جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز
My Favorites:
bbgoal
lamp
far-near
ashoob
miladkdz
rohmamiya
acetaminophen
debug
smartdevice
farstec
khak
aaab
nochagh
persiangirl
parsmedia
w3schoolsir
azemat
sargardoon
mahoordad
techopedia

My Programs:
BlogClient
MinsweeperRobot
Calculator
CalcWebSrvc
2unicode
HuffmanCode
FileValidator
ConvexHall2D
FSProject
IISLog

Options:
No CSS
CSS Layout

هنوز از ADSL خبری نیست. از حس و حال کار کردن هم به هکذا. فردا...
دزفول
قسمت قبل: شوشتر، چشم‌درد
"چقدر اینجا سرسبز است!"
شاید این اولین چیزی بود که وقتی به دزفول رسیدیم به خودم گفتم. دزفول از نظر سر سبزی به شهرهای استان مازندران یک‌دستی می‌زند. روزی که ما در دزفول بودیم هوا ابری بود. ابری و خنک. گاهی که خورشید از زیر ابر بیرون می‌آمد توانایی بالای خودش در زمینه به جوش آوردن خون در رگهای آدم نشان می‌داد ولی در کل هوای دزفول خیلی خوب بود.
وقتی به دزفول رسیدیم آقای راننده (البته آقایان راننده‌ها صحیح است. چون دوتا ماشین بودیم و قاعدتا با 2تا راننده!) کنار یک مغازه کلوچه فروشی نگه داشت. دوستان سه جور کلوچه خریدند. یکی مستطیل شکل بود که شکری بود و دوتای دیگر دایره‌ای شکل بودند و وسطشان خرما داشت (البته قاعدتا خرمای له شده) یکی از آنها بزرگتر، نازکتر و تردتر بود و دیگری تقریبا اندازه کف دست بود و کمی کلفت‌تر و نرمتر بود.
بعد رفتم یک ساندویچ فروشی که آقای راننده اون ماشین معرفی کرده بود و برای ناهار همبرگر خریدیم. همبرگرها را تو نان ساندویچی درست کرد قیمتش هم 600 تومان بود. البته مثل همبرگرهای اینجا پر از سس نبود ولی خوشمزه بود. همبرگرها را در یک پارک کنار پل قدیم خوردیم.
پل قدیم دزفول هم مانند پل تله‌زنگ وسطش خراب شده بود و باز هم مانند تله‌زنگ با یک سازه فلزی آن را بازسازی کرده بودند که تناسبی با بخشهای قدیمی پل نداشت. احتمالا اینجوری هم کار سریعتر پیش می‌رفته هم ارزانتر تمام می‌شده. ولی...
پس از پل قدیم آسیابهای آبی قدیمی دزفول را دیدیم. آسیابهای دزفول را در رود دز ساخته‌اند. شکل ساختمان باعث می‌شود در جایی که پره‌های چرخ قرار داشته سرعت آب چندین برابر شود. چیز زیادی از آسیابهای آبی باقی نمانده بود بجز بخش پایینی آنها که در حال حاضر بچه‌ها روی آنها می‌نشینند و بازی می‌کنند و وقت می‌گذرانند. جای بدی هم برای این کار نیست. من هم نشستن کنار این رود را دوست داشتم(اگرچه آن روز نشستن برایم کار بسیار دردناکی بود چون نمی‌توانستم زانوهایم را خم کنم). رنگ آب دز شبیه رنگ آب دریای خزر است، وقتی که دریا کاملا آرام باشد. البته دز هم رودخانه آرامی است. مخصوصا کنار سید رودبند.
مقبره سید رودبند کنار رود دز است. کناره رود در این بخش ارتفاع زیادی دارد و یک راه‌پله از کنار در ورودی مقبره به کناره رود می‌رود که بیشتر از چهل پله دارد. من که نمی‌توانسم پایین بروم، ولی ناخدا رفت آن پایین و فکر کنم در برابر وسوسه خوردن از آب دز نتوانست مقاومت کند. می‌گفتند سید رودبند خیلی قرآن می‌خوانده و انسان با ایمانی بوده. یک روز که رودخانه خیلی سر و صدا می‌کرده سید رودبند به رودخانه می‌گویند ساکت شود و رودخانه از آن به بعد ساکت می‌شود. به همین خاطر هم به او سید رودبند می‌گویند. نمی‌دانم دوست دارید این داستان را باور کنید یا نه، من که از آن خوشم آمد. بیشتر از داستان از رود خوشم آمد. نگاه کردن به دز در آن مکان به آدم آرامش می‌دهد. آرامشی که هیچ طور نمی‌توانم آن را توصیف کنم. باید آنجا باشید و سکوت را با تمام وجودتان گوش کنید. سکوت چیزی نیست که بشود از آن عکس گرفت. سکوت را هیچ جور نمی‌شود تعریف کرد.
راه‌پله سید رودبند، به رنگ آب توجه فرمایید.
ضدنور، از کنار مقبره سید رودبند
بعد از مقبره سید رودبند رفتیم کنار سد تنظیمی. نمی‌دانم این سد دقیقا به چه درد می‌خورد ولی از اسم و شکلش اینطور برداشت کردم که برای تنظیم کردن حجم آب رودخانه در ادامه مسیرش است.
سد تنظیمی دزفول
پایین سد تنظیمی (یعنی همانجا که عکس را از آنجا گرفته‌ام) یک پارک است که ظاهرا از اواسط اردیبهشت که هوا گرمتر می‌شود آنجا جای سوزن انداختن هم نیست! وقتی ما رفتیم آب بالاتر از حد معمولش بود و سطل آشغالهای پارک رفته بودند توی آب! سمت دیگر رودخانه یک دیواره بود که پایین آن تعدادی سوراخهای بزرگ هم سطح رودخانه وجود داشت. آقای راننده گفت تابستانها اگر هوا 40 درجه هم بشود توی این سوراخها (البته یک اسمی داشتند که من یادم نماند) هوا 25درجه است. خیلی دلم می‌خواست یکی از آنها را ببینم ولی وسیله‌ای برای رد شدن از آب آنجا نبود. آقای راننده می‌گفت توی جنگ هم مردم در این سوراخها پناه می‌گرفته‌اند و این سوراخها جان خیلی‌ها را نجات داده‌اند. انگاری خرید و فروش هم می‌شوند گفت بالاتر بعضی از اینها هست که توی سوراخ سوراخهای دیگر هم دارد که مثل اتاق است. یک قیمتی هم گفت... فکر کنم گفت پنج میلیون تومان! تو عکسهای خودم چیز بدرد بخوری پیدا نکردم، عکس پایینی را ناخدا گرفته، یکی از این سوراخها در هم دارد! شاید اون که پنج میلیون تومان است اینترنت پرسرعت هم داشته باشد!
تفریحگاه های تابستانی
پشت سد تنظیمی یک دریاچه درست شده است که دیدن آن هم خالی از لطف نیست. آنجا قایق موتوری سوار شدیم. آخرش به درخواست ناخدا، قایقران یکم حرکات آکروباتیک کرد و یکم خیس شدیم.
بعد برگشتیم اندیمشک. پایم هنوز درد می‌کرد. بالارفتن از پله‌های هتل هم برایم سخت بود. آن روز هم خیلی راه رفتیم. دیدن شوشتر و دزفول در یک روز بیشتر شبیه انجام وظیفه است. انگاری که وظیفه داشتیم جاهای مختلف را ببینیم و از آنها عکس بگیریم. راستش دلم برای دزفول تنگ شده. نمی‌دانم چرا! ولی از دزفول خیلی خوشم آمد. گفتند جمعیت شهر حدود 500هزار نفر است. به نظر من فقط 500هزار نفر توی خیابان راه می‌رفتند! با وجود اینکه توی شهر جاهای کاملا ساکتی مثل سید رودبند و جاهای تقریبا ساکتی مثل کنار سدتنظیمی پیدا می‌شود اما محله‌های مرکز شهر پر از آدم و سر و صدا و جنب و جوش بود. آدم می‌توانست زندگی را در شهر حس کند. این حسی بود که در اندیمشک نداشتم.
راننده اون یکی ماشین وقتی داشت از موشکها و راکتها و توپهایی که در جنگ به دزفول خورده حرف می‌زد غرور در صدایش مشخص بود. گفت خودش توی جنگ راننده آمبلانس بوده. تعداد موشکها را هم گفت ولی من دقیقش را یادم نماند. پانصد و اندی موشک! راکتها و توپها هم که قابل شمارش نبوده‌اند.
با تصاویری که تلویزیون از خوزستان نشان داده بود، تصویرهایی که در همه آنها فقط تعدادی نخل بود، به هیچ وجه نمی‌توانستم تصور کنم که جایی مثل دزفول هم وجود داشته باشد. اینهمه سرسبز با درختهای مختلف(تنها چیزی که کم پیدا می‌شد نخل بود! پوشش گیاهی دزفول بیشتر شبیه استان مازندران است تا هر جای دیگر.) و اینهمه زیبا و اینهمه زنده! از دزفول خیلی خیلی خیلی خوشم آمد.

جوتی
حاشیه: این ماجرا هنوز هم ادامه دارد...
---
پی‌نوشت: از آنجا که من اصولا بجای همه چیز سردرد می‌گیرم؛ در خط اول این نوشته هم بجای چشم‌درد نوشته بودم سردرد که به لطف دوستان درست شد.

