|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
پنیر کپک زده
سلام بابایی تو مسیری که میروم شرکت (از اونجا که جدیدا "کار" را بجای یک واژه نامربوطی استفاده میکنند سعی میکنم بجای عبارتهایی مثل "میروم سر کار" از "میروم شرکت" استفاده کنم.) سر یکی از چهارراهها، دوتا نوازنده هستند. از همینها که پشت چراغ قرمز دودوریدودو میکنند که صنار سه شای کاسب بشوند. هر بار که از کنارشان رد میشوم کلی شادمان میشوم، نه اینکه آهنگشان قشنگ باشد! اوه بابایی اگر همچی فکری کردید معلوم است که این دور و بر زندگی نمیکنید! ولی اینقدر آهنگشان خندهدار است که دلم میخواهد قاه قاه بزنم زیر خنده. امروز پیش خودم فکر کردم واقعا درست نیست همینطوری بیام بخندم و برم، و بالاخره دست به جیب شدم. بابایی واقعا آدم حتی اگر گدایی هم بکند باید درست حسابی این کار را بکند! یکی تو همین مسیر هست که یک مقوا گذاشته جلویش و نشسته و حق حق گریه میکند و با یک دستمالی هم جلوی صورتش را میگیرد! آخه اینم شد کار؟ یکی نیست بهش بگه(رو من حساب نکنید! من بهش نمیگم) حداقل برو چهار تا دونه جوک یاد بگیر بعد از ملت پول بگیر براشون جوک تعریف کن! این، هم از گریه کردن راحتتره، هم ملت رغبت میکنند بهت پول بدهند. این بود انشای من درباره گدایی! گدای کوچولوی شما، جوتی
Exception
البته ما خودمان میدانستیم که این لینکهای کنار صفحه وضعیت چندان مناسبی ندارند. ولی دیگر نمیدانستیم که اینقدر اوضاعشان افتضاح است. تازه فهمیدیم که نصفشان که اصلا نبودند، بعضیها را هم ما نمیخواندیم، بقیه را هم آنها فکر میکنند ما نباید بخوانیم و فقط یکی دوتا ماند که ما میخوانیم. خواستیم فقط همانها را نگه داریم دیدیم زیادی ستون سمت چپمان چلاق (و چه بسا چلاغ) میشود. توضیحات لینکها: بر حسب عادت مالوف لینک حضرت لامپ(با) را همچنان نگه میدارم. هنوز هم امیدوارم باز هم این لامپ نیمسوز، روشن شود. اینکه این لینکها اینجاست دلیل هیچی نیست! ترتیبشان هم چندان ربطی به چیزی ندارد. یعنی اصولا هیچی به هیچی ربط ندارد مگر اینکه شما بخواهید چیزی را به چیز دیگری ربط بدهید آنوقت فقط برای شما، آن چیز به آن چیز دیگر ربط دارد. اما یه چیز بدیهی است. اینها که لینکشان اینجاست، یا من از یکی از نوشتههایشان خوشم میآید یا از خودشان خوشم میآید یا آنها از من خوششان میآید یا آنها از یکی از نوشتههای من خوششان میآید یا هیچکدام! و اما درباره قالب بلاگ. همیشه دوستان بلاگنویس به قالب بلاگ من ارادت داشته و دارند! حتی یکی از دوستان یک بار یک قالب هم طراحی کرد و فرستاد! نظر همه دوستان درباره قالب این بلاگ کاملا متین است. حق کاملا با شماست. ولی باید حقیقتی را خدمتتان عرض کنم، نظر شما، در این زمینه برای من کوچکترین اهمیتی ندارد! ارادتمند، جوتی
hacker or lamer? its the problem
سلام بابايى الان 21 دقيقه از 29تير* گذشته. من در حالى که چراغ اتاق را خاموش کرده ام روى تخت دراز کشيده ام و براى شما مى نويسم (قاعدتا با ppc که اين روزها زياد کارى ندارد.) امروز براى يکى از آشناهام روز سختى بود. اينکه مى گويم يکى از آشناهام فقط براى اين است که من در استفاده از واژه دوست کمى وسواس دارم. اگر نه از اين واژه استفاده مى کردم. نمى گويم برايش روز بدى بود! از کجا مى توان فهميد يک روز بد بوده يا نه؟ اگر خود من، فردا کارم را از دست بدهم چى؟ اين سوالى بود که از خودم مى پرسيدم. هووم... بايد سخت باشه. براى من که سر کار رفتن برايم فقط يک جور تفريح است، ماجرا خيلى فرق مى کند. اما براى کسى که بايد خرج کرايه خانه و ... را بدهد. زندگى براى من خيلى ساده است. البته با توجه به خط خطى هاى کف دستم، مشکلات من در 22 سالگى تمام مى شود! يعنى الان در آغازين سالهاى دوره بى مشکلى قرار دارم! شايد هم اينقدر احمق شده ام که مشکلاتم را نمى بينم. نمى دانم. زندگى همينقدر که من اين روزها فکر مى کنم ساده است و ديگران بى دليل آن را پيچيده مى کنند يا من ابلهى هستم که مشکلات زندگى را نمى فهمم؟ جوتى ------ *. توضیح اینکه دوستان الان (8:48 دقیقه صبح) sms دادند که این ماه، مرداد است. البته وقتی آدم تو خواب، اونم تو تختخواب آپدیت کنه، از این بهتر نمیشه! نوع استفاده از resxها، کنترلهای login و بعضی چیزهای دیگه توی ASP.NET2 من را یاد DotNetNuke میاندازد. ادعا میکنند که کد را تا 70% کم کردهاند. فعلا که تو اتمسفر گرفتگی بسر میبریم، تا ببینیم در عمل (با یک پروژه درست و حسابی) چقدر کار را کم میکند. ظاهرا امکانات refactoring خاصی برای #C هست، که تو VB نیست. خیلی احمقانه است. امیدوارم تو نسخه اصلی برای VB هم اضافه بشود. حالا باز همین که برای refactoring یه rename تو VB گذاشتهاند جای شکرش باقی است! انگاری MS از وقتی #C را زاییده چندان هم VB برایش عزیز دوردونه نیست. تو یک پروژه میشه با چند زبان کد نوشت (با استفاده از قابلیتهای دایرکتوری app_code) البته در عمل تو یک پروژه نیستند چون هر کدام از موجودیتهای app_code به عنوان یک اسمبلی کامپایل میشوند. دایرکتوری app_globalresources (یا یه چیزی شبیه این) خیلی خیلی جالبه. و theme هم که حرف نداره. کلا ASP.NET2 من را یاد حس خوبی که موقع ماژول نویسی برای Nuke بهم دست میداد میاندازد (گاهی از اون هم بهتر). جوتی حاشیه: فعلا بروم کشمش(کیشمیش؟) بخرم بعد شاید باز هم خدمت رسیدم. سلام بابایی امروز چهلم باباجونی بود. صبح البته "مرشد و مارگریتا" خواندم بعد هم "آقا و خانم اسمیت" را ملاقات کردم. عصر رفتیم سر خاک. بابایی من هنوز هم نمیتوانم درک کنم که چه اتفاقی افتاده اصولا فکر کنم بعد از این بیست و خوردهای سال که از عمرم گذشته درست حسابی نفهمیدهام که مرگ یعنی چی! امیدوارم وقتی مردم بفهمم! بگذریم. وقتی همه داشتند گریه میکردند و مداح داشت زمین و زمان را به هم ربط میداد من رفتم یه سر به مامانم زدم و بهشون گفتم: "فکر نکنید من نمیدونم که الان با باباجونی نشستهاید و دارید به ریش ما میخندید!" وقتی رفتم سر خاک باباجونی که براش فاتحه بخونم خندهام گرفت! فکر کنم عادت کردهام نزدیک باباجونی که میشوم بخندم! راستی بابایی امروز سر خاک مامانم یه حس آرامش خوبی داشتم. خوش گذشت. اما جای شما خالی نبود. البته نه اینکه دلم نمیخواست پیش من باشید، نه! دلم میخواست ولی خوب... زیادی قبرستونی شد، ارادتمند، جوتی سلام بابایی ببینید تو نامههای پارسال(من همیشه یک کپی برای خودم نگه میدارم) چی پیدا کردم: "کار کردن توی یه شرکت، یه تجربه جدید. که احتمالا به مرور زمان خسته کننده میشود!" حالا این را بگذارید کنار نامه دیشب. من از روز اولی که سر کار رفتم میدانستم نتیجهاش همین است و هیچ کاری برایش نکردم! و دوم اینکه پسر/دختر شما حالا یک سال سابقه کار دارد! جالب نیست؟ راستی دیشب، با همان دوستان همیشگی(در مورد این یکی باید بگم که تکراری بودنش خیلی هم خوبه) رفتم بیرون و خیلی خوش گذشت. ارادتمند، جوتی حاشیه: الان میخواهم نهار درست کنم بعد تشریفم را ببرم شرکت.
بشویید، آب بکشید، تکرار کنید!
سلام بابایی زندگی بطور مسخرهای یکنواخت شده است. شاید این همان چیزی باشه که بعد از "از آن پس به خوبی و خوشی زندگی کردند" پیش میاد. برای همین همیشه همینجا داستان تموم میشه. چون کسی دلش نمیخواهد یک داستان کسل کننده را بخواند. ... صبح مثل هر روز بین هفت تا هفت و نیم از خواب بیدار شدم، مثل هر روز دوچرخه ثابت را آوردن توی اتاقم و گذاشتم جلوی کامپیوتر، کامپیوتر را روشن کردم و پازدم (البته برق کامپیوتر از پا زدن روی دوچرخه تولید نمیشود. ولی این دوتا یک هفته است که همزمان است.) مثل هر روز وقتی پا میزدم، mailها را هم چک کردم بعد مثل هر روز دراز-نشست رفتم و بعد از آن مثل هر روز دوچرخه را از اتاقم بردم بیرون و چندتا شنا رفتم و عین هر روز رفتم دوش گرفتم و بدون اینکه تفاوتی با روزهای دیگر داشته باشد رفتم شرکت. در شرکت مثل هر روز برنامهنویسی کردم، مثل هر روز چندتا سوال را جواب دادم، مثل هر روز وقتی کارم تمام شد(یا فکر کردم تمام شده) برگشتم خانه. حالا مثل هر روز دارم بلاگم را آپدیت میکنم و مثل هر روز یا میروم با یکی از همان دوستان همیشگی بیرون و همان کارهای همیشگی را میکنیم یا مثل دیشب یکم کتاب میخوانم! و دست آخر هم مثل هر شب میخواب و فردایش مثل هر روز بین هفت تا هفت و نیم بیدار میشوم و... افتضاح است! آه! بابایی شما چطور از من انتظار دارید با همچی زندگی روزمره تکراری و بی هیجانی هر روز برای شما نامهای بنویسم که با روز قبل فرق داشته باشد؟ در حالی که امروز برای من بطور احمقانهای یک کپی از دیروز است! البته دارم فکر میکنم که راهی برای از یک نواختی در آوردن آن پیدا کنم ولی فعلا راهی به فکرم نمیرسد. ارادتمند تکراری شما، جوتی یک روز معمولی. البته در مسکو این روزها هیچ چیز معمولی نیست، این روزها همه چیز عجیب و غریب است! این چند وقتی که ورزش میکنم کمتر سردرد گرفتهام و خفیفتر. (هنوز هر روز صبح ورزش میکنم!) جوتی بیحوصله شما
مو
فقط یه شوخی بود. سلام بابایی یه تیغ رو گرفته بود کنار گردن من. انگشتش روی لبه تیغ بود، امکان نداشت تیغ به بگردن من بخورد. ولی اگر انگشتش کنار میرفت؟ انگشتش، انگشتی که یک تیغ موکتبری پشتش بود، را روی گردنم کشید. با وجود اینکه میدانستم چیزی نمیشود، با وجود اینکه سعی میکردم حرکتی نکنم، ولی بطور غیر ارادی و خیلی سریع گردنم را کشیدم کنار. حس کرد که با ترس گردنم را کنار کشیدم. ترس از چیزی که میدانستم اتفاق نمیافتد. از کجا میتوانستم بدانم؟ داشتم فکر میکردم... به مرگ! به اینکه میتوانستم الان مرده باشم. به اینکه همیشه میگفتم از مرگ نمیترسم به اینکه فکر میکردم نسبت به مرگ هیچ احساسی ندارم؛ چون نسبت به زندگی احساسی ندارم. به این فکر میکردم که ترسیدم چون نمیخواستم بمیرم، آنهم اینقدر بیدلیل! مگر مردن هم دلیل میخواهد؟ آن هم برای کسی که فکر میکند زندگی دلیل نمیخواهد! به این فکر میکردم که حتما کارهایی دارم که باید قبل از مردن انجام بدهم! حتما از ترس ناتمام ماندن همین کارها است که از مرگ ترسیدم، ولی هرچی اینطرف و آن طرف مغزم(اگر همچی چیزی هم داشته باشم) را گشتم چیزی پیدا نکردم. کارهایی دارم؛ ولی هیچ کاری پیدا نکردم که بخواهم انجامش بدهم و بعد بمیرم. کارهایی که انجام میدهم اینقدر بیاهمیت هستند که اگر من نباشم حتما کسی هست که بتواند بهتر از من انجام بدهد از این نظر نباید نگرانی داشته باشم. ترسیده بودم! دست و پایم نمیلرزید. فقط یک حرکت غیر ارادی بود برای زنده ماندن. یک کار غریضی. در حالت عادی شاید برایم هیچ اهمیتی هم نداشت ولی وقتی این حرکت غیر ارادی را انجام دادم که داشتم با تمام قوا سعی میکردم که گردنم را تکان ندهم. ترسیده بودم! چرا؟ جوابی ندارم. فعلا جوابی ندارم. فقط بهم نشون داد زندگیم را بیشتر از اونی که فکر میکنم دوست دارم. جوتی online شدهام و دارم آرشیو بلاگم را از localhost میخوانم! فکر کنم دیگه امیدی بهم نباشه. سلام بابایی تو مسکو همه چیز غیرعادی است! اون از مرگ سردبیر بیچاره این هم از شاعر دربدر که کارش به تیمارستان کشید. منم که صبح توی یک خونه جن زده بودم. حالا این وسط معلوم نیست بالاخره سرنوشت من رو کی تعیین میکند! خودم یا اون پرفسور دیوانه! بابایی من همیشه فکر میکنم که قبلا بهتر مینوشتم! الان که نوشتههای پارسال را میخوانم فکر میکنم که خیلی خوب نوشته بودم و الان خیلی نوشتههایم مسخره است و بیمزه است! البته بخش امیدوار کننده این است که پارسال هم همین فکر را میکردم! الان هم فقط یک فکر تو کله مبارک بنده میچرخد(مثل یک پشهای که راه خانه را گم کرده باشد و دور لامپ بچرخد! اون هم به این دلیل که فکر کرده لامپ همان ماه است! بیچاره فکر میکند راه خانهاش چقدر دور شده!) اون فکر، چیزی نیست بجز لالا! امیدوار بودید فکر مهمتری باشد؟ یک جوتی خسته
شاکی
