جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout
اخلاق
صبح باید جایی می‌رفتم. با عجله داشتم حاضر می‌شدم که مادر خانوم فرمودند ساعتها تغییر کرده! پیش خودم گفتم ای داد بی داد! کار از کار گذشت! که البته بعد فهمیدم که نخیر یک ساعت وقت اضافه دارم! البته بسیار لذت بخش است که انسان یک ساعت به عمرش اضافه شود! به هر حال زودتر به جایی که باید می‌رفتم رسیدم، صبر کردم تا نیم ساعتی گذت بعد رفتم در زدم و فهمیدم که کسی که باید به دیدنش می‌رفتم هنوز نیامده! هوممم یک چهل دقیقه‌ای منتظر شدم، حالا که فکر می‌کنم می‌بینم همیشه هم لذت بخش نیست که به عمر آدم یک ساعت اضافه بشود! اصلا با این یک ساعت اضافه می‌خواهم چکار کنم؟

شب، در یک دوی امدادی، یا ماشین سواری امدادی! از جایی که بودم(این جا اون جایی نیست که صبح بودم) با آژانس اومدم دم در خونه، از اونجا سوار ماشین شدم رفتم خونه فامیل محترم که در مپنا کار می‌کند و از آنجا رفتیم جشن مپنا که ظاهرا به مناسبت شروع سال تحصیلی بود.
برام جالب بود. خیلی جالب. قبلا از این جور جشنها دیده بودم، معمولا مدیریتشان در حد افتضاحی پایین است و یک مجری مسخره و یک دلقک بی‌مزه و یک خواننده درپیت دارند. اما این یکی اینجوری نبود. اولین برنامه، یک برنامه تقلید صدا بود نه از این در پیتها! طرف واقعا اینکاره بود(وقتی داشت به تقلید از ریکی مارتین می‌خواند من داشتم می‌ترکیدم از خنده!) بعد پرده کشیده شد و مجری توضیح داد که برنامه بعدی برای بچه‌ها است. برایم جالب بود، جشن یک شرکت و برنامه برای بچه‌های کارکنان. فکر خیلی خوبی است! واقعا خوب! فکر می‌کنید چی پشت پرده بود؟ "چرا"، همونی که تو برنامه رنگین کمان هست! اون هم با خاله سارا! البته اول خاله سارا نبود، "چرا" برای ما توضیح داد که چطور خاله سارا دست "چرا" رو ول کرده و خاله سارا گم شده. چقدر هم اینها با انرژی بودند! بعد کلاه قرمزی اومد. یک سخنرانی هم آقای مدیر کل داشتند و یک فیلم هم از کارهای مپنا نشان دادند.

دست آخر ناصر عبداللهی اومد. ما اول فکر کردیم قرار است برایمان بخواند، ولی انگاری اشتباه کرده بودیم! ایشون برایمان کلاس درس معارف و اخلاق گذاشتند و در زمان آنتراک کلاس درسشان یک آهنگی هم می‌خواندند!

ارادتمند خوابالوی شما،
جوتی


بابایی فکر نکنم برایتان جالب باشد که بدانید من چقدر خسته‌ام؟ اما شاید برایتان جالب باشد که بدانید مرشد و مارگریتا به اون زیر زمین برگشتند. ابلیس هم در نوع خودش موجود قدرشناسی است! شخصیت مارگریتا برایم خیلی خیلی جالب است. وقتی پیش خودش فکر می‌کرد که حاضر است روحش را به شیطان بفروشد و فقط بفهمد که مرشد زنده‌است یا نه، واقعا منظورش همین بود! به نظر شما جالب نیست؟

باید خیلی لذت بخش باشه.
نامرئی بودن و پرواز کردن! به تو حسودیم شد!
---
شدیدا بی‌حالم. بعد از سردرد دیشب. ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم، پتو را تا گردنم بالا کشیده بودم! رفتم آب بخورم، تو 5 قدم اول (تا به در اتاقم برسم) دو بار خوردم به دیوار. هنوز سرم درد می‌کرد. نمی‌دانم با اون وضعیت راه رفتنم چطور جرات کردم از پله‌ها پایین بروم (یعنی می‌خواستم بگم خونه ما دوبلکسه). بعد دوباره خوابیدم. خواب شیرین و بی رویا. اما شدیدا کسلم. مثل مرده‌ای که تازه راه رفتن را یاد گرفته باشد! خدایا این مثال رو از کجا آوردم! چقدر مسخره‌است! خوشم اومد! اما مرده‌ای که تازه راه رفتن را یاد گرفته است باید خوشحال باشد، نه؟ شاید هم نه! آخه بعد از اون همه خوابیدن بی دردسر، راه رفتن می‌تونه کار مشقت باری باشه.

