردش بهتر شده است. البته بالشت (یک بالشت کوچیک با خودم می‌برم که میذارم زیر مچم) در این زمینه تاثیر خوبی داشت.
دلم می‌خواد دراز بکشم، اصلا حوصله پا کامپیوتر نشستن ندارم.
فعلا با اجازه،

جوتی خسته شما.

موتور جستجو!
بابايى عزيزم
امتحانات تموم شد.
و لعنت خداوند بر اساتيدى باد که دوره دانشجويى خود را فراموش کرده اند.
اين ترم اساتيد لطف کردند و بجز يکى(معارف که خداييش آدم حسابيه) بقيه هيچ کدوم نيامدند سر جلسه! پس لعنت خداوند بر مدرسى که سر امتحانش نيايد و سوالات اراجيف بدهد!
تصور کنيد قيافه برنامه نويسى را که تعريف پروژه اى را که برايش حدود يک ميليون قيمت داده است را توى برگه امتحان ببيند!
البته يکم از آن جمع و جور تر بود ولى آخه خداييش ميشه سر جلسه امتتحان و روى برگه ىک موتور جستجو نوشت که فايل هاى asp, htm, html را جستجو کند، اون هم روى کل سايت!
بعد به اين اضافه کنيد که and و or و "" هم ميخواهند جناب مهندس!
به اينها لينک کردن خلاصه متن پيدا شده، به فايل را هم اضافه کنيد(مثل گوگل)
احتمالا مهندس را اتمسفر تصرف کرده بوده و فکر کرده اند ما براى نوشتن اين پاسخها پولى چيزى ميگيريم و بساط PC و MSDN و NET. و غيره هم بر پاست!
حق تعالى لعنت کناد مردمانى را که به امتحان دهندگان ظلم مى کنند!
راستى اون سوال فقط 5 نمره داشت. من براى استاد توضيح دادم که چطور بايد برنامه را بنويسد، بهتر است خودش بنويسد من هزار تا کار مهمتر دارم! از جمله رفتن خونه عمه!
حالا از کار خودم بگم؛ بعد از اينکه از جلسه اومدم بيرون کاردم(چه بسا کارتم) ميزدى خونم در نمى اومد! يک لحظه فکر کردم کاوه آهنگرم و برگه سوالها را بر سر نيزه کردم رفتم پيش معاون آموزشى دانشکده و هرچى تونستم گفتم! حالا يا با 2 مى افتم يا يه اتفاق مبارکى مى افته، شايد هم يه سيخى به اين استاده بزنند که دست کم مثل آدم برگه ها رو تصحيح کنه.

وضع تاريخ اسلام بد نبود، در حد انتظار نمره ميگيريم. يعنى ماکسيما 15

خوشحال و ناراحت،
جوتى شما
حاشيه: اين رو امروز نوشتم ولى فردا ميفرستم بالا با تاريخ امروز!
حاشيه2 : وقتى اون قيمت را براى اون پروژه به مشترى داديم دچار افسردگى شد و از اون به بعد کسى در سرزمين ميانى نديدش! شايد اون پروژه را با صد تومان هم ميشد انجام داد. اما يک قانون باستانى هست که ميگه قيمت رو ضرب در 10 کن و زمان را ضرب در 3.
توصيه ايمنى: قوانين مهندسهاى باستانى را جدى بگيريد!


اصلا مهم نیست که امروز دوتا امتحان احمقانه دارم، مهم اینه که امروز امتحانها تموم میشه! هیچ لذتی بالاتر از تموم شدن امتحانها نیست، اصلا برای همینه که آدم میره درس می‌خونه!

دیشب فقط برای اینکه سر حرفم مونده باشم رفتم فرودگاه. شاهدان گفتند حرفم این بوده که اگه سرم بره، فرودگاه نمی‌روم! اما من این مساله را تکذیب می‌کنم و در حد امکان تکلیفم را با این شاهدان روشن خواهم کرد.
قراره این دو سه هفته تو فرودگاه چادر بزنیم!

