جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout

پیش‌بینی‌ها همیشه غلط هستند. برای همین به ما یاد می‌دهند فقط چیزهایی که اتفاق افتاده باور کنیم. ولی من باز هم پیش‌بینی می‌کنم و باز هم غلط از آب در می‌آید.

چه چیزی بدتر از این است که آدم پای خودش بو بدهد و آب هم قطع باشه؟
از دست خودم کجا فرار کنم؟


انگار که ایشون قراره یه لطفی در حق بنده بکنند. هنوز باهاش کار نکردم، ولی از مستنداتش( documents سابق) اینطور بر می‌آید که همونی است که من می‌خواستم.

وقتی که منطقی رفتار می‌کنم، کاملا مجنونم! جنونم هم کاملا منطقی است!
در کل البته خدا شفا بده!


پرده‌ها را کنار زدم تا کمی تاریکی بیاید تو.
بادا بادا مبارک بادا!
سلام بابایی
امروز از اون روزهاییه که حس و حال هیچ کاری ندارم.
نه درس، نه پروژه و... البته خوب خیلی خوب بود اگه حال داشتم بشینم برای فردا که قراره برم سر کلاس ریاضی گسسته و مدار منطقی، یکم درس بخوانم ولی حس و حالش را که ندارم هیچ، یکم هم سردرد دارم که خودش کاملا باعث بی حالی میشه.
اصلا بابایی نمیشه که آدم همیشه یه کاری داشته باشه انجام بده که! گاهی هم آدم دلش می‌خواهد وقتش را بطور موثری تلف کند! با این وضعیت کلاس کنکور جمعه‌ها، متاسفانه دیگه جمعه تعطیل نیست، از طرفی نمیشه 5 شنبه‌ها را هم کاملا تعطیل کرد(وضعیت بی‌ریخت‌تر از اینهاست که بشه یه روز کامل رو تعطیل کرد... موقته فقط تا آخر سال.) اما با وجود همه اینها من و تعطیلی نداشتن؟ هووم! خوب! باید قبل از اینکه برای درس خواندن یه برنامه درست حسابی بریزم، اول تکلیف تعطیلی را روشن کنم، 5 شنبه‌ها یه هفته در میون خوبه؟ یا نصف پنجشنبه و نصف جمعه! یه فکری برایش می‌کنم. ولی در کل معتقدم که تعطیلی خیلی مهمه. نه فقط برای اینکه آدم کاری انجام نده و بیکار پایش را روی پایش بندازد، برای اینکه بداند یک زمان خاصی هست که در آن زمان می‌تواند راحت باشد! بدون اینکه به درس و کار و اینجور چیزها فکر کند.
امروز همش اشتباه تایپ می‌کنم...

همون همیشگی،
جوتی
تبریک: تبریکات صمیمانه به ن.ش. که امشب قراره دچار عقد کردگی بشوند! (برای ثبت در آرشیو که سال دیگه بهش تبریک بگم.) آرزو می‌کنم زندگی مشترکتون هر روز بهتر از دیروز باشه. دینگ دینگ!

یخچال فیلم سینمایی داشت
هرچقدر هم که کارهای یک سازمانی(منظور دانشگاه ما می‌باشد همی) مکانیزه (منظور رایانه‌ای می‌باشد (کامپیوتری سابق)) باشد، بازهم چند تا کاغذ می‌ماند که باید چند نفر امضا کنند، حالا چه برای بایگانی و چه برای ارتباط با خارج از دانشگاه و اگر این چند نفر را در چند ساختمان چند طبقه پخش کرده باشند و همه آنها هم بین طبقه های دوم تا چهارم باشند و رییس دانشگاه هم فقط برای خودش آسانسور گذاشته باشد (فقط ساختمانی که رییس دانشگاه در آن است آسانسور دارد و برای اینکه روش نشده بگه فقط مال خودمه گفته برای اساتید و معلولین! (چه AND جالبی)) نتیجه این می‌شود که برای یک کار اداری دانشگاهی یک دانشجوی بیچاره برگشته بخت باید سرجمع 35 طبقه را برود بالا و بیاید پایین!
چی؟ حالا انتظار دارید کلاس را هم دودر نکنم؟
امروز کلاس کنکورها نسبتا امیدوار کننده‌تر بودند. امیدوارم خیلی هم دکتر جون را اذیت نکرده باشم!