یکی از سختترین کارهای دنیا این است که بخواهی به یک آدم یکدنده که خیلی زود حالت دفاعی میگیرد ثابت کنی که کاری که میکند اشتباه است! مشکل این نیست که دلیل قانع کنندهای برای اثبات اشتباه بودن آن کار خاص وجود دارد یا نه، مشکل این است که معمولا انجام دادن کار اشتباه به قدری لذتبخش و جذاب است که آدم آن را به راحتی قبول میکند در حالی که دلایلی که برای رد آن هست همه آدم را به راهی طولانی و پر دردسر راهنمایی میکنند. چیزهایی هست که معمولا بدست آوردنشان برای همه سخت است و چیزهایی هم هست که اکثر آدمها (کم یا زیاد) به آن علاقه دارند. و امان از وقتی که یک رابطه بین چیزی که سخت به دست میآید و چیزی که میخواهیم داشته باشیم یک رابطهای هم وجود داشته باشد. مثلا رابطه بین درسخواند و پول درآوردن! بعد روشهای راحتی برای پول درآوردن ابداع میشود! شاید مشکل از من است که با این تفکر بزرگ شدهام که "نابرده رنج، گنج..." شاید هم این رابطه رنج و گنج واقعا وجود داشته باشد! دیشب داشتم جزوه یکی از این روشهای پولدار شدن در 3 سوت را میخواندم(یکی از روشهای بازاریابی شبکهای). یک بخش آن چیزهایی تو این مایهها نوشته بود: برای اینکه موفق شوید، برای اینکه پولدار شوید، برای اینکه... نیازی به درسخواندن ندارید! فلانی که یکی از موفقترین افراد در بازاریابی شبکهای است اصلا درس دانشگاهی نخوانده! لازم نیست کسی به شما اعتماد داشته باشد! لازم نیست دوستانتان با شما هم عقیده باشند! با کسانی که در این زمینه اطلاعات کافی ندارند مشورت نکنید! فکر میکنم اینها چیزهایی بود که واقعا لجم را در آورد! من این جماعت را دستکم گرفته بودم! این نکتهها در کلاسهای نیمه خصوصی برای اعضاء گفته میشود. به آنها میگویند با کسی که از گروه نیست مشورت نکنند. تعدادی از اعضاء این گروهها، کسانی هستند که هنوز در دبیرستان درس میخوانند و میدانیم که خیلی از آنها دنبال هر روزنه امیدی میگردند که از کنکور نجاتشان بدهد! و چه امیدی! "یک مدت کوتاهی کار میکنید و بعد مینشینید تا آخر عمر پول در میآورید! و چه چیزهایی میگویند! "ماشینها دارند جای ما را در همه کارها میگیرند، پس ما باید با بازاریابی شبکهای برای خودمان پول در بیاوریم!" و چقدر حرفهای بی پایه و اساس در این جلسههای آموزشی زده میشود. "در تویوتا فقط 11 نفر کار میکنند که کار آنها هم تعویض روغن و نظافت است" و فکر میکنید این آدمهایی که این حرف را از کسی که به آنها وعده پولدار شدن داده است، میشنوند؛ میروند در گوگل جستجو کنند و ببینند که تویوتا فقط برای سال 2006 و فقط در یکی از ایالتهای آمریکا(آمار خود ژاپن شاید بیشتر هم باشد) فقط برای ساخت بخشهایی از یکی از ماشینهایش میخواهد 2000 نفر را استخدام کند؟ حالا بگذریم از اینکه چند هزار نفر مستقیم و غیر مستقیم در این شرکت کار میکنند! آمارهایی میدهند از جمله اینکه فلان قدر درصد از مردم آمریکا(من نمیدانم مردم آمریکا برای چی و از کی معیار شدهاند که اینها همش مردم آمریکا را مثال میزنند) در بازاریابی شبکهای کار میکنند که مثلا بگویند همه مردم دنیا(یا شاید مردم آمریکا که از ما بهترانند) همینطوری زندگی میکنند و به این کار مشروعیت بدهند. و باز خدا پدر گوگل را بیامرزد که با سادهترین جستجو آدم تعداد زیادی سایت پیدا میکند که میگویند "95% کسانی که وارد بازاریابی شبکهای میشوند موفق نیستند." و چه اعتقادی هم دارند به مشروع بودن این کار و کلاهبرداری نبودنش! فروختن جنسی به چندین برابر قیمت واقعی و ادعا کردن اینکه دست واسطه را کوتاه کردهاند و کلاه برداری هم نمیکنند! ولی خوب! همه اینها هم فکر نکنم برای کسی که کاری نداره و میخواهد پولی در بیاورد نون و آب بشه! بعد با یه پیشنهاد وسوسه کننده از یکی از این شرکتها برای پول در آوردن، پول قرض میکند و بعد یک عده مثل خودش را راضی میکند که پول از این و اون بگیرند و عضو شوند و... اگر جزو اون 5% باشد، به پول و پلهای میرسد و هیچ وقت فکر نمیکند که اونهایی که ازشون پول گرفت تا به اینجا برسد کی بودند و چی شدند؟ این یکی از اصول است، اونها مسوول جیب خودشانند! ارادتمند، جوتی سلام بابایی امروز من با پیلاطس آشنا شدم. حاکم بدی نیست، خیلی هم فهیم است و البته حاکم خودکامهای هم هست. به گمانم یسوعا را تا حالا به صلیب کشیده باشند. بیچاره پیلاطس هرچه هم که زور زد نتوانست برایش از کاهن بزرگ یا یه چیزی تو این مایهها عفو بگیرد. حالا دوباره در شوروی هستیم. ارادتمند، جوتی حاشیه: در ادامه ورزش کردنها، وزنم یک کیلوی دیگه هم اضافه شده!
