|
جوتی
پسر/دختر بابالنگدراز |
||
|
My Favorites:
bbgoal lamp far-near ashoob miladkdz rohmamiya acetaminophen debug smartdevice farstec khak aaab nochagh persiangirl parsmedia w3schoolsir azemat sargardoon mahoordad techopedia My Programs: BlogClient MinsweeperRobot Calculator CalcWebSrvc 2unicode HuffmanCode FileValidator ConvexHall2D FSProject IISLog Options: No CSS CSS Layout |
گم گشته
بالاخره این personalization Provider من دیروز به کار افتاد، اگرچه هنوز ApplicationName را کسی مقدار دهی نمیکند و من نمیدانم که چرا! لطفا اگر کسی از این ApplicationName بیچار خبری دارد، به ما هم خبری بدهد، یا این بنده خدایی را که به علت مشکلات ناشی از آلزایمر یادش رفته ApplicationName ما را مقدار دهی کند پیدا کند و به خانه و زندگی خودش باز گرداند و جماعتی را از نگرانی نجات بدهد. امروز حوصله کار روی پروژه را نداشتم و بلکل به بیکاری و بیعاری گذشت. ارادتمند، جوتی بابالنگدراز عزیز! پروژه من اصلا اون طوری که من میخواهم رفتار نمیکند! هر وقت دلش میخواهد کار میکند هر وقت هم دلش نمیخواهد کار نمیکند. البته بیشتر میشود گفت که کار نمیکند! مثلا من نمیدانم که چرا هیچ کس این خاصیت (property سابق) بیچاره (ApplicationName) را مقدار دهی نمیکند. دایی وانیا هم حالش خوب است. عاشق زن 27 سالهای شده است. دایی وانیا از این زن 20 سال بزرگتر است و تنها نکتهای که این وسط باعث تعجب دایی وانیا شده این است که چرا وقتی این زن 17 ساله و مجرد بود عاشقش نشده و حالا که شوهر دارد عاشقش شده. ماجرا وقتی جالبتر میشود که بدانید شوهر این خانم، پیشتر شوهر خواهر دایی وانیا بوده و بعد از اینکه خواهر دایی وانیا فوت کرده با این زن که خیلی از خودش کوچکتر است ازدواج کرده. حالا هم همه با هم (با چندین نفر دیگر) در یک خانه زندگی میکنند! چندش آور است! ارادتمند شما، جوتی خدا بگم چکار کند اون کسی را که این Test Driven Development را ابداع کرد. حالا من موندم این وسط که چطور یک متد protected که باید override کنم را تست کنم. از طرفی اون متد public که این متد protected را صدا میکند بقدری صدا کردنش مشکل است که خودش شونصد تا test میخواهد! ظاهرا راه حل هم همینی است که اینجا نوشته، من که خیلی خوشم نیامد. همین که آدم میخواهد یک class درست کند باید یک class برای تستش بنویسد یکی هم برای اینکه test بتواند به کلاس اصلی دسترسی پیدا کند! خدا عاقبت من را بخیر کند با این NET. و اون XP و از همه بدتر ConquerOnline جوتی سلام بابایی امروز بعد از مدتها با سردرد از خواب بیدار شدم. خیلی وقت بود اینطوری نشده بود، ولی باز هم خوب بود، بعد از ظهر خوب شد. و اما درباره پروژه، خوب یکمی پیشرفت داشت که خودش خیلی است! فکر کنم سرعت پیشرفتش هر زور بیشتر شود. امیدوارم که تا دو هفته دیگر به یک جایی برسد که بشود بهش گفت پروژه! زیاده عرضی نیست، جوتی حاشیه: بابایی ببخشید که این روزها بلاگ نوشتنم چندان تعریفی ندارد!
خوابم
الان که حسابی خوابم میاد، بلاگ نوشتن باشه برای فردا. راستی! دارم "دایی وانیا"ی چخوف را میخوانم. مثلا جوتی!