کره گیری از آب سنگین
حالا بعد از عمری یک شرکتی پیدا شده که می‌خواهد تجهیزات بیسیم و ADSL بیاورد توی بلوک ما نصب کند، اون هم مجانی! که به بلوک ما اینترنت پرسرعت بدهد. بعد این هیت مدیره عزیز برگشته بهشون گفته که باید ماهی دویست هزار تومان پول بدهند بابت هزینه نگهداری و اجاره فضای نیم متریی که اشغال می‌کنند!
امروز رفتیم با هیات مدیره کلی چونه زدیم که از خر شیطون بیان پایین. امیدوارم تاکسی بگیرند!

جوتی

شوشتر، چشم‌درد
قسمت قبل: خروج از تله‌زنگ
صبح من و ناخدا قبل از ساعتی که قرار بود موبایل بیدارمان کند بیدار شدیم. قرار بود حدود هفت و نیم صبح برای صبحانه پایین برویم که بتوانیم اول سد دز را ببینیم و بعد دزفول را بگردیم و بعد از آن اگر باز هم وقتی باقی ماند سری هم به شوشتر بزنیم.
همه سر میز صبحانه جمع شده بودیم. صبحانه با اتاق بود. یک تخم‌مرغ آبپز سرد، یک شیرکاکائو که زیادی شیرین شده بود، پنیر، کره، عسل، یک پارچ شربت پرتقال (البته احتمالا قرار بوده آب پرتقال باشد) البته در کل صبحانه خوبی بود. باز هم نانش از همه چیزهای دیگرش بهتر بود. البته من از صبحانه خیلی خوشم نیامد. اصلا هتلی که صبحانه‌اش سوسیس یا کالباس نداشته باشد به چه درد می‌خورد؟
چشم خانم دکتر تِناردیه هنوز خوب نشده بود. راستی خانم دکتر، وقتی نام مستعار تناردیه را بدست آوردند که من و ناخدا را از چادر بیرون کردند که برویم ظرفها را بشوریم! به دلیل چشم درد خانم دکتر تناردیه و اینکه نگران بلیط برگشت بودیم. برنامه‌هایمان را کمی عوض کردیم. قرار شد دکتر جون و خانم دکتر تناردیه بروند دنبال چشم پذشکی و من و ناخدا و بقیه برویم دنبال بلیط برگشت به تهران.
یک آژانس گرفتیم که ما را تا آژانس ببرد. گفتند بلیط قطار برای پنجشنبه ندارند و سیستم بلیط هواپیما هم قطع شده و احتمالا تا نیم ساعت دیگر درست می‌شود. ما در این نیم ساعت توی شهر قدم زدیم. فکر کنم اگر این قدم زدنهای این دفعه را با قدم زدنهای شب قبلش جمع کنیم، می‌شود نتیجه گرفت که ما همه شهر را پیاده گز کرده‌ایم. من معمولا از شهرهای کوچک خوشم می‌آید ولی اندیمشک شهری نبود که از آن خوشم بیاید. چرایش را نمی‌دانم.
بعد از حدود نیم ساعت به آژانس برگشتیم. کمی بعد هم دکتر جون به همراه خانم دکتر تناردیه که یک چشمش را باندپیچی کرده بودند به ما ملحق شدند. ظاهرا براده آهن تو چشم دکتر تناردیه رفته بود. سیستم فروش بلیط هواپیما هنوز درست نشده بود و آقای بلیط فروش داشت با تلفن حرف می‌زد و چیزی که ما می‌شنیدیم چیزی شبیه این بود: "آقای مهندس! من به مهندس گفتم که مهندس چی گفتن ولی مهندس میگه باید به مهندس بگم" خلاصه اینقدر مهندس مهندس کرد که ما نفهمیدیم چی به چیه! اما سرانجام به ما شش بلیط هواپیما برای ساعت شش و نیم عصر پنجشنبه از اهواز به مقصد تهران داد. حالا می‌توانستیم با خیال راحت برویم خوزستان گردی!
یک تاکسی گرفتیم و هر شش نفر سوار شدیم. قرار شد ما را ببرد سد دز. هنوز راه زیادی نرفته بودیم که یکی از همراهانمان یک پارچه نوشته به تیر چراغ برق دید. با تعجب پرسید: "باز دید از سد دز تمام شد؟" راننده گفت: "بازدید تا سیزدهم بود." بعد گفت فکر کرده که ما دیدن فامیلی چیزی می‌خواهیم برویم اگرنه خودش هم می‌خواسته این نکته را به ما بگوید. خوب! حداقل خوبی قضیه این بود که وقت از دست رفته صبح جبران شد. مستقیم به سمت دزفول. (البته درستش این است که دور بزینم طرف دزفول ولی نویسنده می‌خواسته در اینجا کمی به قضیه اتمسفر بدهد چو احساس کرده نوشته خیلی سردی شده است.)
راننده به ما پیشنهاد کرد که اول شوشتر را ببینیم. ما هم موافقت کردیم و با آن راننده تا ترمینال دزفول رفتیم و آنجا دوتا ماشین برای رفتن به شوشتر گرفتیم.
راننده‌ها دزفولی بودند و بهتر بگویم اولین دزفولی‌هایی که در دزفول دیدیم آن دو راننده بودند و چه انسانهای جالب و خوبی بودند. توی تهران عادت کرده‌ام که وقتی یک راننده تاکسی دهنش را برای حرف زدن باز می‌کند اول از گرانی و مرغ و گوشت و این چیزها حرف بزند بعد هم درباره هزار و یک چیز مختلف که از آنها هیچی سرش نمی‌شود تئوریهای مختلفی ارائه کند. اما آقای راننده نه تنها از مرغ و گوشت حرفی نزد، هیچ تئوری احمقانه‌ای هم صادر نکرد! وقتی صحبت می‌کرد، یا از خانواده‌اش صحبت می‌کرد یا از شهرش. شهری که مردمش دوستش داشته باشند شهر خوشبختی است. خوش به حال دزفول.
فاصله دزفول و شوشتر زیاد نیست. بنظرم رسید که آقای راننده زیاد از شوشتر خوشش نمی‌آید. اولین جایی که در شوشتر دیدیم یک امامزاده بود. که گنبدش برایم خیل جالب بود. از این گنبدهای کروی شکل نبود. شکلش فرق می‌کرد. بعد فهمیدم که به اینها می‌گویند گنبد خیاری و اتفاقا کم هم نبود.
بعد رفتیم آبشارهای شوشتر را ببینیم. وای که چقدر پایین رفتن از پله کار سختی است! پایم هنوز درد می‌کرد. راستش را بخواهید وقتی از پله پایین می‌رفتم صورتم شکل صورت اون سوسکی می‌شد که در فیلم "مردان سیاه‌پوش (Men in black سابق)" توی بدن آدم رفته بود. بعد از پایین رفتن از چندین پله به آبشارها رسیدیم. این آبشارها ساخته دست آدم بودند. آب رود کارون را به تونلهایی در دل صخره‌های طبیعی هدایت کرده بودند تا به صورت آبشار درآید. روی تابلوی راهنما نوشته بود این آبشارها برای تنظیم آب مصرفی آسیابها و نیز برای تنظیم آب کشاورزی منطقه استفاده می‌شده است. بنای اولیه این آبشارها به زمان شاپول اول ساسانی برمی‌گردد ولی بخشهایی از آن ظاهرا بعد از اسلام ساخته شده بود.
آبشارهای شوشتر
بقایایی از کارخانه یخ سازی و آسیابهای آبی هم در محوطه بود. یک چادر حلال اهمر هم یک گوشه زده بودند. یک پوستر راهنما نیز به ما دادند که در آن مناطق دیدنی شوشتر مشخص شده بود. و واقعا خوب شد که این پستر را به ما دادند! اگرنه ممکن بود ما از کنار بعضی از این مناطق دیدنی رد شویم و نفهمیم که دیدنی بوده!
بعد از آبشارها، بند میزان را دیدیم که ظاهرا قدمت آن نیز به دوره ساسانی برمی‌گردد ولی در تمام دوره‌ها مرمت شده و احتمالا از بنای اولیه دیگر چیزی باقی نمانده. هنوز از روی آن موتور رد می‌شود و بنظر نمی‌رسد سازمان میراث فرهنگی تلاشی برای نگهداری آن بکند! فقط یک تابلوی راهنما داشت که کمی درباره بندمیزان توضیح داده بود و در آخر هم نوشته بود هر گونه دخل و تصرف و تخریب مجازات دارد! وضعیت بناهای تاریخی در شوشتر واقعا افتضاح بود! افتضاح! بجز همان آبشارها که یک در و پیکری داشتند، بقیه همه انگاری به امان خدا رها شده بودند.
بعد از بند میزان گور-دخمه‌های ساسانی را دیدیم. که وضعیتشان از بند میزان هم بدتر بود! گور دخمه‌ها حفره‌هایی در صخره بوند که مانند یک اتاق کوچک بود. توی یکی از این دخمه‌ها یک نفر آتش روشن کرده بود و دقیقا وقتی ما رسیدیم داشت می‌شاشید! می‌شاشید به بازمانده‌های ساسانیان!
پس از دیدن توالتهای ساسانی، به قلعه ثلاثه یا یه چیزی شبیه این رفتیم. ته یک کوچه، یک تپه بود که روی آن لوله انبار کرده بودند. به ما گفتند که اینجا یک اثر باستانی از دوره ساسانی است. شاید یک روزی چنین چیزی بوده ولی وقتی ما آن را دیدیم یک تپه از نخاله‌های ساختمانی بود که روی آن لوله انبار کرده بودند. البته منظره خوبی داشت و بند میزان هم از بالایش دیده می‌شد. بعد در حال حرکت و از توی ماشین، پل قدیم را دیدیم که چیز زیادی از آن باقی نمانده بود.
قلعه ثلاثه یا چیزی شبیه این
بعد از دیدن این بناهای شگفت انگیز از شوشتر خارج شدیم و به سمت مقبره یعقوب لیث صفاری رفتیم. این مقبره نیز نه راهنمایی داشت نه نگهبانی. درهایش بسته بود و تعدادی در و پنجره جلوی آن ریخته بود. اینطور که آقای راننده می‌گفت ظاهرا قرار است مرمتش کنند. مقبره خیلی غریب و تنهایی بود. انگار که فراموش شده.ولی حداقل در و دیوارش سر جایش بود. گنبد این مقبره بلندترین گنبد خیاریی بود که دیدم. خیلی ازش خوشم آمد.
یعقوب لیث صفاری

جوتی
حاشیه: این ماجرا هنوز هم ادامه دارد...