اورسیه
سلام بابایی امروز صبح رفته بودم روسیه، البته شب هم باز یه سری به روسیه زدم ولی بعد از اونجا رفتم اورشلیم. البته این وسط یه چندین سالی هم به عقب برگشتم. اون خارجی خیلی آدم عجیبی بود، گفت متخصص جادوی سیاه است، یک لحظه گفتم اخ جون! اسنیپ! (پرفسور هم بود، عین اسنیپ) ولی بعد یادم افتاد که اون تو کتاب هریپاتر بود و این کتاب مرشد و مارگریتا است. گیرم که تا این لحظه نه خبری از مرشد شده باشه نه از مارگریتا، ولی به هر حال این باعث نمیشود که مرد خارجی تبدیل به اسنیپ بشود. آخ که من چقدر از اسنیپ خوشم میاد! مرد خارجی بحث داغی را درباره وجود خدا و سرنوشت تعریف کرد و بعد یکدفعه سر از اورشلیم در آوردیم و بعد سر از میز شام و حالا هم که دارم برای شما مینویسم. راستی بابایی میتوانید به پسر/دخترتان افتخار کنید! امروز صبح حسابی فعال بوده. ورزش کرده (حقشه شاخ در بیاورید! من از اون روز تا حالا، هر روز ورزش کردهام) بعد دوش گرفته بعد برای نهارش الویه درست کرده (خرید هم رفته) بعد رفته شرکت و تقریبا به موقع هم رسیده! بابایی بدم نمیاومد یکم از الویه را با این نوشته برایتان بفرستم ولی فکرش را بکنید با این سرعت اینترنت، چقدر دیر میرسد... حتما تا اون موقع خراب میشود و شما هم مسموم میشوید. راستی شنیدید که چند نفر از وبا مردهاند؟ من امروز شنیدم! خوب دیگه بابایی، من برم اورشلیم، برایتان سوغاتی میآورم. ارادتمند همیشگی، جوتی
12
"میخائیل بولگاکف 12 سال آخر عمر خود را صرف نوشتن مرشد و مارگریتا کرد." سلام بابایی چندان چیزی بیشتر از نوشته پشت جلد و مقدمه از کتاب "مرشد و مارگریتا" نخواندهام. چیزی که در پشت جلد(و البته مقدمه) توجهم را بیشتر از همه جلب کرد جملهای بود که بالای این نوشته برایتان نوشم. و البته هنوز نتوانستهام آن را درک کنم! 12 سال! فکرش را بکنید این چقدر برای کسی مثل من که تقریبا همه چیز را بر حسب زمانی که برایش صرف شده میسنجد عجیب است. 12 سال! این نصف سالهاییه که من زندگی کردهام! و یک نفر اینهمه وقت صرف کرده که یک کتاب 450 صفحهای بنویسد! تو مقدمه نوشته بود که نویسنده یک بار کل کتاب را سوزانده و از اول نوشته! 12 سال! چقدر این کتاب را ویرایش کرده؟ بابایی شدیدا دارم لحظه شماری میکنم که ببینم توی این کتاب چی نوشته. حتما خبرش را به شما هم میدهم. گیرم که فکر کنم شما خودتان قبلا خوانده باشید. ارادتمند، جوتی حاشیه: دوتا از نمرههای ترم قبل مونده، سایت دانشگاه هم که چند سال از دنیا عقبه!
هویچ
سلام بابایی تشنگی هم بد دردیه! امروز همش تشنه بودم. هرچی هم که میخوردم بهتر نمیشدم. چایی که از گلوم میرفت پایین دهنم خشک میشد! منم هرجور نوشیدنی مجاز بود، آزمایش کردم. دلستر، شربت، آب، چایی، نسکافه، رانی... و دست آخر یه چیز واقعا تاثیر خوبی داشت! هویج بستنی! اون هم از یه نوعی که برای من خیلی جالب بود، هویج بستنی با بستنی سنتی! دست آخر بستنی و هویج تموم میشه و خامه میمونه ته لیوان و چه کیفی داره آدم خامه را با نی بخوره! اون هم خامه بستنی سنتی! یه کتاب هم خریدم. فعلا نمیگم اسمش چیه! گفتم کتاب! چقدر کیف میدهد آدم هریپاتر بخواند و آخرش را برای همه بگوید و گند بزند به هیجان کتاب! این روزها به هرکس میرسم، مخصوصا اگر هریپاتر دوست داشته باشد؛ آخر کتاب را برایش میگویم! راستی بابایی شما که از اینکه آخر کتاب را برایتان گفتم ناراحت نشدید؟ خواهش میکنم نگید خودتون کتاب را قبل از من خوانده بودید، اینجوری حسابی میخورد تو ذوقم. پوووف! اینجا یکی هست که میخواهد میلش را چک کند. شما را به دستان پر توان مرلین میسپارم، چه بسا هم به ریشش! جوتی حاشیه: بلاگرولینگ (یه چیزیه شبیه جیکیرولینگ) فیلتر شده، پس منم از این به بعد از خدا خواسته، دیگه پینگ نمیکنم. سلام بابایی دارم فکر میکنم که براتون چی بنویسم. صبح باز هم ورزش کردم. درست شنیدید! پسر/دخترتون هنوز هم ورزش میکند! البته نتیجه این ورزشها، فقط یک کیلو اضافه شدن وزن میباشد! که اصلا نتیجهای نبود که میخواستم بگیرم! بعد رفتم شرکت که البته چندان علاقه ندارم از چیزهایی که تو شرکت پیش میآید بنویسم. نه اینکه بد باشد، نه! اتفاقا خیلی هم خوشمیگذرد. ولی کلا" نوشته شخصی جای مسائل شرکت نیست! برای خاطر اون گاهی وقتها هم که از دهنم یه چیزی در میرود، سعی کردم حتی به شما نگویم که کجا کار میکنم، گیرم که خودتان میدانید! بابایی عزیزم حتما شما به من اجازه میدهید که تشریفم را ببرم و لالا کنم؟ همچی بگی نگی خوابم میاد، خسته و بیحوصلهام. امروز وقتی از شرکت برگشتم با یه دوستی کلی قدم زدم، من عاشق قدم زدنم. آه! این بازاریابیهای شبکهای انگاری هر روز از زمین سبز میشوند و جالب است که همه هم جذابند و همه مشتری دارند و همه از هم بهترند! همه هم یه مشکل اصلی دارند. باید آدمها را شکل مشتری ببینی، شکل پول! من از این بدم میاد! در ثانی، چه فایده داره آدم پول دربیاره در حالی که کاری نکرده که بتونه به نتیجه اون افتخار کنه. البته خوب به حساب بانکی هم میشه افتخار کرد. به هنرمندها حسودیم میشه. خوابالوی شما(که البته با خرمالو فرق میکند)، جوتی