FMMORPG
پیشرفت پروژه خیلی خیلی کند است! بعد از اصل اساسی اول، مهمترین دلیلش این است که تا شروع به نوشتن میکنم به این نتیجه میرسم که باید فلان کتاب را هم یک نگاهی بکنم، یک مقدار وقت اینطوری میگذرد و بعد هم که... واقعا آدم شرمآوره! بابایی امیدوارم در روزهای آینده خبرهای بهتری برایتان داشته باشم. جوتی
یک تنبل
عینکم را گرفتم، البته خیلی هم فتوکرومیک نیست ولی خوبیش اینه که ته رنگ ندارد. البته بجز فتوکرومیک، آنتی رفلکس و آنتی UV و ضد خش هم دارد و صد البته آقای عینکساز برایم توضیح داد که این ضد خش هست، ولی به هر حال پلاستیک خش میافتد. البته به لطف تخفیفهای آقای عینکساز، قاب و عدسی روی هم کمتر از چهلهزار تومان شد! راستی، امروز یک تهران گردی حسابی داشتم، غرب شهر رفتم جمهوری، بعد پیروزی، بعد تهرانپارس، بعد ونک و بعد دوباهر غرب شهر! ارادتمند تنبل و بدقول شما، جوتی
فوتبال
البته من از بچگی هیچ علاقهای به فوتبال نداشتم! با وجود این کاملا طبیعی است که دوست داشتم تیم ایران بازی را ببرد. اما باخت. ناراحت نشدم، خوشحال هم نشدم. برایم زیاد فرقی نمیکرد. بعد از فوتبال برگشتم خانه خودمان. از آسانسور یک بچه کوچولو که تقریباً هفت هشت ساله بود؛ بیرون آمد. روی پیشانی و گونههایش پرچم ایران کشیده بود. وقتی از آسانسور بیرون آمد، اولین کسی که دید من بودم. من را نمیشناخت اما سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد؛ بعد بدون هیچ مقدمهای، با ناراحتی و در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، گفت "باختیم!" وقتی این را شنیدم، ناراحت شدم که چرا بازی را نبردیم؟ برایش خیلی مهم بود! خیلی مهم! قهرمانهایش باخته بودند، این بدتر از این است که آدم خودش ببازد. خیلی بد است که آدم قهرمانی داشته باشد که بتواند ببازد. جوتی میخواستم ساعت 8 پروژه را شروع کنم، ساعت هفت و نیم power کامپیوتر (رایانه سابق) سوخت! ساعت 12 بالاخره کامپیوتر با تعویض power مربوطه راه افتاد. ساعت 12 هم که دیگه موقع برنامهنویسی نیست! هست؟
اندوه
هنوز چخوف ادامه دارد! این روزها همه راهها به چخوف ختم میشود. قهرمان داستان اندوه از آن شخصیتهایی بود که من شدیدا با او احساس همذات پنداری میکردم. کاملا میتوانستم او را درک کنم. بنده خدا میخواست درباره مرگ پسرش با یک نفر حرف بزند ولی هیچ کس به حرفهایش گوش نمیداد، هیچ کس برایش آه نمیکشید، هیچ کس مشکلش را جدی نمیگرفت. دست آخر هم رفت و با اسبش درد دل کرد و سفره دلش را برای اسبش گشود. چه اسب خوبی! یکمی برنامهنویسی کردم، برای اینکه دستم گرم بشه که از فردا کد پروژه را شروع کنم! ارادتمند شما که به تازگی Level 20 شده است*، جوتی ----------- پاورقی: * برای توضیحات بیشتر رجوع شود به conqueronline.com
چشم
سلام بابایی امروز بالاخره بعد از مدتها رفتم یک عینک جدید سفارش دادم. البته قرار نبود که فریم عینک را هم عوض کنم ولی بعد فهمیدم که ممکن است این فریم را نشود درست کرد. بخاطر همین یک فریم جدید سفارش دادم. اما بخش هیجان انگیز ماجرا این است که این بار عدسی عینکم فوتوکرومیک است. (خودمونیم این لغت فوتوکورومیک خیلی قیافه عجیبی داره!) آه بابالنگدراز عزیز! بعید میدانم بتوانید تصور کنید که داشتن عینک فوتوکرومیک چقدر من را خوشحال میکند! یا حداقل فعلا که قرار است داشته باشم، که خیلی خوشحالم، امیدوارم از خودش هم خوشم بیاید. برایم یک جور عقده شده بود! تقریبا از 11 سالگی عینکی شده ام و تقریبا از همان موقع دلم عینک فوتوکرومیک میخواست! فکرش را بکنید، چه آرزوی دیرینهای! ولی هر بار به یک علتی از خریدش پشیمان میشدم. مخصوصا بخاطر ته رنگی که همیشه دارد، حالا اما خیالم راحت است چون یک عینک دیگر (همین که الان به چشمم است) دارم. بابالنگدراز عزیز کاش میتوانستید در این شادی من سهیم شوید! ارادتمند، جوتی حاشیه: البته تنها دلیلش هم عقدههای کودکی نبوده! دلایل دیگر هم داشته ولی چه اهمیتی دارند؟ چه چیزی مهمتر از آرزوهای کودکی؟ حاشیه2: این را ساعت 11:43 دقیقه روز 17 خرداد فرستادم، اما این ویندوز احمق ساعتش یک ساعت جلو بود.