ارادتمند،
جوتی


سردرد.

ای برنامه‌نویسان
از Threading.Thread.Sleep با پارامتر 1 بسیار استفاده کنید. باشد تا رستگار شوید!

قانون
قانونی هست که میگوید
"هر نرم‌افزار اینترنتی که از منابع زیادی استفاده می‌کند (پروسس سنگینی انجام بدهد، یا حافظه زیادی استفاده کند) باید بداند که به چه کاربرهایی و به چه تعداد درخواست آنها باید پاسخ بدهد."

جوتی

یارب سببی ساز!
بسیجی فعال فقط کافی‌ست در کنکور شرکت کند، حتما جایی قبول می‌شود... لینک

عرض شود که کارنامه‌ای که کاوه بهش لینک داده مربوط به کنکور سال 84 (یعنی امسال) است و قاعدتا هر سال کنکور سختتر می‌شود. حالا وقتی نمره‌ی‌کل اون داوطلب محترم را نگاه می‌کنید یادتان باشد که سال 79 یه آدمهایی با نمره‌ی‌کل بالای 6000 رفته‌اند کاردانی همون دانشگاه‌ی که این داوطلب محترم قبول شده!


توی حمام بودم. یکدفعه آب خیلی داغ شد، پام داشت می‌سوخت. بدون اینکه حتی پایم را از زیر آب کنار بیاورم مات و مبهوت آب را نگاه کردم! چرا یکدفعه اینقدر داغ شد؟ بعد دیدم دستم روش شیر آب داغ است! خدایا! یه آدم چقدر می‌تونه گیج باشه که بجای آب سرد، آب داغ رو باز کنه و وقتی سوخت هم نفهمه چه اتفاقی افتاده.

یک شرکتی اومده بطور کاملا تضمینی رایزرهای بلوک ما را سمپاشی کرده و در نتیجه همه سوسکها فرار کرده‌اند و اومدن توی خونه!!

من شدیدا خوابم میاد.


عرض شود که امروز یک کمی (در حد یک بیت(bit سابق)) درس خواندم که واقعا باعث تاسف است. یکی از آگاهان که نخواست نامش فاش شود از اون ته داد زد "حالا تاسف از اینکه زیاد خوندی یا از اینکه کم خوندی؟"
بعد اینکه اصولا بعضی از این رستورانها اگه هوش و حواس درست درمونی داشتند که نمی‌رفتند رستوران بزنند! مجبور شدم با یکیشون یکم "صحبت" کنم که متوجه بشه "باید" پولی که زیادی گرفته پس بده! دارم فکر می‌کنم بد نیست سبیل بذارم، اینجور وقتها بدرد می‌خوره!

یک روش هست که همه مساله‌های جستجو را حل می‌کند و اگر جوابی داشته باشد حتما پیدا می‌کند و جوابی که هزینه کمتر دارد را احتمالا قبل از بقیه جوابها پیدا می‌کند ولی اگر عمق درخت جستجو به 14 برسد انگاری باید 3500 سال صبر کنیم تا جستجو تمام شود! فکر می‌کنید ارزشش را داشته باشد؟ بهتر نیست آدم اصلا از خیر مساله با جاش بگذره؟

جوتی
حاشیه: باید فردا صبح زودتر بیدار شوم که یه غذایی برای ظهر درست کنم... هوومم!


سلام بابایی
هیچ خوشم نمیاد!
از چی؟
از اینکه ساعت 10 شب بشه، من به این فکر کنم که از صبح چه کارهایی کرده‌ام و ببینم که هیچ کدام بدرد نوشتن نمی‌خورند! یکی وقت نوشتنش نشده، یکی اصلا دانستنش بدرد شما نمی‌خورد و یکی گفتنش بدرد من نمی‌خورد! ولی من باید بنویسم! آه بابایی باید رازی را به شما بگویم، چندین سال پیش من یک سیب را گاز زدم که یک جادوگر آن را طلسم کرده بود! اگر من دو روز پشت سر هم دسترسی به کامپیوترم داشته باشم و بلاگم را آپدیت نکنم تبدیل به یک کرم خاکی بالدار می‌شوم!
دارم به این فکر می‌کنم که چطور میشود چندتا آدم را کرد توی یک قوطی، در حالی که آدمها هنوز بیرون قوطی باشند! می‌بینید که من با سوالهای بسیار سختی دست و پنجه نرم می‌کنم.
کلی کتاب برای خواندن دارم، ولی کسی را ندارم آنها را بخواند!

