|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
عزیز داس به دست
کتاب "مهمانی خداحافظی" دیشب تمام شد. خیلی ازش خوشم اومد، خیلی تاریک (dark سابق) بود. یاکوب یک قرص آبی همراه خود داشت تا کنترل مرگش همیشه دست خودش باشد. تقریبا یه چیزی تو این مایهها که تو همچون کشوری آدم نمیداند چه وقت لازم است بمیرد! این قرص اتفاقی در لوله قرصهای آبی کمرنگی که پرستار برای درمانش میخورد رفت. البته در این "اتفاق" یاکوب بیتقصیر نبود. یاکوب کمی هم سعی کرد تا قرص را از پرستار بگیرد ولی بعد به این نتیجه رسید که از مردن پرستار چندان هم عذاب وجدان نمیگیرد. یاکوب داشت از کشور میرفت یک جور مهاجرت یا فرار از شرایطی که کشورش داشت. در صفحههای آخر کتاب و بعد از مرگ پرستار من فقط نگران این بودم که نکند کسی جلوی یاکوب را بگیرد! راستش از واکنش خودم تعجب کردم ولی حقیقت این است که مرگ پرستار برای من مهم نبود! برایم مهم نبود که اون زن حامله میمیرد! برایم مهم نبود که یاکوب قاتل است. ظاهرا دکتر اسکرتا هم همین نظر را داشت. دکتر اسکرتا میدانست که در اون دور و بر فقط یک نفر این قرص را داشته و آن هم یاکوب بوده ولی هیچ حرفی در این باره نزد! به قول خود دکتر "ارزشهایی که قبول دارم هیچ ارتباطی با عدالت ندارند... مثلا رفاقت". این دکتر اسکرتا شخصیت فوقالعادهای دارد! دکتر در یک مرکز درمان نازایی کار میکند و یکی از روشهای درمانی او تلقیح مصنوعی است! آن هم با اسپرمهای خودش! به همین دلیل نصف بچههای آن شهر کوچک شبیه هم شدهاند! به این ترتیب در فضای بسیار دلنشین آب معدنی یک زن حامله (که معلوم نبود پدر بچه او یک کارگر ساده است یا یک نوازنده ترومپت) به قتل رسید ولی پلیس گفت خودکشی کرده و پس از آن همه چیز به خوبی و خوش تمام شد! دکتر اسکرتا پسر خوانده آن آمریکایی پولدار شد که زنش مریض دکتر اسکرتا بوده و به تازگی بچهای به دنیا آورده که شباهت معجزه آسایی به دکتر اسکرتا دارد! نوازنده ترومپت با زنش به سمت شهر خودش رفت، با اطمینان از اینکه زنش هرگز آن پرستار را نخواهد دید. یاکوب از کشور خارج شد و خلاصه همه عاقبت به خیر شدند. حتی آن پرستار! از آن پس همه شخصیتهای کتاب در حالی که تا گردن تو کثافت بودند؛ سالهای سال به خوبی و خوشی زندگی کردند! جوتی
تاريکى
بعضى از شبها پرده اتاقم را کنار مى زنم تا تاريکى بى رمق شهر به اتاقم سرازير شود. شما در این صحنه از باید درس بخوانی. به جان شما هر جور حساب میکنم میبینم اصلا راه نداره! امروز از اون روزهایی است که حوصله هیچ کاری ندارم.
Cameron Cartio
Cameron Cartio مخصوصا "Roma" و "بارونه". انگاری که Roma به یک زبان کاملا نیست در جهان است! جالبه!
مرگ با عزت
بابایی آیا شما هنوز هم به تاثیر کلمهها اعتقاد ندارید؟ حداقل قبول کنید که خیلی وقتها برای اینکه چیزی را تغییر بدهند اول اسمش را عوض میکنند. مردم در برابر بعضی از کلمهها از خودشان دفعاع میکنند و واکنش منفی نشان میدهند و در برابر بعضی از کلمهها رام میشوند یا حداقل برایشان مفهومی ندارد. مثلا شرکتی که محصولاتش اینقدر بدنام شدهاست که دیگر تلاشش برای تبلیغات و تولید محصول بهتر فایده ندارد، نام محصولاتش را عوض میکند. اما این "مرگ با عزت" خیلی جالبتر است! باور میکنید واژه "مرگ با عزت" را بجای خودکشی استفاده میکنند؟ البته نوع خاصی از خودکشی که به درخواست بیمار و با کمک پزشک انجام میشود. "...براساس اين قانون موسوم به "مرگ با عزت" تنها بيمارانی حق استفاده از آن را دارند که براساس پيش بينی پزشک بيش از شش ماه زنده نخواهند ماند... بيمار سپس می تواند داروهای مرگبار را از پزشک خود دريافت کند اما شخصا بايد آنها را مصرف يا تزريق کند." نمیتوانم درک کنم. شاید زندگی برای کسی که در بستر بیماری افتاده و میداند که بیشتر از شش ماه زنده نخواهد ماند بینهایت سخت باشد ولی به هر حال زندگی خواستنی و دوست داشتنی است. جوتی حاشیه: پخش مجدد داستان* "رانندگی جوتی" یا "جوتی به آموزشگاه رانندگی میرود"، از امروز در بخش 365 روز پیش! ----------- پاورقی: *البته معمولا "داستان" منتشر میشود و "پخش" نمیشود ولی گاهی اوقات هم نمونههایی از آن دیده میشود. (جمله بندی در حد ...)