خروج از تله‌زنگ
قسمت قبل: بازگشت به تمدن بشری!
صبح با صدای خروس بیدار شدیم. اگرچه صدای خروس کمی خوش‌آهنگتر از صدای زنگ ساعت موبایل من است ولی من زنگ موبایل را ترجیح می‌دهم چون متاسفانه نمی‌شود زنگ خروس را قطع کرد! البته با تمام تلاشی که آن خروس محترم کرد دوتا از همسفرهایمان هنوز توی کیسه خوابهایشان خواب بودند! ما هم به نوبه خودمان تا توانستیم با صدای بلند حرف زدیم ولی انگار آنها قصد بیدار شدند نداشتند.
پس از بیدار شدن در انتظار صبحانه محلی در حیاط نشسته بودیم و درباره سرشیر محلی و پنیر محلی و اینجور چیزها حرف می‌زدیم و چه بسا که در خیالمان مزه مزه هم کرده باشیم! اما وقتی صبحانه از راه رسید صحنه متفاوتی دیدیم! پنیر پاستوریزه و فکر کنم خامه پاستوریزه هم بود! واقعا که! شاید فکر کرده بودند ما اینجوری بیشتر خوشحال می‌شویم! البته از اینها گذشته، نانهایی که برایمان آورده بودند خیلی خوشمزه بود.
از عموی بلال پرسیدیم که چطوری بو کی می‌توانیم از تله زنگ برویم؟ گفت: "کاش دیشب گفته بودید! قطار مسافری ساعت یک شب آمده بود و کلی هم نگه داشت! می‌توانستید با آن قطار بروید." پرسیدیم "دیگه قطار مسافری نمی‌آید؟" گفت "قطار محلی ساعت شش بعد از ظهر می‌رسد." من به شوخی پرسیدم: "هیچ قطار دیگری نیست؟ مثلا قطار باری...؟" و در کمال تعجب دیدم که عموی بلال خیلی جدی و انگاری که قطار باری سوار شدن یک کار روزمره و عادی است گفت: "چرا! قطار باری هم می‌آید. با باری هم می‌توانید بروید" من خنده‌ام گرفته بود! تصور اینکه با قطار باری برویم هم خنده‌دار بود. بعد گفت "می‌توانید ترزین کرایه کنید"
راستش را بخواهید "تِرِزین" چیزی بود که من شنیدم! اصلا هم نفهمیدم لغت اصلی چی بوده شاید "تِرِزینگ"، "دِرِزینگ"، "دِرازینگ"، "تله‌زین"یا یه چیزی که هیچ ربطی به اینها ندارد! به هر حال! این وسیله نقلیه که از این به بعد آن را ترزین می‌نامیم از ون بزرگتر و از مینی‌بوس کوچکتر است و بجای چرخهای لاستیکی، چرخهای فلزیی دارد که روی ریل قطار قرار می‌گیرد. داخل آن دو صندلی برای راننده و کمک راننده و دو نیمکت روبروی هم برای مسافرها دارد. سرعتش نیز از قطار بیشتر است. کرایه ترزین از تله‌زنگ تا اندیمشک پانزده‌هزار تومان است.
ما از این پیشنهاد خیلی استقبال کردیم. بار و بندیلمان را بستیم و بلال و محمد آمدند که ما را بدرقه کنند. آن روز 13بدر بود. البته وقتی از خانه بیرون می‌آمدیم این برایمان چندان مفهومی نداشت ولی چند دقیقه بعد فهمیدیم 13بدر چقدر می‌تواند باعث دردسر شود!
خانه عموی بلال بالای تپه بود، یعنی بالای ریل راه‌آهن. برای پایین آمدن از آن تپه باید از چند پله پایین می‌آمدیم و من تازه فهمیدم که از پله پایین آمدن چقدر می‌تواند دردناک باشد. با هر بار خم کردن پایم عضله بالای زانو (احتمالا یه چیزی تو مایه‌های ران) به حدی درد می‌گرفت که دلم می‌خواست از ته دل دااد بزنم! تا آن روز همچی چیزی سابقه نداشت. شب که می‌خوابیدم انتظار داشتم که صبح همه تنم درد داشته باشد ولی این با آن انتظاری که من داشتم چندان جور در نمی‌آمد. هیچ جای بدنم بجز همین عضله خاص درد نمی‌کرد و انگاری می‌خواست به تنهای به اندازه همه بدنم درد کند!
به هر زحمتی بود همراه بقیه به ایستگاه رفتم. چند نفری رفتند با مسوول ایستگاه صحبت کنند تا ترزین کرایه کنند. من و ناخدا هم کنار دیوار مخابراتی که تعطیل بود ایستاده بودیم و بزهای مردم را دید می‌زدیم. واقعا که حیوان قشنگی است! یکی از بزها دلش آدامس می‌خواست و چون آن دور و بر دکه روزنامه فروشی نبود که اوربیت اوکالیبتوس بخرد، داشت یک کیسه پلاستیک را می‌جوید!
وقتی به مخابرات نگاه می‌کردم یادم می‌افتاد که از وقتی از تهران راه افتاده‌ایم به خانواده‌هایمان هیچ خبری از سلامتمان نداده‌ایم. با توجه به زلزله "درود" و اینکه می‌دانستند ما هم همان حدود به "درود" می‌رسیم احتمالا نگرانمان شده بودند. ما هم هیچ راهی برای اینکه آنها را از نگرانی در بیاوریم نداشتیم. موبایل به هیچ وجه آنتن نمی‌داد! فکرش را بکنید! شش موبایل بی‌خاصیت! تف به این تکنولوژی!
توی همین فکرها یا چه بسا یک فکرهای دیگری بودم که یک ترزین خالی آمد و درست جلوی پای ما توقف کرد. کوله‌ها را برداشتیم و خواستیم برویم و سوار شویم که دیدیم یک بچه کوچولو دوید و سوار شد! اصلا جهت قرار گرفتن ترزین روی ریل هم درست نبود! هی! اندیمشک از اون طرفه! بعد چند نفر دیگه هم سوار شدند و این موقع بود که فهمیدم این اصلا برای ما نیامده! باز هم باید منتظر بمانیم...
ترزین یا اونی که نمی دونم اسمش چیه!
حدود ساعت 9 بود که از خانه بیرون آمده بودیم. وقتی آن ترزین آمد ساعت نه و نیم شده بود. کمی بعد رفتم و به تیم مذاکره کننده ملحق شدم که سر از کار آنها در بیاورم و ببینم بالاخره این ترزین ما چی شد؟ و فهمیدم که دوتا ترزین دیگر هست، یکی از آنها خراب است (البته از آنجا که از جلوی چشم خود ما رفت توی انبار و بعد گفتند خراب است بیشتر بنظر می‌رسید که راننده می‌خواهد برود 13به‌در(13بدر سابق)) و ترزین دوم هم باید در ایستگاه بماند برای اینکه اگر برای کمک به زلزله زده‌ها لازم شد از آن استفاده کنند.
ما همانجا نشسته بودیم روی زمین، کنار ریل تا یک وسیله نقلیه پیدا شود و ما را ببرد! روی زمین نشستن و انتظار کشیدن حتی از صخره‌نوردی هم سخت‌تر است. انگاری هیچ قطاری آن دور و بر نبود! هرچقدر هم که تیم مذاکره‌کننده ما تلاش کرد رییس ایستگاه راضی نشد ترزین را به ما بدهد. فقط در عوض در یکی از اتاقهای ایستگاه را که انگاری اتاق استراحتشان بود باز کرد و گفت اینجا منتظر بمانید.
ظاهرا با یک قطار باری هماهنگ کرده بودند که در ایستگاه تله‌زنگ توقف کند، ما را (به همراه یکی از کارکنان ایستگاه) سوار کند و ما را تا یک ایستگاهی برساند که بتوانیم ماشین بگیریم و با ماشین به اندیمشک برویم.
درست یادم نیست ساعت چند قطار باری رسید، از یازده و نیم گذشته بود. فکر کنم حدود ساعت دوازده بود. یک قطار نفتکش بود. ما با حداکثر سرعتی که می‌توانستیم سوار واگن آخری، که واگن رییس قطار است شدیم. واگن رییس قطار هیچ شباهتی به واگنهای قطارهای مسافر بری نداشت. جلوی واگن یک فضای باز بود که تقریبا به اندازه ایستادن شش یا هفت نفر جا داشت. (شاید هم بیشتر! من که با خودم متر نبرده بودم.) این محوطه چیزی شبیه تراس بود و دور آن فقط نرده داشت خلاصه اینکه جون می‌داد برای هواخوری! بعد در ورودی واگن قرار داشت. توی واگن دو تا صندلی یک نفره از نوع صندلی‌های اداری یکی سمت چپ، و یکی سمت راست بود؛ پایه صندلیها در کف واگن فرو رفته بود و نمی‌شد آنها را تکان داد. وسط واگن (دقیقا وسط) یک بخاری استوانه‌ای شکل بود که دودکش آن مستقیم از وسط سقف خارج می‌شد. کف واگن برق می‌زد، طوری که من با شک و تردید کوله‌پشتی‌ام را زمین گذاشتم. نگران بودم که کوله‌ام نفتی نشود. واگن شدیدا بوی نفت می‌داد. بقیه تجهیزاتی که در واگن بود عبارت بودند از یک صندوق (چیزی شبیه یخچال اتوبوسها) که دو نفر از ما روی آن نشستند. یک تشک که روکشش فکر کنم چیزی شبیه لاستیک بود و روی زمین انداخته بودند که من و دو نفر دیگر روی آن نشسته بودیم. یک پنکه و ... ناخدا بعد از اینکه کمی نشست بلند شد و رفت روی تراس هواخوری! انگاری بوی نفت اذیتش کرده بود. من که کمی بعد خوابم برد.
قطار باری خیلی خیلی بیشتر از قطار مسافربری تلق و تولوق می‌کند و بیشتر هم تکان می‌خورد. من هم بعد از کمی خوابیدن رفتم بیرون هواخوری. البته رییس قطار به ما گفت که احتیاط کنیم چون موقع ترمز کردن ممکن است براده آهن توی چشممان برود. هوای خیلی خوبی بود. منظره‌ها هم بسیار قشنگ بود. یک آتشکده را هم از دور دیدیم. بهتر بگویم یک گنبد مخروطی شکل دیدیم که گفتند آتشکده است. .وقتی سرعت قطار زیاد شد احساس کردم که دیگر دارد باد عینکم را می‌برد و برگشتم توی واگن.
وقتی به ایستگاهی که باید پیاده می‌شدیم رسیدیم، رییس قطار گفت که می‌توانیم تا اندیمشک هم با همین قطار برویم. ما هم که دیگر فهمیده بودیم همه جا و همه چیز تعطیل است از این پیشنهاد استقبال کردیم. در خانه‌آی که کنار ایستگاه بود جشن گرفته بودند. صدای بزن و بکوبشان می‌آمد. اول فکر کردیم عروسی است ولی بعد فهمیدیم که برای 13بدر جشن گرفته‌اند.
بهترین اتفاقی که توی راه افتاد این بود که موبایلها بالاخره بکار افتادند. البته چون یک دقیقه آنتن می‌داد و یک دقیقه نمی‌داد من نتوانستم زنگ بزنم ولی آقای پدر به من زنگ زدند و من به ایشان اطمینان دادم که هنوز در قید حیات به سر می‌برم.
فکر کنم حدود ساعت 3 به اندیمشک رسیدیم.
دوتا ماشین گرفتیم که ما را به هتل بزرگ اندیمشک برسانند. پراید ماشین فوق‌العاده‌ای است. صندلی بسیار راحت، حرکت نرم. واقعا هیچ چیزی کم ندارد. البته آدم باید حدود سه ساعت را در قطار باری گذرانده باشد تا اینها را اینطوری ببیند!
سه تا اتاق دو تخته گرفتیم. من و ناخدا در یک اتاق بودیم. من تقریبا مستقیم رفتم زیر دوش آب. دوش آب گرم، توالت فرنگی، یک یخچال که یک بطری آب معدنی در آن هست... واقعا آدم دیگه از یک هتل چه انتظاری دارد؟
آن روز تقریبا به استراحت کردن و کمی پیاده‌روی در شهر گذشت. خانم دکتر تِناردیه چشمشان درد می‌کرد. یک سر هم به داروخانه زدیم. شام هم در یک جگرکی که همه طرفش تعمیرگاه و گاراژ بود خوردیم! عجب جای تمیزی!
اندیمشک تا جایی که ما دیدیم جای دیدنی ندارد. شهری است که بخاطر کنار جاده بودن و داشتن ریل راه‌آهن بزرگ شده است.
قرار شد صبح روز بعد برویم سد دز و بعد دزفول و شوشتر را ببینیم.
پس از چندین روز بالاخره شب را روی تخت خوابیدم!