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: من هرچی زور زدم نتوانستم دوستان را راضی کنم که برای آهنگ گوش کردن آدم از winamp استفاده می‌کند نه از IE یا Firefox یا هر چیز دیگری از این قبیل، از خیر اون یکی که گذشتم... حداقل یکی برای دوستان عزیز ما توضیح بدهد که ما(یعنی من) بزرگ و کوچک کردن IE را خودمان(یعنی خودم) بلدیم(یعنی بلتم)، لازم نیست برایمان(بخوانید برایم) بزرگش کنند!

بد
سلام بابایی
بابایی شنیدید بعضی از دانشجوهای پزشکی هر مریضی جدیدی که یاد می‌گیرند علایمش را توی خودشون پیدا می‌کنند و اینجور چیزها... حالا این شده قضیه من و هوش مصنوعی و پروژه! هر روش جدیدی که می‌خوانم به خودم می‌گویم "اووف! این عین پروژه منه، این بدرد پروژه من می‌خورد و..." بعد وقتی روش بعدی را می‌خوانم می‌بینم که قبلی فقط شبیه پروژه من بوده، ولی این یکی عین پروژه منه و اصلا انگاری برای من دوخته‌اند.
هوش مصنوعی خوندن هم کار جالبیه، همش بنظرم جدید میاد! با وجود اینکه خیر سرم قبلا یه بار پاس کردم.

یک سه راهی داریم که یکی از این تابلوهای جهت نما (از همینها که تو فیلمها نشون می‌دهد که یکی میاد و نیم دور می‌چرخاندش!) دارد که روی یک جهتش نوشته "راحت‌ترین راه برای رسیدن به جابلاقا" روی یکی دیگه نوشته "بهترین راه برای رسیدن به جابلاقا" و روی آخری نوشته "بدترین راه برای رسیدن به جابلاقا" حالا تصور کنید که یک نفر از راه برسد و صاف سرش را بندازد پایین و مثل بز (بز خیلی هم با آدم فرق ندارد حداقل مثل آدم همه چیز می‌خورد) از راهی که نوشته "بدترین..." برود. همچین موجودی یا دیوانه است، یا نرم‌افزار خوانده (البته این دوتا در نهایت با هم خیلی هم فرق ندارند).

جوتی
حاشیه: "چون "شادمانی" زیاد علمی نیست ما از واژه "سودمندی" بجای آن استفاده می‌کنیم!" - این یه جورهایی ترجمه یکی از جمله‌های کتاب هوش‌مصنوعی راسل است!

7+1
1. درپوشهای فاضلاب توی خیابونها...
2. everything that has a begin has an end
3. فکر کنم دومی را یکی تو فیلم Matrix گفته بود... +
4. شاید تصمیم احمقانه‌ای گرفتم، به هر حال هیچ کس حق ندارد فکر کند که تصمیمهای من قرار است غیر احمقانه باشد.
5. یک برنامه را می‌توان به دو بتوان n روش نوشت، اما اگر از آن یک جزر فرجه n بگیری فقط دو روش می‌ماند. روش خوب و روش بد.
6. پنجمی یک عبارت کاملا بی‌معنی است. شاید بخاطر همین است که می‌توان درباره آن نیم ساعت حرف زد و فلسفه بافی کرد!
7. Null
8. جوتی


یه جورهایی همه چیز در حد افتضاح است. وقتی وقت دارم حال ندارم، وقتی حال دارم وقت ندارم. کارهایم هم همه روی هم انباشته شده. دانشگاه هم...
الان هم سرم درد می‌کند هم گرسنه‌ام.
فاجعه یعنی: چهار ساعت کلاس ریاضی مهندسی، اون هم بعد از محاسبات عددی.