سوز امتحان
سلام بابايى عزيزم فصل دو روزهء امتحاناتم تمام شد. اگر اين دوتا امتحان پاس بشه درسهاى ليسانسم تمام مى شود. به عبارت ديگر يحتمل پسر/دختر شما به زودى مهندس مى شود! البته بعد از دفاع از پروژه! صبح هوا وحشتناک سرد بود. دماسنج اتوبوس مى گفت 9درجه زير صفر(فکر کنم حدود 4 یا 5درجه زیر صفر بود)! اگر يک آدم بى تربيتى پيدا مى شد که تو خيابون تف کند، تفش به زمين نرسيده يخ ميزد! دشت کاملا سپيد پوش شده. انگارى که برفها قصد آب شدن هم ندارند. چه بهتر! از ميان دشتى سپيد و سوار بر بالهاى يک ماشين آهنى و کاملا غير شاعرانه، ارادتمند هميشگى شما، جوتى
لگاریتم مار بوآ
سلام بابایی خلبان را که یادتان هست؟ کدام خلبان؟ آه بابایی عزیز مگر چند تا خلبان مهم وجود دارد؟ همان خلبانی که در شش سالگی دوست داشت نقاش بشود. خوب! خلبان یک نقاشی داشت و به هر کس میرسید آن نقاشی را نشانش میداد و میپرسید این چیست؟ و اگر طرف میگفت کلاه است با او فقط درباره چیزهایی که آدمبزرگها دوست دارند حرف میزد.* من هم فعلا یک سوال دارم که هر کس را که پیدا میکنم آن سوال را ازش میپرسم! آیا [lg(lg n)]! کرانی به شکل چند جملهای دارد؟این دو سه روز که دارم برای امتحانها درس میخوانم خیلی دلم برای طراحی الگریتم تنگ شده! نمیدانم چرا قبلا این کتاب CLRS را نخوانده بودم! کتاب جالبی است. جوتی حاشیه: فعلا دارم Applying UML And Patterns را ورق میزنم. (خواندن خیلی لفظ درستی نیست، درستش همان ورق زدن است. تفاوتشان یه چیزی مثل تفاوت بال بال زدن و پرواز کردن است!) حاشیه 2: تاحالا دیده بودید پرانتز از متن اصلی طولانیتر بشود؟ ---------- پاورقی فقط جهت رعایت کپیرایت!: * اشاره به چند صفحه اول از کتاب "شازده کوچولو" نوشته دوسنت اگزوپری است.
نمایش
دوشنبه امتحان متون اسلامی دارم و سهشنبه امتحان طراحیشیگرا(اختیاری). اولی مرجعش عربیه و دومی انگلیسی. یه چیزی تو مایههای عبدالعزیز اسمیت! البته این طراحیشیگرا یک جزوه فارسی هم داره که ازش چیز زیادی نفهمیدم. مربی میخواست بهم یاد بدهد که بدون تیوپ شنا کنم. هر روز یکمی باد تیوپ را کم میکرد تا بیشتر روی شکم خودم وایسم (امم! "روی شکم ایسادن" را تا حالا نشنیده بودم، احتمالا باید بین مارها مرسوم باشد، بابایی فکر میکنید من در زندگی قبلی مار بودهام؟) یه چند روزی تا اون روز بزرگ مانده بود که پدر مادرها بیایند و بدون تیوپ شنا کردن بچههای فسقلی خود را ببینند و برایشان دست بزنند و قربان صدقه دلبندانشان بروند و برایشان اسپند دود کنند که خدایی ناکرده چشم نخورند. مربی باد تیوپ را کم کرد، من توی آب رفتم، زیر آب رفتم! مربی نشسته بود و میگفت شنا کن! خودت را برسان به طناب! شنا کردم و خودم را به طناب رسناندم. تیوپ باد نداشت. یادش رفته بود در تیوپ را ببندد! واقعا که! همه عظمتی که روز بیتیوپ شدن داشت از بین رفت. دیگه هیچ هیجانی نداشت. همه لطفش به نمایشش بود! لطفش به این بود که من را ببینند که با قدرت بدون تیوپ شنا میکنم و تشویقم کنند. ولی همه لطفش از بین رفت. نه بینندهای بود، نه قدرتی. فقط ترس بود و یک مربی احمق که بیرون آب نشسته بود و میگفت "خودت رو به طناب برسان" من بیچاره چه ساده بودم که فکر میکردم برای کمک به من توی آب میپرد! اون موقع فقط شش سال داشتم. ارادتمند، جوتی حاشیه: تنظیمات پیشفرض در برنامههای کامپیوتری دارای اهمیت بسیار زیادی هستند. زیرا در بسیاری از موارد کاربرها هرگز تنضیمات پیشفرض را تغییر نمیدهند. حاشیه2: برنامه کلاینت وبلاگ را دوباره کامپایل کردم و یک تیک ناقابل را از پیشفرض بودن در آوردم. آآآررررره!
پاشنه هومر!