جوتی
حاشیه: این ماجرا همچنان ادامه دارد...

اندر احوالات ADSL
اندر احوالات مخابرات اکباتان و ParsOnline و ADSL و Datak و غیره و ذلک آورده اند که...

انگاری بالاخره قرارداد ADSL را با بلوک بسته‌اند و قرار است دوشنبه دستگاه‌ها را توی بلوک نصب کنند. البته من جزییاتش را نمی‌دانم... ولی اینطور که گفتند احتمالا تا آخر این هفته ADSL دار می‌شوم. البته هفته پیش هم همین را گفته بودند!

امروز یکمی هم به کارهای پروژه رسیدم. این "یک کمی" اصلا از اون "یک کمی"ها نیست که آدم از سر عادت می‌گوید، بلکه این "یک کمی" به طور دقیق مقدار کار انجام شده را می‌رساند. ولی همین هم خوبه! به قول معروف "وقتی هزار کیلومتر راه را باید بروی، قدم اولش را بردار" یا یه چیزی شبیه این! شاید هم اصلا شبیه این نباشد! اصلا به من چه!‌ مگه من باید همه ضرب‌المثل‌های همه زبانها را حفظ باشم؟

جوتی

بازگشت به تمدن بشری!
قسمت قبل: آبشار دوم
بعد از اینکه آبشار دوم را دیدیم وایسادیم و کمی حرف زدیم بعد برگشتیم کنار محل چادر. البته دیگر چادری نبود، چون همان صبح جمع شده بود. شاید از ترس اینکه اگر چادر آنجا باشد ممکن است باز هم حوس کنیم یک شب دیگر آنجا بمانیم. البته ترس از بارانی که قرار بود بیاید (که راهنماها نیز آن را تایید کرده بودند) چندان هم ترس بی‌دلیلی نبود. بجز راهنماها و ناخدا تقریبا هیچ کدام از ما آمادگی چنین مسیری را نداشتیم و کاری بیشتر از توانمان انجام داده بودیم.
من سردرد داشتم. اعتراف می‌کنم که از سردردم بیشتر از باران یا ارتفاع می‌ترسیدم. معمولا برای سردردم قرص نمی‌خورم چون تا حالا چیزی ندیده‌ام که فایده داشته باشه، ولی آن روز از هیچ قرصی رویگردان نبودم. دلیل اصلی ترسم از سردرد هم این بود که می‌دانستم وقتی سردرد دارم معمولا خیلی گیج می‌شوم و نمی‌توانم روی یک موضوع خاص تمرکز کنم. البته درباره از کوه پایین آمدن شاید یکم وضعیت فرق می‌کرد...
ناهارم را که شامل یک کنسرو ماهی تن، یکم خیارشور و ذرت شیرین بود را بدون نان خوردم چون به هیچ وجه توانایی بلعیدن نان را نداشتم. فکر کنم این هم از تاثیرات جانبی سردرد بود. یک چای هم بعد از ناهار خوردیم و راه افتادیم. قرار بود پایین آبشار اول کمی صبر کنیم و چند تا عکس برای خداحافظی از آبشار بگیریم بعد به راهمان ادامه بدهیم.
وقتی به بالای آبشار رسیدیم، یعنی همانجایی که آب از زیر کوه بیرون می‌آمد تا چند متر جلوتر از ارتفاع تقریبا 50 متری سقوط کند و آبشار اول را ایجاد کند. ایستادیم تا محمد اول رد شود و بعد برگردد به یکی از ما کمک کند تا از روی سنگهایی که بعضی از آنها لیز بودند رد شود و بعد نفر بعدی... نفر اول که رد شد، دکتر جون انگاری تصمیم گرفتند که یکی دوتا از سنگها را جلو بروند تا محمد همه راه را برنگردد که یکی از سنگها زیر پایشان بازی در آورد و دکترجون افتادند توی آب!
جایی که دکترجون افتاد توی آب
ذهن من به کندی کار می‌کرد فکر کنم چند ثانیه طول کشید تا به این نتیجه رسیدم که دکتر جون را آب نمی‌برد و روی سنگ گیر کرده‌اند. البته فقط شکمشان روی سنگ بود و وضعیت نامتعادلی روی سنگ داشتند. من پایم را توی آب گذاشتم، طوری که به یک سنگ تکیه داشته باشد وسعی کردم به دکتر جون کمک کنم که بلند شوند. یکی دیگر از هم سفرها هم کمک کرد تا بالاخره دکتر جون را از آب بیرون آوردیم و این وسط دکتر جون فقط جیغ و داد می‌کردند که "دوربینم! دوربینم!" انگاری تا خیالشان راحت شده بود که آب نمی‌بردشان یاد دوربین افتاده بودند!
بعد قرار شد دکتر جون کمی استراحت کند تا نفسش جا بیاید و بجای او من رد شوم. با احتیاط پایم را روی آن سنگ گذاشتم و دیدم دکتر جون بی‌دلیل هم کله‌پا نشده بود! سنگ زیر پایم فکر کرده بود ما دوست داریم الاکلنگ(؟) بازی کنیم! به زور و زحمت و با کمک محمد تعادلم را حفظ کردم و روی سنگ بعدی رفتم. بعد محمد یک سنگ به اندازه کف دست پیدا کرد و زیر آن سنگی که بازی در آورده بود گذاشت تا محکم شود و بقیه بدون مشکل رد شدند. عکس بالایی را وقتی که رد شدم گرفتم.
آبشار از بالا، ارتفاع آبشار حدود 50 متر است
تا پای آبشار اول ماجرای دیگری پیش نیامد. آنجا هم یکی دوتا عکس گرفتیم و بعد به راه افتادیم. من خیلی خوشحال بودم که قرار است بعد از صخره‌ها در دهکده توقف کنیم(جایی خواندم که اسم آن دهکده "شوی" است. امیدوارم اشتباه نکرده باشم) و شب بمانیم. چون واقعا بعید می‌دانستم که بتوانم خودم را به تله‌زنگ برسانم تازه اگر می‌خواستیم به تله‌زنگ برویم حتما به تاریکی می‌خوریم. ما هم که با خودمان وسایل لازم برای کوه‌پیمایی در تاریکی را نداشتیم.
پایین رفتن از صخره‌ها برایم آسانتر از بالا آمدن از آنها بود. البته واژه پایین رفتن چندان واژه درستی نیست. بهتر است بگویم در راه برگشت من و صخره‌ها با هم رفتار بهتری داشتیم! من کلا در دیدار اول خیلی خوش‌برخورد نیستم؛ شاید مشکل از من بوده! یک جا که قبلا پایین آمده بودیم، حالا بالا رفتنش را تجربه کردیم و دو جا هم با سیم بکسل پایین رفتیم که برای من فوق‌العاده لذت‌بخش بود! درست مثل این فیلم‌های پلیسی بود! خیلی کیف داد. اون صخره اصلی هم که تقریبا عمودی بود و باید فقط آن را دور می‌زدیم. یکم آسون‌تر از دفعه اول بود. شاید چون دیگه اونقدرها هم از بلندی نمی‌ترسیدم. دیگه لازم نبود هی به خودم بگویم "پایین را نگاه نکن!"
