|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
نوروز خجستهباد
هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه ،،، وآنکه این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام -حافظ لیوان قهوهام روی میز نقاشی کرده. این بار دوتا شکلات توش حل کردم، اینجوری خیلی بیشتر از موقعی که یک حبه قند کوچیک و سه چهارتا قاشق مربا خوری شیر توش میریختم مزه میدهد. هریپاتر2 هم تمام شد. برام افت داشت که یه کتاب فسقلی 300صفحهای تا سال بعد خواندنش ادامه پیدا کند. یک فیلم هم دیدم. A Cinderella Story ازش خوشم اومد. البته ممکنه دلیلش فقط این باشه که جدیدا از Hilary Duff خوشم میاد! فکر نمیکردم اینقدر بچه باشه! فقط 19 سالشه! انگار رانندگی را هم توی همین فیلم یاد گرفته. فکرش را بکنید وقتی پلیسها این فیلم را دیدهاند چقدر میتوانستهاند برای رانندگی بدون گواهینامه جریمهاش کنند! ارادتمند، جوتی
دوتا عکس
بابایی این هم دوتا از عکسهای دیزین اولی یکی از اون کلبههایی است که من خیلی دوست دارم. دو سال پیش یکی از اینها را آقای دکتر اجاره کرده بودند، شبی 50هزار تومان، خیلی خیلی جای باحالی است ولی امسال وقتی فهمیدم قیمتش به حدود شبی صد و بیست هزارتومان رسیده احساس کردم دیگه نباید خیلی هم جای جالبی باشد. حیف که کنار یک پیست اسکی شلوغ پلوغه اگرنه... ![]() این یکی عکس را هم وقتی در پارکینگ بالا (پارکینگ جاده شمشک به دیزین) بودم از کوههای روبروی پیست گرفتم. ![]() ارادتمند، جوتی لینک مرتبط: عکسی که دیفال از بالای قله توچال از تهران گرفته. لینک سلام بابایی من بالاخره کتاب هریپاتر و سنگ کیمیا را خواندم! بابایی اینکه شما میفرمایید دقیقا درست است و نشان میدهد که شما اطلاعاتتان در این زمینه هم کم نیست. البته که این اولین کتاب هریپاتر است ولی من هیچ وقت آن را نخوانده بودم. یعنی راستش من اول فیلم هریپاتر یک را دیدم بعد فیلم دو را دیدم بعد یک روز خیلی اتفاقی روی اینترنت هریپاتر ترجمه شده را دیدم. البته کتاب پنجم بود ولی چه اهمیتی دارد؟ کتاب کتاب است! من هم ده فصل از کتاب پنجم را خواندم و از آن خیلی خوشم آمد. اما بابایی عزیز اگر فکر کردهاید که پس از آن من تصمیم گرفتم که کتاب اول را بخوانم معلوم میشود که بعد از این همه سال هنوز هم من را خوب نشناختهاید. البته آدم برای اینکه چیزی یا کسی را بشناسد باید اول بخواهد او یا چه بسا آن را بشناسد. بگذریم. من کتاب 4 را خواندم! چرا؟ هیچ دلیل خاصی نداشت. بعد از آن کتاب پنج را خواندم بعد کتاب سه را بعد فیلم سه را دیدم و بعد از آن کتاب 6 را خواندم و بعد از اینکه فیلم چهار را دیدم... حالا تازه به این نتیجه رسیدم که کتاب یک و دو را هم بد نیست بخوانم. خیلی کتاب جمع و جوری بود. صبح شروع کردم و عصر تمام شد. جالب بود. جوتی
ديزين
سلام بابايى من اسکى دوست ندارم. اما ازکوه و برف خوشم مياد. اسکى نرفتم. قصد اسکى رفتن هم ندارم. بابايى شايد بنظر عجيب بياد ولى واقعا اينجورى بيشتر لذت مى برم. هوا اينجا فوق العاده است. خيلى خوب شد که هتل اتاق داشت واقعا دلم مى سوخت اگر شب ديزين را نمى ديدم. حدود ساعت 8 شب داشتيم يه فيلم مى ديديم و من همش مى ترسيدم که نکنه خوابم ببرد و شب بيرون نروم! آما انگارى من عاقبت بخيرتر از ننه سرما بودم! بابايى وقتى برگردم خونه حتما يکى دوتا از عکسها را برايتان مى فرستم. جوتى حاشيه: فقط از اين ناراحتم که چرا يه کتاب با خودم نياوردم! اتاقهاى هتل بالاکن خيلى خووووبيه براى کتاب داستان خواندن.