جوتی
حاشیه: یکی از استادهایی که از فلان دانشگاه میاد دانشگاه ما درس می‌دهد، نمره ترم زمستان-بهار را هفته اول شهریور اعلام کرده بود! با نمره‌های ترم تابستان استادهای دیگر!

rational agent
و من امروز به دانشگاه نازل شدم اولا به چند دليل! دوم اينکه استادى براى پروژه پيدا کنم، يک ايده اى به سرم زده که با آقاى رييس بهش پر و بال داديم و انگارى پروژه باحالى ميشه.
بجز اون، اين بود که مى خواستم نامه براى کارورزى بگيرم و فهميدم که بيخانمان شدگى يعنى چى. دانشکده ما دارند جابجا مى کنند (فکرش را بکنيد که معنى دقيق جابجا کردن يک ساختمان چند طبقه چى ميتونه باشه!) و در راستاى اين جابجا شدگى بايد ارتباط با صنعت را در دانشکده صنايع پيدا کنى و آموزش را در دانشکده معمارى. معاون آموزشى را هم که دست آخر نشد پيدا کنم. انگارى تو همون ساختمان جديد بود که تعطيل بود.

خلاصه بد نبود!
ارادتمند سابق،
جوتى


امروز کلا روز خوبی بود.
روباه‌ها در چمنزار به هم نزدیک شده‌اند، انگار که می‌خواهند چیزی در گوش هم بگویند! شاید بتوانم هر دو را با هم بگیرم!

ننه مرده
البته واضح و مبرهن است که زبان شیرین پارسی باید پاس داشته شود و صد البته اینکه این پاس داشتگی باید در همه زمینه‌ها باشد. مخصوصا در زمینه فناوری اطلاعات و رایانه و غیره.
ما هم دیگر عادت کرده‌ایم که وقتی یک کتاب ترجمه شده به زبان مادری می‌خوانیم، که در زمینه رایانه است، نفهمیم چی نوشته است و سعی کنیم همه را به زبان کفار بی ایمان ترجمه کنیم که بعد بفهمیم که معنی آنها چیست! و باز هم خدا بیامرزد پدر این ملتی که در فرهنگستان برای فرهنگ و زبان و ادب ما تلاش می‌کنند. چون باز حداقل یک فرهنگ لغتی می‌دهند که آدم بداند باید چه چیزی را به چه چیزی ترجمه کند (منظور در ترجمه از فارسی به انگلیسی سلیس، جهت فهم مطلب است)
برای مثال الان اگر من در یک مجله‌ای بخوانم که "پرده‌بان فیلم ماداگاسکار" می‌دانم که هر آینه منظور کسی نیست پرده سینما را تمیز می‌کند و از آن نگهداری می‌کند تا بلایی سرش نیاید! بلکه منظور Screen Saver است!
البته مشکل از خود من هم هست! چرا؟ چون وقتی می‌بینم که جایی نوشته "نشانی قرارداد اینترنت" فکر می‌کنم منظور آدرسی است که آدم باید پای قرارداد اشتراک یک ساله اینترنت بنویسد یا فکر می‌کنم قرارداد اینترنت گم شده است و یک نفر می‌خواهد به من نشانی بدهد تا آن را پیدا کنم و اصلا متوجه نمی‌شوم که منظور IP Address بوده است!
از همه اینها که بگذریم لطف اصلی‌ای که فرهنگستان در حق ما کرده و همه ما باید از این سازمان مهم متشکر باشیم این است که فرموده‌اند بجای واژه‌های وب، اینترنت، بیت، بایت و کد لازم نیست واژه دیگری استفاده کنیم! خدا را هزار مرتبه شکر! یک بار کتابی دیدم که بجای کد نوشته بود فهرست! مثلا فهرست برنامه فلان... خدا ما را ببخشد!