حدود چهار بعد از ظهر* تقریبا صخره‌ها تمام شد. فقط آخرین بخش از صخره‌ها که یک تکه شیب تند بود که باید از آن پایین می‌رفتیم خیلی من را اذیت کرد. نه اینکه سخت باشد یا باعث ترسم شود! نه! دلیلش این بود که زانوهای بیچاره من از شدت درد دیگر تمایلی به راه رفتن نداشتند و پایین رفتن از شیب هم که بهترین راه برای از کار انداختن زانو است. اما خدا را شکر که پایین همان شیب کنار رودخانه حدود نیم ساعت استراحت کردیم و یکم زانوهایم سر حال آمدند و قبول کردند که تا دهکده همراهیم کنند.
حدود ساعت پنج بعد از ظهر مخابرات دهکده را دیدیم. واقعا جالب بود. مخابرات شامل یک ساختمان یک طبقه، تعدادی باطری خورشیدی و یک آنتن ماهواره بود! به این میشه گفت یک مخابرات مستقل و البته خوش آب و هوا! سه طرف ساختمان مخابرات درخت و یک طرف آن رودخانه بود.
حدود ساعت شش به یک چشمه رسیدیم که من حاضر بودم سوگند بخورم که موقع رفتن از کنارش رد نشده بودیم. البته معلوم هم شده که اینطور نبوده و ما این بار از بالای دهکده آمده‌ایم. آنجا استراحت کردیم و محمد و بلال پیشنهاد کردند که شب را در دهکده توقف نکنیم و به راهمان ادامه بدهیم و شب در تله‌زنگ بمانیم. می‌گفتند اگر بارندگی بشود آب رودخانه بالا می‌آید. من به ماندن رای دادم ولی رفتن تصویب شد. محمد رفت تفنگ را به صاحبش پس بدهد و ببیند که می‌تواند یکی خر از کسی قرض بگیرد که چندتا از کوله‌ها را بیاورد یا نه. البته این کار را به دلیل اصرار زیاد همسفرانمان انجام می‌داد و انگاری باب میلش هم نبود.
در هر صورت وقتی محمد برگشت خری همراهش نبود. ما دوباره راه افتادیم. می‌گفتند به تاریکی نمی‌خوریم ولی بدیهی بود که چنین چیزی امکان ندارد! من فقط امیدوار بودم که وقتی هوا تاریک می‌شود نزدیک تله‌زنگ باشیم.
این بار خیلی راحت‌تر و از یکی جای کم عمقتر از رودخانه رد شدیم. البته بعد از رد شدن از رودخانه از یک شیب نسبتا تند بالا رفتیم که جنسش از سنگهای صاف کوچکی بود که مدام زیر پای آدم سر می‌خوردند. ولی به نظرمن کار چندان سختی هم نبود فقط کمی دقت می‌خواست.
حدود ساعت 7 هوا تاریک شد. تاریکی شب در همچون جایی با تاریکی شب در تهران خیلی فرق دارد. کل نور شب در آنجا محدود می‌شد به نور قرص ماه که از نیمه کمتر بود و پشت ابر هم رفته بود! این تقریبا با تاریکی یکی اتاق بدون لامپ و بدون پنجره برابری می‌کند. ما به زور و در نور یک فانوس باطری‌ای (یک لامپ کم مصرف پر نور که در یک حباب شیشه‌ای بود و با باطری کار می‌کرد و 360درجه اطراف خودش را روشن می‌کرد و باعث می‌شد بعضی‌ها به دلیل نور زیاد چیزی نبینند و بعضی‌ها به دلیل نور کم!) راه می‌رفتیم. البته خوبی ماجرا این بود که راهی که در پیش داشتیم یک جاده مالرو بود و لازم نبود آدم حتما زیر پایش را ببیند.
فکر می‌کنم نزدیک ساعت 9 شب خسته و کوفته به پل تله‌زنگ رسیدیم ناخدا گفت حالا وقتی می‌خواهیم از روی پل رد شویم قطار بهمون می‌زند. آخه پل هیچ پیاده‌رویی ندارد. آن را فقط برای قطار درست کرده‌اند. کنار پل که رسیدیم محمد رفت کمی آب بخورد. همه ما هم از خدا خواسته دنبالش رفتیم. وقتی همه سیراب شدیم صدای قطاری را شنیدیم که داشت می‌آمد روی پل! پووف! اگر برای آب خوردن صبر نکرده بودیم ما هم با قطار روی پل بودیم. البته یک مامور کنار پل وایساده بود که احتمالا اجازه نمی‌داد همچین چیزی پیش بیاید. وقتی خواستم از روی پل رد شویم ازش پرسیدم: "قطار دیگه‌ای قرار نیست بیاید؟" گفت: "نه! شما برید"
و بدین‌سان ما به تمدن رسیدیم! در منزل عموی بلال، توی حیاط، روی زمین برایمان فرش پهن کردند و همه روی فرشها دراز کشیدیم. البته من برای اینکه فرشها را زیاد کثیف نکنم اول یک شلوار گرمکن ورزشی و یک تی‌شرت برداشتم و رفتم توی توالت.
توالت به سبک قدیمی توی حیاط بود و شامل یک سنگ توالت، یک شیر آب، یک آفتابه و یک پیت حلبی به عنوان مخزن آب پشتیبان آفتابه( Backup سابق) بود. راستش برای من که تمام راه برگشت را در آرزوی یک توالت فرنگی و یک حمام با وان پر از آب ولرم و یکم کف بودم چندان جای دلچسبی نبود ولی از توالت صحرایی بالای صخره‌ها خیلی بهتر بود. اول لباسهایم را عوض کردم. یا بهتر بگویم چیزی که زمانی اسمش شلوار جین مشکی بود ولی حالا تبدیل به یک پارچه قهوه‌ای رنگ گلی با پارگی‌های متعدد در قسمت خشتک شده بود؛ را در آوردم و گرمکن ورزشی پوشیدم. پیراهنم را هم که تبدیل به مرکز خشک کردن عرق بدن شده بود در آوردم و بجایش یک تی‌شرت مشکی پوشیدم. البته حتما شما فکر نمی‌کنید که من از توالت فقط به عنوان رختکن استفاده کرده باشم؟
وقتی بیرون آمدم دست و صورتم را حسابی شستم و سر سفره نشستم. و عجب سفره‌ای! من هرگز در شیرین‌ترین رویاهایم هم فکر نمی‌کردم در دنیا جایی باشد که از شش مهمان ناخوانده و ناشناس و کثیف چنین پذیرایی شاهانه‌ای بکنند. برایمان برنج درست کرده بودند با یک کباب خیلی خوشمزه که تا آن موقع نظیرش را نخورده بودم. واقعا عالی بود.
هنوز وقتی به آن کباب فکر می‌کنم دهنم آب می‌افتد. آن شب را هم (علارغم اصرار صاحب‌خانه) توی چادر خوابیدیم.در کمال آرامش و آسایش. چند قطره باران هم آمد ولی زیاد جدی نبود. نه آب رودخانه با همچی بارانی بالا می‌آمد نه صخره‌ها خیس می‌شد ولی خوب، زحمت آمدن تا تله‌زنگ به آن شام و آرامش آن شب می‌ارزید. آن شب اینقدر خسته بودم که کمردرد و پادرد و کتف‌درد و حتی درد کف پایم (بخاطر سابیده شدن یک لایه از پوستش بر اثر شنهایی که توی کفشهای خیسم رفته بودند) تاثیری روی خوابم نگذاشتند. هرچند فکر کنم به هر حال این چیزها نمی‌توانند در خواب من تاثیری بگذارند. تنها چیزی که کمی در به خواب رفتنم خلل ایجاد کرد سردردم بود که هنوز ادامه داشت ولی او هم در برابر هجوم خواب چندان دوام نیاورد.