مترو
پنجشنبه آخر سال بايد يک سرى به قبرستان بزنم، حتى اگر قرار باشد بروم ديزين. بعد از اينکه به چند نفر سر زدم، آقاى پدر من را به ايستگاه مترو رساندند تا از آنجا با مترو که البته خدمات ويژه اى براى اين روز خاص در نظر گفته بود خودم را به ايستگاه صادقيه برسانم. شلوغ نبود و اول خط هم بود. راحت سوار شدم و حتى توانستم به راحتى جايى براى نشستن پيدا کنم. يک بازى کامپيوترى بود که بايد وقتى يک گوسفند مى خواست فرار کند روى يک مربع نسبتا بزرگ کليک مى کرديم. اينطورى سرعت واکنش را اندازه مى گرفت. خانم مترو گفت "شهر رى" و در باز شد. تا من آمدم بفهمم چى شده مترو پر شده بود، نه تنها جاى نشستن نبود، بلکه ديگر جاى ايستادن هم نبود! سرعت واکنش من بطور متوسط حدود دو دهم ثانيه است. نيم صبح خوابيده بودم و پنج بيدار شده بودم، خوابم مي آمد و اينها سرعت واکنش را کم مى کند ولى بعيد است از نيم ثانيه بيشتر طول بکشد. آن همه آدم فقط در نيم ثانيه جابجا شدند! حالا کى جرات دارد بگويد ايرانى ها مردم کندى هستند؟ البته اين وسط چند نفر له شدند و چند نفر زير دست و پا ماندند و... ولى اينها چيزى از ارزش کار کم نمى کند. جوتى البته آب نطلبیده مراد است ولی اسکی رفتن از نوع نطلبیده را نمیدانم. من به اسکی چندان علاقهای ندارم، بعلاوه روزنامه هم نمیخوانم! پس ممکن است که باک باشم. ولی برف را خیلی دوست دارم البته تاکید میکنم که یتی(Yeti سابق) نیستم چون yeti (یتی سابق) را کسی ندیده ولی من را بعضیها دیدهاند. نکه مهم این است که وقتی لباس اسکیی که دو سال پیش پوشیده بودم را پوشیدم دکمههایش چند لحظهای به هم نگاه کردند بعد تق! توق! و هر دو باز شدند! آه بابایی عزیز انگاری قضیه این شکم جدی است و هیچ قصد ندارد از مواضع خودش عقب نشینی کند... ارادتمند، جوتی حاشیه: چقدر خوبه که دوربین و PPC به آدم تنگ نمیشوند!
Dies irae, Dies illa
یکم اینطرف و اون طرف دویدن آخر سال. البته هرطور که حساب کنید، چندان هم دویدن حساب نمیشد. صدای انفجار همه طرف به گوش میرسد. آن بیرون احتمالا جنگی درگرفته است! بعید است این همه سر و صدا و انفجار فقط برای تفریح باشد! من امسال اصلا بیرون نرفتم. اما بوی چهارشنبه سوزی از پنجره میآید. Solvet soeclum in favilla البته بدیهی است که این بالایی را از رو نوشتم! از عوارض جانبی خواندن کتاب فاوست است! همیشه از Dies irae موتزارت خیلی خوشم میآمد. وقتی معنی آن را فهمیدم بیشتر خوشم آمد! Quid sum miser tunc dicturas ارادتمند، جوتی
نیازمندیها
تعداد محدودی جلیقه ضدگلوله، لباس ضدآتش و عایق صوتی قوی (همراه یا ثابت) جهت فروش یا اجاره یک روزه موجود است. اولویت با اشخاصی است که زودتر ثبتنام کنند. Prince of Persia:The Sands of Time همون پرنس 1 زمان بچگی که تو DOS روی کامپیوترهای زمان قلقلکمیرزا بازی میکردیم! Bumper Ball یک چیزی تو مایههای فوتبال با یه چیزی تو مایههای ماشین تصادفی! -- در کل یعنی چیزی ندارم بنویسم! سلام بابالنگدراز فاوست، خیلی وقت است که حوصله من را سر برده است. بخاطر همین فکر کردم یک استراحتی به خودم بدهم و شوخی را بخوانم. شوخی، انگاری قبل از سایر رمانهای میلانکوندرا نوشته شده است. تقریبا به آخرین صفحههای آن رسیدهام. ناشر انگاری آدم درستکاری بوده. به صراحت در مقدمهای توضیح داده که یک بخش از کتاب را بخاطر اینکه نویسنده یک دیدار را بطور کامل توصیف کرده بوده است، حذف کرده. البته احتمالا همه میفهمند که در این دیدار چه اتفاقی افتاده! حتی بدون توضیحات ناشر هم معلوم بود... کتاب جالبی است. میلان کوندرا خودش معتقد است که یک "کتاب عاشقانه" نوشته است ولی... من از کتابش خیلی خوشم آمد. البته کلا از این موجود خوشم آمده. چرا؟ خوب این سوال خوبی است ولی جواب خوبی برایش ندارم. راستش شب که میشود باید کلی فکر کنم که تو بلاگ چی بنویسم. قبلا اینطوری نبود. همه روز تو فکر این بودم که چه اتفاق جالبی میافتد که تو بلاگ بنویسم. حالا شب که میشود فکر میکنم که چه اتفاق جالبی افتاده که در بلاگ بنویسم... و چیزی یادم نمیآید. اردتمند سابق، و البته ارادتمند فعلی، جوتی حاشیه: بابایی دقت کردهاید که من چقدر از "البته" زیاد استفاده میکنم؟ اوه بابایی نمیخواهید بگویید که همه اینها مستقیما به سبد زیر میز میروند؟ کتاب بخوان فیلم ببین تکرار کن! امروز یک ساعت و نیم روی دوچرخهی سرکاری پا زدم و فیلم نگاه کردم. در نوع خودش رکوردی بود. با وجود اینکه چند روزی از انفجار و... گذشته ولی هنوز به بوی سوختگی و صداهای بلندی که منبع ناشناس داشتهباشند شدیدا حساسم. افتادن یه لوله فلزی، روی سرامیک، توی حمام... صدای زیادی داره ولی ترسناک نیست. اما امروز از این اتفاق چنان ترسیدم که نگو و نپرس! درباره شبهههایی که بعضی عناصر معلومالحال ایجاد کردهاند باید عرض کنم که وقتی ایشون تشریف فرما شدند، من و ناخدا داشتیم فیلم The Chronicles of Riddick را نگاه میکردیم. بالاخره فیلم خانهای از شن و مه را دیدم. کاش ندیده بودم. زیادی غمانگیز بود. شاید... زیادی واقعی بود. بابالنگدراز عزیز شما من را یاد چوبریش میاندازید! فکر کنم اگر از فردا صبح ورزش کردن را شروع نکنم، تمام پیچ و مهرههای بدنم از هم جدا شود! و پروژه لیسانس هم... برای خودش قوزبالاقوزی است!
Teach Yourself Programming in Ten Years
حتما تا حالا کتابهای "برنامهنویسی در 24 ساعت" یا "... در 21 روز" یا یه چیزهایی شبیه این را دیدهاید. Peter Norvig یک مطبی نوشته درباره همین کتابها. یک تحقیق جالب هم درباره آمار این کتابها کرده... کسانی که میخواهند واقعا برنامهنویسی یاد بگیرند (مستقل از اینکه در چه سطحی هستند*) میتوانند روش پیشنهادی Peter Norvig را دنبال کنند. این روش حداقل 10 سال طول میکشد و تنها روش برای یادگرفتن برنامهنویسی است. این روش سریعتری وجود ندارد. Teach Yourself Programming in Ten Years پاورقی * تازه فهمیدم(یا یادم آمد) که چه کارهایی مانده که انجام بدهم... برای برنامهنویسی یاد گرفتن!
اتاق تکونی
سلام بابایی دیروز یک اتاق تکونی اساس کردم! جای همه چیز رو هم عوض کردم! البته همه چیز یعنی یک مبل، دوتا صندلی، یک تخت و دو میز! از ظاهر جدید اتاقم خیلی خوشم اومد! تا حالا اینجوری این چیز میزها را نچینده بودم! برای اینکه متوجه بشوید که وضعیت جدید اتاق تا چه حد غیر طبیعی است باید خدمتون عرض کنم که وقتی آقای پدر اتاق را دیدند پرسیدند: "خوب حالا تخت را میخواهی کجا بگذاری؟" منم جواب دادم: "همینجا که هست". بابایی به نظر شما عجیبه که تخت وسط اتاق باشد و یه زاویهای نزدیک 45درجه با دیوار داشته باشه؟ در وضعیت جدید، همه چیز کجه! میزها هم با دیوار موازی دیوار نیستند. یکی از صندلیها را هم از اتاق انداختم بیرون. ولی مبل را باز هم توی اتاق جا دادم. درضمن اینجوری اتاقم بزرگتر بنظر میاد. فعلا بروم یکم فیلم نگاه کنم. ارادتمند، جوتی از پنج شنبه ظهر تا شنبه ظهر، فکر کنم چیزی حدود 48 ساعت باشد؛ از نظر تئوری! ولی در عمل... فکر کنم دو سالی گذشته باشد. باید روی پروژه لیسانسم کار کنم، ولی اول... یه بلایی سر این اتاق میآورم.