کالای جاندار
لیزا هرزه نبود، ولی مردی که عاشق لیزا شده بود؛ هرزه بود. نمیدانم چرا واژه هرزه را تقریبا همیشه فقط برای زنهای بدکاره بکار میبرند و مردها از این نعمت بیبهرهاند. اسم آن مرد پولدار چه بود؟ اسم سختی داشت! از همین اسمهای روسی که من هیچ وقت نه تلفظ درستش را یاد میگیرم نه یادم میماند. یاد جنگ و صلح افتادم! عجب عذابی بود. باید از روی کتاب اسمش را نگاه کنم، یک لحظه صبر کنید... گراخولسکی. مرد هرزه اسمش گراخولسکی بود. شوهر لیزا هم هرزه بود! مردی که زنش را بفروشد چه چیز دیگری میتواند باشد؟ ایوان پترویچ زنش را به گراخولسکی فروخت و بابت آن پول زیادی هم گرفت. پترویچ کارمند دولت بود و پسر یک کشیش. داستان عجیبی است. لیزا هرزه نبود، خیلی پستتر بود. لیزا فقط همانی بود که چخوف گفت. یک کالای جاندار. ارادتمند چخوف دوست شما، جوتی
Call of Dirt
دیروز بود یا روز قبلش، اتاقم را که از شدت خاک گرفتگی به گلدان یک دستی میزد تمیز کردم. روی میزم علف سبز شده بود و روی علفها یک کتابخانه کتاب بود. از توی مونیتور (مانیتور سابق و Monitor اسبق) یک کرم خاکی بیرون آوردم. وقتی کارم با اتاق تمام شد نگاهی به آن انداختم، انگاری بعد از مدتها اولین بار بود که همچین موجودی را میدیدم. با خودم فکر کردم "میز من سفید است! چه رنگ جالبی! اصلا از خودم انتظار نداشتم. چطور شد که همچین رنگی خریدم؟" اما امروز وضعیت بهتر شده. روی سفیدی میز سه دایره رنگی هست. این دایره جدیدتر اثر قهوه است، هم پر رنگتر از جای لیوان چای است هم جوندارتر. حالا بیشتر شبیه میز من است. اصلا من را چه به رنگ سفید؟ جوتی این روزها از آنجا که هیچ کاری نمیکنم، یعنی هیچ کار مفیدی انجام نمیدهم؛ اصلا وقت اضافه ندارم! برعکس آنچه که اکثراً فکر میکنند یک رابطه تقریبا مستقیم هست بین کار کردن و وقت داشتن! یعنی هرچقدر که آدم بیشتر کار کند وقت بیشتر دارد! باور کنید وقتی 10 ساعت توی شرکت کار میکردم، هم وقت برای تفریح داشتم، هم هشت ساعت خواب، هم درس خواندن و هم بیرون رفتن با دوستانم و هم دید و بازدید فامیلها... اما حالا... بگذریم. سعی میکنم درستش کنم. مخصوصا بلاگ نوشتن را! آخه این که نشد وضعیت بلاگداری! این ساعت شب، اون هم به زور، اون هم با غرولند! دهه! جوتی
کامپیوترهای جیبی
![]() جناب نادر خرمیراد را زیارت فرمودیم و ایشان لطف کردند یکی از این کتابها را به ما هدیه دادند، با امضا. جالبترین بخشش اینجا بود که بخاطر اینکه اولین بار توی بلاگ من اسم PocketPc را شنیده بود، از من هم در کتاب یاد کرده بود. خیلی خیلی جالب بود، چون خودم اصلا این را یادم نبود! جوتی از "اتاق شماره شش" خیلی خوشم اومد. واقعا چرا تا حالا چیزی از چخوف نخوانده بودم؟ البته این چند روزه دارم جبران کم کاریهای گذشته را میکنم. یک داستان دیگرش ("به دنبال خدمت") را هم خواندم. چند داستان کوتاه دیگر و یک نمایشنامه("دایی وانیا") هم در صف هستند. البته این بین باید دو تا کتاب Wrox که یکی درباره WebPart و دیگری درباره Membership است را هم اضافه کنم. و من البته مانده ام بین کوهی از انواع و اقسام Licenseها، که نمیدانم چطور میتوانند با هم ترکیب شوند. شاید بیخودی خودم را درگیر این چیزها کردهام. شاید هم نه. البته من هنوز هم زیاد از "البته" استفاده میکنم. جوتی حاشیه: به اون بالاییها، Counter Strike بازی کردن از نوع Online را هم اضافه کنید.