اسنیپ
اسنیپ، دامبلدور را جلوی چشمهای هری کشت و فرار کرد! دامبلدور نمیخواست دراکو مالفوی اونو بکشه(یعنی نمیخواست دراکو هیچ کس را بکشه!) ولی مرگخوارهایی که اونجا بودند میخواستند این کار را مالفوی انجام بدهد که در همین موقع اسنیپ رسید و کار را تمام کرد. من شدیدا از این اسنیپ خوشم میاد! هنوز هم مثل دامبلدور بهش اعتماد دارم. فکر میکنم این کارش هم به دستور دامبلدور بوده. دامبلدور در وضعیتی بود که اگه ولش میکردند هم میمرد! بدون چوب دستی و مسموم شده با یه چیزی که اصلا معلوم نبود چی بود! حالا فکر میکنید یه شخصیتی مثل اسنیپ، برای کشتن این موجود ضعیف شده نیازی به آوداکداورا( اجیمجیلاترجی سابق) داشت؟ شاید هم میخواست اون چیزی رو که دامبلدور خورده بکشه؟ در نهایت اینکه جیکیرولینگ کسی نیست که دامبلدور را تبدیل به یه موجود احمق بکنه، بنابراین من فکر میکنم که اسنیپ هنوز هم جاسوس دامبلدور است. راستی تو همون گیرودار اسنیپ جون هری را هم نجات داد. جوتی حاشیه: عجب جمعه خوبی بود! بعد از مدتها یه روز کامل تنها بودم! خوش گذشت! حاشیه2: فقط فصل آخر کتاب مونده... سلام بابایی امروز تمام وقتم را صرف هریپاتر خواندن کردم. دیگه تقریبا داره تموم میشه. الان عجله دارم! که بقیه ماجرا را بخوانم فقط بگم که ولدمورت 7 تاجون داره که تا اینجا 3تاش کم شده! دامبلدور هم روی زمین بدون چوبدستی افتاده و 4-5 تا مرگخوار بالا سرش هستند. اووف! من بروم، جوتی
يک روز پر راه
سلام بابايى خوشوقتم که مى توانم به اطلاع شما برسانم که پسر/دخترتان امروز هم ورزش کرد! آن هم روى همون دوچرخه سرکارى، جلوى کامپيوتر و در حال خواندن هرى پاتر! اما بعد! رفتم کاخ سعدآباد. خوب از اونجا که هيچ کس تو شهرى که توش زندگى مى کند توريست نيست، تا حالا نرفته بودم. اما امروز چون همراه يک نيمه توريست بودم، رفتم. و چقدر جالبه که آدم از شهرى که توش زندگى ميکند به عنوان توريست ديدن کند! بايد چند روزى براى ديدن تهران وقت بذارم. ديدن سعد آباد به راحتى يک روز را پر ميکند! واى که چقدر راه رفتيم. بعد هم رفتم پايتخت و يک لباس براى بچه خريدم. که بشه از اين به بعد ppc را بذارم تو جيبم. ارادتمند، جوتى
لوبیا پلو
سلام بابایی وقتی خیلی بچهتر بودم، یک بار یک اشتباهی کردم و گفتم لوبیاپلو دوست ندارم. آقای پدر که از این جور حرفها بدشون میاومد دستور فرموده بودند که من حق ندارم تا آخر هفته هیچی جز لوبیاپلو بخورم. من هم از اون به بعد همیشه از لوبیاپلو بدم میاومد ولی همیشه هم میخوردم. این روزها غذاهای بسیار متنوعی تو شرکت خوردهایم. 2 روز لوبیاپلو با گوشت قیمهای، یک روز لوبیاپلو با مرغ، یک روز لوبیا پلو با گوشت چرخکرده و سیبزمینی! حساب کنید وقتی 3نفر غذا بیاورند و 2نفر از آنها از لوبیاپلو بدشان بیاید؛ چقدر احتمال دارد که 4 روز متوالی غذا لوبیاپلو باشد! آه! بابایی شما اگر همه دنیا را بگردید شاید بتوانید یک آدم به بدشانسی من پیدا کنید که اگر اسمش را بپرسید حتما اسمش جوتی است! راستی بابایی، یک خبر خوش! این روزها ورزش میکنم! میدانم باور کردنش برایتان خیلی سخت است ولی حقیقت دارد. یکی از این دوچرخه سرکاریها خریدهایم. امروز روز دومی بود که 15 دقیقه پا زدم، 25تا درازنشست رفتم و چند دقیقه هم نرمش کردم. فکر میکنید این برنامه چند روز دیگر ادامه پیدا کند؟ بیشتر از 10؟ اوه! من که بعید میدانم! ارادتمند 65 کیلویی شما که امیدوار است شکمش آب شود، جوتی حاشیه: چطور ممکنه عوض کردن یک فن CPU سه ساعت طول بکشه؟ بابایی سلام شدیدا خوابم میاد. راستش رو بخواهید، از ساعت 12 هم گذشته ولی به هر حال این رو برای یازدهم پست میکنم. امروز صبح کلی ترسیدم. فن CPU کامپیوتری که تو شرکت باهاش کار میکردم را عوض کردیم (فکر میکردم اجازه همچین کاری را گرفته ام ولی انگار نگرفته بودم) و بعد کامپیوتر بالا نیامد و... خلاصه! فکر کردم مادربرد یا CPU چیزی شده! حالا فن را هم خودم آورده بودم و... ولی شانس آوردم که درست شد! اگرنه ممکن بود از عذاب وجدان منفجر بشوم! راستی تا حالا شنیده بودید کسی از عذاب وجدا منفجر بشود؟ عصر هم رفتم مهمانی! بابایی یادتونه که چقدر این مدت از اینکه کلی مهمونی رفتهام یا مهمون داشتهایم ناله میکردم؟ انگاری این را هم باید به لیست رفتارهای مازوخیستی اضافه کنم. البته خیلی خوش گذشت، شام هم مهمون بودم و تا در خونه هم آقای دکتر من را رساندند ولی نمیدانم چرا وقتی عصر را خونه نیستم حس بدی بهم دست میدهد. شاید حس احمقانهای باشد که باید تصحیح بشود! شاید هم دلیلی داشته باشد. من دیگه بروم لالا جوتی حاشیه: ندارد. حاشیه2: یادم رفت تاریخش را بگذارم یازدهم! ولی عیب ندارد، اونی که دیروز برای یازدهم فرستاده بودم هست...