اما بهترین کاری که فرهنگستان کرده است ترجمه سه واژه زیر است:
MP3 : آوا-3
MPEG : نماوا
JPEG : نمادیس
اول، جوتی پیشنهاد می‌کند که در مرحله بعدی واژه‌های بیگانه دیگری از جمله
WMV WMA RA RM BAT PDF GIF BMP PNG AVI EXE
و در مرحله دوم واژه‌هایی از جمله
john smith, foo
دوم، اتفاقا با یک جستجوی ساده در اینترنت می‌توان فهمید که MPEG مخفف Moving Picture Experts Group است که در این عبارت هیچ گونه "آوایی" دیده نمی‌شود! و JPEG مخفف Joint Photographs Expert Group و MP3 هم که یعنی MPEG Layer 3. آه باز دچار احساسات نوستالوژیک(فارسی را پاس بدارید احساسات غم غربت همراه با جهالت و بی خبری داشتگی)شدم و یاد روزهای خوش دوره راهنمایی افتادم که دوستان می‌گفتند "تو کامپیوترت gif داری؟" منم بهشون عکس هواپیما می‌دادم که البته gif هم بود! البته اونها چون هرچی gif دیده بودند، مشکلات اخلاقی داشت، فکر می‌کردند gif یعنی فایلی که تصویرهای بدبد(شاید هم خوب خوب) دارد!
دوستان عزیز فرهنگستان هم از اونجا که همه نماواهایی که دیده‌اند (فکر کنم واژه نماوا برای V‌ideo Clip استفاده می‌شه) فرمتشان MPEG بوده و همه MPEGهایی که دیده‌اند نماوا بوده، نتیجه گرفته‌اند که این دوتا یکی است. خواهشمند است یکی از دوستان عزیز یک عدد DIVX به آنها نشان بدهد تا بلکه این نوع فایل را هم ترجمه کنند! یا یک شیر مردی پیدا شود و برایشان توضیح بدهد که
"پسوند فایل" یک جور "اسم" است و ترجمه نمی‌شود!

زبان فارسی ننه مرده را پاس بدارید!
جوتی
حاشیه: این نمادیس رو که اصلا سوادم نرسید بفهمم چیه!
خبر مربوط به مطلب لینک از کاوه
البته قبل از اون هم تو شبکه خبر شنیده بودم اینها را ولی چون سخت بودند یادم نماند، برای همین چیزی درباره‌اش ننوشتم!

زادروزت خجسته باد!
دنبال شماره تلفن موسسه‌ای می‌گردم که تبلیغش همه جا روی دیوارها هست، ولی یک سایت ناقابل توی اینترنت نداره! یعنی راه انداختن یک سایت اینترنتی اینقدر خرجش بیشتر و سودش کمتر از تبلیغات بی‌فایده دیواری است؟ گفتم تبلیغات بی‌فایده، بله! آخه کی می‌‌تواند در حالی که ماشینی که سوار آن است؛ دارد با سرعت رد می‌شود، شماره تلفنی را که در زمینه مشکی نوشته شده است؛ بخواند و حفظ/یاداشت کند؟
حالا از حماقت اونها که بگذریم، بعد از یک روز زور زدن(روز و زور چقدر به هم میان! اصلا برای همین همه روز رو زور می‌زنیم!) تازه به عقلم رسید که ممکنه بشه شماره را از 118 هم گرفت!

فعلا جوتی، تا ببینیم بعد چی میشه!
اصل پایداری حماقت: احمق‌ترین آدم، آدمی است که فکر کند احمق نیست.

انتخاب واحد؟
پوووووف!
حسابی شانس آوردم!
این که چی شد که من ساعت هفت صبح از خانه فامیلمون (که شب را اونجا مانده بودم) زدم بیرون، خودم هم نفهمیدم! و باز اینکه چی شد که فکر کردم امروز صبح باید بروم و برای انتخاب واحد (که روز پنجشنبه است) از بانک پول بگیرم؛ باز هم نفهمیدم!
اما این را درست متوجه شدم که وقتی برای اعمال واجب اول صبح (چک کردن email و افاضات و messenger و غیره...) آنلاین شدم، یکی از جماعت آنلاین، گفت "مگه تو امروز انتخاب واحد نداری؟"
اول با اطمینان گفتم نه!
بعد سایت دانشگاه را نگاه کردم و دیدم، به! به! گیرم که ما کلی هم برای خودمون پسر/دختر باشیم، ولی دلیل نمیشه که پنجشنبه انتخاب واحد کنیم! به هر حال، جنس موافقی گفتند، مخالفی گفتند! خلاصه، من ساعت 9:30 دقیقه فهمیدم که ساعت 10 تا 11:30 دقیقه، وقت انتخاب واحدم است!
خلاصه اینکه ساعت 2:45 دقیقه بعد از ظهر کارهای مربوط به انتخاب واحد تمام شد و من با یک عدد print که روی آن مبلغ مهریه قابل پرداخت برای واحدها نوشته شده است، از دانشگاه خارج شدم! برای اینکه دیدی نسبت به مبلغ این مهریه (که هیچ جور هم نمیشه از زیرش در رفت) چقدر است، فقط بگویم که بنده، این ترم 3 واحد پروژه، 2واحد کارورزی، یک واحد تربیت بدنی و 5 واحد نظری دارم!
احساس می‌کنم که خیلی درهم برهم و چرت و برت نوشتم. ولی خیلی خسته شده‌ام. فقط دلم می‌خواهد دراز بکشم...