جوتی
حاشیه: من دلم پیتزا می‌خواد.
حاشیه2: امروز انواع و اقسام آدمهایی که پول می‌خواستند را دیدم! یکی می‌گفت پول ندارم بنزین بزنم، پول بنزین بهم بده! این دیگه خیلی باحال بود.
حاشیه3: اعتماد؟


امروز صبح ترمینال پر بود از شخصیت دانشجویی! اینقدر این شخصیت دانشجویی داشت فوران می‌کرد که من به این نتیجه رسیدم بهتر است با وجود اینکه پول ندارم، با سواری بروم دانشگاه و دور اتوبوس را خط بکشم!
اتوبوس قزوین سوار شدن (مخصوصا شنبه صبح) جدیدا پیشنیاز دار شده، باید اول آدم برود باشگاه و اینجور جاها که اونوقت شاید اگه شانس یاری کنه بتونه سوار اتوبوس بشه!
راننده بیچاره داد می‌زد: "در ماشین رو شکستین!"
یه زنی از اونطرف (در حالی که یه دختر رو هل می‌داد بره جلو) داد میزد که: "چهار تا اتوبوس اومده یه دختر هم تا حالا سوار نشده!" البته من این رو قبول ندارم، خوب اون پسرها که با اون همه زور زدن می‌رفتند بالا لابد می‌خواستند برای دخترها جا بگیرند!
انگاری دانشگاه سرویس گذاشته، باید ببینم شنبه صبح از کجا حرکت می‌کند چون واقعا هیچ امیدی به اتوبوس سوار شدن نیست، کفگیر هم که ته دیگ خورده...


جوتی
حاشیه: وضعیت درس خوندن هنوز تعریفی نداره.
حاشیه2:‌ امروز از سپنتا برام یه روان‌نویس فرستادند. چون بچه خوبی بوده‌ام و زیاد خرید کرده‌ام.


سلام بابایی
من تیک دارم! باور کنید! تازه کشف کردم. وقتی هیجان زده می‌شوم یا عصبانی سمت چپ لب بالام میپره! حالا از فردا همش ذل نزنین همین نقطه خاص را نگاه کنید، چون اینجوری وقتتان را حروم می‌کنید. من نسبتا کم عصبانی یا هیجان زده می‌شوم!
حالا این را کی فهمیدم، دیشب تولد یکی از دوستام بود. بگذریم از اینکه کادو رو توی یه کتاب جاسازی کرده بودیم و اینجور چیزها... من کلا عاشق آدمهایی هستم که خوشحالی خودشون را خیلی هم کنترل نمی‌کنند و اینجور احساساتشون فوران می‌کند! این دوست من هم از دیدن دو تا کادوی تووپ، کلی خوشحال شده بود. همینجوریش آدم یکی رو ببینه که اینقدر خوشحاله، کلی شادمان می‌شه، دیگه چه برسه به اینکه یکی از دوستاش هم باشه و آدم احساس کنه که خودش هم توی این خوشحالی نقشی داشته. مگه کار مهمتری هم هست که بشه انجام داد، مهمتر از خوشحال کردن یه دوست؟ خلاصه تو این حال و هوا بود که دیدم هرکار می‌کنم نمی‌توانم سمت چپ لب بالایم را کنترل کنم که نپره!

بگذریم!
ساختمان گسسته از ریاضی مهندسی هم بدتره! این کلاس کنکورها بیشتر روحیه من را تضعیف می‌کنند تا تقویت! چی؟ کی بود گفت باید درس بخونم! یکی اون بچه را از اتاق ببره بیرون!

جوتی
حاشیه: همینجوری بیخودی دلم می‌خواست یه حاشیه بنویسم.


هفت رفتم بیرون، یک برگشتم خونه. کلاسم تشکیل نمی‌شد. پنج ساعت.

الهی همیشه نارنگی بخوری!
مهریه
از انتخاب واحد، تا حذف و اضافه انگاری اتفاقهایی تو دانشگاه افتاده بود و بخش مالی به این نتیجه رسیده بود که مهریه تعیین شده برای ما کم بوده است، بنابراین این مهریه امروز به روز شد و حدود هفتاد هزار تومان به مبلغ آن اضافه شد!
منم که عمرا" اگه همه جیبهایم(و چه بسا کیف و...) را می تکاندم بیشتر از 10 هزار تومان، اضافه بر مهریه قبلی، در آنها پیدا نمی‌شد. ولی باز هم خدا بیامرزد پدر این شبکه بانکی نیمه نصفه را! حداقل این شتاب راه افتاده و میشه از این کارتها یه استفاده‌ای کرد تا قبل از اینکه شتاب راه بیافتد که عملا این کارتها فقط بدرد لای جرز بعضی از دیوارها می‌خوردند، ولی حالا بدرد لای جرز خیلی از دیوارها می‌خورند!
اگر اشتباه نکنم سیاره پنجم جایگاه فانوس افروز بود. قانون اضافه شدن شهریه دانشگاه آزاد همیشه من را یاد فانوس افروز می‌اندازد. البته شایان ذکر است که سیاره چهارم جایگاه تاجر بود!