جوتی

برابرتر
سلام بابایی
بالاخره موفق شدم تاریخ اسلام را یک بار روزنامه‌ای بخوانم، فردا صبح قبل از امتحان یک بار ورقش می‌زنم تا بلکه معجزه‌ای بشه. چیز زیادی ازش یادم نماند ولی یه چیزهایی درباره برابری فهمیدم!
همان روزهایی (در اواخر خلافت ابوبکر و دوره عمر) که مسلمانها با شعار برابری داشتند امپراتوری ایران را می‌گرفتند و مردم ایران تحت تاثیر برابری و برادری مردم در اسلام بودند، در مدینه، عبارت "همه مسلمانها با هم برابرند" داشت تغییر می‌کرد و چه بسا که تغییر کرده بود. روز که قرار شد خلیفه از مهاجران تعیین کنند و وزیران را از انصار (بعد از فوت پیامبر) عملا قانون تغییر کرده بود "همه مسلمانها با هم برابرند ولی بعضی برابرترند*" بعدها در زمان عثمان این "برابرتر بودن" بیشتر مشخص شد وقتی همه وزارتها هم به امویان و قریش رسید. انگار که قریش و امویان برتر بودند. وقتی یک دین اینقدر صریح از برابری حرف میزند و اینقدر زود این حرف تحریف می‌شود و تغییر می‌کند و نادیده گرفته می‌شود(در کمتر از 25 سال) چطور میشه گفت که اون حرف عملی بوده؟ به نظر من، انگاری که اصلا برابری چیزی نیست که بشه به انسانها داد، انسانها همیشه می‌خواهند برابرتر باشند.
حالا باید یک عدد پروژه برای خودم تعریف کنم و با asp classic بنویسم...

جوتی
------------------------
پاورقی:
* اول یک جمله شبیه اون رو "همه پروسسها برابرند ولی بعضی از آنها برابرترند" را در کتاب سیستم‌عامل تننبام خواندم و بعد فهمیدم که انگاری مبدا این جمله از یک جمله مشابه آن در قلعه حیوانان جرج ارول بوده.
------------------------
لینک:
از بانک سامان زیاد تعریف کردم ولی لینکش رو نداده بودم. بانک سامان


آهای!
من به کی بگم که حال ندارم ASP کلاسیک بخونم! اصلا اگه سر جلسه حوصله‌ام سر رفت می‌زنم اون کانال بقیه ماجرا رو با ASP.NET می‌نویسم!
وزنم هر روز بیشتر از دیروز میشه، دینگ دینگ! انگار اصلا دیگه قرار نیست کم بشه! هی هرچی من ورزش نمی‌کنم، این شکمم هم هی گنده میشه!
چیزی چرت و پرت تر از اینها به فکرم نمی‌رسد که بنویسم. هاااااای! هوووی!
چرا به هرکی زنگ می‌زنم خونه نیست!

جوتی

اينترنت بانک
و من الان يک آدم بسيار با کلاسى هستم. چون حقوقم را با استفاده از اينترنت به حسابم ريختند. بانکدارى خصوصى چيزى از معجزه کم ندارد! با اين بانکهاى لاکپشتى دولتى که خوددشون را مى کشند و ما را زجرکش مى کنند تا موجودى حساب را با تلفن اعلام کنند؛ تا صد سال ديگه هم امکان نداشت بشه يک صورت حساب از طريق اينترنت گرفت! اما اين بانک سامان (اتمسفرش شديدا من رو اخذ کرده) حتى انتقال وجه از يه حساب به حساب ديگه را هم راه انداخته.
واقعا براى شروع خوب بود ولى از نظر پسورد... راستش خوشم نيامد. براى بانک پسوردهاى معمولى خيلى ضعيف است. البته انگار راه هاى ديگرى هم در برنامه هايشان هست. ميشه بهشون اميدوار بود!

جوتى


امتحان معارف هم همونقدر که اصولا امکان داره یه امتحان عمومی خوب بشه، خوب شد. مونده ASP از نوع کلاسیک (که باعث بالاآوردگی من میشه) و تاریخ اسلام!
خدا عاقبت من رو بخیر کنه.
امروز وقتی خودم رو توی آینه نگاه کردم ترسیدم! جدا موجود کریهی شده بودم، الان(بعد از حمام رفتن و ریش زدن) یکم بهتر شدم، یعنی خودم که تو آینه خودم رو می‌بینم نمی‌ترسم!