جوتی


بابایی امروز نه چیزی دارم برایتان بنویسم، نه وقت دارم برایتان چیزی بنویسم.
اینطوری به من نگاه نکنید! بابایی خودتان هیچ وقت برایم چیزی نمی‌نویسید...
اون یکی دو بار؟ خجالت داره!


خواننده! دنبالم بیا!
یا یه چیزی شبیه این! فکر کنید یه همچی چیزی رو توی کتاب، آخر یک فصل درهم و برهم نوشته باشند. حس کردم آدمی هستم که دستم را گرفته و من بی‌اختیار دنبالش می‌روم، انگار که تو خواب راه می‌روم.
دقیقا برای همین کتاب را بستم و تصمیم گرفتم یه چرت بخوابم، البته خوابم نبرد.
الان یه سردرد خفیف دارم. حوصله نوشتن هم ندارم.
اون نوشته قبلی هم مربوط میشه به 10:30 دیشب.

جوتی


چرا اینقدر زود صبح شد؟
شهریور
را "ماه تصمیم‌های عجیب و غریب گرفتن" نام‌گذاری کرده‌ام.
ماه انجام دادن کارهای عجیب! ماهی که در آن می‌توانم کارهایی را شروع کنم که بنظر می‌رسد اصلا مرد انجام دادنش نیستم، تا آخرش هم بروم؛ انجامش بدهم. و در نهایت، به چیزی که بخاطرش آن کار را شروع کرده بودم، نرسم و راضی باشم!
ماه عجیبی است!

عید مبارک
عرض شود که، اولین مشق درس AI را نوشتم! جالبه که من این درس را با نمره بالای 15 با با کسی که همه فکر می‌کنند خیلی سخت‌گیره، پاس کرد بودم و هیچی ازش بلد نبودم! آخه یارو سخت‌گیریهایش درباره همه‌چیز بود، الا درس!
بگذریم. یک محیط برای یک کارگر جاروکش درست کردم، البته این محیط هنوز هیچ جور رابط کاربری ندارد. ولی با اطمینان می‌گویم که درست کار می‌کند. خدا بیامرزد پدرشان را که در NET2. یه قابلیت درست و درمونی برای نوشتن TestCase درست کرده‌اند. وقتی بشه Test را debug کرد (تو nunit نتوانستم همچی کاری بکنم، به گمانم هم نمیشد همچی کاری کرد) دیگه آدمیزاد از دنیا چی‌میخواد؟
ای مردمان فانی! بخاطر داشته باشید، نوشتن Test را قبل از نوشتن برنامه‌ای که باید Test شود! این روش برنامه نوشتن، خیلی به بهتر شدن طراحی کمک می‌کند ولی خوب یکم عجیب غریب است. من که بطور ناخودآکاه همش اول برنامه را می‌نویسم بعد یادم می‌افتد که TestCase برایش ننوشته‌ام!
وقتی هر entity در برنامه تعداد کافی Test داشته باشه، آدم می‌تواند خیلی راحت‌تر برنامه را تغییر بدهد. چون خیالش راحت است که اگر به جایی از برنامه گند بزند، حتما حداقل یک Test، هست که fail شود و بگوید که چه چیزی خراب شده!