جوتی


می‌خواست مهمترین جای خانه، بیشترین امنیت را داشته باشد؛ بخاطر همین توالت را تو گاوصندوق درست کرد.
آدم وقتی عجله داره سخت می‌تواند رمزها را بخاطر بیاورد. یک روز بالاخره شلوارش را خیس کرد! اما ارزشش را داشت، چون در عوض همیشه خیالش راحت است! کسی نمی‌تواند حاصل چندین ساعت کارٍ معده‌اش را بدزدد.

جوتی

مرده‌ای برای تمام فصول
امروز روز بزرگی در زندگی من بود! چون توانستم تقریبا سه تست ریاضی مهندسی را درست حل کنم. این برای من واقعا یک معجزه است. امروز امیدوار شدم که بتوانم ریاضی مهندسی را صفر بزنم!

یک کتاب فروشی پیدا کردم، پایینتر از میدان ولی‌عصر، خیلی بزرگه، نمی‌دونم چطوری گم شده بود! همه جور کتابی داشت، کتابهایی که خیلی‌هایش را دلم می‌خواهد بخوانم ولی فعلا از wish list من بگذریم(این wish list هم از اون چیزهاییه که وجودش کنار cart واقعا احساسات بیچاره و بی پول بودگی را در من زنده می‌کند! معنی دقیقش می‌شود اینکه "من این را دوست دارم، خیلی دلم می‌خواهد داشته‌باشم ولی خیلی مسکینتر از آنم که بخرمش")... خلاصه! آخر کتاب فروشی(یعنی جایی که دورترین فاصله را از در ورودی کتاب فروشی دارد) یک گرامافون بود؛ پنجاه ساله، ساخت دوو، دارای پخش کاست و CD . باور کنید همین را رویش نوشته بود! بدون هیچ توضیح اضافه‌ای! خوب همه چیز ممکنه! لابد 50 سال پیش هم CD یه جورهایی می‌شده پیدا کرد!

جوتی


ابرهای عزیز نمی‌دانید از دیدن دوباره شما در آسمان چقدر خوشحالم! آرزو می‌کنم هر روز از روز قبل بزرگتر بشوید.
بلاگم متولد شده بوده می‌باشد
انگاری چند روز پیش تولد وبلاگم بوده!
یعنی دقیقا 9 مهر، پارسال هم تولدش را یادم رفته بود، امسال هم از روی تبریک با تاخیر سال قبل یادم افتاد! اینجوری فکر کنم بعد از یه چندین بار که سالهای کبیسه بیان و برن من تولد بلاگم را به موقع به خودم تبریک بگویم و به شما تسلیت!
خلاصه اینکه سه سالش تموم شده و رفته تو چهار سال.
مرحوم لامپ(نور به وبلاگش بباره) یک بار فرموده بودند: "وبلاگ احمقانه‌ترين رسانه همگانيه: تا مدير برنامه‌ depress مي‌شه، کارمندا جيم مي‌شن!" ولی جالبی کار اینجاست که این نه تنها درباره وبلاگهای ما صدق می‌کند، درباره خیلی از سایتهایمان هم صدق می‌کند. یکی مدیر برنامه‌اش depress شده، یکی رفته سربازی، یکی وقت نداره، یکی زن و بچه داره، یکی حال نداره، یکی مال نداره، یکی eMule نداره!
بجز اینها هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی دیگر نیز برای تعطیل کردن سایت پیدا می‌شود. همانطور که حتما دلیلهایی برای تعطیلی axblog و IranAsp.NET و غیره وجود داشته و دارد.
اول، حامد! از ساسان یگانگی یاد بگیر! سایت بعدی که خواستی تعطیل کنی اینجوری تعطیل کن! یا مثل همین لامپ خودمون، چند ساله تعطیل کرده ولی آرشیوش سر جاشه!