واقعا لذت میبرم وقتی میبینم این پسرهی بیبندوبار و هوسباز و بیدست و پا بعد از دوبله تبدیل به یک جوان احساساتی و عاشق پیشه و درستکار شده! البته واضح و مبرهن است که منظور "پاریس" در فیلم تروا میباشد. دوبلهکنندگان عزیز علت به وجود آمدن داستان را تغییر دادهاند ولی نام "آکیلیس" را به "آشیل" تغییر ندادهاند. فکر میکنم "آشیل" خیلی بیشتر از "آکیلیس" در فارسی معنی داشته باشد! البته دوبلهکنندگان عزیز احتمالا فکر کردهاند سازندگان این فیلم زیادی به هومر وفادار بودهاند و وظیفه ایشان است که کمی داستان را تغییر بدهند! سازندگان فیلم واقعا شاهکار کردهاند! من از فیلم و فیلم سازی چیزی سر در نمیآورم ولی خیلی وقت پیش کتاب "ایلیاد" را خواندهام و احتمالا خیلیهای دیگر هم آن را خواندهاند. سازندگان فیلم لطف کردهاند و تمام خدایان را حذف کردهاند! زره آشیل را حذف کردهاند! ونوس را حذف کردهاند! اولیس را تقریبا حذف کردهاند! خدای من! ایلیاد اون هم بدون اولیس؟ اسب تروا را چه کسی ساخت؟ چرا باید تیر به پاشنه آشیل میخورد؟ اون پاریس بیدست و پا چطور این کار را کرد؟ هومر بیچاره احتمالا از دیدن این فیلم چندین بار سکته خواهد کرد! البته اگر فقط دوبله فارسی را ببیند، احتمالا زیاد ناراحت نمیشود. چون امکان ندارد باور کند فیلم مذکور از روی کتاب ایلیاد ساخته شدهاست! جوتی حاشیه: "تروجانها" یعنی چه؟ چرا این واژه زیبا را به "مردم تروا" ترجمه نکردهاند؟ --- پاسخالافاضات: پس به آنها بگویید که به زمانها دقت کنند پیش از آنکه تهمت بزنند بر مردمان و بگویند به وبلاگنویسان که شما کپیرایت را رعایت نکردهاید یا ضبط همراه داشتهاید یا نظر دیگران را کپیکردهاید. که همانا این تهمتها بسیار سنگین و نابخشودنی است و لهم عذابٌ علیمٌٍ. من این مطلب را دقیقا بعد از اینکه آشیل سر مجسمه آپولون را زد پست کردهام(دقیقا موقع پیامهای غیر بازرگانی) که خیلی قبل از نظرات کارشناسی بعد از فیلم است.
?Are you polynomially bounded
اینجا* از وجدان کاری خبری نیست! باید مدام به همه سرکشی کنم! با وجود این همه نظارت، از نوع الکترونیک و غیر الکترونیک و مشهود و غیر مشهود، باز هم همه از زیر کار در میروند. تا از اتاق میروم بیرون، Media Player روزهی سکوت میگیرد. مهندس چاییشیرین هم راه را اشتباهی نشان میدهد! حتی به دانههای برف هم دیگر نمیشود اعتماد کرد! تا چشمهایم را میبندم آنها هم در خانههایشان میخوابند، مثلا قرار بود 24 ساعته کار کنند! واقعا که! شاید باید همه کارها را خودم انجام بدهم تا به سرانجام برسند. البته کار مهندس چاییشیرین سخت نیست، از پس آواز خواندن هم بر میآیم؛ گیرم که باعث شود قیمت خانههای این حوالی پایین بیاید! چطور تبدیل به برف شوم؟ جوتی حاشیه: حتی کتاب CLRS هم وقتی من نگاهش نمیکنم خوانده نمیشود. ---------- پاورقی * منظور از "اینجا" دقیقا "همینجا" میباشد که بطور دقیقتر میتوان گفت مرجع آن اتاق بنده است. هرگونه برداشت سیاسی و غیر سیاسی از مطالب این وبلاگ ممنوع است. مادهواحده: بطور کلی هرگونه تفسیر نوشتههای این وبلاگ ممنوع است! حتی شما دوست عزیز.
عید قربان مبارک
اون بیرون، برف میآید. گوسفنده با وجود اینکه روی صندلی جلوی وانت نشسته بود، باز هم داشت گریه میکرد؛ خیلی هم عصبانی بود. مدام داشت به جدش ناسزاهای آبدار میگفت، که چرا جون اسماییل را نجات داد تا این آدمها اینقدر گستاخ بشوند و تو یک روز به قصد نسل کشی گوسفندها را قتلعام کنند. نسل جدید گوسفندها، چندان هم معتقد نیستند. گوسفندی که مصونیت دیپلماتیک دارد.