خودم که نفهمیدم چی گفتم،
اصلا ولش کن!
جوتی

null
سلام جوتی عزیزم
قبل از اینکه نوشتن را شروع کنم، چند دقیقه‌ای فکر کردم که چه چیزهایی می‌خواهم برای تو بنویسم. اما وقتی خواستم شروع کنم، چیز زیادی یادم نیامد، انگشتهایم را نگاهم می‌کرم که چطور روی صفحه‌کلید دنبال کلید مناسب می‌گردند، بدون هدف.
بدون هدف؟
جوتی عزیزم، امروز چطوری؟ چند روز میشه که سر کار نرفتی؟ سه روز؟ دو روز؟ چیزی هم تغییر کرده؟ حالا حس بهتری داری؟ حس می‌کنی که به دنیایی که از آن عقب مانده بودی رسیدی؟ نزدیکتر شدی؟ دلتنگ بنظر می‌رسیدی، دلتنگ برای شرکتی که در آن کار می‌کنی، برای زندگیی که به آن عادت کرده بودی، برای زندگی روزمره‌ای که از آن گله داشتی. دلتنگ برای چندین ساعت برنامه‌نویسی در روز.
جوتی عزیزم، مثل خودت حرف بزنم، گیرم که تو می‌خواستی دریانورد بشی و سر از کوه در آوردی، ولی از کوه‌نوردی لذت نمی‌بری؟ هدفی داری که کوه‌نوردی تو را از آن دور می‌کند؟ در دریایت دنبال چیزی می‌گردی؟ کدام دریا؟ به دریایی که ندیدی، چه دلبستگیی می‌توانی داشته باشی؟ دوست داشتن، بخاطر نداشتن؟ دوستش داری فقط چون زندگی روزمره‌ات تو را از آن دور می‌کند؟ کم هم به این نوع دوست داشتن علاقه نداری...
جوتیِ بیچاره من! دلتنگی! جلوی یک صفحه نورانی نشسته‌ای و به غروب آفتاب خیره شده‌ای. طفلکی من! حتی یک غروب واقعی هم دم دست نداری، سیاره تو اینقدر بزرگ است که هرچقدر هم که راه بروی نمی‌توانی غروب خورشید را ببینی. از ندیدن غروب خورشید ناراحتی یا از اینکه کسی نیست که غروب خورشید را با او نگاه کنی؟ یا چون کسی نیست که با او غروب خورشید را نگاه کنی، ترجیح می‌دهی غروب را نبینی؟
جوتی بیچاره و دودل من! وقتی "دو تا روباه را در چمنزار دنبال کنی، حتما وقتی می‌رسد که از هم جدا شوند." تو عاشق دنبال کردن روباه‌ها در چمنزاری! چه بسا بیشتر از دو تا... و بعد تو دودل می‌شوی، این را دنبال کنم یا آن را؟ فقط ماجرای کار یا درس نیست! همه کارت همین است. همیشه همینطور بوده‌ای، به من نگو که برایت چند مورد نام ببرم. می‌دانی که هرکار که می‌کنی، می‌دانم!
جوتی کوچولوی من! دلتنگی برای گریه کردن. دلتنگی برای گریه کردن به حال خودت. دلت می‌خواهد یک فصل درست و درمان گریه کنی، برای خودت. برای هرچه که ناراحتت می‌کند. برای هرچه که روز داشتی و امروز دیگر نداری. اما نمی‌توانی! شاید اینقدر برای خندیدن تلاش کردی که برای گریه کردن به کمک احتیاج داری. به کسی که بتواند حرف دلت را از ته دلت، آنجا که برای مدتها دفنش کردی بیرون بیاورد ولی تو به این راحتی هم اجازه نمی‌دهی! مشکل از خودت است! من؟! مگر من این همه سعی نکردم تا کاری کنم تو کمی حرف بزنی؟ انگاری که خودت هم حرفهایت را فراموش کرده‌ای! انگار که حرف زدن را هم فراموش کرده‌ای، چیزی که روزی به زحمت یادگرفته بودی.
جوتی عزیز و نگران من! نگرانی برای آینده که کار تو نبود! غم عمر تلف کرده خوردن را از کجا یاد گرفتی؟ جوتی عزیزم چیزی که در مورد دلتنگی‌های تو برایم جالب است، علاقه‌ات به خود آزاری است! صبح وقتی دلتنگ شغلت شدی، می‌خندیدی! برایت جالب و احمقانه بود، همانطور که نصف دنیا بنظرت احمقانه است. بعد انگار ناگهان کشف کردی چه چقدر دلت می‌خواهد که دلتنگ باشی! بعد یاد آدمهایی افتادی که بیشتر از همه دوستشان داری و چقدر همه دور از دسترسند.
جوتی بیچاره من!

دوست‌دار همیشگی تو،
کسی که هرگز تو را ترک نخواهد کرد،
جوتی


قرار بود خیر سرم درس بخوانم، خوب البته دو صفحه هم درس خواندم، ولی نه بیشتر! امیدوارم فردا روز بهتری باشد. اگه قرار باشه هر روز همین قدر درس بخوانم با سر کار رفتن هیچ مشکلی نداره! چون دو صفحه کتاب خواندن که بیشتر از 10 دقیقه وقت نمی‌خواهد!
خداییش درس خواندن خیلی کار سختیه!
راستی امروز 2 تا فیلم دیدم، تو یکیش 3تا هنرپیشه معروف بازی می‌کردند، تو اون یکی من هیچ کس را نمی‌شناختم و عجبا که اون فیلمی که 3تا هنرپیشه معروف توش بازی می‌کردند چقدر مسخره بود!