ارادتمند،
جوتی
حاشیه: این ماجرا هنوز ادامه دارد...
-----------
پاورقی
* امیدوارم فکر نکنید که من همه این ساعتها را حفظ کرده‌ام! نخیر! همه این جاها عکس گرفته‌ام و الان دارم ساعت عکسها را نگاه می‌کنم! - نویسنده

آبشار دوم
قسمت قبل: یک ساعت مانده به آبشار!
... هر دقیقه از حدود نیم ساعتی که از پایین آبشار تا محل چادر راه بود، برایم مثل یک سال بود. واقعا به سختی نفس می‌کشیدم و چندان کنترلی روی پاهایم نداشتم. بدنم هم سرد شده بود و کم کم همه جایش درد می‌کرد.
مسیری که می‌رفتیم به طرف بالای آبشار بود. پس از حدود بیست دقیقه دقیقا به بالای آبشار رسیدیم. در آنجا یک دیواره عمودی بود که از زیر آن و از یک شکاف نسبتا باریک یک رودخانه بیرون می‌آمد. منظره جالبی بود. متاسفانه باید از روی این رودخانه رد می‌شدیم. البته تعداد زیادی سنگ با فاصله‌های مناسب آنجا بود ولی وقتی آدم فکر کند که کمی جلوتر این آب به یک آبشار به چه بلندی می‌رسد، پریدن روی سنگها کمی سخت می‌شود. به هر حال با کمک راهنما از روی سنگها رد شدیم و کمی جلوتر دوتا دیگه از اعضای گروه را هم دیدیم و همه را هم به راه ادامه دادیم. تقریبا همه خسته بودیم و غرولند می‌کردیم. تا بالاخره به محل چادر رسیدیم. ساعت تقریبا یک ربع به پنج بود.
جایی که محمد برای چادر زدن پیدا کرده بود واقعا خوب بود. کنار چادر یک نیمه آبشار و نی‌زار بود، یک طرف دیگرش یک دیواره سنگی بود، یک طرفش (که وقتی چادر را زدیم در چادر به آن سمت بود) راهی بود که از آن آمده بودیم و آخرین سمت نیز یک دره بود که بعد فهمیدیم یک راه هم آنجا است که پایین می‌رود.
من و دکترجون پایین که بودیم هر کدام یک لیوان سوپ خورده بودیم، وقتی رسیدیم بالا هر کس سوپ می‌خواست یک لیوان سوپ از توی کتری برایش می‌ریختیم. خوب! آدم نباید انتظار داشته باشد همه چیز همیشه یکجور باشد! یعنی خوب امکان دارد که با کتری سوپ توی لیوان بریزند!
شب یک شکمچرانی حسابی کردیم! انواع و اقسام خوراک مرغ و تاس‌کباب خوردیم. واقعا یادم نمی‌آید که چه کار دیگری کردیم. من فقط دلم می‌خواست دراز بکشم. آخه من که تمام روز پای کامپیوترم را چه به این همه فعالیت؟
اولین شبی بود که در کیسه‌خواب می‌خوابیدم. تجربه جالبی بود. جایی که برای خواب داشتم به زور اندازه خودم بود. آخه چادری که داشتیم اسمش این بود که ده نفره است ولی شش نفر هم به زور توش جا می‌شد. همه مانند ماهی‌های ساردین در کیسه خوابهای به هم چسبیده خوابیدیم. بجز محمد و بلال.
محمد و بلال تا صبح کنار آتش، بیرون چادر نشستند. نمی‌دانم واقعا لازم بود نگهبانی بدهند یا دوست داشتند شب زنده‌داری کنند یا هردو. به‌هر حال بلال چند شب بود نخوابیده بود و انگاری آن شب هم نخوابید! ما روز دهم راه افتاده بودیم و احتمالا آن شب یازدهم بود. قرار بود 13 فروردین، را هم بالای کوه باشیم و چهاردهم برگردیم. ولی بعد قرار شد سیزدهم ظهر برگردیم.
صبح حدود ساعت 6 بیدار شدیم. آن وقت بود که بحث بر سر پیش‌بینی هوا شناسی شروع شد. انگاری هواشناسی گفته بود که 13 فروردین نیمه غربی کشور بارندگی دارد. پس لابد آن جایی که ما بودیم هم باران می‌آمد. حالا اگر باران می‌گرفت ما باید چکار می‌کردیم؟ نگرانی از خیس شدن صخره‌ها و ... باعث شد که زمان برگشتن را کمی جلو بندازیم. قرار شد بعد از ناهار حرکت کنیم و وقتی صخره‌ها را رد کردیم. شب را ده دومی چادر بزنیم و صبح 13 از از آنجا حرکت کنیم به سمت ده تله‌زنگ. راهنماها با این برنامه موافقت کردند ولی راستش من چندان موافق نبودم آخه هنوز از روز قبلش تمام تنم درد می‌کرد.
بعد از صبحانه فهمیدیم راهی که پایین جایی است که چادر زده‌ایم به آبشار دوم می‌رسد. یا بهتر بگویم فهمیدیم که چادر ما درست بالای آبشار دوم است. یکمی پایین رفتیم و آبشار دوم را دیدیدم. واقعا قشنگ بود. البته نه به اندازه آبشار اول ولی جای دنج‌تری بود و حوضچه‌ای هم که پای آبشار درست شده بود آدم را وسوسه می‌کرد که یکم شنا کند!
آبشار دوم، تله‌زنگ
اون دور و بر پر از گلهای شقایق بود
شقایق
جوتی
حاشیه: این ماجرا ادامه دارد...

سرعت...
ظاهرا قراره من هم ADSL بگیرم! امیدوارم از ADIS بدتر نباشه.
دیروز آمدند، مودم را آوردند، پولش را گرفتند، پول یکماه دسترسی را هم گرفتند؛ بعد گفتند بشین تا زیر پات علف درآد!
انگاری اینها یکم تعریف ADSL را عوض کرده‌اند. یعنی بجای اینکه DATA و Voice توی مرکز مخابرات از هم جدا بشوند، تو خود بلوک از هم جدا می‌شوند. این البته هم می‌تواند خوب باشد هم بد. بستگی دارد که DATA با چی به مرکز مخابرات (یا ISP) برود. اگر با وانت ببرندش احتمالا یکم کند می‌شود. فعلا بهترین نکته‌اش این است که 4200 مخابرات را لازم نیست بدهیم! در ضمن این شرکته نمایندگی داتک در برجها و مجتمع‌ها است.