نارسیس در چاه فاضلاب
سلام بابایی عزیزم دیشب چند تا گل نرگس خریدم و گذاشتم توی لیوان، روی میزم، یه جایی روبروی غروب خورشید پشت درختهای نخل، سمت چپ خوک کلاه به سر، سمت راست مهندس چایی شیرین و نزدیک مونیتور(یعنی تنها جای خایی که روی میز پیدا میشد). این گلهای پرپری و خوشبو همیشه من را یاد افسانه نارسیس میاندازند. البته احتمالا هر کس افسانه نارسیس را شنیده باشد با دیدن گل نرگس یاد نارسیس میافتد. افسانهی نارسیس افسانهی پیدایش گل نرگس است. هووم! شاید اگر قضیههای ریاضی گسسته هم هر کدام افسانهای داشتند، آنها را فراموش نمیکردم! بابایی عزیزم به نظر شما فوقالعاده نیست که آدم چیزی به این زیبایی در اتاقش داشته باشد و بتواند هر چقدر که دلش میخواهد آن را نگاه کند و از عطرش لذت ببرد؟ هوووووم! از دست دادنشان باید غم انگیز باشد. یا شاید چون من انتظار دارم غم انگیز باشد، غم انگیز میشود! شاید هم از دست دادن گل نرگس، یادآور مرگ نارسیس باشد. شاید هم هرگز نارسیس زیبا رویی وجود نداشته که محو تماشای زیبایی خودش بشود و توی آب برکه بیافتد و غرق شود. شاید اولین گل نرگس در برکهای که نارسیس در آن غرق شد سبز نشده است. شاید زیبایی نرگس، فقط حاصل یک اتفاق مسخره در دستگاه مسخرهتر طبیعت بوده... ولی حتی اگر اینطور باشد، باز هم من ترجیح میدهم افسانه نارسیس را باور کنم. راستی بابایی، مقالهای که میخواستم درباره جفای تاریخ در حق توالت بنویسم را یادتان هست؟ عنوانش را به دکتر جون گفتم و دکتر جون فرمودند که لازم نیست بیخود زحمت بکشم و فرمودند که زیاد هم در حق توالت جفا نشده است! چون کتابش هست! کتاب "فرهنگ و بهداشت آبریزگاه*" نوشته "دکتر جلال جلال شکوهی" و "دکتر عبدالحمید حسیننیا". کتاب را از دکتر جون گرفتم و یکمی هم خواندم، کتاب خیلی جالبی است. هم علمی/بهداشتی است و هم خندهدار! یک بیت شعر هم از مثنوی معنوی در کتاب بود که بیتربیتی طبقهبندی میشود! چند عکس رنگی هم دارد که بعضیهایش خیلی هوس انگیز است، واقعا جون میدهد برای کتاب خواندن! یک جمله جالب هم در مقدمه مولف نوشته بود: "از تمان خوانندگان تقاضا دارم پس از مطالعه کتاب آنرا در اختیار خواننده دیگر بگذارند تا کتاب در گوشه کتابخانه نماند" جوتی ---------- پاورقی *در کتاب مذکور توضیح داده است که آبریزگاه واژه مصوب فرهنگستان زبان فارسی برای استفاده بجای توالت است. به نوشته همین کتاب، صادق هدایت هم معادلسازی هایی کرده است: باشگاه، داشگاه (قهوه خانه)، شاشگاه(توالت).
Hoax
من روزنامه نمیخوانم (البته سوءتفاهم نشود، من باک نیستم!)، بخاطر همین نمیدانم توی روزنامهها چه چیزهایی مینویسند و چه چیزهایی نمینویسند و... اما امروز سعادتی بدست آمد و یک متن بسیار مهم را به من نشان دادند که بخوانم تا بلکه هشیار شوم و ویروس نگیرم! اخطار جدید برای دارندگان موبایل - روزنامه همشهری - یکشنبه 18 دی ماه سال 84 اگر این متن را بخوانید، (خواهش میکنم بخوانید!) حتما متوجه میشوید (امیدوارم بشوید) که این متن بیشتر شبیه داستانهای ژولورن است تا مطالب صفحه "علم و فنآوری*" (البته از نظر تخیلی بودن!) آخر چطور ممکن است که با جواب دادن به یک تماس تلفنی، نه تنها سیمکارت پاک شود، بلکه گوشی غیر قابل استفاده بشود! باباجان! ویروسهای کامپیوتری نرمافزار هستند و یک اصل کلی درباره نرمافزارها وجود دارد (منظور شاعر اصل ارجاعات محلی نیست!) "هیچ نرمافزاری معجزه نمیکند!**" بگذریم! حتما تا حالا متوجه شدهاید(فرض بر این است که IQ ویزیتورهای این بلاگ بیشتر از 10 است) که مطلبی که همشهری چاپ کرده است یک Hoax یا یکجور شوخی مسخره اینترنتی بیشتر نیست یک چیزی شبیه همونهایی که هر روز توی Y!M میگیریم مثلا: "اگر امشب آلاسکا یخی نخورید و زیر برف کله معلق نزنید آفلاینهای یاهوی شما پاک میشود، این کار را یاهو برای پیدا کردن یوزرهای بی استفاده کرده است" اگر هم هنوز فکر میکنید که همشهری راست میگوید میتوانید به لینک زیر سری بزنید: البته همشهری عزیز در متنی که چاپ کرده غلط تایپی هم دارد و بجای XALAN نوشته XALAM . حدود یک ماه هم دیر مطلب را چاپ کرده (خبر در نوامبر سال 2005 منتشر شده) پس حتی خبر اشتباهشان "جدید" هم نیست! اگر این XALAN واقعا یک ویروس بود؛ این مطلب با غلط تایپی و یک ماه تاخیرش به هیچ دردی نمیخورد! در نسخه اینترنتی منبع خبر "موبایلستان" ذکر شده ولی در نسخه چاپی اسمی از منبع برده نشده بود. جوتی ---------- پاورقی: *اسم صفحه و ستون مربوطه را نگاه کردم که خدایی نکرده مثل بعضیها مطلب صفحه طنز را بجای خبر اشتباهی نگیرم! **توضیح اینکه کارهایی که بعضی برنامههای open source میکنند خیلی شبیه معجزه است ولی معجزه نیست. -------- حاشیه: سوال: hoaxها میتوانند صدمه هم بزنند؟ جواب: بله! مثلا وقتی یک hoax میگوید فلان فایل ویروس است، کاربرهایی که به hoax اعتماد کردهاند؛ فایل را پاک میکنند و ممکن است با این کاربه نرمافزارهای خودشان صدمه بزنند. از آرشیو: انواع تهدیدها لینک تکمیلی: دو نسخه دیگر از hoax شماره 2 همشهری در symantec. لینک
برف
انگاری اولین برف زمستان بالاخره قصد دارد تشریف فرما شود. یعنی دارد میآید ولی از اونجایی که هنوز ننشسته؛ چندان هم برف حساب نمیشود!