امروز یکم هوش‌مصنوعی خواندم. دوتا کتاب هم دانلود کردم، در راستای ایده مسخره‌ای که برای پروژه لیسانس به سرم زده!
بعد از خواندن هوش‌مصنوعی فهمیدم که انسان عامل منطقی‌ای است که مدتها پیش منقرض شده و فقط نامی از آن در کتابها مانده است! بابایی باور کنید نویسنده کتاب گاهی طوری درباره آدمها حرف می‌زند که همین تصوری که گفتم را در من به وجود می‌آورد!
اینکه یک عامل(agent سابق) منطقی است، دلیل نمی‌شود تصمیم درست بگیرد! اصلا اگر منطقی باشد، گاهی تصمیم غلط می‌گیرد ولی دیگه نه اینکه مثل من نصف تصمیمهایش غلط باشد!

ارادتمند،
جوتی


سلام بابایی
امروز به جناب رییس گفتم که دیگه نمی‌خواهم کار کنم و بعد تقریبا همان چیزهایی که دیروز برای شما گفته بودم، را برای او هم گفتم. گفت فکر خوبیه، ولی با ترک کار موافقت نکرد و در عوض گفت فعلا بروم مرخصی تا خبرم کند، فکر کنم حداقل یک هفته مرخصی داشته باشم. این حداقل خوبیی که دارد این است که می‌فهمم این که به سرم زده درس بخوانم واقعا برای این است که می‌خواهم درس بخوانم یا بخاطر خستگی از کار دنبال یک بهانه برای فرار می‌گردم!
برای فردا یه برنامه‌هایی برای شروع دارم، اگر انجام بدهم حتما به شما هم خبر می‌دهم!

ارادتمند شما،
جوتی
حاشیه: دیگه تمایلی ندارم ببینم آخر کتاب چی میشه، فعلا دلم می‌خواهد کتاب تمام نشود می‌خواهم هزار، ده‌هزار یا هزاران صفحه باشد...

Lich King
آرزوهای انباشته شده روی سر هم و رویاهای فراموش شده.
سلام بابالنگدراز عزیزم
انگاری که با زنجیری به هم بسته شده‌اند. یکی که پیدایش می‌شود، بقیه هم به دنبالش می‌آیند. یادم می‌آید که چه کارهایی می‌خواستم بکنم و هرگز نکردم، چه آرزوهایی داشتم که هرگز برای رسیدن به آنها تلاشی نکردم، چه چیزهایی را دوست داشتم که به راحتی از دست دادم و چه چیزهایی که آرزوی دیگران بود و من به آن رسیدم! انگاری که کلی سعی کرده باشی که از کوهی بالا بروی در حالی که همیشه دلت می‌خواسته دریانورد بشوی! این آرزوی من نبود! من اینجا چکار می‌کنم؟
خیلی پیش از این، دلم می‌خواست نویسنده بشوم! از آرزوها و رویاهای نوجوانی بود. آه بابایی شما که بهتر از همه این را می‌دانید. و می‌دانید از این آرزو چی برایم ماند؟ فقط همین وبلاگ! آن هم به لطف شما، اگرنه الان من هیچی از رویای نوجوانی خودم نداشتم! هیچی!
کی گفت من برنامه‌نویس بشوم؟ این که رویای من نبود! برنامه‌نویس شدن از نویسنده شدن خیلی راحت‌تر و سهل‌الوصولتر بود. پس من برنامه‌نویس شدم.
بابایی تا صبح باید برایتان بشمرم، از کارهایی که می‌خواستم، و کارهایی که انجام دادم و از بی‌ربطی آنها به هم. مثلا می‌خواهم درس بخوانم، از محیط دانشگاهی خوشم می‌آید ولی خودم را از آن دور می‌کنم! چون کار کردن خیلی راحت‌تر از درس خواندن است. می‌دانم اگر کار نکنم هم چندان درس نخواهم خواند ولی چیز دیگری هم هست.
می‌دانم که اگر امروز کار کردن را برای درس خواندن ترک نکنم، چند سال بعد پشیمان خواهم شد.
بابایی بهم کمک کنید از تصمیمم برنگردم.