دوم، به جان سومین پسر ناصرالدین شاه (از سمت چپ) قسم، سایت نگه‌داشتن جزو شرح وظایف برنامه‌نویس نیست! حالا دوستان عزیز من هی چپ می‌روند، راست می‌آیند از روی معده سایت می‌سازند، یا موفق می‌شود یا نمی‌شود و به هر حال یا با حسرت یا با لذت و باز از روی معده سایت را تعطیل می‌کنند. شاید هم معده برنامه‌نویسها زیادی گنده باشد و شاید اصلا برنامه‌نویسی سندرمی است که به علت وجود معده بزرگ به وجود می‌آید. خودم هم از روی معده شغلم (با شلغم فرق دارد) را ترک کردم که خیر سرم برای فوق بخوانم که این هم یک تصمیم معده‌ایه دیگه است!
این روزها اینطرف و اون طرف حرف از تعطیلی IranAsp.NET است. این لینک می‌دهد اون یکی تو خیابون بهم می‌گوید و... خوب البته اتفاق مهمی است.
سوال: ویزیتورها حق دارند بخواهند سایت بسته نشود؟ در مورد اعضا چی؟ اعضا حق دارند بخواهند سایت بسته نشود؟ من جواب اینها را نمی‌دانم. اما صاحب سایت چی؟
صاحب سایت حق دارد سایت را تعطیل کند؟
بهتر بگویم، کسی که سایت را افتتاح کرده است، کسی که برنامه‌نویس سایت است، کسی که حقوق معنوی و مادی سایت متعلق به اوست، حق دارد خود را صاحب سایت بداند؟ در حالی که دیگرانی هم هستند که در آپدیت کردن سایت نقش دارند.

به واگذار کردن "مدیریت" سایت به دیگران می‌شود فکر کرد؟
چرا وقتی مدیر سایت depress‌ می‌شود، همه کارمندها اخراج می‌شوند؟
چرا مدیر سایت فکر می‌کند حق دارد همه کارمندها را اخراج کند؟

ارادتمند همه سایت تعطیل کن‌های عزیز،
جوتی
توضیح: راستش من ساسان یگانگی را نه از دور می‌شناسم نه از نزدیک، iranAsp.NET را می‌شناختم ولی نه خیلی زیاد. این مطلب مخاطب مستقیم ندارد، سوء تفاهم و سوء برداشت و سوء پیشینه نشود!


بالاخره فهمیدم که وقتی p->q وقتی p غلط باشد، q هم غلط باشد، چرا درست می‌شود! این یکی از بزرگترین مشکلات من در زندگی پر بارم بود! اون هم با یک مثال جالب "باباتون بهتون پول نداده که نون بگیرید (p) شما هم نون نگرفتید(q) خوب این ایرادی نداره!" باور کنید تا همین امروز ظهر از این سر در نمی‌آوردم! حالا هم البته خیلی فرقی نکرده.
امروز کلاس کنکورم تو یک پیش‌دانشگاهی دخترانه تشکیل شد! باید قیافه من را می‌دیدید! (چرا اینطوری نگاه می‌کنید! جمعه‌ها پیش‌دانشگاهی‌ها تعطیل هستند بوده است.)
اینقدر کار دارم که هیچ کدوم رو انجام نمی‌دهم!

جوتی


ریاضی مهندسی باید یه نسبتی با دیازپام داشته باشه.

بر هر بلاگ‌نویس روزه‌گیر واجب است که بلافاصله بعد از اذان صبح آنلاین شود!
رمضان
برنامه چهارشنبه‌ها از اونی که فکر می‌کردم سنگینتر شده. یه کلاس قزوین، دو تا کلاس تهران اون هم بلافاصله پشت سر هم، بدون وقت استراحت.
امروز بعد از کلاسها(ساعت هشت شب) تازه رفتم میدان انقلاب دنبال کتاب خریدن. این وسط برای یکی هم کادو تولد خریدم که باعث شد به کلاس هوش مصنوعی دیر برسم. استادش از اونی که تو دانشگاهمون این درس رو باهاش داشتم بهتره. سر کلاس آخری اینقدر خسته بودم که وقتی می‌دیدم بعضی چیزها رو یادم میاد تعجب می‌کردم! البته خوب سردرد هم داشتم که احتمالا نصف خستگی هم بخاطر همون بود.