ACPI در یک پرده!
[سایت مایکروسافت، رنگ آبی در اطراف دیده میشود، یک ویزیتور در سایت چیزی جستجو میکند و نتیجه را با صدای بلند میخواند.] البته ویندوز خودش نوع کامپیوتر شما را به درستی تشخیص میدهد و اگر کامپیوتر شما ACPI باشد حتما ویندوز میفهمد. اگر هم ویندوز گفت ACPI نیست، حتما نیست! اگر شما بخواهید خودتان نوع کامپیوتر یعنی همان HAL را تغییر بدهید ممکن است که کامپیوتر شما دیگر بالا نیاید، بخاطر همین ما یک کاری کردیم که اصلا شما نتوانید HAL را عوض کنید. اما اگر هنوز هم دچار این توهم هستید که کامپیوتر شما توانایی Stand By شدن را دارد بروید از forumهای مختلف راه حلش را پیدا کنید! Microsoft مسوول توهم شما نیست! [یکی از forumها، همه چیز آشفته و به هم ریخته است، از هر طرف صدایی به گوش میرسد، ویزیتور مربوطه دارد نوشتهها را با صدای بلند میخواند] - وقتی کامپیوتر فوق خفن و 4000دلاریم را خاموش میکنم بجای خاموش شدن error میدهد که متنش این است: "Its now safe to turn off your compute" حالا چکار کنم؟ یعنی کامپیوترم خراب شده؟ -- این یک مشکلی است که گاهی موقع نصب ویندوز پیش میآید، توی Device Manager درایور Standard PC را عوض کنید و... درست میشود. --- نمیشود آن را به ACPI تغییر داد. ----من خودم این کار را روی 600 تا کامپیوتر کردم. میشود. [همان سایت مایکروسافت، همان ویزیتور، همان رنگ آبی] بعضی از مشتریها در ویندوز 2000 اقدام به عوض کردن نوع کامپیوتر خودشان از standard pc یا MPS uniprocessor PC به انواع مشابه از نوع ACPI کرده بودند و ادعا کرده بودند که این کار مشکلاتشان را حل کرده. ما علاوه بر اینکه حل شدن مشکلات این مشتریان را تکذیب میکنیم، قویاً اعلام میکنیم که چنین امکانی در XP وجود ندارد و کاملا جلوی آن را بستهایم. [همان forum، مدتی بعد، خواننده سخته و کوفته با لب و لوچه آویزان و ته ریشی در آمده] ---------تنها راه حل reinstall کردن ویندوز است. موقع reinstall باید دکمه F5 را بزنید بعد نوع Hardware را دستی مشخص کنید، اگر اشتباه انتخاب کنید ویندوز بالا نمیآید. برای کامپیوترهایی که MPS uniprocessor PC هستند باید ACPI uniprocessor PC انتخاب شود و ... [خواننده مذکور، یک CD در درایو قرار میدهد و سرتاپایش از ترس میلرزد.] یعنی درست میشود؟ بالا میآید؟ پایین میرود؟ با reinstall کردن که مشکلی پیش نمیآید؟ این که هیچ جایی نگفت F5 بزنم! چرا گیر کرد؟ اوخ! حالا چیکار کنم؟ restart کنم شاید درست شد. [چند ساعت بعد، مقداری مو روی زمین ریخته، سر خواننده کچل شده، ریشهایش در آمده و دارد زار زار گریه میکند] من هرگز از پای نخواهم نشست! برای بار شصت و هفتم سعی میکنم ویندوز را reinstall کنم ولی میدانم که باز هم سر همان جای قبلی گیر میکند. آخر اصلا از کجا Bluetooth Audio پیدا میکند که بعد گیر میکند؟ حداقل فهمیدم کجا باید F5 را بزنم. همانجایی که میگوید برای فلان کار F6 را بزنید! البته من بعدش هم زدم، یعنی آنجا که میگوید برای نمیدانم چیچی F2 را بزنید. [ساعت یک صبح، مردی با چشمهای قرمز، پلکهای افتاده، کله کچل شده روی صندلی پشت کامپیوتر نشسته و جای یک مشت در دیوار دیده میشود، دست مرد شکسته چون اشتباهی بجای دیوار گچی به دیوار بتنی مشت زده(فکر نکنم تو هیچ نمایشنامهای همچین توصیفی پیدا شود!)] هووورااا! بالاخره ویندوز بالا آمد! هووورا! [چهرهاش در هم میرود] اگر چه مجبور شدم از اول نصبش کنم. کلی Settingهای مختلف از دست رفت، ولی باز جای شکرش باقی است که بجای IE و Outlook از FireFox و ThunderBird استفاده میکنم. اگرنه به خاک سیاه نشسته بودم. [پرده پایین میافتد. روی آن دو لوگوی بزرگ است] ![]() ![]() جوتی حاشیه: و این ماجرا باعث شد دیروز وبلاگم را Update نکنم. یعنی نتوانم Update کنم. البته میدانم که برای همه مهم است! حاشیه2: بالاخره کامپیوترم ACPI دار شد! حاشیه3: برنامههای NET. هم خوبه. اونها هم نیاز به نصب مجدد ندراند. فقط باید یادم باشه که دیگه هیچ اطلاعاتی را در Registry ویندوز ذخیرهنکنم. اما امان از خود VS.NET مگه نصبش تموم میشه؟ حاشیه4: من خیلی کم نمایشنامه خواندهام، فکر کنم چون وسط نوشتن این مطلب داشتم با یک نفر درباره یک نمایشنامه حرف میزدم، این نوشته خودش اینطوری شد!
MicroWeblog
اسم پروژه را گذاشتم MicroWeblog. فکر کنم اسم بدی نشد. آخه محدودیتها کم نیست! مخصوصا وقتی آدم بخواهد هم domain از نوع NET. آزاد باشد هم com. فعلا هم domain را ثبت کردهام، هم هاست (هوست سابق و host اسبق) را گرفتهام ولی کو application ؟ امروز که اصلا وقت نشد روی پروژه کار کنم... شاید فردا.
باک روزنامه نمیخواند*
این روزها خیلی یاد باک میافتم، شبیه باک شدهام! نه روزنامه میخوانم نه تلویزیون نگاه میکنم نه هیچ جور اخباری گوش میکنم. برای همین از خیلی چیزها بیخبرم. گاهی هم که خبردار میشوم به خودم میگویم همان بهتر که باک روزنامه نمیخواند! جوتی ------ پاورقی: این اولین جمله اولین کتاب داستانی است که من خواندم. آوای وحش، جک لندن. آه بابالنگدراز عزیز فکر میکنید موجود دیگری به احمقی یک کفتر (از این قهوهایها البته، فکر کنم بهم میگویند یاکریم) پیدا شود؟ دیروز ناخدا و من داشتیم فیلم نگاه میکردیم که یکدفعه ناخدا گفت اون چیه؟ من هم همزمان صدای ترق و تروقی شنیدم، به سمت صدا برگشتم و دیدم یک کفتر از پنجره باز اتاقم تشریف آورده تو و بجای اینکه بیاد بشینه مثل ما فیلم نگاه کنه داره هی سر خودش رو به شیشه میزنه! از طرفی یک کفتر دیگر (آگاهان گفتند جفتش است) آمده بود پشت پنجره نشسته بود و بار رمانتیک و دراماتیک ماجرا را زیادتر کره بود. حالا ناخدا و من پرده را کنار زدیم، هی سعی میکردیم کفتر را به طرف پنجرهای که چهارطاق باز بود هدایت کنیم ولی مگر حرف به گوش این موجود احمق میرفت؟ باز توی همون یک وجب جا میپرید بالا و بال بال میزد و خودش را میکوبید به شیشه. دست آخر ناخدا گفت باید خودمون بگیریم بندازیمش بیرون. گرفتنش هم چندان کار آسونی نبود. اینقدر بال بال میزد که میترسیدم وقتی میگیریمش یک بلایی سرش بیاید. اما مشکلی پیش نیامد. خلاصه اینکه کفتر مذکور را از اتاقی که در آن زندانی بود اخراج کردیم! جوتی
نازی!