گووووووومب!
گوووووب! صدای تصادف اومد، صدای شکستن شیشه و بعد جیغ و جیغ و جیغ! من هنوز نیمه خواب بودم، ساعت 6:30 صبح بود. نیم خیز شدم که از پنجره بیرون را نگاه کنم تا بفهمم چی شده؟ تصادف ماشین بوده یا هواپیما سقوط کرده؟ ولی چیزی ندیدم. فکر کردم که تصادف خیلی دور بوده ولی صدای جیغ رو از نزدیک شنیده بودم. یه صدای بلندی اون اول اومده بود که نفهمیدم صدای چی بود. بعد صدای گومب گومب اومد. مامان داشت نماز میخواند. همه چیز انگاری که رو به راه بود. صدای گومب گومب نزدیکتر شد. از توی راهرو بود. در را باز کردم و دویدم بیرون دیدم یکی از ریش سفیدهای ساختمان داره دو دستی میکوبه به صندوق آتشنشانی. گفتم چی شده؟ گفت "آتیش! تخلیه کنید! تخلیه کنید" با خودم فکر کردم که حالا باید پایین بروم یا بالا؟ پرسیدم: "کجا آتیش گرفته؟" گفت: "تخلیه کنید! برو پایین" برگشتم توی خونه که آقای پدر و مادر خانوم را صدا کنم. وقتی داشتم اونها را خبر میکردم فکر کردم "شاید خونه ما هم بسوزه... پس باید بعضی چیزها را با خودم ببرم." تنها چیزهایی که به فکرم رسید که بردارم کاپشن و موبایل بود! موبایل برای زنگ زدن به آتشنشانی و کاپشن برای خاطر اینکه کارت ورود به جلسه و مداد و اینجور چیزها تو جیب کاپشنم بود! آه بابایی عزیز فکرش را بکنید که کنکور چقدر چیز مزخرفی است! بعد از خانه رفتیم بیرون. بوی دود میآمد ولی آتشی ندیدم. نوشتههایی که هزار بار هزار جا خوانده بودم یادم میآمد "در هنگام آتشسوزی از آسانسور استفاده نکنید." شاید اگر این را هزار جا نخوانده بودم یادم نمیآمد. بعضی چیزها را خوب است که آدم همیشه بشنود و بخواند. حتی اگر کاملا هم تکراری باشد! توی راه پله جای پای خونی بود. جای پای یک یا دونفر بود. دیدن ردپای خونی توی بازی DOOM یا دیدن کشیده شدن یک جنازه روی زمین یک طرف است و دیدن یک ردپای خونی واقعی یک طرف دیگر! زنگ زدم 115 و بعد یادم افتاد که 115 اورژانس است! یک زن جیغ میزد که سوختم! سوختم! سوختم! به محوطه باز که رسیدم دیدم یکی از خانههای طبقه 7 آتش گرفته. یکی از پنجرههایش مسافتی به اندازه طول 5 تا ماشین پرت شده بود و یک 206 را درب و داغون کرده بود. به آتش نشانی(این بار 125) زنگ زدم. گفتند "نیرو تو راه است" انگاری خیلیها زنگ زده بودند. اول یک ماشین بزرگ، یک کوچک، دوتا بزرگ دیگر و یک وانت دیگر رسیدند. البته قبل از همه اینها پلیس رسید! من Stopwatch موبایلم را روشن کردم! 10 دقیقه و 30 ثانیه بعد از اینکه اولین ماشین آتشنشانی رسید، دود سفید از پنجره خانه بیرون آمد. 2 دقیقه بعد از آن اولین آتشنشان از پنجره خانه دیده شد. به گمانم به عنوان پاپ جدید انتخاب شده بود! 16 دقیقه بعد از اینکه اولین ماشین آتشنشانی رسد، بالاخره آمبولانس هم رسید. یک دقیقه بعد از آن بود که تازه ماشین نردباندار آتشنشانی رسید! اون هم در حالی که همه راهها را دیگر ماشینهای آتشنشانی بسته بودند! البته خوشبختانه به کمکش نیازی نبود. ولی اگر هم نیازی بود کمکی از دستش برنمیآمد. هر کس یه چیزی میگفت: "چرا اینقدر دیر رسید؟" "این یکی از شهرک غرب اومده" "این همه ساختمان بلند اینجاست بعد یکی از اینها این دور و بر نیست؟" "یک نفر