کلی به ما سیخ زدند که باید تو فلان برنامه که نوشته‌اید بشود روز اول رمضان را پنجشنبه کرد و برنامه ما از چهارشنبه اونورتر نمی‌رفت. گفتم باباجان این $M وقتی این تقویم قمری را درست کرده، لابد یه تحقیقی کرده، گفتند همینی که تو تقویم خودمونه می‌خواهیم. حالا قیافه من را تصور کنید وقتی بعد از اون همه زور زدن برای درست کردن این مشکل، امروز از رادیو شنیدم که ماه رمضان حلول فرموده‌اند. خوب بابا جان شما هم اگه از اول از NET. استفاده می‌کردید، اینقدر مشکل نداشتید!

جوتی
حاشیه: شرط لازم برای اینکه بقیه باور کنند که تو می‌توانی آن کار را انجام بدهی این است که خودت باور کنی که می‌توانی. البته این شرط کافی نیست!
حاشیه 2: امروز روزه نگرفتم. ولی از فردا می‌گیرم. راستش همیشه از روزه گرفتن خوشم می‌اومده و هنوز هم میاد. حس خیلی خیلی خوبی بهم میده.


جدیدا وقتی خسته می‌شوم دلم می‌خواهد جلوی تلویزیون لم بدهم و چایی بخورم! فکر کنم دارم "مرد" میشم!

سلام بابایی
این روزها به چیزهایی که با a شروع می‌شوند و بعد از آنها g می‌آید علاقه‌مند شده‌ام.
Agile Dev.
Agent
Abgoosh
البته سومی یکم فرق داره، چون بعد از a بلافاصله g نمیاد، و از اون مهمتر اینکه حرف این روزها نیست، من همیشه به سومی علاقه داشتم. ولی اینها چه ربطی به شما داره؟
و اما ریاضی مهندسی!
من؟ البته لازم نیست ریاضی مهندسی پاس کنم. ولی برای ارشد باید بخوانم و با حس درماندگی کامل کلاسش اسم نوشتم. فکر می‌کنید برای اینکه آدم تقریبا قهوه‌ای بشود باید استاد سر کلاس چی بگه؟ "برای رشته کامپیوتر هر سال بطور منظم 6 تست ریاضی مهندسی می‌آید"
آخه یکی بگه من برای 6 تا تست باید این همه درس بخونم؟ اونم درسی که تا حالا حتی یک بار جلد کتابش را هم ندیده‌ام؟ این انصافه؟

چند روز پیش رفتم انقلاب، می‌خواستم یک کتاب درباره کنفسیوس یا تائو بخرم، نتیجه این شد که یک کتاب درباره "ذن" خریدم! چیز جالبیه! اعتقاد و کتاب مقدس و اینجور چیزها اصلا تو قاموسشون پیدا نمیشه!

جوتی
حاشیه: یک عدد آب‌نبات به چه گندگی را درسته خوردم. یعنی پرید تو گلوم، ولی مثل آدم رفت پایین. بابایی ممکن بود جوتی شما به همین راحتی بمیره! همینقدر مفت! همینقدر بی‌ثمر! بابایی تا چند سال اسمم یادتون می‌مونه؟ پنج سال بعد چند نفر من را یادشون میاد؟


جناب dell یک update برای AximX30 داده‌اند.
بعد از Install کردن این Update و برگرداندن Backup وقتی می‌خواهم Sync کنم ActiveSync گیر می‌کند.
فعلا صبر می‌کنم ببینم رد می‌شود یا نه. دفعه قبل که همچی درهم برهم شده بود، انگاری reminder ها double شده بودند.
به این می‌گویند یک post کاملا farsi

جوتی
حاشیه: حالا این هیچی، گاهی وقتها از زبان شیرین فارسی فقط یک کسره می‌مونه، بین حروف انگلیسی! اون دیگه شاهکاره! خدایا فارسی را از دست ما نجات بده!