واقعا دلتون میاد از Firefox استفاده نکنید؟ من که وقتی این عکس را دیدم شرمنده شدم که چرا بلاگم توی firefox خیلی خوب load نمیشه. قول میدهم درستش کنم. ![]() جوتی درضمن: تولد ناصر عزتی هم مبارک! یک اتوبوس دیدم که جلویش یک نشان کارتر کشیده بودند! فکر کنم برای این بود که جنازهای که آدمهای توی اتوبوس میخواستند خاک کنند، به راحتی از تمام دروازهها عبور کند و دیگر بر نگردد! یکی از قبرها، دوشیزه فلانی، متولد سال 69... اینطرف و آن طرف را نگاه کردم شاید آقا ژوزه همین دور و بر باشد، ولی پیدایش نکردم. فکر کنم کمی زود رسیدم، شاید هم کمی دیر. جوتی
|
آرشیو ماهیانه:
مهر 81 آبان 81 آذر 81 دی 81 بهمن 81 اسفند 81 فروردین 82 اردیبهشت 82 خرداد 82 تیر 82 امرداد 82 شهریور 82 مهر 82 آبان 82 آذر 82 دی 82 بهمن 82 اسفند 82 فروردین 83 اردیبهشت 83 خرداد 83 تیر 83 امرداد 83 شهریور 83 مهر 83 آبان 83 آذر 83 دی 83 بهمن 83 اسفند 83 فروردین 84 اردیبهشت 84 خرداد 84 تیر 84 امرداد 84 شهریور 84 مهر 84 آبان 84 آذر 84 دی 84 بهمن 84 اسفند 84 فروردین 85 اردیبهشت 85 خرداد 85 تیر 85 امرداد 85 شهریور 85 مهر 85 آبان 85 آذر 85 دی 85 بهمن 85 اسفند 85 فروردین 86 اردیبهشت 86 خرداد 86 تیر 86 امرداد 86 شهریور 86 مهر 86 آبان 86 آذر 86 دی 86 بهمن 86 اسفند 86 فروردین 87 اردیبهشت 87 خرداد 87 تیر 87 امرداد 87 شهریور 87 مهر 87 آبان 87 آذر 87 دی 87 بهمن 87 اسفند 87 فروردین 88 اردیبهشت 88 خرداد 88 تیر 88 امرداد 88 شهریور 88 مهر 88 آبان 88 آذر 88 دی 88 بهمن 88 اسفند 88 فروردین 89 اردیبهشت 89 خرداد 89 تیر 89 امرداد 89 شهریور 89 آرشیو سالیانه: سال 1381 سال 1382 سال 1383 سال 1384 سال 1385 سال 1386 سال 1387 سال 1388 سال 1389 قصههای من: گرگ قسمت اول گرگ قسمت دوم موش کور باغبان جزیره آتشفشان کرم ابریشم توپ قصههای کامپیوتری کتاب VB.NET مقدماتی جزوه ویژوال بیسیک رمزگذاری-رمزگشایی |
|
تمام حقوق این سایت متعلق به امیر احسانی است.
شما حق دارید از مطالب این سایت هرطور که مایل هستید استفاده کنید بشرط اینکه برای آنها هیچ گونه وجهی دریافت نکنید. اگر منبع را هم ذکر کنید ممنون میشم. jooti [at] ehsani [dot] org |
||