جوتی

معارف مهندسی2
سلام بابایی
من دیروز برایتان هیچی ننوشتم! حتما از شنیدن این حرف تعجب کردید! چون فکر می‌کنید که مثل هر روز برایتان چیزی نوشته بوده‌ام... به هرحال، برای شما که فرقی نمی‌کند. فقط به حال کسی که سبد زیر میزتان را خالی می‌کند فرق می‌کند؛ که احتمالا او هم گزارشی از وزن هفتگی آن به شما نمی‌دهد! آخر کدام رییس ظالمی را دیده‌اید که از کسی که آشغالها را جمع می‌کند گزارش بخواهد؟
امتحان مهندسی نرم‌افزار امروز در حد امتحان معارف بود، امیدوارم که امتحان معارف فردا در حد امتحان مهندسی‌نرم‌افزار نباشد! برای مهندسی نرم‌افزار چند تا سوال تعریفی داده بود که من یکیش رو یادم نبود، باز خوب شد اکثر این تعریفها رو ترجمه کرده بودم برای خودم. اگرنه تو این وضع بی جزوه‌ای و اون کتاب انگلیسی لابد هیچ تعریفی رو نمی‌تونستم بنویسم و مثل تیمهای جابلاقا در عین شایستگی حذف می‌شدم(یعنی می‌افتادم).
بابایی یه چیزی بهتون میگم ولی خیلی جدی نگیرید. داره کم کم از ترانده خوشم میاد. بابایی خواهش می‌کنم هیچ برداشتی از این حرف نکنید! برداشتهای درست رو خودم بعدا خدمتتون عرض خواهم کرد.
ساعت عزیزم دیشب خسته شد و خوابش برد و من را در غم بی ساعت مچی ماندگی رها کرد و در این روزگار مچ درد، من را بی ساعت مچی کرد. دلم می‌خواهد ببرمش نمایندگیش ولی کی حال داره تا جمهوری بره؟

ارادتمند چلاق شما،
جوتی


امروز کلا خوش گذشت! معمولا از روزهای درس خوندن برای امتحانات بعیده که ایقدر خوش بگذره! با تشکر از ترانده عزیز.
مهندسی نرم2 به یه جاهایی رسید. ولی معارف نه!
فردا صبح قراره معارف بخونم... خیر سرم!
خوابم میاد.
من از Abstract Server فهمیدم که خیلی بده که آدم لامپ رو ببنده به کلید! باید لامپ رو ببندی به دیوار، کلید رو هم ببندی به دیوار، بعد اینها رو با سیم به هم وصل کنی! ولی خیلی با جنبه بودم و بخاطر این کشفم نپریدم تو خیابون!

جوتی

ده کشک
اول: یک امتحان دادم از نوع انقلابی و اسلامی و ریشه‌ای! بد هم نشد. یعنی پاس میشه.
دوم: احمدی‌نژاد انتخاب شد و هر کس یک آینده‌ای پیشبینی می‌کند. یکی خوب و یکی بد و یکی زشت، کلا فیلمهای وسترن خیلی خوبه! اما من زیاد هم دوست ندارم آینده را بدانم! هر چیزی به وقت خودش. فعلا که امتحان دارم! راستی! اصلا داشت یادم می‌رفت من کلا از سیاست بدم می‌اومد! اما حداقل خوبی اومدن احمدی نژاد اینه که اونهایی که می‌گفتند "اینها(یعنی اصلاح طلبهای و بقیه) هیچ فرقی با هم ندارند" فرق ماجرا میره تو چششون!
سوم: آدم به امید زنده است!
چهارم: فعلا معارف! یعنی چهارشنبه امتحانش رو دارم.
پنجم: کاوه عزیز من خیلی ناراحت شده!
ششم: کی بود می‌گفت ساعتی که خوابیده و کار نمی‌کنه روزی 2 بار ساعت درست رو نشون میده؟
هفتم: خلایق هرچه لایق یا شاید هم قایق!
هشتم: من با اونی که گفت* "شعور جمعی اشتراک شعور افراد است." کاملا موافقم!

نهم: ارادتمند شما.
دهم: جوتی
-------------
پاورقی: * فکر کنم اون رو آب یه موقعی تو بلاگش نوشته بود.