جوتی

یک ساعت مانده تا آبشار!
قسمت قبل: تله‌زنگ، سرآغاز
راهنما اسمش بلال بود. من فکر می‌کردم باید حرف "ب" را با فتحه بخوانم ولی وقتی دیدم بقیه آن را با کسره می‌خوانند، فکر کردم شاید درستش این باشد. گفت منتظر پسر عمویش می‌شویم. البته انتظارمان زیاد طول نکشید چون بلال به این نتیجه رسید که پسر عمویش نمی‌آید و بهتر است همگی به خانه عموی بلال برویم.
ساعت شش صبح بود. شاید یکم ساعت نامناسبی برای مهمانی رفتن باشد. ولی انگاری مردم اون دور و بر 24 ساعت در روز و هفت روز در هفته آماده پذیرایی از مهمان هستند. برایمان چای آوردند و دعوتمان کردند که برویم توی خانه و صبحانه بخوریم ولی ما در حیاط خانه و روی یک تخت فلزی نشستیم. خودمان به اندازه کافی خوردنی برای صبحانه داشتیم و راستش را بخواهید هرچه بیشتر می‌خوردیم بهتر بود چون بارمان کمتر می‌شد.
بلال روز آخر از آمدن و راهنما شدن پشیمان شده بود. ظاهرا کارهایی داشت و نمی‌توانست بیاید. ولی وقتی به او گفته بودند: "یک راهنمای دیگر به ما معرفی کن، ما به هر حال می‌خواهیم برویم" در وضعیتی قرار گرفته بود که میلان کوندرا به آن "جدوی اخلاقی" می‌گوید. عملا با این حرف او را مجبور کرده بودند بیاید. نه کیسه خواب همراه داشت نه کوله‌پشتی. هیچی. دست خالی آمده بود.
وقتی داشتیم صبحانه می‌خوردیم محمد را هم دیدیم. یک لباس تکاوری پوشیده بود و کوله‌ای روی کولش انداخته بود و آماده حرکت بود. ما هم کم کم آماده شدیم. فکر کنم ساعت یک ربع به هفت بود که راه افتادیم.
از روی پل تله‌زنگ رد شدیم و از طرف دیگر آن پایین آمدیم و راه پیمایی دو ساعته ما شروع شد. یک ساعت بعد پرسیدیم چقدر راه مانده؟ گفتند یک ساعت.
یک ساعت بعد از آن نیز پرسیدم چقدر راه مانده؟ گفتند یک ساعت.
و لازم نیست بگویم که این سوال را یک ساعت بعد از آن نیز پرسیدم و همان جواب را شنیدیم!
کلا حرف مرد یکی است!
ساعت نزدیک ده شده بود که به یک رودخانه رسیدیم. فکر کنم لازم باشد قبل از اینکه ماجرای رد شدن از رودخانه را بگویم کمی درباره آفتاب بگویم. آفتاب در آن ناحیه (کلا در خوزستان) انگاری یکم معنای متفاوتی دارد. انگار آنجا یک خورشید دیگری دارد که با خورشدی تهران خیلی فرق می‌کند. اصلا مهم نیست دمای هوا چقدر باشد، وقتی خور خورشید به آدم بخورد، آدم بخار می‌شود! پس حتما متوجه شده‌اید که من چقدر از اینکه قرار بود از رودخانه‌ای که پل نداشت رد بشوم، خوشهال بودم. اما در عین حال نگران و ناراحت هم بودم چون دوربین و PPC و هزار و یک جور چیز دیگه بود که نباید خیس می‌شد! کنار رودخانه و بر خلاف جهت آب، به امید پیداکردن جایی که هم کم عمق باشد هم سرعتش کم باشد قدم می‌زدیم تا به جایی رسیدیم که جلویمان تقریبا بسته بود. محمد و یکی از همسفرها از سنگها بالا رفتند تا ببینند آنجا جای بهتر هست یا نه؟ که جای بهتری پیدا نکردند. من داشتم فکر می‌کردم که برگردیم همان جایی که قدم زدن کنار رودخانه را از آنجا شروع کرده‌بودم، چون انگار آنجا جای بهتری بود، ولی حرفی نزدم. اصلا توان برگشتن نداشتم. بقیه هم چنین پیشنهادی نکردند. بلال از رودخانه رد شد. تا بالای کمرش توی آب فرو رفت. یکی یکی رد شدیم. همه درست و حسابی خیس شدیم! من همه چیزهایی که نباید خیس می‌شدند را در یک کیف کوچک گذاشتم که ناخدا رد کند و آن کیف تنها کیفی بود که خیس شد! البته هیچ کدام از وسایل توی آن بطور جدی خیس نشده بودند.
پس از مدتی به یکی دهکده دیگر رسیدیم. راستش من از دیدن یک دهکده دیگر، کمی تعجب کردم. چطور یک دهکده اینجا بود و هیچ پلی روی رودخانه نبود؟ شاید هیچ وقت کسی به خودش زحمت نمی‌دهد به اینجور تجملات فکر کند! این دهکده، علاوه بر اینکه هیچ راه ماشین رویی به آن نمی‌رسید، حتی ریل راه‌آهن هم نداشت. فقط می‌شد پای پیاده و یا احتمالا با یک موجود چهارپا (مثلا یک سانتور!) به آنجا رفت.
محمد در دهکده با چند نفر سلام و علیکی کرد و بعد به ما گفت کمی صبر کنیم تا تفنگ بگیرید. چند دقیقه بعد با یک تفنگ دولول شکاری برگشت.
راستش من خیلی خوشم نمی‌آمد که یک نفر با تفنگ پشت سرم راه برود. ولی از انجا بلال جلوتر از همه راه می‌رفت نتیجه این شد که محمد پشت سر آخرین نفر باشد. وقتی خانه عموی بلال بودیم، بلال به ما گفته بود که موبایلها و اشیاء قیمتی و پول نقد خودمان را به عموی او بدهیم تا برایمان نگه دارد. می‌گفت "اون بالا به هیچ دردتان نمی‌خورد. فقط ممکنه بدزدنشان" حالا هم می‌گفتند اگه تفنگ داشته باشیم کسی طرفمان نمی‌آید. انگاری لباس نظامی را هم محمد از دوستش قرض گرفته بود که دزدها را دور کند. خلاصه اینکه داشتم فکر می‌کردم اینهمه جا! چرا عدل ما پاشدیم اومدیم اینجا؟
یکی دوتا یک ساعت دیگر هم گذشت و هنوز یک ساعت راه مانده بود.
بعد از حدود 6 ساعت راه پیمایی و کوه‌پیمایی به جایی رسیدیم که کمی فرق می‌کرد. راه طوری بود که بعید بود بشود به آن گفت "مالرو" حتی فکر کنم بز هم همچون جاهایی نمی‌رفت! بعضی از قسمتها شیبهای 60 درجه و بیشتری بود که باید با کمک سیم بکسل از آنها بالا می‌رفتیم و یکجا هم یک دیوار بود که با زمین کاملا زاویه قائمه می‌ساخت و باید روی آن راه می‌رفتیم (به کمک یک سیم بکسل و چند تا جای پا!) راه رفتن روی همچی چیزی اصلا کار آسونی نیست. اصلا! راستش را بخواهید اگر قبل از این سفر کسی فیلم همچی چیزی را به من نشان می‌داد می‌گفتم "ملت جونشون را از سر راه پیدا کرده‌اند که همچی جایی می‌روند فقط برای دیدن یک آبشار ناقابل!" اما وقتی آدم آنجا باشد، آن هم خسته و کوفته با بدنی بی‌حس شده. دیگر چندان هم توان مقاومت ندارد. کوله‌ام را زمین گذاشتم و گفتم "من خیلی هنر کنم خودم رو از اینجا رد کنم! کوله پیش‌کش!" راهنماها کوله‌ها را (خیلی‌های دیگه هم مثل من فکر می‌کردند. بعضی‌ها که اصلا کوله‌را از اول هم خودشان نیاوردند!) با خودشان بردند و همراهشان تنها کسی که کوله‌اش را با خودش می‌برد (یعنی ناخدا) نیز بردند. وقتی برگشتند، ما همراهشان رفتیم.
بابایی باید یک حقیقتی را به شما بگویم. درست است که شما خیلی چیزها را درباره من می‌دانید ولی فکر کنم این یکی را نمی‌دانید. من از بلندی می‌ترسم. از ارتفاع زیاد می‌ترسم. حتی وقتی از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می‌کنم یکمی می‌ترسم (در این مورد آخری چون امکان ندارد خودم پرت شوم می‌ترسم عینکم بی‌افتد.) یکجا اینقدر با فس و فس راه می‌رفتم و دستم را به دیواره گرفته بودم که دکترجون فکر کرد فشارم افتاده و مجبورم کردند خرما بخورم. وقتی روی جاهایی راه می‌رفتم که زیر پایم حسابی خالی بود یاد کارتوی شِرِک می‌افتادم "پایین رو نگاه نکن خره" و مدام صدای جناب قول توی گوشم بود(البته متاسفانه یا خوشبختانه به انگلیسی حرف می‌زد و بجای اینکه به من بگوید "خر" می‌گفت دانکی! که خیلی با کلاس‌تره)
خلاصه به هر جون کندنی بود، خودمون رو به آبشار رساندیم. تقریبا هفت ساعت طول کشید تا بالاخره آبشار را ببینیم. خیلی قشنگ بود. یعنی دلم می‌خواست فکر کنم که خیلی قشنگ است و این همه راه را بیخودی بالا نیامده‌ام! اگر هم واقعا خیلی قشنگ بود من آن موقع نمی‌توانستم از زیبایی آن لذت ببرم. به قدری خسته و گرسنه و تشنه بودم که فقط دلم می‌خواست چادر بزنیم و کیسه خوابم را باز کنم و چند ساعتی بی حرکت دراز بکشم. ولی هیچ جای بدرد بخوری برای چادر زدن آن دور و بر نبود. ناچار روی زمین نشستیم تا محمد جایی برای چادر زدن پیدا کند. در این بین قرار شد کمی هم به شکمهای محترممان برسیم. فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم قدم از قدم بردارم. تا آن روز چنین احساس خستگی شدیدی نکرده بودم...
آبشار تله‌زنگ
محمد پس از مدتی برگشت و گفت یک جای خوب پیدا کرده. من گفتم "محمد نکنه تا اونجا یک ساعت راه باشه" منظورم دقیقا این بود که نکنه مجبور باشیم نصف روز راه برویم تا به آنجا برسیم! ولی او به ما اطمینان داد که فقط یک ربع راه است. همه بجز من و دکتر جون رفتند. ما ماندیم تا سوپ نیمه آماده‌ای که آورده بودیم را حاضر کنیم تا وقتی بقیه بعد از چادر زدن برگشتند، با هم بخوریم. ولی من می‌دانستم آنها وقتی برسند دیگر نای برگشتن ندارند. مدتی بعد محمد برگشت و ما همه چیزهایی که مانده بود جمع کردیم که برویم. این بخش مسیر اگرچه خیلی راحتتر از راهی بود که تا آنجا آمده بودیم و اگرچه واقعا بیشتر از نیم ساعت نبود، ولی بدنم سرد شده بود و دردها تازه شروع شده بودند، نفسم به زور در می‌آمد (بجز خستگی، انگاری که ریه‌هایم به همچین هوای کم دودی عادت نداشتند) دیگر چشمهایم درست نمی‌دید و نمی‌توانستم فکر کنم که کدام سنگ جایش محکم است کدام یکی زیرش شل است...

جوتی
حاشیه: این داستان ادامه دارد...
----
پی‎نوشت: اسم روستای نزدیک آبشار روستای "شُووی" است و آبشار نیز هم اسم این روستا است. اما از آنجا که به ما از تهران گفته بودند اسم آبشار، آبشار تله‌زنگ است؛ این آبشار در مغر مبارکم به اسم تله‌زنگ ثبت شده است و عوض کردن اسم آن غیرممکن بنظر می‌رسد.


من واقعا نمی‌دانم کدام آدم احمقی این کلاینت بلاگ من را نوشته!
موقع بسته شدن نه سوالی می‌پرسد و autosave دارد! کلی نوشتم و آخر سر نمی‌دانم چرا بجای F7 برای ارسال پست، Alt+F4 را زدم و پوووف! همه نوشته‌هایی که حدود یک ساعت برایش وقت گذاشته بودم پرید!
واقعا که...