WC
باید مقالهای بنویسم تحت عنوان "توالت و کاربردهای آن" یا "جفای تاریخ در حق توالت" یا شاید هم "آنچه درباره توالت نمیدانیم" و در آن مقاله درباره فواید توالت و ناگفتههای تاریخی در مورد این مکان مظلوم خانه را به قلم بیاورم، باشد تا مردمان در دید خود تجدید نظر کنند. جوتی
Darkness called
شب. روی درهای ماشینی به رنگ سبز تیره، نوشتههای سفید یا زردی بود. روی یک در نوشته بود "شجاعت" و روی دیگری نوشته بود "حماقت". ماشین بزرگی نبود؛ فکر کنم سواری بود. حماقت را روی در جلو نوشته بود و شجاعت را روی در عقب. شاید فکر میکردند تعداد آدمهای شجاع از آدمهای احمق بیشتر است. خط روی در فارسی نبود ولی به راحتی آن را خواندم، نیازی به ترجمه هم نبود، فارسی نوشته بود فقط با یک رسمالخط دیگر... شاید فینگلیش یا شاید هم مثلا تاجیکی، تازگی خط تاجیکی را دیدهام. برایم خیلی جالب بود. اتفاق خطرناکی در پیش بود، شاید هم آنچه نباید پیش میآمد پیش آمده بوده و حالا زمان مواجه شدن با آن رسیده بود. خطر را حس میکردم و میدانستم که کسانی که از در حماقت وارد میشوند روزهای راحتتری در پیش خواهند داشت. نمیدانم! اصلا نمیدانم چرا از در شجاعت سوار شدم!؟ حتی توی خواب هم این تصمیم برای عجیب بود و نمیتوانستم درک کنم که چرا این در را انتخاب کردهام؟ چرا؟ میخواستم چه چیزی را ثابت کنم؟ شاید هم تصمیم کاملا بیمنطقی بوده. شاید هم فقط میخواستم بروم و چون صندلی جلو جا نداشته روی صندلی عقب نشستهام. شاید از شدت حماقت در شجاعت را انتخاب کرده بودم... پس از مدت نسبتا کوتاهی ماشین متوقف شد و سرنشین صندلی جلو پیاده شد و به طرف یک در رفت، نمیدانم در چه رنگی بود، ولی در کوچکی بود اندازه در یک خانه معمولی. من داشتم به این فکر میکردم که این ماشین خیلی جالب است و باید این را در بلاگم بنویسم. فکر میکردم ماجرای مسخره و خندهداری از آب در میآید. در همین حال که به نوشتن این ماجرا فکر میکردم ماشین به راه افتاد و به سمت یک در بزرگ خاکستری رفت، در خیلی بزرگ و بلندی بود، نوک آن دیده نمیشد. حتی توی خواب هم یاد دروازههای سیاه بارادور افتادم... در خاکستری بدون هیچ صدایی باز شد. اصلا همه جا یکجور سکوت سنگین حاکم بود؛ انگار که در خاکستری و عظیم هم از ترس جرات سر و صدا کردن نداشت! (شاید هم اسپیکرها خاموش بوده) پشت در خاکستری، مه بود شاید هم دود غلیظ، به هر حال من نمیتوانستم ببینم که چه چیزی آن پشت است و قبل از اینکه بفهمم چه چیزی در پیش است از خواب بیدار شدم. وقتی بیدار شدم فکر کردم حتما باید این را در بلاگ بنویسم. هوا هنوز تاریک بود، باز هم خوابیدم میخواستم ببینم پشت در چه خبر است. ولی هرگز نفهمیدم. جوتی حاشیه: صبح یادم بود که باید یه چیزی تو بلاگ مینوشتم ولی چند ساعتی طول کشید تا خوابم یادم بیاید! حاشیه2: اصلا دوست ندارم خواب ببینم. خواب باید سنگین و بیرویا باشد. حاشیه3: انگاری که حتی تو خواب هم وبلاگ نویسی را ول نمیکنم! حاشیه4: داستانش جالب بود! شاید اثر جانبی بازی و فیلم Doom باشد. الان دارم چند تا آهنگ خیلی خیلی خیلی ملایم و آروم گوش میکنم.
مکس
دیشب فیلم مکس را دیدیم، والا من نمیدونم فیلمش چی بود، چی نبود! فقط میدونم که خیل خندیدم؛ این بغل* دستی من داشت قاه قاه میخندید و سعی هم میکرد خودش را کنترل کند که بلندتر نخندد، در نتیجه برای کنترل فشار وارده پاهایش را "گومپ! گومپ!" میکوبید زمین! اگر از توضیحات من درباره فیلم چیزی نفهمیدید و فیلم را هم ندیدهاید، برای توضیحات بیشتر به کاوه مراجعه کنید: "مکس که اسم سگه" جوتی --- پینوشت: * فرمودند که اون کسی که خندیده اسمش "بقل دستی" نبوده؛ بلکه "بغل دستی" بوده. با عرض پوزش از آقای "بغل دستی"، اسم ایشان در متن اصلی درست شد.