مرده" "انفجار گاز بوده" "زن و بچهاش زنده موندند. خودش مرده" مرگ تایید شده بود. مامور پلیس که توی ساختمان بود با انگشت "یک" را نشان داد. از آنجا که با انگشتِ اشاره، یک را نشان داده بود، خیلی بعیده که منظور دیگری داشته باشد! سرگرد دستور مقام قضایی را گرفته بود و داشت یک گزارش مینوشت. من دید میزدم: "آتشسوزی و مرگ مشکوک" سرگرد تو بیسیم گفت: "بگویید همسایهها شناساییش کنند میخواهم اسمش را توی گزارش بنویسم." از اون طرف خط مامور پلیسی که توی ساختمان بود گفت: "کاملا سوخته. قابل شناسایی نیست. میگن فلانی است." بیچاره صاحب 206! یک پنجره به چه گندگی افتاده روی ماشینش. شیشه و سقف و کاپوتش داغون شده. جوتی حاشیه: به این وویگولنزج یک صبح دلانگیز کنکوری! حاشیه2: کنکور IT دیروز بود. نمیدونم خوب شد یا بد! اصلا آدم از کجا میتونه بدونه؟ پینوشت: تمام دیوارهای گچی خانهای که منفجر شده بوده، کاملا ریخته. یک دیوار گچی همسایه هم ریخته. پژو 206 متعلق به داماد یکی از همسایهها است که ساعت 4 صبح ماشین را آورده اینجا پارک کرده و میخواسته ساعت 7 برود. دختری که سوختگی سطحی داشت (دختر همون مردی که فوت کرده) امروز صبح کنکور ارشد داشته. دوتا پسرهای مردی که فوت کرده، ساعت 5 صبح رفته بودند سرکار... سحرخیز باش تا کامروا شوی!
و شیطان کنکور را آفرید!
دلم میخواهد توی اتاقم یه تحول عظیمی ایجاد کنم! مثلا مونیتور را از سقف آویزان کنم و میز را به لبه پنجره جوش بدهم و... احتمالا از تاثیرات جانبی نزدیکی کنکور است! فقط دلم میخواهد زودتر کنکور را بدهم و از شرش خلاص شوم! دیشب سردرد بدی داشتم، ساعت 9 خوابیدم و 2 صبح بیدار شدم دو تا استامینوفن کدئین (با استامینوفن کدئین اول تفاوت دارد) خوردم. اینکه چرا همان ساعت 9 قرص نخوردم... اما اینکه چرا 2تا خوردم؟ بخاطر این بود که میترسیدم اگر یکی بخورم خوب نشود. این روزها هم شوخی بردار نیست! 5شنبه عصر کنکور IT است. جمعه عصر و شنبه صبح هم کنکور کامپیوتر. اگر به خودم بود یحتمل برای شنبه ساعت 12 ظهر بلیط میگرفتم که بروم مسافرت! کله پدر هرچی کنکور بیناموسه! جوتی
باغ وحش
در راستای اینکه دوستان برای توله سگ نارنجی Extension معرفی میکنند، و صد البته در راستای اینکه ما خودمان هم چند وقتی میشود که دست به دامن این توله سگ شدهایم؛ آن هم نه برای اینکه Browser خوبی است یا اینکه سرعت load صفحهها در آن بیشتر است! بلکه بخاطر اینکه Extentionهای خوبی دارد! و از همه مهمتر در راستای اینکه امروز هیچی به خاطر مبارکمان نمیرسید که بنویسیم... آن هم بعد از خواندن ریاضی مهندسی و آمار احتمال که در نهایت نتیجهاش این شد که تستهای هر رشتهای را که بگویید میتوانستم بزنم مگر رشته مبارک و نفرین شده کامپیوتر! پس آنگاه سر و ته جمله را گم کردم و سخنم را "نه سر پیدا و نه بن" بگذریم! میخواستم بگویم که من از چه Extentionهایی استفاده میکنم (به ترتیب علاقه قلبی): 1. StumbleUpon 2. Mouse Gestures 3. FireFTP 4. DownThemAll 5. Web Developer 6. IE Tab 7. Gmail Manager 8. 1-ClickWeather 9. ColorZilla ارادتمند، جوتی
ویشنو