تله‌زنگ، سرآغاز
سلام بابايى
من فکر مى کردم سفرهاى شمالى ما خيلى پر دردسر بوده ولى اين سفر جنوبى واقعا يک چيز ديگر بود!
نمى‌دانم امروز چه روزى است. راستش حساب روزها از دستم در رفته. برنامه اين بود که با قطار به ايستگاه تله زنگ برويم در آنجا با يک راهنما مسير 2 ساعته اى را پياده روى کنيم و سپس 3 روز کنار آبشار بمانيم. تله زنگ دو ايستگاه مانده به انديمشک است. ما سوار قطار تهران - انديمشک شديم و درست در لحظه اى که سوار شديم به ما گفتند که قطار در ايستگاه تله زنگ توقف ندارد! و ماجراى ما از همينجا شروع شد!
حالا هى از ما اصرار و از رييس قطار انکار. خلاصه کار به جايى رسيد که يکى از کارکنان قطار (احتمالا به قصد خیر!) به ما گفت شما تو ايستگاه تله زنگ ترمز اضطرارى قطار را بکشيد و پياده شويد. البته گفت بيست هزار تومان جريمه اين کار است و بايد پرداخت کنيم!
در نهايت رييس قطار کوتاه آمد و قرار شد که دو دقيقه در ايستگاه تله زنگ توقف کند تا ما پياده شويم. البته گفته بود که باید همه وسایلمان دم در باشد و با سرعت تمام پیاده شویم.
به "درود" که رسيديم من خواب بودم. راهنمايمان سوار قطار شده بود. من نمى دانستم براى چى لازمه راهنما داشته باشيم. آخه دو ساعت پیاده‌روی که دیگه راهنما لازم نداره! حتی شاید هم فکر می‌کردم از سوسول بازی‌های این خانم دکترهاست! اما اين سوال زياد هم بى پاسخ نماند. چند ساعت بعد جوابش را گرفتم...
من خواب بودم. وقتی بیدار شدم یکی از همسفرهایمان، راهنما را که سوار قطار شده بود به ما معرفی کرد و گفت تو کوپه ما می‌ماند. از راهنما شنيديم که درود زلزله آمده و کشته هم داده. پنج يا شش صبح رسيديم تله‌زنگ. تله‌زنگ يک دهکده است که ريل راه آهن از وسط آن رد شده است. تنها راه ارتباطى اين دهکده همين راه آهن است. هيچ مسير ماشين رويى وجود ندارد. دو طرف دهکده تونل است. یعنی قطار از یک تونل خارج می‌شود و وارد دهکده می‌شود و از تونل دیگری عبور می‌کند تا از دهکده خارج شود. دهکده از سه طرف به کوه محدود شده و از یک طرف نیز به رودخانه. روی رودخانه یک پل برای قطار وجود دارد که به پل تله‌زنگ معروف است و در زمان جنگ تخریب شده بوده. انگار چند سالی بعد از جنگ هم این پل تعمیر نشده بوده و قطارها مسافرها را اینطرف پیاده می‌کرده‌اند و مسافرها از طریق ماشین از پل کوچکتری به سمت دیگر برده می‌شده‌اند تا قطار دیگری سوار شوند. انگاری تمام قطارهایی که بخواهند از تهران به سمت اهواز بروند (و بلعکس) باید از همین پل رد شوند.
حدود نیم ساعت قبل از اینکه قطار در تله‌زنگ توقف کند ما همه بارهایمان را پشت در قطار چیده بودیم تا با حداکثر سرعت پیاده شویم. قطار که متوقف شد ما با عجله کوله‌ها را دست به دست کردیم و پریدیم پایین. وقتی همه پیاده شدیم بلندگوی قطار گفت: "توقف قطار برای نماز صبح، بیست دقیقه" قیافه ما واقعا دیدنی بود!

ایستگاه تله‌زنگ
ایستگاه قطار تله‌زنگ

پل تله‌زنگ، بخشی که بعد از جنگ بازسازی شده کاملا مشخص است!
پل تله‌زنگ
جوتى
حاشیه: این ماجرا ادامه دارد!
حاشیه2: این مطلب را در سفر نوشته بودم و امروز ویرایشش کردم.


و من زنده به تهران برگشتم!
مشروح اخبار را فردا به سمع و نظر شما خواهم رساند. هنوز حالم از این هواپیما سواری در هوای بارانی جا نیامده و دلم قیلی ویلی می‌رود!

ارادتمند،
جوتی

تعطیل است
این وبلاگ به مدت یک هفته تعطیل است.
لطفا مجددا شماره‌گیری نفرمایید.

جوتی


سلام بابایی
فردا می‌رویم مسافرت. نمی‌دانم دقیقا قراره کجا برویم. یک جایی است که تا حالا نرفته‌ام. همه مزه سفر هم به همین است! اینقدر رفتیم شمال دیگه چندان لطفی نداره. بابایی تو سفر برایتان بیشتر می‌نویسم. این بار حتما حداقل یک کتاب با خودم می‌برم. احتمالا کتاب "همه‌ی نامها" نوشته ژوزه ساراماگو را که تازگی خریده‌ام می‌برم. این چند روزه اینقدر هری پاتر خوانده‌ام که وقتی فهمیدم قرار است با قطار مسافرت برویم اولین چیزی که به فکرم رسید ایستگاه نه و سه‌چهارم بود! بعد هم فهمیدم چه شباهتی به هری پاتر داریم! ما هم به اندازه هری‌پاتر کوله‌پشتی و خرت و پرت داریم فقط با این تفاوت که با خودمون جغد نمی‌بریم!
من برم هری‌پاتر بخونم! احتمالا تا قبل از رفتن باز هم برایت می‌نویسم. بابایی از این که من گاهی شما را "تو" خطاب کنم ناراحت نمی‌شوید؟ درسته که اینطوری بنظر می‌رسد کمتر به شما احترام می‌گذارم ولی در عوض بیشتر صمیمی بنظر می‌رسید.

ارادامندت،
جوتی


اصلا نمی‌شود که من از دم یک کتاب‌فروشی پر و پیمونی رد بشوم و توی جیبم هم پول داشته باشم و کتاب نخرم! البته یکمی مقاومت کردم ولی سعی بی‌خودی بود! این شد که چهارتا کتاب خریدم.
البته نمی‌دانم چه وقت قرار است اینها را بخوانم!

ارادتمند،
جوتی

زبان شیرین فارسی...
لینک
سوغاتی بی‌بی‌گل از سفر به تاجیکستان!


من البته از باران چندان هم خوشم نمی‌آید. و صد البته از اینکه یکی بغل گوشم بنشیند و هرچی می‌نویسم را با صدای بلند بخواند هم خوشم نمی‌آید! ولی به‌هرحال! هم باران می‌آید هم یک نفر با صدای بلند نوشته‌های من را می‌خواند.
شاید ذن از شما بپرسد که "باران می‌بارد، چطور می‌توانید متوقفش کنید؟" ولی من نه تنها نمی‌خواهم باران را متوقف کنم، بلکه بلند خواندن آنکه کنارم ایستاده و اینها را با صدای بلند می‌خواند را هم نمی‌خواهم متوقف کنم.
اینکه من از یک چیزی خوشم نیاید دلیل نمی‌شود که نتوانم تحملش کنم!
بگذریم.
وقتی بوی خاک نم باران خورده به مشامم رسید، نتوانستم در برابر وسوسه نفس عمیق کشیدن مقاومت کنم! چه لذتی. شاید یک روز از باران هم خوشم بیاد.
فکرش را بکنید من امروز تقریبا پنج فیلم دیدم! واقعا که کار احمقانه‌ای بوده.

این کتاب "ترکیب بندی در عکاسی" هم چیز جالبیه! مثلا یک عکسی را نوشته سکون را القا می‌کند و به نظر من حرکت دارد و یک عکسی را می‌گوید عمق دارد و به نظر من آن یکی که این می‌گوید نزدیک است، عمق دارد! ولی من به کارم ادامه می‌دهم! شاید یک روز یک چیزی فهمیدم!

فعلا ارادتمند شما،
جوتی


اینکه یه موجودی قدم مبارکش را بر این دنیا گذاشته که می‌گویند شباهتی هم به من دارد، به خودی خود چیز جالبی است! حالا اگر این موجود نسبت نزدیکی هم با من داشته باشد، ماجرا جالبتر هم می‌شود اما دانستن اینکه یحتمل تا سالها بعد این موجود را نخواهم دید کمی قضیه را نوستالوژیک می‌کند.
این هم مثل چیزهای دیگر، به زودی فراموش می‌شود.

جوتی


سلام بابایی
روزهای سال جدید پشت سر هم می‌گذرند. کارهایی هست که باید انجام بدهم و کارهایی هست که دوست‌دارم انجام شوند. همیشه آرزوهایی وجود دارد.
یک آهنگ یانی گوش می‌دهم. به اسم Almost a whisper. دلگیر کننده است. اما شاید چیزی است که می‌تواند به من برای نوشتن کمک کند. این روزها نوشتن چندان برایم راحت نیست. راستش از کمتر چیزی واقعا لذت می‌برم. حتی نوشتن که به گمانم بیشتر از هر کاری دوست دارم.
شاید بخاطر این باشد که کمتر کاری انجام می‌دهم. وقتی کلی کارهای عقب مانده در لیست مانده باشد، چطور می‌خواهم از انجام دادن کارهایی که در آن لیست نیست لذت ببرم؟ آن هم با صدایی که توی گوشم می‌گوید بجای این کارها به کارهایی که "باید" انجامشان بدهی برس!
دوتا و نصفی هم فیلم امروز دیدم.

جوتی

سال نو مبارک
فعلا دلم نمی‌خواهد چیزی بنویسم.

سیصد و شصت و پنج روز پیش :

آرشیو ماهیانه:
مهر 81
آبان 81
آذر 81
دی 81
بهمن 81
اسفند 81
فروردین 82
اردیبهشت 82
خرداد 82
تیر 82
امرداد 82
شهریور 82
مهر 82
آبان 82
آذر 82
دی 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
امرداد 83
شهریور 83
مهر 83
آبان 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
امرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
امرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
امرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
امرداد 87
شهریور 87
مهر 87
آبان 87
آذر 87
دی 87
بهمن 87
اسفند 87
فروردین 88
اردیبهشت 88
خرداد 88
تیر 88
امرداد 88
شهریور 88
مهر 88
آبان 88
آذر 88
دی 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
اردیبهشت 89
خرداد 89
تیر 89
امرداد 89
شهریور 89

آرشیو سالیانه:
سال 1381
سال 1382
سال 1383
سال 1384
سال 1385
سال 1386
سال 1387
سال 1388
سال 1389

قصه‌های من:

گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
قصه‌های کامپیوتری

کتاب VB.NET مقدماتی
جزوه ویژوال بیسیک
رمزگذاری-رمزگشایی
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم.
jooti [at] ehsani [dot] org