Doom
سلام بابایی دو روزی میشود که دارم ریاضی گسسته میخوانم و تقریبا یکی بیشتر از یک صفحه از جزوهام را خواندهآم! ریاضی گسسته خیلی درس شیرین و راحتی است، البته تا وقتی که لازم نباشد مساله حل کنم! خداییش ریختن چند تا توپ(متمایز) توی چند تا کاسه(متمایز) هیچ ربطی به تابع ندارد! راستی، بابایی! پرستار زنگ زد به سرگروه نوازندهها(یا یه چیزی تو همین مایهها) یک خبر خوش داد، که باعث شد آقای سرگروه شدیدا ناراحت بشود! این وسط پیشنهادی که پسر 18 سالهای -که گیتار میزد- داد خیلی جالب بود. پیشنهادش خیلی پست فطرتانه بود! خیلی خوشم اومد! ولی از اونجا که نمیخواهم هیتی که گوگل برایم میآورد از این بیشتر بشود، پیشنهادش را به شما نمیگویم. هرچند، فکر میکنم شما خودتان "مهمانی خداحافظی" را خوانده باشید. امروز فیلم doom را هم دیدم، یه جاهاییش دقیقا خود بازیش بود (FPS) که از اون بخشش خیلی خوشم اومد. ولی در کل گرافیک بازی از فیلمش بهتر بود! راستی یه چیزی، بابایی میدانستید یکی از بارزترین نشانههای لحجه تهرانی استفاده خیلی زیاد از "که" است؟ من که با تاکید کردن روی تعداد "که" هایی که دوستانم میگویند گاهی آنها را اذیت میکنم که یکم بخندیم! (در جمله قبلی دوتا "که" اضافه بود) ارادتمند همیشگی و تکراری شما، جوتی
داس مهربان
از 13 تا کتاب و جزوه درسی و تستهاشون که بگذریم، یک رمان دارم که بخوانم. "مهمانی خداحافظی" نوشته میلان کوندرا - ترجمه فروغ پوریاوری. فکر کنم تقریبا بدیهی باشد که من این کتاب را خیلی زودتر از اون کتابها میخوانم. عکس روی جلدش خیلی جالب است. یک فرشته (از اونهایی که همیشه نقش آدم خوبها را دارند) اون داس دسته بلند ترسناک را -که همیشه یک موجود ترسناک دستش میگیرد- در دست دارد. الان اسم اون موجود یادم نیست، شاید اصلا اسمی هم نداشت ولی این داس دسته بلند نشان مرگ است. تو این کتاب نماد شناسی نوشته بود که اتحاد نماد مرد و زن هم هست، خط صاف و مستقیم نشان مرد و انحنا و دروگری نشان زن! کی بود گفته بود مردها در طراحی webpage خطهای مستقیم را ترجیح میدهند و زنها منحنیها را؟ الان یک چشمم به ساعته یه چشمم به متنی که مینویسم. ساعت 10 اکانتم تمام می شود! جوتی حاشیه: متن وبلاگ هم مثل اشتها میماند! با این تفاوت که اون زیر زبان است و این زیر انگشت! سلام بابایی خبر خوش اینه که هوا یکم خنک شده، خبر بد اینه که برف نیومده. در ضمن باید عرض کنم که زمین کماکان کروی شکل است (تقریبا همانقدر که دیروز بود) و این باعث آرامش خاطر همه ما است چون وقتی زمین گرد باشد آدم میتواند اینجوری پاهایش را جمع کند توی شکمش و روی زمین سرسره بازی کند ولی اگر زمین صاف باشد نمیشود این کار را کرد*! راستی من امروز یک چیز خیلی مهم فهمیدم: "ارتفاع برگ درخت بعضی اوقات صفر است ولی گاهی اوقات یک است." این واقعا میتواند در باغبانی به آدم کمک کند، گیرم که در تست زدن چندان فایدهای هم نداشته باشد. جوتی حاشیه: این پست شماره 1900 است. از این میتوان هیچ نتیجهای گرفت. ---------- *کل اون پاراگراف را فقط برای این نوشتم که یه چیزی نوشته باشم! **Null Reference pointer
بچه غول تنها
"داشت یادم میرفت...صنوبرهای این حوالی پاییز که میشود سیب سبز میدهند...میخواهی یک چند تا از آن پرتقالهای رسیده اش را برایت بفرستم..." لینک از بچه غول تنها اینقدر از نوشتههایش خوشم اومد که اتمسفر اخذم کرد و همه آرشیوش را هم خواندم! مهم نیست چند بار زندگی کنی و چقدر برای نجات جانش تلاش کنی، اون پیرمرد همیشه همون ساعت میمیرد! این انصاف نیست! من آخر نشدم! این یک جور معجزه است، البته معجزه بودنش را وقتی میتوانید درک کنید که پینگ-پنگ بازی کردن من را دیده باشید. خلاصه... در امتحان پینگ-پنگ با دو برد، نفر یکی مانده به آخر شدم! من میخواهم قبل از مرگم، حداقل یک خانواده از اینها را از نزدیک ببینم(شدیدا موجودات خانواده دوستی هستند و کمتر تنهایی جایی میروند). اینجور که wiki میگه، انگاری تو خلیج فارس هم پیدایشان میشود... ولی فکر کنم بیشتر طرفهای قطب باشند. جوتی آخیش! کلاس کنکورها تقریبا تمام شد! یعنی فقط یک جلسه