سفید، زرد، قرمز
سلام بابایی امروز از اون روزهایی بود که زیادی تو شرکت موندم، هنوز تو ماژولنویسی برای nuke لنگ میزنم ولی کم کم به یه جاهایی میرسم. ولی فکر نکنم این برای شما اونقدرها هم مهم باشه. وقتی از شرکت برمیگشتم، رفتم از این گل فروشی نزدیک خونه گل خریدم. نه تا شاخه (شبیه گل رز است، نمیدانم اسمش رز است یا نه). سه تا سفید، سه تا زرد و سه تا قرمز. وقتی آقای گلفروشی داشت گلها را بستهبندی میکرد یکم با هم صحبت کردیم. خیلی وقت است که تسمیم(با سین! نه با صاد) گرفتهام که یک گلدونی برای پشت پنجره بگیرم و یه چیزی توی اون بکارم. این را به آقای گلفروشی گفتم و اولین پیشنهادش کاکتوس بود! من هم بهش گفتم که از کاکتوس و کاج خوشم نمیاد! به این نتیجه رسیدیم که احتمالا پیچک پشت پنجره بکارم. خاطره پیچکی که تو خونه باباجونی به سقف آویزان بود، از یادم نمیرود، ماجرا مربوط به خیلی سال پیش است ولی خیلی منظره جالبی بود. من همیشه اون اتاق را دوست داشتم. نمیدونم اگه پیچک بکارم اونجوری میشود یا نه. اصلا نمیدانم که گلدون میتواند همون تاثیری که خریدن چند شاخه گل روی من دارد را رویم بگذارد یا نه؟ میدونی بابایی؟ وقتی گل میخرم حس خوبی بهم دست میدهد، دیدنش، بو کردنش و ... همه یه جور حس آرامش دلچسبی به من میدهد. انگاری که همه دنیا یکدفعه به اندازه یک شاخه گل ساده و بیآزار میشود. نمیدانم. شاید بخاطر این باشد که وقتی 18-19 سالم بود 18-19 بار شازده کوچولو را خواندم! شاید هم دلیل دیگری داشته باشد. به هر حال جواب سوالم را وقتی که تسمیمم با صاد بشود میگیرم! و اون موقع حتما به شما هم خواهم گفت. ارادتمند همیشگی، جوتی حاشیه: زندگی کردن -بر خلاف تصور عامه- هیچ نیازی به انگیزه یا هدف ندارد. امروز با ماژولنویسی برای dnn گذشت. البته قبلا برای nuke ماژول نوشته بودم ولی این بار از روی یک فیلم آموزشی قدم به قدم و همچی بگی نگی کلاسیکتر بود. این وسط از یک برنامهای دیدم که خیلی جالب بود. این جناب اسمیت لطف میکند و از روی تمپلیتهایی که دارد (یا برایش پیدا میکنید(مثلا از توی جوق(جوب سابق و جوی اسبق))) برایتان کد تولید میکنند. فعلا سرم شلوغه... مهمونبازی و اینها... تا بعد. جوتی حاشیه: بابایی میدونم این روزها خیلی جفنگ مینویسم. منو ببخشید. خوب خوب! بابالنگدراز عزیز خلاصه اخبار از این قرار است که پرفسور اسنیپ به آرزوی دیرینه خودش رسید و دفاع در برابر جادوی سیاه را تدریس میکند و آقای تپلی هم معجونسازی درس میدهد. فعلا همه چیز معمولی است و چندان هیجانی درکار نیست. امروز رفتم کله عزیزم را سر و سامان دادم. البته این سامان هیچ ربطی به بانک سامان ندارد! مثل اینکه باز هم قرار است برویم مهمانی. هووم! بد چیزی نیست! ولی خیلی هم مزه نمیدهد. دلم میخواهد تو خونه باشم. اینجور چیزها بیشتر از اینکه به آدم مزه بده، آدم رو خسته میکنه. مخصوصا که پشت سر هم هم باشه. ولی به زودی تموم میشه... این هفته فکر کنم سر جمع 24 ساعت تو خونه بودم! پس نباید انتظار داشته باشید بلاگ نوشتنم چندان تعریفی داشته باشد. امیدوارم برای ایمیل های ir. به این زودی spam نیاد! البته هنوز email هایش را درست نکردهام! چون حال نداشتم. راستش کامپیوتر خونه کاربردش محدود شده به نگاهکردن عکسهایم و آهنگ گوش کردن! حتی از GTA هم خبری نیست! زیاده عرضی نیست، جوتی حاشیه: بابایی چطور میتوانید این نوشتههای آبکی را بخوانید؟ خودم خوشم نمیاد. اما مشخصه که دارم برای نوشتن، به زور وقت جور میکنم. این هم یک دورهای دارد. این نیز بگذرد. حاشیه2: قرار بود روی پروژهای که میخواهم بردارم هم کار کنم... برای مهندس شدن!