فردا امتحان انقلاب اسلامی و ریشه‌های آن!
کلا درسهاس عمومی یک جور فاجعه زیست محیطی هستند، از ادبیات فارسی و تنظیم گرفته تا متون اسلامی! با وجود اینکه اون بخشهایی که باید می‌خواندم را یک بار خوانده‌ام ولی اصلا فکر نمی‌کنم چیزی از آنها یادم مانده باشد. البته خوبی این کتاب من این بود که چند صفحه آن چاپ نشده بود و کار من را کمتر کرد!
کلا قبل از امتحان بسته به نوع آن من یکی از حالتهای زیر را دارم:
1. امتحان تخصصی: یا به درس تسلط کامل دارم، در حدی که می‌دانم استاد هر سوالی بدهد (حتی سوالهایی که از غیب آورده باشد) را می‌توانم جواب بدهم. یا تسلط کافی ندارم و می‌دانم که همه چیز بسته به لطف استاد در طرح سوالات است و البته در این موارد ایمان دارم که استاد باید سوالهایی بدهد که من بیشتر از 10 بگیرم، چون در غیر این صورت بیشتر از 90% افتاده خواهد داشت!
2. امتحان پایه: درس را خوانده‌ام، به درس تسلط ندارم، مطمئنم که اگر سوالها سخت باشد می‌افتم، به امید استاد و فقط به امید لطف کرم استاد می‌روم سر جلسه. یا با 6 می‌افتم یا در بهترین حالت 15 می‌گیرم!
3. امتحان عمومی: خوابم می‌آید! به درس علاقه‌ای ندارم، warcraft بازی می‌کنم (با cheat و البته اگه ممنوعیت پزشکی نداشته باشه) یا یه کار بیخودی دیگه. روز امتحان، تسلط به درس؟ همین که اسمش یادم باشه خیلی هنر کردم! ربطی نداره که امتحان سخت باشه یا آسون به هر حال بعیده بیشتر از 14 بگیرم!

فعلا ارادتمند شما،
جوتی

امتحان
عرض شود که مهندس ما امروز امتحان گرفت و ثابت کرد دومین اصل از اصولی* که باید یک استاد خوب بلد باشد را نیز بلد نیست.
برای توضیح دادن درباره این شاهکار خلقت و واضح بودن سوالات امتحان همین بس که بعد از امتحان دانشجوهای عزیزی که امتحان داده بودند بعد از امتحان حتی درباره تعداد سوالها هم با هم تفاهم نداشتند! و تمام بحثهای بعد از جلسه درباره این بود که "سوالها" چی بوده و کسی به اینکه جوابش چی بوده اهمیتی نمیداد! حالا بگذریم که بجای "فرمت دستورات" نوشته بود "مدت دستورات" و خودش هم اصلا نیومده بود سر جلسه...
آخه من چی بگم؟
فکر کنم بهتره زودتر بخوابم که از فردا صبح باید انقلاب و ریشه بخونم!

ارادتمند شما که هنوز مچش درد می‌کنه،
جوتی
حاشیه: 800 با 2200 برابر است! فیلم امشب کافی‌شاپ‌های جابالاقا!
--------------------
*اصولی که یک استاد خوب باید بلد باشد عبارتند از: درس دادن، امتحان گرفتن، نمره دادن.-م

خاکستری
امروز تقریبا میشه گفت اصلا با کامپیوتر کار نکردم!
شاید در مجموع 15 دقیقه پای کامپیوتر بودم. البته از صبح کامپیوتر روشن بود و نقش ضبط صوت را داشت!
ترانده اینجا بود. کلا خوش گذشت.
انتخابات مرحله دوم هم چیز جالبیه. بین A و B باید یکی رو انتخاب کنم. B را نمی‌خواهم پس Not B را انتخاب می‌کنیم که لابد A است. پس دور دوم به هاشمی رای می‌دهم با وجود اینکه ازش بدم میاد. یه مثل قدیمی هست که میگه، هرچی اوضاع آرامتر باشه، بهتره.
به عبارت دیگه بین d1d1d1 و fefefe حتما d1d1d1 را انتخاب می‌کنم چون به 000000 نزدیکتر است. گیرم که چندان هم فرقی نداشته باشند! به هر حال انسان به امید زنده است.

ارادتمند شما،
جوتی
حاشیه: حوصله‌ام از باند کشی سر رفت، یک مچ بند طبی گرفته‌ام. هم با کلاس‌تر است هم راحت‌تر.
حاشیه2: من از قرص خوردن بدم میاد.

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org