مانده با جناب عزتی و بعد دیگه میتوانم با خیال راحت درس بخوانم! البته تقریبا چند روزی میشود که همچین بگی نگی بهتر درس میخوانم! یک عدد تحقیق هم برای متون اسلامی دانلود کردم! که یه چیزهای جالبی توش نوشته بود. مثلا یکیش این بود که اینجور که من فهمیدم قاضی یا مجتهد شدن زنها از نظر اسلام ایراد ندارد! در حالی که همیشه برعکس این را شنیده(و دیده) بودم! حتما من اشتباه کرده بودم! امروز یک کمی هم پیاده روی کردم، از فاطمی تا تقاطع آزادی و یادگار، بد نبود! خوش گذشت! فردا بخش دوم امتحان پینگ-پونگ است، باید با کسانی که یک ترم باهاشون بازی کردهام مسابقه بدهم، این البته چندان ناامید کننده بنظر نمیآید، مخصوصا اگر ندانید که من در این یک ترم فقط یک برد داشتهام! اما با دانستن این آخری وضعیت یکمی ناامید کننده میشود. (خیلی مسخره است! من کدام از دوتا "ن" کلمه "کننده" را با یک انگشت تایپ کردم) بگذریم! اوه! راستی بابایی یک عدد ضربالمثل غیر پاستوریزه جدید یاد گرفتهام که خیلی از آن خوشم آمده (من میمیرم برای اینجور ضربالمثلها)، چند روز پیش توی "امثال و حکم-دهخدا" پیداش کردم: یه چیزی تو این مایهها که "کدوم طرفی بخوابونمت که بادت در نره" یعنی "به کدوم سازت برقصم" من عاشق این ادبیات بهداشتی و غیرپاستوریزه هستم! ولی نمیدانم چرا این بخشهای غیر پاستوریزه تو ادبیات عامه و نوشتاری و غیره اینقدر کم استفاده میشود. ارادتمند، جوتی
Shark Tail
به لطف دوستان، امروز این کارتون رو دیدم. ![]() حتی از ساختمان داده هم بهتر بود! زیاده عرضی نیست، جوتی
The dead shall serve
این درس خواندن من هم برای خودش حکایتی شده، وقتی درس میخوانم حس خوبی دارم و خوشم میاد ولی وقتی میخواهم شروع کنم به خواندن کو حس و حالش!؟ خیلی وقت پیش در کهکشانی دور، کسی میگفت مهم اولین قدم است. البته یادمه که میگفت هر قدمی اولین قدم است، میگفت ما بعد از قدم اول یه قدم اول دیگه برمیداریم! منظورش چی بود؟ الان دیگه یادم نمیآید... خیلی چیزها یادم نیست. تو فایلهای recover شده چیزهای عجیبی پیدا کردم... خاطراتی از وقتی جوانتر و شادابتر بودم، تعجب میکردم که آیا واقعا اینها گذشته من است؟ انگاری که پیر شده باشم! یکم زود نیست؟ راستی، چند روز پیش (فکر کنم پنجم این ماه) سالگرد زلزله بم بود. دومین سالگردش. چشمهایم میسوزد. این انگاری پروژه جدید است، هرچی باشه البته از سردرد خیلی بهتر است. جوتی حاشیه: چرا باید نوشتهای به این مزخرفی را پست کنم؟ حاشیه2: شاید نباید زیاد به خودم درباره نوشتهها سخت بگیرم، چطور میخواهند حال و هوایی بهتر از خودم داشته باشند؟ بهشون اجازه بده هر چند تا که دلشون میخواهد عملگرهای مختلف و عجیب و غریب روی لیست تعریف کنند، من و تو میدانیم که روی یک لیست فقط دو عمل تعریف میشود! بقیه همه چرت و پرت است!
نامه عاشق
"بعضی از دانشآموزان برای هیچ کس نامه نمینویسند مگر دانشآموزانی که دوستشان دارند" بابالنگدراز عزیز فکر نکنید که خبری شده و عشق عاشقی در میان است! باور کنید که از این خبرها نیست! این صورت یکی از تستهای هوش مصنوعی است! البته اگر شما فکر میکنید این بیشتر به داستانهای عاشقانه شبیه است تا تست هوشمصنوعی؛ من هم با شما موافقت میکنم. درمورد جمله مذکور شک شبهه زیادی وارد است اگر کسی دانشآموز باشد و برای کسی نامه بنویسد آیا آن شخص را دوست دارد؟ اگر کسی دانشآموز باشد و کسی را دوست داشته باشد برای او نامه مینویسد؟ اگر کسی دانشآموز باشد و ده نفر را دوست داشته باشد برای همه آنها نامه مینویسد؟ اگر کسی دانشآموز نباشد، میتواند نامه بنویسد؟ اگر کسی دانشآموز نباشد و برای کسی نامه بنویسد آیا او را دوست دارد؟ اگر کسی دانشآموز باشد و برای کسی هم نامهننویسد آیا هیچ کس را دوست ندارد؟ آه بابایی من نمیدانم وقتی هوش طبیعی نمیتواند این منطق مرتبه اول را درست حسابی درک کند چه نیازی هست که هوش مصنوعی آن را درک کند! ارادتمند شما، جوتی به گمانم با این خوش شانسیهای جدید... باید چهار گوشه مونیتور رو ببوسم و کامپیوتر و مشتقاتش را برای همیشه ترک کنم! البته من به شانس اعتقاد ندارم ولی...