آب
سلام بابایی باز آب بلوک ما قطع شد! قانون میتواند چیز بسیار احمقانهای باشد وقتی به قطع کردن آب 600 واحد مسکونی رای میدهد! ما پول شارژ را دادهایم... تازه قرار است برق بلوک هم قطع بشود. اگر اینطور بشود کلی میتوانیم بخندیم! چون وقتی در اکباتان برق بلوک قطع بشود میتوانیم حسابی کلاغ پر بازی کنیم! آسانسور، پر! فن، پر! روشنایی راهرو، پر! پمپ آب، پر! و تنها امیدی که زمان قطع آب داریم، آب چاه بلوک است که اون هم پمپش، پر! هریپاتر امروز تبدیل به یک عدد تاپاله شد! ولی از اونجایی که نویسنده طرفش بود، تانکس به کمکش آمد. (با این وضع قطع آب بلوک ما، اگه تانکس نمیآمد من چطوری این تاپاله را تمیز میکردم؟) خوب دیگه بابایی! تا فردا نشده، خداحافظی کنم، جوتی
05
سلام بابایی شمال که بودیم، یک شب اصلا حوصله جماعت 20 نفرهای که باهاشون شمال اومده بودم رو نداشتم. دلم میخواست تنها باشم، ولی انگار اونها این رو درک نمیکردند و قاعدتا با یک رفتار تند از طرف من روبرو شدند تا بفهمند باید دست از سرم بردارند. شب رفتم پیش خان دایی که اون هم شمال (چند کیلومتر اون طرفتر) بود، خان دایی بود و یک جماعت سه نفره(شامل خاله بنده). شب آرومی رو گذراندم. یکم قدم زدن کنار ساحل متلقو که شدیدا به اون جایی که با جماعت 20 نفره میرفتیم ترجیح میدادم چون ساحل اونجا با سنگ محدود شده بود، گیرم که این مدل ساحل برای عکس گرفتن خوب باشه ولی برای قدم زدن مفت نمیارزد. من بیشتر دوست دارم روی ساحل قدم بزنم تا اینکه توی آب دریا شنا کنم. اما به هر حال در شنا کردن لذتی است که در قدم زدن نیست! خلاصه فردا صبحش یک نیم ساعتی تنها بودم. تنهایی عزیز من! دراز کشیدم، سقف رو نگاه کردم، روی PPC هری پاتر خوندم و... بعد وقتی پیش اون جماعت 20 نفره برگشتم، خیلی بهتر میتوانستم از بودن با اونها لذت ببرم. نفهمیدم این بین من تغییری کرده بودم، یا اونها و یا هر دو. یکی از بندگان خدا از رفتار من در مورد فوت باباجونی تعجب کرده بود. میگفت که میداند که چقدر دوستش داشتم و این رفتارم برایش عجیب است. راستش بابایی عزیزم در این مورد رفتارم برای خودم هم عجیب است! بابایی چرا تعداد مردههایی که دوستشون دارم از زندهها بیشتر شده؟ هنوز باورم نمیشه که دیگه نمیتوانم خندههای باباجونی رو ببینم. دلم براش تنگ شده. نمیخواهم سر خاکش بروم. میخواهم زنده باشد! برای همیشه! چرا به من گفتند توی قبر نگاهش کنم؟ چرا صورتش اینطوری شده بود؟ چند بار عکسش را که از سالها قبل توی کیف پولم داشتم نگاه کردم تا خاطره اون صورتی که توی قبر دیدم از ذهنم بیرون برود؟ ببخشید بابایی. خیلی وقت است که با خودم عهد کردهام تا میتوانم اینجا ناله نکنم. هم بخاطر شما، و هم بخاطر خودم. ولی گاهی شما باید شانههایتان را به من قرض بدهید. قول میدهم پول خشکشویی را بدهم. ارادتمند، جوتی حاشیه: امروز برای اولین بار پاداش گرفتم! فوقالعاده نیست؟ به آدم بجز حقوقش پول دیگری هم بدهند اون هم فقط بخاطر اینکه وظیفه خودش را انجام داده!
سفرنامه
----------------- یکی از عکسهای شمال، یکی از 260 عکس و شاید تنها عکسی که من واقعا ازش خوشم اومد.
من آمده ام....
من از سفر برگشتم... هوورا! چه خبر خوشی! یکم پام درد میکنه که مهم نیست. کلا خوشگذشت. کلی عکس گرفتم که باید بریزم رو PC ولی اول، باید برو یه دوش بگیرم و بروم شرکت، بدجور از پیچوندم! کسی که بازم مدرسهاش دیر شد، جوتی
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||