ارادتمند همیشگی،
جوتی


می‌گفتند وقتی نتونی برای زندگی خودت تصمیم بگیری، دیگران برای زندگیت تصمیم می‌گیرند. من تصمیم گرفتم که در یک مورد خاص، تصمیم‌گیری را به عهده دیگران بگذارم، چرا اینقدر دست-دست می‌کنند؟
زودتر تصمیم بگیرید، کار و زندگی داریم!

جوتی
حاشیه: برای ارشد خواندن، یا نخواندن؛ این که مهم نیست!


فعلا اوضاع و احوالم خیلی خوب نیست؛ هیچ چیز اونجور که قبلا بود، مثل همیشه نیست! اون روزمرگی که ناراحتش بودم، فعلا بهم ریخته و نمی‌دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت!
دیروز رفته بودم یه شرکتی برای مصاحبه.
بابایی وقتی گرد و خاکها بخوابه براتون می‌گم ماجرا چیه. فعلا سردرد دارم. از وقتی ورزش می‌کنم، دیگه اینجوری سردرد نگرفته بودم.

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: این مال دیروز بود، اشتباهی برای امروز فرستاده شد. یعنی دیروز نشد بفرستمش، امروز هم حواسم نبود تاریخ دیروز بزنم.


"...-وبلاگت رو دوست داری؟

نمی‌توانم بگویم دوستش دارم، حس غریبی نسبت به وبلاگم دارم و فكر می‌كنم بقیه هم همینطورند. بیشتر مثل اینكه در بخشی از دنیای مجازی با خود حقیقت پنهان شده ای دور از جان، مثل سنگ قبر!..." از گفتگوی روزنامه آسیا با بی‌بی‌گل
متن کامل


دیروز من در یک عملیات جنایتکارانه، یک سوسک را به صورت فجیعی به قتل رساندم داشت سعی می‌کرد فرار کنه که من پای عزیزم را فرود آوردم و کله سوسک بیچاره متلاشی شد. آیا پس از این جنایت می‌توانم دیگر بار در آینه به صورت خودم نگاه کنم؟ سوسک بیچاره هنوز داشت دست و پا می‌زد که انداختمش توی چاه توالت! چه جنایتی! جنازه‌اش را با آن وضعیت تحویل خانواده‌اش دادم...
هرگز خودم را نخواهم بخشید.

-از دفتر خاطرات یک قاتل، یک سال قبل از اینکه چهل نفر را با تبر بکشد!
جوتی


عشق search کردن، گوگل رو کشته! یکی نیست بهش بگه آخه بالام جان! 2تا دونه contact که دیگه یک search bar به این گندگی نمی‌خواهد! آخه مگه من چند بار در روز می‌خواهم تو این لیست search کنم؟

فردا. شاید فردا، بتواند کمی تغییر تو این زندگی یک نواخت شده ایجاد کند. بهتر، یا بدتر. چه فرقی می‌کنه؟ مهم اینه که پاستوریزه باشه، که به هر حال نیست! خیلی سر حال نیستم. فکر کنم بهتره برم یکم لالا.
هزار جور چیز میز هست که می‌خواهم بنویسم...
تا فردا...

جوتی

روز پزشک مبارک
اول. روز پزشک مبارک. (برای اینکه سال دیگه ببینم و یادم بیافتد که باید به پزشکهایی که همه سال سرشون خراب می‌شوم زنگ بزنم و تبریک بگویم)
دوم. گفت: "از تاکسی که پیاده شدی می‌روی اون طرف چهارراه و سوار ماشین می‌شوی و می‌روی آزادی؛ اصلا هم پیاده‌روی ندارد."
گفتم: "چه بد"
خندید.
ولی من دلم می‌خواست راه بروم و وقتی می‌خواهم راه بروم باید راه بروم! این شد که از اونجا تا خونه پیاده راه اومدم، البته مستقیم هم نیامدم خونه، به شهرک که رسیدم، یه گشتی هم با دوستان زدم و سر جمع از 6.5 تا یک ربع به 10 داشتم راه می‌رفتم. همچینی فکرم مشغول(شایدم مشقول بود یا خودم نهار یک غول بودم، به هر حال یه چیزی یه جوری بود) ولی تصمیمی(با صاد، نه با سین) گرفتم که نه سیخ بسوزه نه باربیکیو!
کلا پیاده روی خوبه، فقط امیدوارم که فردا هم بتوانم راه بروم!

ارادتمند همیشگی،
جوتی

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org