یکی داستانت پر از آب چشم
درود بر بابالنگداز بابایی عزیزم فکر میکنید پسر/دختر شما این روزها بیشتر از همه به چه موضوعی فکر میکند؟ درس خواندن برای کنکور؟ پروژه لیسانس؟ مباحثی که باید شنبه سر کلاس VB.NET درس بدهم؟ بابالنگدراز عزیز، شما گاهی من را کاملا ناامید میکنید! اگر فکر میکنید اینها مسائلی است که میتواند فکر من را چند روز به خودش مشغول کند، مشخص میشود که اصلا من را خوب نشناختهاید! این روزها من شدیدا درگیر این مسالهام که اسفندیار ایرانی بوده! میتوانید این را باور کنید؟ اگر این برایتان عجیب است میتوانم موضوع را با گفتن یک چیز عجیبتر برایتان کاملا پیچیده کنم! اسفندیار فرّ شاهی داشته! ماجرا از آنجا شروع شد که چهارشنبه صبح داشتم شاهنامه را ورق میزدم و تیترهایش را میخواندم (این کار وقتی آدم حوصله خواندن متن کامل را ندارد خیلی مفید است!) که رسیدم به ماجرای اسفندیار و وسط شعرها دیدم نوشته "فرّخ اسفندیار" خیلی تعجب کردم! خیلی زیاد! آخر فرّخ بودن چیزی نیست که توی شاهنامه به هر کسی نسبت داده بشه! فکر کنم ماجرا از این قراره که داشتن فرّ، روی ظاهر فرد هم تاثیر میگذارد و فرّخ تا جایی که من دیده بودم فقط برای کسانی استفاده شده بود که فرّ شاهی داشتند (مخصوصا برای فریدون که قافیه هم جور در میآمده ("فریدون فرّخ") ) اینکه غیر ایرانیها فرّ داشته باشند که اصلا امکان ندارد! همانطور که در داستان ضحاک، ضحاک با همه تلاشی که کرد، به فرّ دستنیافتنی، دست پیدا نکرد. بعد انگاری این فرّ خودش هم مراتبی دارد، فرّ ایزدی و فرّشاهی و فرّپهلوانی و... که جمشید فرّ ایزدی هم داشته! اما از وقتی که گفت "همم پادشاه و همم موبدی" و خلاصه ادعای پادشاهی کرد، فرّ در سه نوبت ازش جدا شد و دست آخر هم ضحاک با ارّه به دونیمش کرد! اسفندیار هم از طرف پدر، و هم از طرف مادر نسبش به فریدون میرسد، پدرش گشتاسب شاه ایران بوده و مادرش دختر قیصر روم (که در شاهنامه قیصر روم از نوادگان سلم پسر فریدون است). ماجرا از اینجا شروع میشود که اسفندیار زودتر از موقع میخواسته شاه شود و به پدرش میگوید که به پاس خدمات فراوانی که برای ایران کرده او را بجای خودش شاه کند و این شاه بوده که به اسفندیار میگوید رستم را دست بسته پیش من بیاور، من هم تو را بجای خودم شاه میکنم! رستم هم که (ماشالا به جونش!) خیرهسرترین موجود شاهنامه است (اگه نبود که سهراب را نمیکشت!). خلاصه اینکه رستم به حرف زال که به او نصیحت میکند با این شاه جوان نجنگد و به او تسلیم شود گوش نمیکند و ننگ به بند کشیده شدن را تحمل نمیکند و میگوید که برایم مرگ بهتر از ننگ است (البته بنده خدا بیراه هم نمیگفته!) وقتی در رزم با اسفندیار به جایی نمیرسد فرار میکند و با خانوادهاش مشورت میکند و زال پر سیمرغ را آتش میزند! (آخ که من چقدر از این سیمرغ خوشم میاد!) یکی از چیزهایی که سیمرغ به رستم میگوید این است: "بـــــدو گفت کز اســــفندیار ،،، اگر سر بخاک آوری نیست عار که او هست شهزاره رزم زن ،،، فــــر ایــــزدی دارد آن پـــاکـتن" بقیه ماجرا را همه میدانند، تیر گز و سعی رستم در منصرف کردن اسفندیار از نبرد و... و در نهایت کشته شدن اسفندیار که البته فکر کنم پدرش را مسوول مرگ خودش میداند که به او دستور داده زابلستان را به آتش بکشد و بعد هم پسرش بهمن را به رستم میسپارد. بعد از ماجرای اسفندیار ماجرای کشته شدن رستم بدست شغاد است و بعد از آن بهمن به پادشاهی میرسد و زال را زندانی میکند اما پس از مدتی او آزاد میشود. به نظر من داستان رستم و اسفندیار خیلی غمانگیزتر از داستان رستم و سهراب است. ارادتمند، جوتی حاشیه: میدان ولیعصر بودم، ساعت مچی را نگاه کردم و یک لحظه بعد شخصی از من ساعت را پرسید؛ مجبور شدم دوباره ساعت را نگاه کنم با به اون بگویم ساعت چند است! دفعه اول اصلا ساعت را نخوانده بودم! حاشیه2: شب بخیر! حاشیه3: راستی این را میدانستید که مادر رستم از نوادگان ضحاک بوده؟
Internet
پس ای مردمانی که در اینترنت روزگاری را میگذرانید. بدانید و آگاه باشید که: 1. آنکه همه مردمان را آفرید و پاسخ همه سوالها را میداند، خداوند است و گوگل نیست! پس آنچه فقط خداوند جوابش را میتواند بداند، از گوگل نپرسید! 2. اینجا (دقیقا همینجا! یعنی وبلاگ بنده) یک بلاگ شخصی بیش نیست و هر آینه نه انبار سورس کد میباشد و نه کتابخانه. جوتی
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||