دیروز اولین روزی بود که رفتم سر کلاس، اون هم کلاس متون اسلامی. من البته از همون بچگی علاقه و استعداد زیادی در عربی داشتم! این علاقه اینقدر زیاد بود که شب امتحان عربی خوابم نمی‌برد (یعنی یه دو سه باری بیدار می‌شدم، خواب نرفتن که اصلا تو مرام من نیست!)
امروز هم اولین روز کلاس کنکور ارشد است. اون هم کلاس ریاضی مهندسی! خدایا توبه!
اصلا امیدی به این درس ندارم، ولی به هر حال باید سعی خودم رو بکنم.
و اما پروژه
امروز توی سایت دانشگاه دنبال زمان حذف و اضافه می‌گشتم که متوجه شدم درس پروژه بنده حذف شده! آخه این چه وضعیه؟ خدا می‌دونه چرا این حذف شده!

جوتی
حاشیه: آقای سلمونی موهایم را کاملا مدل آدمهایی که دارند کچل می‌شوند و نمی‌خواهند کچلیشان نشان داده شود زده! اصلا خوشم نیامد!


سلام بابایی
امروز مرشد و مارگریتا تموم شد!
امم
راستش چیز زیادی ندارم درباره این کتاب بگم! یه جورایی خیلی عجیب بود! می‌دونید آخرسر از کی بیشتر از همه خوشم اومد؟ از سگ پیلاطس! باور کنید. واقعا موجود نازنینی بود! یه چیزهایی از آخر کتاب، شدیدا توی کله من اینور اونور میپرند!
"بزرگترین گناه بزدلی است"
این سگه...
من از سگه خیلی خوشم اومد!
"عاشق واقعی کسیه که تو سرنوشت معشوقش سهیم بشه"
من از سگه خیلی خوشم اومد! تو عذاب چند هزار ساله کسی سهیم شدن، کم چیزی نیست! اون سگه واقعا قابل احترامه!
خیلی دلم می‌خواهد یه بار دیگه کتاب را از اول شروع کنم. راستش کتاب رو زیاد با حواس جمع نخوندم ولی می‌دانم به این زودی‌ها این کار را نمی‌کنم.

جوتی

روز آتش‌نشان مبارک
می‌دونی برای اینکه یه آتش‌نشان بیاد خونتون باید چیکار کنی؟
مامان کبریتها رو کجا قایم کرده؟
درود بر عمو شلبی!

Yin-Yang
Yin-Yang
گاهی وقتی سر کلاس، استادها حرفهای خواب آور می‌زدند من از این شکلها می‌کشیدم، یه جورهایی خیلی ازش خوشم می‌اومد؛ امروز فهمیدم بهش می‌گن Yin-Yang و چه معنی جالبی داره...
من به خیلی از چیزهایی که اونجا نوشته اعتقاد دارم! مخصوصا این:
Part of yin is in yang and part of yang is in yin.

جوتی

حاشیه
جناب استاد با تغییر عنوان پروژه موافقت کردند و وقتی دیدند که من واقعا توانایی نوشتن شرح پروژه را ندارم گفتند که کارهایی که می‌خواهم انجام بدهم را لیست کنم و بدهم به خود استاد و خودش سر فرصت شرح پروژه را می‌نویسد. من؟ تو فکر اینم که تو اجرای پروژه هم ممکنه همینقدر باهام همکاری بشه؟ آخه شنیده بودم که استاد راهنماها هیچ کاری نمی‌کنند...
تا ببینیم چی میشه.

جوتی
حاشیه: تو دانشکده جدید، یک نورگیر هست و زیر نورگیر، 4 طبقه پایین‌تر، یک ستاره هشت‌پر. من که خوشم اومد، گیرم که احتمالا کسانی که همچی چیزی طراحی می‌کرده‌اند اهمیتی به این نمی‌داده‌اند که زمانی ستاره هشت‌پر نماد زن خورشید بوده.
حاشیه2 برای جلال: نورگیر را با مثلث‌هایی ساخته‌اند که راس بعضی از آنها به طرف بالا است و بعضی به طرف پایین...