من نمیدانستم هندوها هم یکتا پرستند! البته بابایی بعد از خواندن رامایانا اگر غیر از این فکر میکردم عجیب بود! اونجا هیچ اسمی از خدای نادیدنی که ظاهرا اسمش "اُم" است نبود. از همونجا بود که من از ویشنو خیلی خوشم اومد آخه رامایانا تجسم ویشنو روی زمین است. وقتی دکترجون پرسید از هند چیزی نمیخواهی بیاختیار یاد ویشنو افتادم و گفتم برام ویشنو را بیاور! او هم همین کار را کرد و الان یک مجسمه ویشنو روی میزم است! وقتی فهمیدم ویشنو هم مثل شیوا 4 تا دست دارد یکم ناراحت شدم (انگار همه خداهایشان 4 تا دست دارند) ولی وقتی فهمیدم یک دستش گرز گرفته است خیلی خوشم آمد! گرز کلا اسلحه اهریمن کشی است (گرز و ضحاک و فریدون و...) چرا اینها را گفتم؟ هیچ دلیلی نداشت! چشمم خورد به ویشنو و اینها را نوشتم! همین! جوتی حاشیه: بفرمایید بستنی در هوای آزاد زمستانی!
ای کنکور!
آقای مشاور زنگ زد و کلی بهم روحیه داد! البته گفت الان دیگه موقع درس خواندن نیست و فقط باید جمع بندی کرد ولی فکر کنم تا شب کنکور که چه عرض کنم، تا روز کنکور هم هنوز درسهایم تمام نشده باشد! بعضیها (مثل ریاضی مهندسی) که اصلا قرار هم نیست تمام شود! تازه بعد از کنکور باید روزی 25 ساعت روی پروژه لیسانسم کار کنم! ارادتمند شما، جوتی از این وضعیت وبلاگ آپدیت کردن اصلا خوشم نمیآید. امیدوارم که زیاد طول نکشد. پنجشنبه و جمعه و شنبه بعد کنکور دارم. جوتی
epanta$
من همیشه مغزهایی که شدیدا اقتصادی کار میکنند را تحسین کرده بودم و تحسین میکنم و لابد بعد از این هم تحسین خواهم کرد. در همین راستا شدیدا شبکه سپنتا را تحسین میکنم. این ISP پس از تحقیقاتی گسترده پیرامون هیت (hit سابق) سایتهای مختلف، پر بینندهترین صفحه اینترنتی را پیدا کرده است و در آن صفحه برای خودش تبلیغ کرده است. ولی به نظر بنده واقعا جفا در حق سایر شرکتها است که سپنتا فقط خودش از مزایای تبلیغاتی این صفحه استفاده کند. اگر چند بنر تو اون صفحه قرار بدهد، میتواند با درآمدش قیمت کارت اینترنتهایش را نصف کند! جوتی توضیح برای IQهای پاییتر از حد معمول: صفحه مورد نظر نویسنده این مطلب فیلتر نشده، بلکه خود صفحه فیلتر است!
جام آتش
و پس از یاری همگی همسایگان سرانجام من فیلم هریپاتر و جام آتش را دیدم! آقای فلانی یک عدد DVD به بنده داد که خیلی هم تعریفش را کرد و گفت اوووریژینال است! البته گفت این اوریژینال از نوع چینی* است و خیلی کیفیتش خوب نیست. این البته اولین DVD از نوع Region دار بود که من میدیدم و تجربه جالبی بود. از اونجا که درایو من Region یک بود و فیلم Region دو بود پس آنگاه نتیجه بر آن شدندی که هیچی ندیدمی! بعد دنبال برنامه برای دیدن همچی فیلمهایی گشتم، پیدا کردم ولی کار نکرد! در نهایت ایشون لطف کردند و از روی DVD کذایی یک DVD دیگر write فرمودند که region نداشت. بعد از همه این دردسرها بالاخره امروز فیلم را دیدم. البته DVD که نبود! یعنی سایز فیلم اصلا به DVD نمیخورد! از روی پرده هم بود! نمیدانم دیگه این سوسول بازیهای region دیگه برای چیش بود! جوتی -------- *من نفهمیدم چین چه ربطی به region2 دارد! چون region2 شامل اروپای غربی و خاورمیانه و آفریقای جنوبی و... میشود و چین در region6 است!
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||