صبح کلی سعی کردم شرح پروژه بنویسم، به نتیجه خاصی نرسیدم، خیلی چیزها نوشتم ولی مشکل اینجاست که اصلا نمی‌دانم برای شرح پروژه باید چی بنویسم! شاید زیادی سخت می‌گیرم.
فردا با استاد درباره عنوان جدیدی که به فکرم رسیده صبحت می‌کنم. اگر استاد هم موافقت کند، اون عبارت "سیستم خبره" از عنوان پروژه حذف می‌شود.

اگر فردا بیاید،
جوتی
حاشیه: امیدوارم استاد بهم برای نوشتن شرح پروژه کمک کند!

سماجت بی‌دلیل یا دوام و پایداری؟
الپروژه والپروژه!
و اخذ کردن پروژه را خانهایی است که دویدنها خواهد.
نخست یافتن استاد.
دیگر موافقت استاد موضوع پروژه را.
سه دیگر نوشتن دانشجو شرح پروژه را.
و البته من در همین خان سوم مانده‌ام، مانند آهویی در عسل (اه! خوشم نمیاد نوچ بشم! ولش کن، بهتره مثل خر تو گل بمونم ولی نوچ نشم!) مشکل اینه که اصلا نمی‌دانم برای شرح پروژه باید چی بنویسم. فکر کنم اگه قرار بود یه پیش قراردادی، گزارش امکان سنجیی، یا یه چیزی تو این مایه‌ها بنویسم خیلی راحتتر بود و زودتر می‌نوشتم!
سیستم خبره پشتیبانی؟
راستش رو بخواهی من هنوز درست حالیم نشده که سیستم خبره چی هست! ولی استاده گفت این پروژه‌ای که حضرت شیطان به فکر من انداخته یه بخشیش یه سیستم خبره است و گفت برای پروژه لیسانس همونش هم کافیه.

جوتی
حاشیه: سماجت بی‌دلیل؟ دوام؟ پایداری؟ وفاداری؟ عشق؟ حماقت؟ چند وقتی میشه که احساسات رومانتیک باعث احساسات خاصی در دل من می‌شوند و همچی بگی نگی باعث می‌شود محتویات معده‌ام حوس هواخوری به سرشان بزند!


دلم می‌خواهد دراز بکشم... یک روز تمام، حتی بیشتر. غذا را هم توی تخت بخورم. دراز بکشم و کتاب داستان بخوانم. بدون دغدغه، بدون نگرانی، بدون مسوولیت...
همچی چیزی فکر نکنم هیچ وقت واقعا گیر بیاد، ولی شبیهش که پیدا میشه؟ ایرانیش رو ندارین؟
بدون دغدغه؟ بدون نگرانی؟ بدون مسوولیت؟
بدون اینها اصلا زندگی چطوری میشه؟

جوتی
روزهای تکراری...


سلام بابایی
جناب دکتر برای من توضیح دادند که موضوع پروژه لیسانسی که انتخاب کرده‌ام، موضوع سه تا پروژه لیسانس جدا از هم است! و بعد هم گفتند که اگر قصد دارم همه را هم انجام بدهم، برای خودم انجام بدهم، ایشان سپس افزودند‌(دچار اخذ شدگی اتمسفری اخبار گویی شدم) برای پروژه لیسانس یکی از اون سه‌تا را انتخاب کنم.
من همیشه به نظر استادها احترام می‌گذارم(حداقل سعی خودم رو می‌کنم!) اینجوری خیلی راحتتره، اگه همه پروژه انجام شد، که چه بهتر، ارائه هم می‌کنم، اگر نشد هم اون بخشی که تمام شده را تحویل می‌دهم.
اوه بابایی! هنوز به شما نگفتم موضوع پروژه چیه؟
خوب الان بهتون می‌گم...
ببخشید! از اتاق فرمان اطلاع دادند که وقت برنامه تمام شده،

ارادتمند،
جوتی


سالروز خجسته آپلود کردن کتاب الکترونیکی ویژوال بیسیک دات نت. (البته فردا است!)
هی...
چقدر پارسال همچی روزهایی ناراحت بودم، چقدر دلم گرفته بود!

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org